ناصر كاتوزيان
مقدمه
قانون مدنى ميراثى از حقوق كهن است و به دليل ريشه قديمى خود، بر مفهوم «خانواده‏گسترده‏» تكيه دارد; خانواده‏اى كه نسلهاى پياپى در آن پيوند و ارتباط دارند و ستون نسلها و حاشيه و اطراف آن از هم ارث مى‏برند. اين گروه اجتماعى از ديرباز نقشى مهم در اقتصاد و سياست و همبستگى قومى و ملى داشته است. در درون گروه نيز، همه به خاندان و تبار خويش افتخار مى‏كنند; خود را موظف به حفظ قدرت و شوكت آن مى‏دانند; به اطاعت از بزرگ خاندان مباهات مى‏كنند و در يك گورستان مى‏آرامند تا نشان پيوند ابدى آنان باشد. در اين گروه، ارث بردن اعضا از يكديگر طبيعى است: هم با علاقه و ميل متوفى تناسب دارد و هم ضامن بقاى ثروت خانواده در درون آن مى‏شود.
ولى امروز خانواده به سوى تركيبى از زن و شوهر و فرزندان پيش مى‏رود و علاقه‏هاى پيشين قومى رو به سستى نهاده است: به عنوان مثال، توارث ميان نواده‏هاى عمو و خاله نه مبتنى بر محبت و علاقه و خواست مفروض متوفى است و نه به تحكيم مبانى خانواده كمك مى‏كند. اين خويشان، بويژه در شهرهاى بزرگ و كشورهايى كه مهاجرت در آن شايع است، گاه يكديگر را نمى‏شناسند و هيچ علاقه و ارتباطى با هم ندارند. در نتيجه، حكمتى كه موجب توارث شده است تغيير يافته يا رو به دگرگونى است و تنها نشانه‏هايى از رسوم كهن (مانند احترام به پدر و مادر) در آن ديده مى‏شود.
از سوى ديگر، همبستگى ميان زن و شوهر نيز چهره ديگرى يافته است: در اخلاق كنونى، زن بيگانه‏اى نيست كه به حكم ضرورت به خانواده شوهر پيوند خورده باشد تا مرگ شوهر بتواند او را از ستون اصلى جدا سازد و به خاندان پدرى بازگرداند. اين بيگانه، بويژه اگر فرزندى را هم در دامان خود پرورده باشد، مركز عاطفى خانواده نوپا و يار و همدل و معاون متوفى است; و پس از مرگ شوهر، بازمانده كانون پيشين و نگاهبان خانواده صدمه‏ديده و نام متوفى و حامى فرزندان آن است. پس سزاوار نمى‏نمايد كه گاه از ميراث خود محروم بماند يا اندكى سهم برد و ثبات خانواده‏اى كه او يكى از پايه‏گذاران اصلى آن بوده است‏به عموزاده‏اى داده شود كه ساليان دراز از فرهنگ و تبار خويش گريخته و تنها نامى از متوفى در خاطره‏اش مانده است.
با وجود اين، شتاب تحول حقوق، بويژه در موردى كه احكام آن از سنتهاى پاگرفته يا موازين مذهبى الهام گرفته باشد، به مراتب كندتر از دگرگونيهاى اجتماعى و پيشرفتهاى صنعتى است و تجربه نشان مى‏دهد كه قواعد حقوقى، برحسب بيعت‏خود، ميل به سكون و ثبات دارد و به كندى حركت مى‏كند. حقوقدان نيز در انديشه‏هاى خود محافظه‏كار است و به دشوارى دل از سنتها و ارزشهاى تاريخى مى‏كند. دليل اين كندى، بى‏مبالاتى يا ترجيح وضع انفعالى در امور اجتماعى نيست; دليل آن، ارزشى است كه حقوقدان براى ثبات روابط حقوقى و حفظ حرمت‏سنتها و عادتها قائل است. در نظام حقوقى، ارزش همگامى با مصلحت و نيازهاى اجتماعى و ارزش سنتها، به عنوان ستون تمدن قومى، دو عامل نيرومند محرك است و ضرورت و تعادل اين دو نيرو است كه از شتاب تحول مى‏كاهد. (1) به همين جهت است كه در حقوق بيشتر كشورهايى كه تمدن قديمى دارند، در بخشهاى ارث و خانواده، قواعدى به چشم مى‏خورد كه به رسوم و عادتهاى ملى و سنتهاى مذهبى، بيش از مصلحت و منطق تكيه دارد.
هنر حقوقدان و جمع ارزشها
در حقوق ما، استخوان‏بندى احكام ارث بر پايه موازين شرعى تكيه دارد و حقوقدان، به دليل اعتقاد به اين حرمت والا يا منع قانون اساسى از تجاوز به احكام مذهبى، با احتياط فراوان با آنها روبه رو مى‏شود و دست‏خود را در جستجوى عدالت‏باز نمى‏بيند. (2) دشوارى در اين است كه او، همانند حكيم و جامعه شناس، در كشف حقيقت آزاد نيست و پاى در عقال نظام حقوقى و آرمانها و اعتقادهاى خود دارد; از درون و بيرون در فشار است و همين عوامل سبب مى‏شود تا مبارزى دائمى، محافظه‏كار و محتاط جلوه كند و در حالى كه دستى بر سر و دستى ديگر بر قلب خود دارد، از تلاش باز ايستد و از آتش پنهان خاكسترى سرد به جا ماند.
با وجود اين، هنر واقعى در گشودن كوره راه عدالت است و فضيلت در اجتهاد. فن متناسب با هنر دادگسترى نيز در جمع و همگون كردن ارزشهاست. حقوقدان بايد اين فن را در خدمت آن هنر گذارد: عشق و عقل را درهم آميزد; نداى وجدان و تكليف را همگام سازد; ارزشهاى متزاحم را مصون دارد و ايمان و نياز و ضرورت را آشتى دهد. در بحث ما، راه حل معقول در جمع خواستها و حرمت‏سنتهاست. زيرا نه از فشار نيازها و واقعيتهاى اجتماعى مى‏توان گذشت، نه از حفظ حرمت‏سنتها مى‏توان چشم پوشيد. تمام هنر نيز در تمهيد چنين راه‏حلهايى است. بايد راه تحول آرام حقوق به سوى عدالت را بازگذارد تا دريچه اطمينانى براى كاستن از فشار نيازها باشد. در اين مسير از دو وسيله مستقيم و باواسطه مى‏توان سود برد:
1.
وسيله مستقيم، اجتهادهاى تازه در سايه چهره‏هاى حادث عدالت است: لزوم احترام به قواعد مذهبى و سنتها به معنى رضا به ثبات احكام و سكون و بى‏حركتى نيست. طرح دوباره منابع اصلى فقه، گاه نشان مى‏دهد كه چه‏بسا شهرتها كه بى‏پايه و راهزن يا وابسته به مصلحت‏گرايى زمان است و نبايد از آنها سدى در برابر حركت انديشه‏ها ساخت. ما نيز بى‏تفاوت از اشكالها و تعبدها نمى‏گذريم و شوق رسيدن به عدالت دستمايه و محرك پيشنهادهاى اصلاحى ما در اين مقاله است.
2.
استفاده از سياست قانون‏گذارى و اجتهاد تازه در مقام تفسير، گاه به موانع اساسى برمى‏خورد. در چنين حالتى، نبايد به انتظار تحول قهرى، اخلاقى و سياسى پاى از رفتن شست. فن مناسب براى گريز از مانع، تمهيد فرضهاى حقوقى، (Fictions) و اماره‏هاى قانونى و انتخاب ادارى است تا به طور غير مستقيم قواعد حقوق به عدالت نزديك‏تر شود: به عنوان مثال، براى محدود ساختن وارثان، مى‏توان بر تملك ميراث خويشان دور مالياتهاى سنگين وضع كرد و همسر را از پرداخت ماليات معاف كرد (چنانكه دولتها به طور معمول از اين تمهيد استفاده مى‏كنند تا در عمل خزانه عمومى را جانشين خويشان دور سازند); يا با تشويق به نوشتن وصيتنامه‏هاى مناسب، اراده متوفى را، كه بيش از هركس به اقتضاى رعايت عدالت ميان وارثان خود آگاه است، وسيله تعديل قواعد حقوق ساخت; يا با پيش‏بينى «وصيت مفروض‏» از تسامح كاهلان نيز سود برد.
در بحثهاى اصلى، بويژه هنگام طرح نابرابريهاى ارث زن و شوهر، شيوه به كارگيرى اين وسايل فنى را نشان مى‏دهيم تا آنچه به اشارت گفتيم به مجردگرايى و كلى‏بافى تعبير نشود.
وراثت همسر همراه با وارثان نسبى
همسر شخص به سبب، ارث مى‏برد; نه حاجب وارثان نسبى مى‏شود و نه هيچ وارثى مى‏تواند مانع از ارث بردن او گردد (ماده 891ق.م.) موقع همسر شخص، به عنوان شريك زندگى و يكى از دو ستون خانواده، از جهتى فراتر از خويشانى است كه به قرابت ارث مى‏برند و گاه ميراثى بيش از فرزندان و پدر و مادر مى‏برد; بويژه در خانواده‏هاى پرجمعيت كه شمار فرزندان زياد است، اين امتياز به روشنى احساس مى‏شود: به عنوان مثال، اگر متوفى پدر و مادر و پنج پسر و دو دختر و زن داشته باشد، سهم زوجه (8ٍ1) بيش از سهم هر يك از فرزندان مى‏شود و سهم زوج (4ٍ1) در اين باره چشمگيرتر است، در طبقه دوم و سوم نيز اگر شمار خويشان در حط اطراف زياد باشد، با ترقى فرض همسر به دو برابر (4ٍ1و2ٍ1) باز هم اين امتياز آشكارتر است; حالتى كه در سده‏هاى پيشين شايع بوده است و امروز در جامعه‏هاى صنعتى و بويژه در شهرها كمتر ديده مى‏شود و همين امر سبب شده است تا عدالت پيشين دگرگون شود و فرض همسر، در مقام قياس با ساير وارثان، ناچيز جلوه كند.
قانون مدنى در ارث تمام طبقه‏ها به اشتراك همسر با خويشان نسبى تصريح كرده است:
1.
در طبقه اول، ماده 913ق.م. اعلام مى‏كند: «در تمام صور مذكوره در اين مبحث، هر يك از زوجين كه زنده باشد فرض خود را مى‏برد و اين فرض عبارت است از نصف تركه براى زوج و ربع آن براى زوجه، در صورتى كه ميت اولاد يا اولاد اولاد نداشته باشد و ربع تركه براى زوج و ثمن آن براى زوجه، در صورتى كه ميت اولاد يا اولاد اولاد داشته باشد و مابقى تركه، بر طبق مقررات مواد قبل، مابين ساير وراث تقسيم مى‏شود. »
2.
در طبقه دوم، ماده 927 مى‏گويد: «در تمام مواد مذكور در اين مبحث، هريك از زوجين كه باشد فرض خود را از اصل تركه مى‏برد و اين فرض عبارت است از نصف اصل تركه براى زوج و ربع آن براى زوجه
3.
در طبقه سوم نيز در ماده 938 مى‏خوانيم: «در تمام موارد مزبوره در اين مبحث، هر يك از زوجين كه باشد فرض خود را از اصل تركه مى‏برد و اين فرض عبارت است از نصف اصل تركه براى زوج و ربع آن براى زوجه
گفتار نخست: قواعد مشترك توارث
شرايط و موانع توارث
در ماده 940ق.م. آمده است: «زوجين كه زوجيت آنها دائمى بوده و ممنوع از ارث نباشند، از يكديگر ارث مى‏برند.» اين حكم، نه تنها قاعده توارث ميان دو همسر را اعلام مى‏كند، آن را مشروط به دائمى بودن زوجيت مى‏سازد. شرط طبيعى ديگرى كه از مجموع قواعد ارث، و از جمله تاريخ انتقال تركه در زمان مرگ مورث، برمى‏آيد اين است كه پيوند زناشويى (سبب) در لحظه تحقق ارث موجود باشد تا همسر بتواند به اين عنوان وارث تلقى شود. با جمع آمدن دو شرط: 1.وجود پيمان زناشويى در زمان مرگ 2. دائمى بودن زوجيت، مقتضى توارث به سبب فراهم مى‏آيد و اين مقتضى، اگر به مانعى برنخورد، سبب انتقال بخشى از تركه به همسر مى‏شود. وقوع نزديكى ميان زن و شوهر از شروط عمومى توارث به سبب نيست و، چنانكه خواهيم ديد، در نكاح مريض، اماره نياز شوهر به داشتن همسر است.
درباره موانع ارث، قواعد عمومى حكمفرماست. با وجود اين، در مورد كفر بايد افزود كه، اگر همسر مسلمان پيش از مرگ او كافر شود، بى‏گمان از ارث او محروم است (ماده 881 مكرر ق.م.). ولى، درباره توصيف خروج از اسلام، بايد ميان موردى كه كفر سبب انحلال نكاح مى‏شود و فرضى كه با وجود كفر همسر زوجيت‏باقى مى‏ماند تفاوت گذارد:
1.
در موردى كه كفر باعث انحلال زوجيت است، مانند فرضى كه شوهر كافر شود (3) يا زن مذهبى اختيار كند كه از ديدگاه اسلام غير كتابى است، بايد آن را از اسباب انحلال زوجيت (مقتضى) شمرد نه مانع توارث. زيرا، مانع به امرى گفته مى‏شود كه از نفوذ مقتضى جلوگيرى كند; در حالى كه، با انحلال زوجيت در زمان حيات مورث، مقتضى ارث در زمان مرگ او از بين مى‏رود و زمينه توارث وجود ندارد تا كفر مانع آن شود. پس، بايد بقاى اسلام را از شرايط تحقق مقتضى (نكاح) شمرد. همچنين است در موردى كه همسر كافرى اسلام آورد و نكاح پيش از مرگ مورث منحل شود.
2.
فرضى كه كفر سبب انحلال زوجيت نمى‏شود، مانند اين كه زوجه مسلمان مسيحى يا يهودى شود (4) ، كفر را بايد از موانع ارث شمرد. زيرا با وجود مقتضى ارث (نكاح) از نفوذ آن جلوگيرى مى‏كند.
الف. وجود پيمان زناشويى در زمان مرگ
اهميت‏بقاى زوجيت
انحلال نكاح، خواه در اثر فسخ باشد يا انفساخ يا طلاق، سبب توارث ميان زن و شوهر را در تاريخ تحقق از بين مى‏برد. حكم ماده 943ق.م. نيز كه اعلام مى‏كند: «اگر شوهر زن خود را به طلاق رجعى مطلقه كند، هريك از آنها كه قبل از انقضاء عده بميرد ديگرى از او ارث مى‏برد...» با اين قاعده تعارض ندارد و نبايد آن را استثناى واقعى شمرد. زيرا «زوجه كه در عده طلاق رجعى است در حكم زوجه است (بند2 ماده 8 ق.ا.ح.) و قانونگذار با ايجاد فرض بقاى زوجيت در زمان عده طلاق رجعى‏»، حكم ماده 943ق.م. را نيز در قلمرو قواعد عمومى قرار داده است. (5) مشهور فقيهان گامى فراتر نهاده و انحلال واقعى نكاح را نيز منوط به سپرى شدن عده طلاق مى‏دانند و نشانه‏هايى از پذيرش اين نظر در نوشته‏هاى حقوق كنونى نيز ديده مى‏شود. (6)
طلاق در مرض متصل به فوت و فرض بقاى زوجيت
در ماده 944ق.م. آمده است: «اگر شوهر در حال مرض زن خود را طلاق دهد و ظرف يك سال از تاريخ طلاق به همان مرض بميرد، زوجه از او ارث مى‏برد، اگرچه طلاق بائن باشد، مشروط بر اين كه زن شوهر نكرده باشد.» اين حكم، به ظاهر، خلاف قاعده و استثنا است. زيرا اثر طلاق بائن و همچنين طلاق رجعى پس از پايان عده بى‏گمان انحلال نكاح است و زنى كه در زمان فوت مرد در زوجيت او نيست، نبايد از او ارث ببرد. وانگهى، شوهر كردن زن پس از پايان عده نبايد اثرى در ارث او از شوهر داشته باشد.
با وجود اين، پيشينه تاريخى ماده 944ق.م. در فقه نشان مى‏دهد كه به احتمال زياد، دليل واقعى ارث بردن زن عدم نفوذ طلاق در ارث، به دليل حرمت‏يا كراهت طلاقى است كه شوهر در واپسين بيمارى مى‏دهد. (7) در فقه، گروهى از انديشمندان بيمار مشرف به مرگ را در حكم محجور مى‏دانند; به اين عنوان كه چنين انسانى نمى‏تواند در اموال و امور خود تصميم شايسته بگيرد و به همين جهت، تصرفهاى منجز او را هم در حدود ثلث نافذ مى‏دانند (8) و طلاق مريض را در ارث مؤثر نمى‏سازند. مبناى اين حكم را به معنى جلوگيرى از محروم ساختن زن از ارث در واپسين روزهاى زندگى شوهر مى‏بينند. ولى در نظر مشهور، حكم توارث به اين دليل نيست كه شوهر در مكان اتهام به اقدام ضررى بر زن قرار گرفته است; متعلق حكم، طلاق در مرض متصل به موت است. از اين عبارت چنين برمى‏آيد كه حكم توارث به مرض تعلق گرفته است نه تهمت. (9) به بيان كنونى ما در حقوق، توارث نه مجازات اقدام اضرارى شوهر است نه اماره بر وجود قصد اضرار به زن; حكمى است موضوعى و ناظر به عدم نفوذ طلاق مريض در ارث.
بر اين مبنا حكم توارث، استثنا بر قاعده «لزوم بقاى زوجيت‏» نيست; اثر عدم نفوذ طلاق بيمار در ارث زن است; حكمى كه نتيجه آن فرض بقاى زوجيت از جهت ارث زن است: مانند فرض غير منقول بودن اسباب و ادوات زراعت، از جهت صلاحيت محاكم و توقيف اموال.
به دليل فرض بقاى زوجيت، حكم ماده 944 را بايد تفسير محدود كرد. پس اگر شوهر از بيمارى حال طلاق بهبود يابد و سپس در اثر بيمارى ديگر يا حادثه‏اى فوت كند، زن از او ارث نمى‏برد. همچنين حكم ارث ويژه زن است و در موردى كه زن پيش از شوهر بميرد، نسبت‏به ارث زوج اجرا نمى‏شود. در موردى هم كه زن خواهان طلاق است و شوهر اجبار به طلاق مى‏شود، از شوهر بيمار ارث نمى‏برد. (10)
فرض نسبى بطلان نكاح در واپسين بيمارى
نكاح در دوران بيمارى بى‏گمان كارى مشروع است، جز اين كه احتمال دارد انگيزه اصلى شوهر افزودن همسر خود بر شمار وارثان باشد. اين است كه، براى رفع شبهه، قانونگذار همخوابگى با زن را نشان اراده جدى بر نكاح قرار داده است; بدين تعبير كه، آميزش با زن دليل نياز شوهر به داشتن همسر و نداشتن انگيزه اضرار به وارثان است. ولى مرگ شوهر و همخوابه نشدن با همسرى كه در آخرين بيمارى اختيار شده است اين احتمال را تقويت مى‏كند كه نكاح، صورتى براى تحقق بخشيدن به جهت نامشروع متوفى است. پس براى جلوگيرى از آن هدف و برپايه گريز از مظنه ورود ضرر، چنين نكاحى در ارث بى‏اثر شناخته شده است. ماده 945 قانون مدنى در اين زمينه اعلام مى‏كند:
«
اگر مردى در حال مرض زنى را عقد كند و در همان مرض قبل از دخول بميرد، زن از او ارث نمى‏برد; ليكن اگر بعد از دخول يا بعد از صحت‏يافتن از آن مرض بميرد، زن از او ارث مى‏برد
در اين حكم، اباحه دخول به زنى كه در حال بيمارى متوفى همسر او شده است، دليل بر درستى و نفوذ نكاح است و محروم ماندن زن از ارث نشان عدم نفوذ آن. پس، در مقام جمع اين دو نشان عام و خاص، بايد چنين نتيجه گرفت كه نكاح، مشروع و نافذ است، ولى در ارث اثر ندارد. (11) اين چهره بطلان نسبى، كه مانند آن را در طلاق مريض ديديم، در نظريه‏هاى حقوقى ما ناشناخته مانده است. (12) با وجود اين، واقعيتى است كه نبايد آن را كتمان كرد. بايد پذيرفت كه در كنار دو مفهوم شايع بطلان و عدم نفوذ، ضمانت اجراى ديگرى نيز وجود دارد كه عدم قابليت استناد، اصطلاحى مناسب براى بيان نسبى بودن آن است; بدين تعبير كه گفته شود: «نكاح مشروع و نافذ است، ولى براى زن در برابر ساير وارثان قابل استناد نيست.» همچنين در طلاق مريض بايد گفت: «چنين طلاقى در موضوع ارث براى وارثان در برابر زن قابل استناد نيست.» (13)
در آخرين تحليل، بايد توجه داشت كه «عدم قابليت استناد» نكاح مريض در برابر وارثان، ملازمه با «فرض بطلان نكاح‏» نسبت‏به ارث زوجه دارد. پس بايد حكم مبتنى بر آن را تفسير محدود كرد تا از قلمرو فرض حقوقى تجاوز نكند. در نتيجه، اگر زن پيش از نزديكى با شوهر بيمار خود زودتر از او بميرد، شوهر از زن ارث مى‏برد. (14) همچنين، حكم منع از ارث را نمى‏توان به مهر نيز سرايت داد. بدين ترتيب، حكم ماده 945 نيز به قلمرو اصل «وجود پيمان زناشويى‏» باز مى‏گردد و چهره استثنايى آن از بين مى‏رود و همگونى قواعد صدمه نمى‏بيند.
ب. دوام نكاح
توارث زن و شوهر ويژه نكاح دائم است
در ماده 940ق.م. توارث زن و شوهر مقيد به دائمى بودن نكاح شده است. در ماده 1077ق.م. نيز مى‏خوانيم كه:
«
در نكاح منقطع، احكام راجع به وراثت زن... همان است كه در باب ارث... مقرر شده است
پس مى‏توان نتيجه گرفت كه شرط توارث ميان زن و شوهر اين است كه نكاح دائمى باشد و در نكاح منقطع، نه زن از شوهر ارث مى‏برد و نه شوهر از زن. ماده 1077ق.م. را نيز بايد بدين‏گونه تكميل كرد كه، در نكاح منقطع، احكام راجع به وراثت زن و شوهر همان است كه در باب ارث مقرر شده است، زيرا از مفاد ماده 940 و پيشينه قانون مدنى در فقه برمى‏آيد كه هيچ تفاوتى ميان زن و شوهر در اين زمينه نيست.
آيا شرط توارث در نكاح منقطع نفوذ حقوقى دارد؟
در پاسخ اين پرسش اتفاق نظر وجود ندارد: گروهى از فقيهان گفته‏اند كه نكاح منقطع اقتضاى ايجاد توارث ميان زن و شوهر را ندارد، ولى اگر در عقد، شرط وراثت‏به سود يكى از آن دو يا هر دو طرف شود، بايد آن را نافذ شمرد. (15) جمع ديگرى اين شرط را باطل شمرده‏اند; به اين دليل كه اگر پذيرفته شود عقد منقطع به حكم شرع اقتضاى توارث ندارد، و شرط توارث بدين مى‏ماند كه بيگانه‏اى را در زمره وارثان آورند; پس نبايد اين اختلاف به نويسندگان حقوق مدنى نيز سرايت كرده است. (17) از نظر منطقى، نظرى كه شرط را نافذ نمى‏داند قوى‏تر است; زيرا قواعد ارث وابسته به نظم عمومى است; با تراضى نه مى‏توان كسى را بر شمار وارثان افزود و نه وارثى را از اين امتياز محروم ساخت (ماده 837ق.م.). پس اگر عقد منقطع را قانون از اسباب توارث نشناسد (چنانكه از ماده 940 برمى‏آيد)، شرط و تراضى دو طرف در اين راه مؤثر نمى‏افتد.
با وجود اين، كسى كه مايل است‏بخشى از تركه را به همسر خود بعد از فوت واگذار كند مى‏تواند تا ميزان ثلث دارايى به سود او وصيت كند و از اين وسيله فنى براى تحقق اراده‏اش سود برد. همچنين، در صورتى كه دادگاه از اوضاع و احوال و مفاد تراضى در عقد چنين استنباط كند كه مقصود از شرط وراثت، تمليك بخشى از تركه به سود همسر است، بايد آن را نافذ شمرد و از اين راه به عدالت كمك كند. علاوه بر اين، هرجا كه به دليل عدم ذكر اجل، يا ابهام در مدت يا عبارتهاى به كار رفته، در بيان مقصود نسبت‏به نوع نكاح ترديد شود، بويژه در فرضى كه مدت طولانى زندگى مشترك و داشتن فرزند آن را تاييد كند، بايد آنچه را واقع شده است‏حمل بر نكاح دائم كرد. (18)
گفتار دوم. ميراث شوهر
فرض ثابت‏شوهر; يادآورى
چنانكه گفته شد، شوهر تنها به فرض ارث مى‏برد و هيچ وارث ديگرى حاجب او نمى‏شود. اين فرض، در موردى كه زن فرزند دارد «خواه از همان شوهر يا از ديگرى و خواه فرزند مستقيم باشد يا نواده‏»، يك چهارم از تركه است (بند1 ماده 900ق.م.) و در حالتى كه زن فرزندى ندارد، نيمى از تركه (بند1 ماده 899ق.م.). در نتيجه، در تمام مواردى كه شوهر با طبقه دوم يا سوم از خويشان نسبى در تركه شريك است، نيمى از تركه را به او مى‏دهند و نيم ديگر را به ساير وارثان; امتيازى كه چشمگير است و با مفهوم خانواده كوچك (همسران و فرزندان) در ديد اجتماعى كنونى تناسب بيشتر دارد.
فرض شوهر ثابت است و در موردى كه در گروه وارثان صاحب قرابتى هست چيزى به شوهر رد نمى‏شود. زيرا رد ويژه خويشان نسبى است و به همين مناسبت آن را «رد به قرابت‏» مى‏نامند. ماده 905ق.م. در اين باره مى‏گويد:
«
از تركه ميت هر صاحب فرض حصه خود را مى‏برد و بقيه به صاحبان قرابت مى‏رسد و اگر صاحب قرابتى در آن طبقه مساوى با صاحب فرض در درجه نباشد، باقى به صاحب فرض رد مى‏شود، مگر در مورد زوج و زوجه كه به آنها رد نمى‏شود...»
درباره اين حكم بايد افزود كه همسر به سبب، ارث مى‏برد; نه ويژه طبقه معينى است و نه خويشى او با ساير وارثان سنجيده مى‏شود. شوهر با همه طبقه‏ها ارث مى‏برد و خويشان نسبى در درجه قرابت‏با او در رقابت نيستند. پس بايد امكان رد را در صورتى مطالعه كرد كه ميزان تركه مفروض در محاسبه (واحد) بيش از فرضها باشد (مانند موردى كه متوفى شوهر و يك خواهر امى دارد). در اين حالت، از مانده تركه چيزى به شوهر داده نمى‏شود و هرچه هست‏به صاحب قرابت داده مى‏شود. در مثالى كه آورده شد، شوهر 2ٍ1 به فرض مى‏برد و خواهر امى‏6ٍ1 و مانده تركه 3ٍ1 آن است كه به خواهر امى داده مى‏شود و در نتيجه، سهم او نيز 2ٍ1 از تركه است.
موردى كه شوهر تنها وارث همسر است
در چنين موردى فرض شوهر 2ٍ1 از تركه است و مانده نيز به او رد مى‏شود; چنانكه در پايان ماده 905ق.م. مى‏خوانيم:
«...
ليكن اگر متوفى به غير از زوج نباشد، زائد از فرضيه به او رد مى‏شود»; يعنى در حالتى كه شوهر تنها وارث همسر خويش است، تمام تركه را به ارث مى‏برد. (19) با خواندن حكم ماده 905، بى،رنگ اين پرسش به ذهن مى‏رسد كه چرا در مورد زن، اين ترتيب رعايت نمى‏شود و ميراثى كه به يارى شوهرش فراهم آورده است، به خود او نمى‏رسد و همانند تركه بى‏وارث، به دولت مى‏رسد. زيرا وجدان انسان ميل به عدالت دارد و حقوقدان نيز قانون را عادلانه مى‏پسندد و مى‏كوشد تا راهى براى تحقق آرمان خود بيابد.
در گفتار سوم و هنگام طرح ارث زن دوباره به اين پرسش باز مى‏گرديم و به تحليل مداركى مى‏پردازيم كه نويسندگان قانون مدنى را به اعمال چنين تبعيضى ترغيب كرده است.
شوهر از تمام اموال زن ارث مى‏برد
در ماده 946ق.م. آمده است:
«
زوج از تمام اموال زوجه ارث مى‏برد، ليكن زوجه از اموال ذيل: 1)اموال منقول از هر قبيل كه باشد 2)از ابنيه و اشجار
مبناى حكم ماده 946ق.م. در مورد شوهر، آيه 11 از سوره «النساء» قرآن مجيد است، بدين عبارت:
«
ولكم نصف ماترك ازواجكم ان لم‏يكن لهن ولد فان كان لهن ولد فلكم الربع مما تركن...»
از اطلاق واژه «ماترك‏» چنين استفاده مى‏شود كه شوهر از اتمام اجزاء آن ارث مى‏برد و در اين باره همه مسلمانان اتفاق‏نظر دارند. (20) زن نيز در متن قرآن همانند شوهر است. در دنباله آيه 11 از سوره نساء مى‏خوانيم:
«
فلهن الربع مما تركتم ان لم يكن لكم ولد فان كان لكم ولد فلهن الثمن مما تركتم...»
بدين ترتيب، عدالت الهى در كلام او رعايت‏شده است و در دلالت آيه بر اين كه فرض زوجه نيز تمام تركه شوهر را در بر مى‏گيرد، هيچ سخنى نيست. (21) اختلاف فقيهان در دلالت اخبار رسيده از امام معصوم(ع) است كه نتيجه آن بدين‏گونه در ماده 946ق. م. آمده و در گفتار سوم خواهيم ديد كه محدودترين نظرها درباره ميراث زن است.
گفتار سوم: ميراث زن
نابرابريهاى ارث زن و شوهر
از آنچه گفته شد سه تفاوت عمده ميان احكام ارث زن و شوهر در قانون مدنى به چشم مى‏خورد:
1.
ميزان ارث شوهر دو برابر زن است: شوهر نصف و در صورت وجود اولاد 4ٍ1 از تركه زن را ارث مى‏برد; فرض زن 4ٍ1 و با وجود اولاد 8ٍ1 از اموال شوهر است.
2.
در صورتى كه شوهر وارث منحصر زن باشد، تمام تركه زن ميراث اوست; ولى زنى كه تنها وارث شوهر است‏بيش از 4ٍ1 ارث نمى‏برد.
3.
شوهر از تمام اموال زن ارث مى‏برد، در حالى كه زن از زمين ارث نمى‏برد و از تملك عين بنا و درختان محروم است و فرض خود را از بهاى آنها مى‏برد.
تحولات اقتصادى و اخلاقى و مهندسى اجتماعى
گذشته از تفاوتهاى احكام ارث زن و شوهر، از نظر اجتماعى نيز چند تحول مهم تعادل ميراث زن در برابر شوهر، و گاه زن و شوهر را در برابر ساير وارثان برهم زده است:
1.
چنانكه گفته شد، در جامعه‏هاى صنعتى و بويژه شهرهاى بزرگ، علاقه‏هاى خانوادگى و همبستگى قوم و قبيله‏اى رو به سستى نهاده و جاى خود را به همبستگيهاى ملى و اعتقادى و سياسى و اقتصادى داده است. به همين جهت، جامعه‏شناسان و حقوقدانان به اين توافق نسبى دست‏يافته‏اند كه خانواده بزرگ اعتبار خود را از دست داده و خانواده كوچك، مركب از زن و شوهر و فرزندان، بايد مورد حمايت ويژه قرار گيرد. سنتها نيز تنها در مورد پدر و مادر و تا اندازه‏اى برادر و خواهر تاثير گزارند. پس اگر زن يا شوهرى بميرد، همسر او تركه را حق خود و فرزندانش مى‏داند و با اكراه سهم پدر و مادر را نيز مى‏پذيرد. اخلاق عمومى نيز زن و شوهر را مقدم بر كلاله‏ها و خويشان طبقه سوم مى‏داند. تفاوت ميان خواستهاى اجتماعى و قانون را گاه احترام به سنتها جبران مى‏كند، ولى آن را از بين نمى‏برد.
2.
با سست‏شدن علاقه‏هاى عشيرتى و قبيله‏اى، ديگر زن پيوند ناهمگونى از قوم ديگر بر خانواده نيست; بلكه يكى از دو ستون اصلى خانواده نوبنياد است. تعصب قومى نيز مانع از ارث بردن او از خانه موروثى، كه همچون سرزمين دولت‏خانوادگى تلقى مى‏شد، نيست. امروز، شوهر كردن زن پس از مرگ شوهر فاجعه‏اى نيست كه بايد از ديدگاه خانواده شوهر دور بماند. در نتيجه، محروم ماندن زن از ارث زمين و عين ابنيه و اشجار، مبناى اجتماعى خود را از دست داده است.
3.
در خانواده‏هاى پرجمعيت پيشين، فرض زن با خويشان نسبى در تعادل بود، و چنانكه در مقدمه بحث ديديم، گاه بيش از سهم هر فرزند مى‏شد. ولى در خانواده‏هاى كنونى كه شمار فرزندان كم است، فرض 8ٍ1 گاه ناچيز مى‏نمايد; بويژه در حالتى كه زن با يكى از خويشان دور شوهر در طبقه سوم همراه است، سهم او (4ٍ1) ناچيزتر جلوه مى‏كند.
4.
در سده‏هاى پيشين، زمين و عرصه بنا ارزش كنونى را نداشت; آباد كردن زمين ارزش مى‏آفريد و بنا و درخت و چاه اركان اصلى دارايى بود. ولى، امروز فزونى ساكنان و كمبود زمينهاى مباح و قابل آبادانى وضع را دگرگون كرده است: هرچه بر تراكم جمعيت افزوده شود، ارزش زمين نيز فزونى مى‏يابد. پس در گذشته، محروم ماندن زن از زمين و عرصه، آن اندازه به چشم نمى‏خورد كه در وضع كنونى به نظر مى‏آيد.
5.
خواستهاى اجتماعى و ادعاها نيز در جهان كنونى دگرگون شده است: اگر زنان در قديم بدين خشنود مى‏شدند كه به عنوان انسان مورد عنايت‏شوهران باشند و به نيكى و عدل با آنان رفتار شود، امروز ادعاى برابرى و گاه برترى دارند. در جهان صنعتى، زنان در اقتصاد خانواده و كشور سهمى برجسته دارند و ديگر ،موجودى سربار و مصرف‏كننده و اجير به حساب نمى‏آيند تا به سهم ناچيز خود از دارايى سرپرست‏خانواده قانع باشند; اينان خواهان مشاركت هستند نه احسان. وانگهى، نفوذ اين نيرو محدود به سازمانهاى زنان در برابر صف آراسته مردان نيست; اخلاق عمومى و سازمانهاى بين‏المللى و حقوق بشر نيز با آنان همداستان هستند. اين هسته فعال، بسيارى از نظامهاى حقوقى را برهم زده است و دولتها ناچار شده‏اند در راه برابر ساختن حقوق زن و مرد يا دست‏كم تعادل نسبى آنها گام بردارند. پس خرد ادارى حكم مى‏كند كه نظم بخشيدن و آرام كردن و هدايت اين نيرو در زمره برنامه‏هاى اجتماعى و حقوقى مهم قرار گيرد. غفلت و بى‏مبالاتى بر قانونگذار و مديران بخشوده نيست و بى‏گمان به بنيان خانواده آسيب مى‏رساند و واكنشهاى نامطلوب به بار مى‏آورد.
منتها، دشوارى اين گونه مصلحت‏گراييها در «مهندسى اجتماعى‏» آن است كه در غالب موارد با ارزشهاى اخلاقى و اقتصادى و سياسى در تعارض است و انتخاب ارزش يا مصلحت‏برتر به سختى صورت مى‏پذيرد: در مساله ارث زن، عاملهاى خواهان اصلاح را به اجمال يادآور شديم و نيروى اصلاح‏طلب را دريافتيم; ولى از سوى ديگر، قدرت و اعتبار سنتها و ارزش والايى را كه موازين اسلامى دارد نبايد از ياد برد. احكام ارث در قانون مدنى، از يادگارهاى فقه اماميه است و در پرتو قواعد اسلامى ريشه آن احترام فراوان دارد و همين احترام و اعتبار مرز نوگرايى و عدالت‏خواهى را فشرده مى‏كند.
وانگهى، حقوقدان در جستجوى عدالت، آزاد نيست و آرمانهاى او بايد در درون نظام حقوقى صورت پذيرد: قواعد مربوط به ارث زن چنان صريح است كه رويه قضايى و انديشه‏هاى حقوقى توان ايجاد تحول در اين زمينه را ندارند. پس به ناچار بايد از قانونگذار خواست كه به ضرورتها پاسخ گويد. قانونگذار نيز نمى‏تواند به قواعد مذهبى تجاوز كند. در نتيجه، هر پيشنهاد اصلاحى نيز بايد در مرحله نخست راهى نشان دهد كه مقصود را در درون نظام حقوقى اسلام قابل تحقق سازد. بر پايه همين مبنا، به استقبال تفاوتهاى ارث زن و شوهر مى‏رويم و امكان اصلاح و تحول احكام را در حقوق كنونى ارزيابى مى‏كنيم. ولى پيش از طرح مسائل اصلى، به مقدمه‏اى مشترك نياز هست كه بارها در فلسفه حقوق و مناسبتهاى گوناگون از آن سخن گفته‏ايم و اجمالى از آن را يادآور مى‏شويم. (22)
مقدمه و مبانى
در جستجوى راه‏حلهاى اسلامى، بايد به دو نكته مهم توجه داشت:
1.
راى فقيه را بايد از حكم شرع تميز داد: اختلاط فتاواى فقيهان اسلامى با منابع و موازين شرعى باعث‏شده است كه بعضى چنين پندارند كه هرگونه اصلاح يا تحولى در فقه سنتى، مخالفت‏با شريعت است، در حالى كه بايد پذيرفت كه بخش مهمى از فقه زاده استنباط عقلى و انديشه‏ها و آرمانهاى فقيهان در دوران طولانى عصر اجتهاد است. اين سرمايه فرهنگى داراى ارزشى والاست، ولى امكان اجتهاد تازه و رعايت مصلحت و ضرورتهاى كنونى را از ما نمى‏گيرد. آنچه ما را پايبند مى‏كند، لزوم سير و حركت در نظام اسلامى و رعايت منابع مسلم آن است. وانگهى، تحول آرامى كه فقه در تاريخ انسجام و تكامل خود يافته است، نشان زنده‏اى از تغيير برداشتها و شيوه استدلال در اين نظام حقوقى است.
2.
تحمل نظرهاى نو در امور اختلافى: آنچه درباره تميز حكم شرع از راى فقيه گفته شد، به معنى انكار نفوذ نظام فرهنگى و حقوقى فقه و نظرهايى كه در آن ابراز شده نيست. شكستن اين حصار فرهنگى، در موردى كه فقيهان به اتفاق رسيده‏اند، دشوار است و، بويژه اگر شرايط تحقق اجماع در آن اتفاق جمع باشد، به معنى تجاوز به موازين اسلامى است. ولى در فرضى كه فقيهان نيز در استنباط حكم اختلاف دارند، هيچ قاعده‏اى قانونگذار را ناگزير از پيروى از نظر مشهور نمى‏كند: در اصل 147 قانون اساسى پيش‏بينى شده است كه دادرس مى‏تواند، در صورتى كه قانونى نباشد، به فتاوى معتبر استناد كند;فتواى غير مشهور نيز ممكن است معتبر باشد و انتخاب آن با قاضى است. پس بايد پذيرفت كه نظام حقوقى ما توان تحمل نظرهاى نو را، بويژه در صورتى كه با فتواى معتبرى از فقيهان همراه باشد، دارد. در نتيجه بايد گفت: اگر قاضى بتواند با انتخاب نظرى مهجور از شهرت پيروى نكند و عدالت ملموس را بر آن ترجيح دهد، بى‏گمان قانونگذار نيز چنين اختيارى دارد و نمى‏توان بر او خرده گرفت كه چرا عدالت را فداى شهرت نكرده است.
تفاوت فرض زن و شوهر; وصيت مفروض
چنانكه گفته شد، تفاوت اين دو فرض، مستند به حكم قرآن است (سوره نساء، آيه 11) و تغيير آن در نظام حقوق اسلامى و در سايه قانون اساسى امكان ندارد. پس بايد به تمهيدهاى فرعى توسل جست: ساده‏ترين وسيله، براى شوهرى كه مايل است همسر او بيش از فرض خود از تركه ببرد، استفاده از وصيت است. شوهر مى‏تواند ثلث تركه خود يا كمتر از آن را به سود همسر وصيت كند و بدين وسيله بر ميزان فرض او بيفزايد. قانونگذار نيز مى‏تواند با ايجاد «فرض حقوقى‏» اين وسيله را تكميل كند: به عنوان مثال، قانونگذار مى‏تواند اعلام كند:
«
در صورتى كه زن همراه با طبقه دوم يا سوم وارثان فرض مى‏برد، چنين فرض مى‏شود كه شوهر ثلث‏خود را به سود زن وصيت كرده است، مگر اين كه خلاف آن از وصيتنامه متوفى يا ساير اسناد به جاى مانده از او استنباط شود
بدين ترتيب، وصيت‏بر شوهر تحميل نمى‏شود و او مى‏تواند به هر وسيله كه در اختيار دارد (وصيتنامه يا يادداشت‏خصوصى) اراده مخالف خود را بيان كند; زيرا چنين وصيتى واجب نيست، بلكه مفروض است. از سوى ديگر، چون پس از انتشار قانون همه آگاه بر آن فرض مى‏شوند، سكوت شوهر در برابر اين فرض حمل بر رضاى به وصيت مى‏شود; همچنان كه سكوت در برابر متعارف، حمل بر رضاى ضمنى به پذيرش مفاد آن در قرارداد است (ماده 220ق.م.) و مانند اين فرض در فقه در «شروط ضمنى‏» و «شروط بنايى‏» و «رضاى تقديرى‏» پيشينه‏اى روشن دارد و تعبيرهاى ديگرى از اراده استنباط شده يا مفروض است. (23)
در واقع حكم قانون، رضاى شوهر (موصى) را، كه به حكم غلبه احساس فرض شده است، تكميل مى‏كند و آزادى اراده او در بيان اصلاح يا رد فرض قانون، اشكال تحميل يا اجبار به وصيت را از بين مى‏برد. (24) به بيان ديگر، «وصيت مفروض‏» (اگر پذيرفته شود) همان نقشى را دارد كه قوانين تكميلى و عرف در قراردادها بر عهده دارند و به همين دليل هم بايد آن را جانشين اراده موصى غافل يا فرصت نيافته شمرد. اين فرض، با حكم قرآن مجيد در تعيين فرض زن نيز مخالفت ندارد. زيرا نه تغييرى در آن مى‏دهد و نه آن را حذف مى‏كند; برعكس، تمهيد «وصيت مفروض‏» در راستاى حقوقى كردن تكليف يا ترغيب اخلاقى قرآن به وصيت كردن معروف به سود پدر و مادر و خويشان است. (25) اين امر، زنان را نيز راضى و دلبسته به خانواده و ترغيب به حسن معاشرت با شوهر مى‏سازد.
«
وصيت مفروض‏» در هر مورد كه عدالت اقتضا كند قابل استفاده است و نبايد آن را ويژه ترميم ارث زن پنداشت. به عنوان مثال، در موردى كه يكى از فرزندان خانواده پيش از پدر مرده است و اكنون فرزندان او (نواده‏ها) در نتيجه اجراى قاعده «الاقرب يمنع الابعد» از تركه پدربزرگ محروم مى‏مانند، فرض وصيت معادل سهمى كه به پدر آنان در صورت حيات مى‏رسيد، منع قائم مقامى نواده‏ها را در حالت وجود فرزند متوفى جبران مى‏كند و وسيله اجراى عدالت مى‏گردد. (26)
محروم ماندن زن از تملك تمام تركه شوهر
در صورتى كه وارث منحصر است
گفته شد كه وارثان به سبب، تنها به فرض ارث مى‏برند و مانده تركه به آنان رد نمى‏شود (مواد 896 و 905ق.م.); ولى اين قاعده در موردى كه شوهر، وارث منحصر باشد اجرا نمى‏شود و تمام تركه از آن اوست; چنانكه در پايان ماده 905ق.م. و در مقام بيان استثنا بر قاعده، مى‏خوانيم: «... ليكن، اگر براى متوفى وارثى به غير از زوج نباشد، زائد از فريضه به او رد مى‏شود.» خواندن اين استثنا ذهن را متوجه اين نكته مى‏سازد كه اگر منطق و عدالت چنين حكم مى‏كند كه شوهر در صورتى كه وارث منحصر است‏به تمام تركه دست‏يابد، چرا اين حكم در مورد زن اجرا نمى‏شود؟ آيا مستند اين تبعيض حكم شرع است‏يا استنباط گروهى از فقيهان؟
نگاهى اجمالى به تاريخ فقه پاسخ مناسب را به دست مى‏دهد. درباره رد به سبب، در فقه اماميه پنج نظر ابراز شده و هريك مستند به اخبار متعددى است. (27) نظر مشهور اين است كه در صورت انحصار وارث به همسر، مانده تركه به زوج رد مى‏شود، ولى زوجه تنها فرض خود را مى‏برد و بقيه از آن امام(ع) است. (28) قانون مدنى نيز همين نظر را پذيرفته و در ماده 905 آورده است. ولى دو نظر ديگر نيز به سود رد به زن ابراز شده است: 1.رد به زن بى‏قيد و شرط، و برابرى زن و شوهر، كه مستند به روايت ابى‏بصير از امام باقر(ع) است (29) و طرفدارى از آن به ظاهر كلام شيخ مفيد در مقنعه نسبت داده شده است; 2.رد به زن در صورت غيبت امام، كه شيخ صدوق در من لايحضره الفقيه و شيخ طوسى در كتاب اخبار و شهيد اول در لمعه (30) و علامه حلى در تحرير (31) و ارشاد (32) ، براى جمع بين اخبار از آن طرفدارى كرده‏اند.
بدين ترتيب، در بحثى مورد اختلاف، اگر قانونگذار از برابرى زن و شوهر (بويژه در زمان غيبت امام(ع)، مانند عصر كنونى) طرفدارى كند و با فقيهان و محدثان برجسته‏اى همانند صدوق و شيخ و شهيد و علامه و ديگران همراه شود، به دشوارى مى‏توان گفت كه از موازين و منابع اسلامى تخلف كرده است. در اين حالت نيز فرض وصيت‏براى جبران فرض زوجه (4ٍ1) قابل استفاده است; منتها اگر پيشنهاد آزادى قانونگذار در اين‏باره پذيرفته شود، ديگر نيازى به «وصيت مفروض‏» نيست.
حرمان زن از ارث زمين و عين ابنيه و اشجار
ماده 946ق.م. درباره تفاوت سهم ميراث زن و شوهر اعلام مى‏كند:
«
زوج از تمام اموال زوجه ارث مى‏برد، ليكن زوجه از اموال ذيل: 1)از اموال منقول از هر قبيل كه باشد 2)از ابنيه و اشجار
از اين ماده چنين برمى‏آيد كه، زن از زمين و عرصه اعيان ارث نمى‏برد و پيشينه آن در فقه نيز اين استنباط را تقويت مى‏كند.
ماده 947ق.م. نيز، در تكميل محدوديت ارث زن، مى‏افزايد:
«
زوجه از قيمت ابنيه و اشجار ارث مى‏برد و نه از عين آنها و طريقه تقويم آن است كه ابنيه و اشجار با فرض استحقاق بقاء در زمين بدون اجرت تقويم مى‏گردد
بدين ترتيب، نه تنها زن از زمين و بهاى آن ارث نمى‏برد، از تملك اعيان و درختان احداث يا غرس شده بر روى زمين نيز محروم است و معادل قيمت آنها با وارثان شريك در تركه است; مانند حقى كه طلبكاران بر تركه دارند.
در اجراى اين حكم استثنايى، دو نكته اهميت اساسى دارد و بايد به عنوان قاعده مورد توجه باشد:
1.
محروم ماندن زن از زمين چهره استثنايى دارد و بايد تفسير محدود شود. در اجراى اين قاعده، هرجا ترديد در غير منقول بودن مالى شود (مانند حق سرقفلى و سهم شركتها) (33) يا ترديد در الحاق حقى به زمين باشد (مانند بوته‏هاى خودرو، خيار مربوط به تملك زمين، (34) حق انتفاع از زمين و اثر حق ارتفاق بر املاك ديگران در بهاى اعيان و اشجار و حق شفعه و امتياز اعيانى)، بايد اصل را بر وراثت نهاد. (35) اين شيوه تفسير، كه تمايل به سوى عدالت نيز آن را تاييد مى‏كند، در بسيارى از اختلافها اهميت دارد و بر قلمرو اصل وراثت همسران مى‏افزايد.
2.
در ارزيابى بهاى بنا و درختان زمين، بايد آن را، با فرض استحقاق بقا در زمين بدون اجرت، تقويم كرد: يعنى، بايد چنين فرض شود كه بنا و درخت‏به رايگان بر زمين استقرار يافته است. زيرا دو شرط: استحقاق بقا در زمين و رايگانى اين استحقاق، بر بهاى آن اموال و، در نتيجه، ارث زن مى‏افزايد و در راستاى اجراى اصل توارث ميان همسران است. (36)
ارزيابى بنا و درختان در زمان فوت شوهر مناط است و پس از آن، هر تغييرى كه در اين قيمت پيدا شود و هر خرابى يا نقصى كه به بار آيد، در ميزان ارث زن مؤثر نيست و او، همچون طلبكار مبلغى پول، در تغييرهاى ملك و بهاى آن نه نفعى مى‏برد و نه ضررى متحمل مى‏شود. بعضى نيز بهاى زمان دفع را مناط اعتبار مى‏دانند و زن را شريك وارثان مى‏شمارند.
با وجود اين، اگر وارثان اين بها را به زن ندهند، او مى‏تواند فرض خود را از عين بنا و درختان بردارد; به بيان ديگر، بنا و درختان تركه وثيقه طلب زن از بابت ميراث است. بدهكاران و صاحبان وثيقه وارثان هستند و مانند هر راهن ديگر تا پرداخت آن بدهى حق تصرف و تغيير و انتقال در عين مرهون را ندارند. طلب زن نيز حال است و مى‏تواند براى وصول آن اقامه دعوى كند يا هنگام تقسيم تركه از دادگاه بخواهد كه ميزان آن را تعيين و در فرض او منظور دارد. منتها چون دين وارثان به تركه تعلق دارد، نمى‏توان طلب زن را از ساير اموال وارثان استيفا كرد، مگر در موردى كه اعيان و اشجار پس از فوت تلف شده باشد; يعنى زن نمى‏تواند از وثيقه بگذرد و همچون طلبكار عادى به ساير اموال وارثان رجوع كند. زن مى‏تواند، در مقام اجراى حكم پرداخت‏بهاى زمين و اشجار يا ضمن دادرسى اصلى، تمليك اعيان و اشجار را از دادگاه بخواهد. (37) همچنين، اگر اختلافى به هم نرسد، در جريان حصر وراثت و تعيين ميراث زن، دادگاه مى‏تواند رضاى دو طرف را درباره تملك عين در تصديق انحصار وراثت‏بياورد. قانون مدنى به آيين تملك عين و چگونگى اين تحول اشاره‏اى نكرده است و به اجمال در ماده 948 مى‏گويد:
«
هرگاه در مورد ماده قبل ورثه از اداء قيمت ابنيه و اشجار امتناع كند، زن مى‏تواند حق خود را از عين آنها استيفاء نمايد
پس از تملك سهم مشاع عين بنا و زمين، وضع حقوق زن مانند شريك در ملك مشاع است و نبايد اجرتى بابت استقرار ملك خود بر زمين بپردازد. (38)
امكان تحول در قانونگذارى
1.
در قرآن مجيد، كه مهم‏ترين منبع حقوق اسلامى و معيار درستى ساير منابع است، زن نيز از تمام تركه شوهر ارث مى‏برد و هيچ قيد و استثنايى ندارد. در آيه 11 از سوره نساء به صراحت اعلام شده است: «فلهن الربع مما تركتم ان لم يكن لكم ولد، فان كان لكم ولد فلهن الثمن مما تركتم‏» و مفسران و پاره‏اى از فقيهان نيز در توضيح و بيان آيه هيچ قيد و مخصصى براى آن نگفته‏اند (39) و در تقسيم تركه با وارثان ديگر نيز سهم زوجه را 4ٍ1 يا 8ٍ1 از تمام تركه شوهر آورده‏اند و اين سكوت و تغافل دست‏كم نشان مى‏دهد كه در دلالت قرآن بر اين كه زن از تمام اموال شوهر ارث مى‏برد سخنى ندارند. (40) تاريخ و حكمت نزول آيه نيز نشان مى‏دهد كه پيامبر در مقام بيان حكم و خطاب به كسانى بوده است كه به زنان از ميراث شوهران ارث نمى‏داده‏اند، و در اين مقام بعيد است كه تمام حكم، و از جمله حرمان زن از زمين و اعيان بنا و درخت، گفته نشده باشد. اتفاق ساير مذاهب اسلامى بر اجراى بى‏قيد و شرط حكم قرآن هم شدت ظهور و صراحت‏حكم را تاييد مى‏كند.
2.
اخبار معصومان نيز بعضى دلالت‏بر برابرى زن و شوهر از جهت قلمرو ارث دارند; چنانكه در روايت ابن‏ابى‏يعفور و ابان و فضل بن عبدالملك، درباره ارث زن از زمين، امام مى‏فرمايد: «يرثها وترثه من كل شى‏ء ترك وتركت‏» و اسكافى (ابن جنيد) نيز بر پايه همين خبر نظر مى‏دهد كه زن از تمام تركه شوهر ارث مى‏برد و سيد مرتضى نيز براى جمع بين اخبار، زن را از تملك عين زمين محروم و از قيمت آن بهره‏مند مى‏داند. (41) بعضى نيز احتمال داده‏اند كه اختصاص زمين به مردان، ويژه زمينهاى فتح شده (مفتوح العنوة) باشد كه پاداش جهاد و براى مردان است و درباره ساير زمينها، زن ارث مى‏برد.
3.
در ميان فقيهان نيز برداشتها و انديشه‏ها يكسان نيست و هشت نظر در گفته‏ها نمايان است:
1)
زن در تمام موارد از زمين و عين بنا و درختان ارث مى‏برد; (42)
2.
زن از قيمت زمين و اعيان و اشجار ارث مى‏برد; (43)
3.
زنى كه از همان شوهر فرزند دارد از تمام تركه ارث مى‏برد و زنى كه عقيم مانده است از زمين و عين ابنيه و اشجار محروم است; (44)
4.
زن مطلقا از زمين و عين ابنيه و اشجار ارث نمى‏برد;
5.
زن از عرصه خانه و مسكن محروم است و از زمين ارث مى‏برد; (45)
6.
زن بى‏فرزند از زمين ارث نمى‏برد و از قيمت ابنيه و عين اشجار ارث مى‏برد; (46)
7.
شوهر نيز مانند زن از ارث زمين و عين ابنيه و اشجار محروم است;
8.
حرمان ارث زن، ويژه زمينهاى فتح شده (مفتوح العنوة) است.
دو نظر سوم و چهارم مشهورتر از ساير نظرهاست و نگاهى اجمالى به شمار فقيهانى كه زن صاحب فرزند از شوهر را از تمام تركه او بهره‏مند مى‏دانند، نشان مى‏دهد كه در تاييد مشهور فقيهان از حكم ماده 946ق.م. درباره مادر فرزندان متوفى، به شدت ترديد است و حتى به نظر مى‏رسد كه مشهور بزرگان به وراثت زن بچه‏دار تمايل دارند.
بدين ترتيب، ما با وضعى روبه‏رو هستيم كه 1.به يقين، حكم الهى و قرآنى با برابرى زن و شوهر و وراثت زن از تمام اموال شوهر موافق است; 2.درباره احتمال تخصيص قرآن به وسيله اخبار و مفاد آن، انديشمندان به هفت گروه و شايد بيش از آن تقسيم شده‏اند; 3.اجماعى بر سر راه تحول حكم حرمان به چشم نمى‏خورد و شهرت، آن را تاييد نمى‏كند. در اين وضع، آيا پاسخ نگفتن به نداى عدالت دريغ و ظلم نيست و «مانع شرعى‏» بهانه سنت‏گرايى نشده است؟ كدام فقيه روشن ضمير، قانونگذارى را كه با گريز از قيل و قالهاى مفسران اخبار، بر بال فرشته عدالت‏به سوى قرآن مى‏رود نكوهش مى‏كند؟ (47)
پاورقيها:
10.
ر.ك: ناصر كاتوزيان، خانواده، ج‏1، ش‏276.
11.
پاره‏اى از محققان در فقه نيز اين نتيجه را به روشنى دريافته‏اند; چنانكه فاضل هندى در كشف اللثام (ج‏2، ص‏300) در توجيه ترديد علامه نسبت‏به ارث بردن شوهر و درباره جهتى كه آن را تاييد مى‏كند، مى‏نويسد: «من اجتماع شروط صحة النكاح وارتفاع الموانع و لذا كان له وطؤها وانما بطل بالنسبة اليها بالاجماع والسنة...»; و براى ديدن نظر مخالف، كه نكاح پيش از دخول را در ارث هيچ يك از زن و شوهر مؤثر نمى‏داند، ر.ك: شهيد ثانى، شرح لمعه، ج‏8، ص‏172: «... الا فى المريض، الذى تزوج فى مرضه فانه لايرثها ولاترثه...»
12.
به همين جهت نيز در توجيه مواد 944 و 945 درمانده‏اند يا با پراكنده‏گويى به بى‏نظمى در نظام حقوقى ارث دامن زده‏اند، يا چنين پنداشته‏اند كه با تاييد استثنايى بودن اين احكام به مساله پاسخ گفته‏اند. اين اضطراب كم و بيش در كتابهاى فقهى نيز ديده مى‏شود، ولى نويسندگان حقوقى بر اين اضطراب افزوده‏اند.
13.
مانند اين مفهوم در معامله به قصد فرار از دين نيز در قانون محكوميتهاى مالى ديده مى‏شود: معامله در رابطه دو طرف، نافذ و در برابر طلبكاران «غير قابل استناد» است. همچنين است تاريخ اسناد عادى كه در برابر اشخاص ثالث قابل استناد نيست (ماده 1305ق.م.). براى ديدن مفهوم «عدم قابليت استناد» و جايگاه آن در نظام قراردادى، ر.ك: ناصر كاتوزيان، قواعد عمومى قراردادها، ج‏2، ش‏466 و قرائت و تمرين (12)، ص‏387.
14.
در قواعد علامه حلى آمده است: «ولو ماتت هى قبل الدخول ففى توريثه منها نظر.» (مفتاح الكرامة، ج‏8، ص‏188) وجه ترديد در اين است كه، اگر عقد نكاح درباره شوهر پيش از نزديكى بى‏اثر باشد، درباره زن هم بايد همين حكم را جارى ساخت. زيرا عقد يكى است و اثر آن، هرچه باشد، درباره هر دو طرف يكسان است; در حالى كه دست‏يافتن به مفهوم «عدم قابليت استناد» و نسبى بودن ضمانت اجراى جلوگيرى از اضرار به وارثان، اين اشكال را برطرف مى‏كند و وسيله فنى آن «فرض بطلان نكاح‏» درباره ارث شوهر است.
15.
ر.ك: نراقى، مستند، ج‏2، ص‏754 (در نقل چهار قول در فقه); محقق، شرايع، كتاب نكاح; جواهر الكلام، ج‏30، ص‏193 (كه اين گفته را تاييد و نظر مشهور مى‏داند); شهيد اول و شهيد ثانى، شرح لمعه، ج‏5، ص‏296299.
16.
شيخ محمد حسن نجفى، جواهر الكلام، ج‏30، ص‏193.
17.
در تاييد نفوذ شرط و همراهى با مشهور در فقه، ر.ك: جعفرى لنگرودى، ارث، ج‏1، ش‏329; و براى ديدن نظر مخالف و تاييد عدم نفوذ شرط، ر.ك: سيد حسن امامى، ج‏3، ص‏260 و 261; مهدى شهيدى، ارث، ش‏114; سيد حسين صفايى و اسدالله امامى، حقوق خانواده، ج‏1، ش‏12. `
18.
ر.ك: ناصر كاتوزيان، خانواده، ج‏1، ش‏50.
19.
مقدس اردبيلى در شرح ارشاد مى‏نويسد: «واعلم ان ظاهر القرآن العزيز حصر نصيب الزوج والزوجة الا على... و مقتضى ذلك عدم الرد عليهما اصلا...» مجمع الفائده، ج‏11، ص‏427.
1.
در اين زمينه ر.ك: ناصر كاتوزيان، فلسفه حقوق، ج‏1، ش‏252 به بعد.
2.
در قرآن كريم، پس از تعيين فرض وارثان، مى‏خوانيم: «تلك حدود الله‏» (سوره نساء، آيه 13). پس قانونگذار يا مفسر چنين احكامى به دليل اطاعت از قانون يا به دليل اعتقاد مذهبى، در اين زمينه محتاطتر است.
20.
ر.ك: شيخ محمد حسن نجفى، جواهرالكلام، ج‏39، ص‏207: «لاخلاف بين المسلمين فى ان الزوج يرث من جميع ماتركته زوجته من ارض و بناء وغيرهما
21.
در تفسير مجمع البيان (ج‏2، ص‏14 به بعد) هيچ قيد و محدوديتى درباره ميراث زن نيامده است; به اين دليل كه از نظر ادبى در دلالت آيه ترديد نيست.
22.
ر.ك: فلسفه حقوق، ج‏2، ش‏240; گامى به سوى عدالت، ج‏1، ص‏2 به بعد; گذرى بر انقلاب ايران، مقدمه‏اى بر جمهورى اسلامى، ص‏65 به بعد.
23.
در فقه، يكى از دلايل امكان تنفيذ معامله فضولى و كشف آن از نفوذ معامله، رضاى تقديرى مالك در زمان وقوع معامله است; بدين تعبير كه فرض مى‏شود مالك در زمان عقد نيز راضى به معامله بوده است، همان گونه كه اكنون نيز به آن رضا مى‏دهد. به بيان ديگر، رضاى كنونى مالك كاشف از رضاى تقديرى او به هنگام معامله است; يعنى اين فرض را به وجود مى‏آورد كه اگر او در زمان معامله نيز آگاه و حاضر بود به آن رضايت مى‏داد: ر.ك: ميرزا حبيب‏الله رشتى، اجاره، ص‏184 و 185. از اين نظر انتقاد هم شده است
24.
در كشورهاى اسلامى، مصريان نيز در قانون ارث و وصيت و وقف و احوال شخصيه مصوب 1943 و بر مبناى مذهب ظاهرى كه وصيت را واجب مى‏داند، از نهاد «وصيت واجب‏» براى بهره‏مند ساختن نواده‏اى كه، به دليل مرگ پدر در زمان حيات پدربزرگ، از ارث او محروم مانده است، استفاده كرده‏اند. ر.ك: ابوالحسن محمدى، «وصيت واجب در حقوق مصر»، نشريه دانشكده حقوق و علوم سياسى، ش‏21، اسفند 1358، ص‏116 به بعد; محمد ابوزهره، شرح قانون وصيت، ص‏20 به بعد.
25.
ر.ك: سوره بقره، آيه 180 (كتب عليكم اذا حضر احدكم الموت ان ترك خيرا الوصية للوالدين والاقربين بالمعروف حقا على المتقين)، اعم از اين كه از تركيب امر «كتب‏» استفاده وجوب شود يا استحباب.
26.
ر.ك: ص‏22.
27.
در اين باره، ر.ك: سيد محمد جواد عاملى، مفتاح الكرامة، ج‏8، ص‏179; شهيد ثانى، شرح لمعه، ج‏8، ص‏81; مقدس اردبيلى، مجمع الفايدة والبرهان، ج‏11، ص‏425 به بعد.
28.
سيد محمد آل بحرالعلوم; بلغة الفقهيه، ج‏4، ص‏207.
29.
رجل مات وترك امراة، قال عليه السلام: المال لها، به نقل از: شرح لمعه، ج‏8، ص‏83.
30.
شرح لمعه، ج‏8، ص‏81.
31.
تحريرالاحكام، ج‏2، ص‏168.
32.
ر.ك: مقدس اردبيلى، مجمع الفائدة والبرهان، ج‏11، ص‏425 و 442.
33.
ر.ك: ناصر كاتوزيان، دوره مقدماتى حقوق مدنى، اموال و مالكيت، ش‏58 به بعد.
34.
در مورد ارث خيار زن در معامله زمين، ر.ك: ناصر كاتوزيان، قواعد عمومى قراردادها، ج‏5، ش‏905.
35.
درباره اصل وراثت و حكم استثنايى حرمان، ر.ك: شهيد ثانى، شرح لمعه، ج‏8، ص‏173.
36.
در اين باره، ر.ك: مصطفى عدل، شرح قانون مدنى، ش‏979.
37.
در اين زمينه، ر.ك: حاج شيخ محمد على اراكى، رسالتان فى الارث ونفقة الزوجه، ص‏213 و 214.
38.
در تاييد اين نظر در فقه، ر.ك: شيخ محمد حسن نجفى، جواهرالكلام، ج‏39، ص‏216; نظر و احتمال مخالف نيز داده شده است كه صاحب جواهر آن را ضعيف مى‏داند.
39.
فاضل مقداد، كنز العرفان فى فقه القرآن، ج‏1، ص‏326; شيخ طبرسى، مجمع البيان فى تفسير القرآن، ج‏2، ص‏16 و 17; ابوالفتوح رازى، ص‏728 و 729; مقدس اردبيلى، زبدة البيان، ص‏465; شيخ طوسى، تفسير تبيان، مقنع و مراسم (به نقل از: جواهر الكلام، ج‏39، ص‏270 از كشف الرموز).
3.
ر.ك: ماده 1059ق.م.، ناصر كاتوزيان، خانواده، ج‏1، ش‏72.
4.
همان.
40.
شيخ محمد تقى التسترى، النجعة فى شرح اللمعة، كتاب عتق تا ميراث، ص‏457.
41.
سيد مرتضى، الانتصار، ص‏165.
42.
نقل از جواهرالكلام و او هم از دعائم الاسلام درباره اخبار (ج‏39، ص‏209).
43.
سيد مرتضى، همان.
44.
محقق، شرايع: «اذا كان للزوجة من الميت ولد، ورثت فى جميع ماترك، ولو لم يكن، لم ترث من الارض شيئا واعطيت‏حصتها من قيمت الالات و الابنية‏»، ص‏835; همچنين، ر.ك: علامه حلى، قواعد (مفتاح الكرامة، ج‏8، ص‏189); تحرير و مختلف و ارشاد و تبصره و ايضاح و لمعه و بسيارى ديگر; نقل از: مفتاح الكرامه، شيخ عبدالله مامقانى، مناهج المتقين، ص‏467.
45.
شيخ مفيد و ابن‏ادريس (نقل از: فاضل مقداد، التنقيح الرائع، ج‏5، ص‏190).
46.
ر.ك: شهيد اول، لمعه، شرح لمعه، ج‏8، ص‏173; فيض كاشانى، مفاتيح الشرايع، ج‏3، ص‏328 و 329.
47.
مقدس اردبيلى در مجمع الفائده والبرهان (ج‏11، ص‏422) درباره محروم ماندن زوجه مى‏نويسد: «هذه مسالة مشكلة، لانها خلاف ظاهر القرآن وعموم الاخبار الكثيرة الدالة على ان الزوجين يرثان كل واحد من صاحبه من جميع ماترك كساير الورثه، فالاخراج الزوجة منهما مشكل...» لحن عبارت نشان مى‏دهد كه چگونه فقيه نامدار در دغدغه گريز از ستيز با عدالت و سنت است و پيوستن به اكثريت را دشوار مى‏بيند
5.
در شرايع محقق آمده است: «لو طلقت رجعية توارثا اذا مات احدهما فى العدة، لانها بحكم الزوجة‏»، جواهر الكلام، ج‏39، ص‏196.
6.
ر.ك: خانواده، ج‏1، ش‏272 و 273; دوره مقدماتى، خانواده، ش‏224 و 225.
7.
اخبارى كه زراره و عبيد بن زراره از حضرت صادق(ع) نقل كرده‏اند، در پاسخهاى امام(ع) آمده است: «ليس للمريض ان يطلق...» و «لايجوز طلاق المريض‏»، يا در برابر اين پرسش كه آيا مريض مى‏تواند زن خود را طلاق دهد، جواب منفى داده شده است; به نقل از: سيد محمد جواد عاملى، مفتاح الكرامة، ج‏8، ص‏185; شيخ محمد حسن نجفى، جواهر الكلام، ج‏32، ص‏127.
8.
ر.ك: ناصر كاتوزيان، وصيت در حقوق مدنى ايران، ش‏209 به بعد.
9.
ر.ك: جواهر الكلام، ج‏32، ص‏154