حقوق معنوي پديدآورندگان
محمد عثمان شبير
ترجمه فرجالله الهي
اشاره
شبير از نگاه فقه اسلامي و با شيوة اهلسنت به بررسي موضوع مالكيت
فكري و حقوق پديدآورندگان پرداخته است. آشنايي با اين نوع نوشتهها، پژوهشگران را
با مشكلات نظري موجود در اجراي كپيرايت در كشورهاي اسلامي به ويژه به موانع فقهي
آن آشناتر ميكند. به ويژه وقتي پژوهش به روش مقايسهاي با متون حقوقي جديد عرضه
شده باشد. البته سعي و تلاش شبير بررسي و تحليل اين موانع با نگاه مثبت و يافتن
راهكارهاي مناسبي از درون متون فقه اسلامي است.
بررسي و تحليل حقوق معنوي به روشن شدن سه مطلبِ جايگاه حقوق ابتكار،
ماهيت حقوق معنوي، انواع حقوق ابتكار معنوي وابسته است. در ادامه ديدگاه اسلام را
در اين زمينه بر ميرسيم. ابتدا به تبيين جايگاه حقوق ابتكار و نسبت آن با حق از
طريق بررسي مفهوم حق و انواع حقوق قانوني ميپردازيم.
جايگاه مبحث حقوق معنوي
حقي كه براي خلاقيتهاي آدمي در نظر گرفته شده است، در ميان انواع
ديگر حقوق جايگاه خود را دارد. براي توضيح آن ابتدا به تعريف حق ميپردازيم. حق در
لغت نقيض باطل است و در مقابل آن قرار دارد. اين واژه مصدر فعل «حقَّ، يحقُّ» و به
معني استقرار چيزي و استحكام شيئي است. گستره وسيع مفهوم حق شامل مال و ملك, موجود
ثابت, نصيب و سهم، واجب و يقين است.
امّا حقّ در اصطلاح شرع بر حسب كاربرد فقهي آن داراي معاني متعدد و
كاربردهاي گوناگون زير است:
الف:
اين مفهوم در عرف فقها گاه به معناي عام خود به كار رفته است. مفهوم
عام اين واژه به اين معنا است كه تمام مزايا و امكانات ـ اعم از امكانات مالي و
غير مالي ـ به شخص تعلق ميگيرد و براي او ثابت است. تعريف مصطفي زرقاء از حق
اينگونه است: حق نوعي اختصاص است كه شرع به نحو تكليف يا سلطه براي انسان مقرر
كرده است.
به موجب اين تعريف, حق وليّ در تصرف شئونات كساني كه تحت ولايت او
هستند، نوعي سلطه است. همچنين حق فروشنده نسبت به دريافت قيمت كالا از مشتري از
اين قبيل است. چون شارع خريدار را به نفع فروشنده مكلّف به پرداخت قيمت كالاي
خريداري شده كرده است.
يكي ديگر از اين موارد, حق انتفاع بردن انسان از منفعت اموال غيرمنقول
مانند خانه و زمين است كه به موجب وصيت براي او ايجاد شده است. بنا بر اين هم سلطه
و هم تكليف, در واقع نوعي سلطة شخص بر شيء است.
ب: مفهوم حق معادل چيزي است كه در مقابل اعيان و منافع قابل تملك قرار
دارد و آن را در منافع اعتباري شرعي محض به كار بردهاند. منافعي مانند حق شفعه,
حق طلاق و حق حضانت و ولايت از اين قبيلند و جز اعتبار شارع, داراي هيچ نوع
واقعيت عيني نيستند و ما به ازاي خارجي ندارند.
ج: گاه حق, در معناي لغوي آن كاربرد دارد. مثلاً وقتي گفته ميشود
«حقوق منزل», يعني منافع خانه از قبيل حق استفاده از چاه آب (آب شرب), و حق
استفاده از پلّهها. چون اينها منافعي است كه همراه با خانه و جزء لوازم آن است.
عبدالرزاق سنهوري معناي عام اين واژه را در مورد معاملات اينگونه
تعريف كرده است: «حق نوعي منفعت مالي است كه قانون براي شخص مقرّر كرده است.» اين
تعريف در اصل به يكي از حقوقدانان آلماني تعلق دارد و از چند جهت مورد نقد واقع
شده است. جامع
نيست و شامل تمام حقوقي نيست كه در معاملات منظور ميشود. به عنوان مثال شامل دسته
حقوقي از قبيل منافع غير مالي، مانند حق وكيل نميشود. چون حق وكيل در انجام امور
مربوط به وكالت, نوعي سلطه است و جزو منافع مالي محسوب نميشود. گرچه عمل وكالت او
در حوزة منافع قرار ميگيرد و داراي ارزش مالي است.
با توجه به اين اشكالات به نظر ميرسد بهترين تعريف براي حق به معناي
عام آن همان تعريف زرقاء است.
حقوقدانان در يك تقسيم كلي, حقوق را به دو نوع سياسي و مدني تقسيم
كردهاند. حقوق سياسي حقوقي است كه قانون آن را در روابط ميان انسانها و حكومت و
نهادهاي گوناگون مربوط به آن به رسميت شناخته است, مانند حق شركت در انتخابات اعم
از رأي دادن و رأي گرفتن. حقوق مدني آن است كه با هدف تحقق مصالح (منافع) مستقيم
انسانها به وجود آمده است و به حقوق عمومي و حقوق خصوصي تقسيم ميشود. هدف از
حقوق عمومي آن است كه انسان مورد حمايت قانون قرار گيرد و حريمش حفظ شود. به اين
اعتبار گاه از حقوق عمومي با عنوان: «حقوق اوليه بشر» ياد شده است. چون انكار اين
نوع حقوق با حكم به نابودي انسانيت انسان ملازم است. از جملة حقوق عمومي ميتوان
از حق داشتن بهداشت, مسكن و امثال آن نام برد. حقوق خصوصي از نتيجة روابط افراد با
يكديگر به وجود ميآيد و از قوانين خاص مربوط به خود و شاخههاي آن از قبيل قانون
مدني, احوالات شخصيه و ساير موارد تبعيت ميكند.
حقوق خصوصي خود به دو نوع حقوق خانواده و حقوق مالي (اقتصادي) تقسيم
شده است. حقوق خانواده عبارت است از حقوقي كه قانون احوالات شخصيه آن را مقرر كرده
است و شامل حق ولايت, حق طلاق و مانند آن ميشود. حقوق مالي (اقتصادي) حقوقي است
كه قابل اندازهگيري و ارزشگذاري مالي است و به سه نوع حقوق عيني, حقوق شخصي و
حقوق معنوي تقسيم ميشود. حقوق عيني آن است كه به موجب قانون, انسان بر شيء معيّني
سلطه پيدا ميكند و مستقيم و بدون وساطت شخص ديگر حق انتفاع, تصرف و بهرهبرداري
از آن به او داده ميشود. به عنوان مثال, حق ملكيت از اين نوع است و مالك حق دارد
از مالكيت خود هر نوع انتفاعي ببرد و به طور مستقيم آن را به كار برد و مورد
بهرهبرداري قرار دهد. حقوق شخصي نوعي رابطة حقوقي است كه ميان دو نفر وجود دارد.
مثلاً رابطة ميان وامدهنده و وامگيرنده از اين قبيل است و به موجب آن يكي از اين
دو اقدام به پرداخت پول معيّني به ديگري ميكند. مثل آنكه وامگيرنده در صدد
بازپرداخت وام خويش به وامدهنده بر ميآيد. يا مشتري قيمت كالا را تسليم فروشنده
ميكند. يا فروشنده كالا را در اختيار مشتري ميگذارد. اين نوع حقوق را در اصطلاح
التزامات مينامند. و اما حقوق معنوي چنان حيطه وسيعي را شامل ميشود كه تحت عنوان
مستقلي به آن ميپردازيم.
ماهيت حقوق معنوي
ابتدا به مفهوم، اصطلاحشناسي و تعريفها ميپردازيم:
حقوق معنوي عبارت است از سلطة شخص بر شيء غير مادي. اين شيء غير مادي
هم شامل محصولات ذهني ميشود مانند حق مؤلف در تأليفات علمي و ادبي, و هم حق مخترع
نسبت به ثبت اختراعات فنّي و صنعتي خود را در برميگيرد هم مشمول فعاليتهاي تجاري
تاجري ميشود كه براي جذب و پذيرش نمايندگان فروش به تبليغ و معرفي اسم و علامت
تجاري كالاي خود اقدام ميكند.
سنهوري در توضيح اين مفهوم مينويسد:
بيشتر حقوق معنوي به همان حقوق ذهني برميگردد. حقوق ذهني عبارتاند
از: حق مؤلف كه در اصطلاح از آن به مالكيت حقوق ادبي و هنري ياد ميشود, حقوق
متعلق به نوشتهها كه آن را مالكيت حقوق نوشتهها مينامند, حق مخترع كه مالكيت حق
ساخت نام دارد, حقوقي كه بر اساس آنها ميتوان به بازرگاني پرداخت و آن را مالكيت
حق تجاري مينامند و شامل اوراق و مدارك و اسناد مربوط به آن ميشود. قدر جامع
تمام انواع اين نوع حقها همان مفهوم حقوق ذهني است.
اين نوع حقوق در شرايع قديم ناشناخته بوده و بر اثر تحولات علمي و
فرهنگي و اقتصادي و صنعتي جديد پيدا شده است. از اينرو نميتوان آن را به حقوق
عيني ملحق ساخت و يكي از مصاديق آن به شمار آورد. چون حقوق ذهني, برخلاف حقوق
عيني, سلطة مستقيم و بدون واسطة شخص بر شيء معيني نيست. همچنين نميتوان آن را با
حقوق شخصي يكي دانست. چون كسي كه داراي اين نوع حق است، نميتواند بر اساس آن شخص
ديگر را وادار يا مكلف كند كاري را براي او انجام دهد. به موجب اين حق فقط سلطة
شخص بر شيء غيرمادّي ثابت ميشود و او ميتواند از نتايج تلاشهاي فكري و توليدات
ذهني خويش محافظت كند و منافع مالي را به دست آورد كه ممكن است بر اثر نشر و پخش
آن به دست آيد. قانون مدني اردن در ماده 71 خود بر اين نوع حقوق تصريح كرده است و
ميگويد: «حقوق معنوي بر اشياء غير مادي مترتب ميشود و بر اساس آن درباره حقوق
مؤلف و مخترع و هنرمند و علامتهاي تجاري و ساير حقوق معنوي ديگر قوانين ويژهاي
به اجرا در ميآيد.» حقوق معنوي به اسمها وعناوين زير نيز خوانده ميشود:
الف)
حق مالكيت ادبي و هنري و صنعتي: اطلاق اين واژه به اعتبار آن است كه
حق شخص نسبت به توليدات ذهني خود از نوع حق مالكيت او بر آنها است.
اين نامگذاري به لحاظ آن كه با فكر و ابداع كه موضوع حقوق معنوي است،
سازگاري ندارد، مورد اشكال قرار گرفته است. چون اولا ً: موضوع مالكيت, اشياء مادي
و محسوس است كه از طريق حيازت اشياء و برداشتن آنها براي خود بدست ميآيد. بر خلاف
محصولات فكري كه عايدي آنها از راه انتشار و پخش آن حاصل ميشود. بنا بر
اين اطلاق مالكيت بر حق مؤلف يا مخترع قابل توجيه نيست.
ثانيا:ً حق مالكيت حق دائمي و هميشگي است، در حالي كه حق معنوي
اينگونه نيست و داراي وقت و زمان معيني است كه با گذشت آن زمان، اين حق نيز از
ميان ميرود. مثلاً حق مؤلف تا زمان معين و محدودي به ورثه منتقل ميشود و از آن
زمان به بعد، به موجب نص قانون حق ورثه ساقط ميشود و آن كتاب مورد نظر به ملكيت
عموم در ميآيد.
ب) حقوق ذهني: اطلاق اين اصطلاح بر حقوق معنوي به دليل آن است كه تمام
انواع حقوق معنوي ريشه در توليدات ذهني دارد.
ج) حقوق
اموال غير مادي: كاربرد اين تعبير در زمينه حقوق معنوي، مورد خدشه است. چون مقصود
از اين تعبير بيان ويژگيهاي اساسي اين حقوق در بعد اقتصادي است كه براي فرق نهادن
ميان آن از يك سو و ميان حقوق عيني و شخصي از سوي ديگر ابراز شده است.
د) حق خريد و فروش: اين عنوان ناظر به استفاده از حقي است كه موضوع آن
مواردي است كه بر اثر ابداعات ذهني يا ارزشهاي تجاري پديد آمده است. گاه قيمتها
نيز تابع استقبال و تقاضاي مشتريان است و به تناسب جذب آنها در نوسان است.
اشكال اين نامگذاري نيز آن است كه فقط شامل اسم و علامت تجاري ميشود
و حقوق معنوي ديگر مانند حقوق مؤلف را در بر نميگيرد.
هـ) حقوق
ابتكار: زرقاء براي ناميدن حقوق معنوي از واژه حقوق ابتكار استفاده كرده و علت
ترجيح آن بر ساير الفاظ را چنين توضيح داده است:
به نظر ما استفاده از واژة حقوق ابتكار براي ناميدن حقوق معنوي، بر
ساير واژهها ترجيح دارد. چون به عنوان مثال, مفهوم «حقوق ادبي» داراي چنان دايرة
تنگي است كه حتي بسياري از مصاديق نوع خود هم از آن بيرون ميمانند. مثلاً استفاده
از نشانههاي تجاري مخصوص و مكانهاي تجاري هيچ ارتباطي با حقوق ادبي و محصولات
فكري ندارد. ولي عنوان «حق ابتكار» از چنان وسعت و گسترهاي برخوردار است كه هم حق
مؤلف و روزنامهنگار و هنرمند نسبت به كتاب و روزنامه و آثار هنريشان را در بر
ميگيرد هم شامل آن دسته از حقوق صنعتي و تجاري ميشود كه امروزه از آن با عنوان مالكيت
ساخت نام ميبرند. مانند حق مخترع يك وسيله و حق طراح در دادن يا كشيدن طرحي كه
اعتبار كسب كرده است يا مبتكر عنوان و اسمي كه شهرت فراواني براي صاحبش آورده است.
بوطي ضمن تاييد اين نامگذاري افزوده است:
وسعت دايرة مفهومي اين اصطلاح به گونهاي است كه همة صورتها و جزئيات
اين بحث را اعم از حق تأليف، حق ساخت و ابداع و اختراع، حق استفاده از علامت و
تمام آنچه امروزه آن را اسم تجاري مينامند، شامل ميشود. چون منشأ پيدايش حق در
تمام انواع آن مصاديق و امثال آنها، همان تلاش نوآورانه است كه شخص يا اشخاص
معين و محدودي مستقلاً عهدهدار انجام آن بودهاند، تفاوتي نميكند حق به معاني و
مدركات ذهني مجرد تعلق بگيرد يا منشأ شيء مصنوع مادي باشد كه ديگران از آن منتفع
بشوند و مورد اهتمام قرار بدهند.
پس بهتر است آن را حقوق ابتكار بناميم. زيرا اين اصطلاح به خاطر وسعت
و شمولي كه دارد، از يك سو ميتواند تمام انواع صورتهاي مطرح شده را در خويش جاي
دهد و از سوي ديگر به قدري استوار است كه هيچ نوع حقوق غير مالي مانند حق قصاص و
حق طلاق و حق رهن و امثال آن را در بر نميگيرد. پس حق ابتكار در واقع نوعي حقوق
معنوي است و مشمول اين نامگذاري ميشود.
از اين رو دريني تعريف ديگري را از مفهوم حقوق ابتكار عرضه كرده است.
او ميگويد: «حقوق ابتكار صورتهاي تجسم يافتهاي است كه از ملكة راسخه در نفس
عالِم و اديب تراوش كرده است و داراي هيچ سابقة قبلي نميباشد.»
انواع حقوق معنوي
بحث حقوق ابتكار يا حقوق معنوي را تنها در ذيل سه عنوان حق تأليف، حق
ثبت اختراع و حق اسم تجاري دنبال خواهيم كرد و از ساير مصاديق آن صرفنظر ميكنيم.
حق تأليف: عموم دولتهاي جهان طي پيمان نامههائي متعهد شدهاند از
حقوق مؤلف حمايت كنند. اولين پيماننامهاي كه در اين زمينه تهيه شد، پيماننامة
بِرْن بود كه در سال 1886 به امضاء رسيد. سپس با اصلاحاتي كه در طول سالهاي بعد
در آن به وجود آمد، در سال 1967 در بروكسل نهايي شد و به عنوان آخرين پيماننامه،
همه دولتها آن را امضا كردند.
پس از صدور اعلامية جهاني حقوق بشر، مفاد اين پيماننامه در مادة 27
آن و به شرح زير گنجانده شد: «حق هر فرد است كه منافع ادبي و مادي محصولات علمي و
ادبي و هنري او مورد حمايت قرار گيرد.» يونسكو (سازمان علمي و تربيتي و فرهنگي ملل
متحد) در تاريخ 6/سپتامبر/1952 پيماننامهاي را در اين خصوص در ژنو تنظيم كرد و
دولتهاي بسياري با تشكيل سازمانها و تصويب قوانين مربوطه به حمايت از حقوق مؤلف
پرداختند. آنچه در زير ميآيد، توضيح اين مفهوم و حكم آن است: الف) مفهوم حق
تأليف: تأليف از ريشة «اَلَّف» است و از سه حرف اصلي همزه و لام و فاء تركيب شده
است. تأليف به معني انضمام شيئي به شيء ديگر است. هرگاه شما بخشي از شيئي را به
بخش شيئي ديگر ضميمه كنيد، در واقع آن را تأليف كردهايد.
ابوالبقاء تأليف را اينگونه تعريف كرده است: «گردآوردن اشياء متناسب
با يكديگر.» با توجه به همين معنا است كه صداقت و دوستي را الفت ناميدهاند. چون
خلقيات و قلبها با هم هماهنگاند و توافق دارند. به كتابت و نوشتن مباحث و نيز به
تدوين كتاب تأليف ميگويند. چون نويسنده مطالب متناسب و هماهنگ با يكديگر را كنار هم گرد ميآورد.
از آنجاكه نويسنده مطالب مربوط به موضوع واحدي را در زمينة علم يا ادب يا هنر جمع
ميكند، به او مؤلف اطلاق ميشود. معني اصطلاحي تأليف از معني لغوي آن تجاوز
نميكند.
همچنين واژههايي نظير اختراع معدوم، جمع مفترقات، تكميل ناقص، تفصيل
مجمل، تهذيب مطول، ترتيب امور در هم و مخلوط، تعيين مبهم و تبيين خطا همگي
مصداقهايي از تأليف هستند و زير چتر نام آن قرار ميگيرند.
پس تأليف مفهومي است كه مشتمل بر نوعي عمل ابداعي و جديد با هر درجه
از اهميت باشد. نظير آن كه مؤلف استنباط و برداشت جديدي را عرضه كند كه كسي قبل
از او مطرح نكرده باشد. يا با تفسير و فصلبندي پژوهشهايي كه در علمي صورت بسته
است، به طبقهبندي آن بپردازد. يا اشتباهات آن را تصحيح كند و نواقصش را تكميل
سازد. يا به منظور تسهيل در يادگيري و حفظ دانشجويان، به حذف مطالب تكراري آن
اقدام كند.
بنا بر اين مجرد نقل مطالب يا گردآوري آنها بدون هيچگونه نوآوري و
عمل ابداعي، ابتكار شمرده نميشود و مردم چندان نيازي به آن ندارند. ابن خلدون پس
از بيان انگيزههاي تأليف به نتيجهگيري ميپردازد و ميگويد:
اينها مجموعة اهداف و انگيزههايي است كه بايد در تأليف مد نظر قرار
گيرد. غير از اينها، هر چه باشد، كاري است كه نيازي بدان نيست و در نظر عقلاء
انحراف ازجادهاي محسوب ميشود كه بايد در آن طي طريق كرد. مثلاً صورتسازي در
تأليفات ديگران از قبيل تغيير الفاظ و جا به جا كردن عبارات آن، حذف مطالب لازم و
يا افزودن مطالب زايد به آن، يا تبديل صواب به خطا و آوردن مطالب بيفايده و سپس
منسوب كردن آنها به خود، از كارهايي است كه جزو جهل و بيفرهنگي فرد به حساب
ميآيد.
حق تأليف يكي از وجوه حقوق معنوي يا حقوق ابتكار است كه به مؤلف حق
ميدهد به محافظت از نتايج تلاشهاي فكري خويش بپردازد و نگذارد ديگري آن را به
نام خود مصادره كند و عايدات احتمالي حاصل از نشر و پخش آنها را براي خود بردارد.
بنا بر اين مؤلف كسي است كه داراي دو حق است: حق ادبي و حق مالي. حق ادبي آن است
كه براي هميشه به شخص او مربوط است و بر اثر گذشت زمان ازميان نميرود و به ديگري
نسبت داده نميشود. حق مالي آن است كه در مقابل نشر كتاب قرار ميگيرد. اين حق
ابتدا از آن مؤلف است و پس از مرگ او تا مدت معيني، مثلا تا پنجاه سال، حق ورثهاش
ميباشد.
ب) حق تأليف از ديدگاه اسلام : اين مسئله از مسائل نو پيدا و جديدي
است كه در هيچ يك از قرآن و سنت و اجماع و اقوال صحابه و مجتهدان مطلبي دربارة آن
نيامده است. به همين علت علماي جديد در اصل حق بودن و نبودن و لزوم و عدم لزوم وضع
قوانيني در حمايت از آن با يكديگر اختلاف نظر دارند و دو ديدگاه را در اين زمينه
مطرح كردهاند:
صاحبان ديدگاه اول كه دكتر احمد الحجي الكردي هم جزء آنان است، بر اين
باورند حق تأليف هيچگونه اعتباري ندارد و در نتيجه دريافت پول در قبال آن نيز
مشروع و حلال نيست. استدلالهاي اين گروه اينگونه است:
1. اگر اين حق معتبر باشد، گاهي ممكن است مؤلف به
خاطر مسائل مالي از طبع و نشر اثر علمي خويش خودداري ورزد. در صورتي كه اين كار از
مصاديق كتمان علم است شارع آن را نهي كرده است. خداوند در اين زمينه ميفرمايد:
«ان الذين يكتمون ما انزلنا من البيّنات و الهدي من بعد ما بيّناه للناس في الكتاب
، اولئك يلعنهم الله و يلعنهم اللاعنون» (آنان كه ادله و نشانههاي هدايت را حتي
پس از آن ميپوشانند كه ما آن را در كتاب براي مردم روشن كردهايم، مورد لعنت خدا
و ديگر لعنتكنندگان قرار دارند.) از پيامبر (ص) نقل شده است كه فرمود: «من سئل عن
علم ثم كتمه، الجم يوم القيامة بلجام من نار» (هر كس علم خويش را كتمان كند و پاسخ
سائل را ندهد، در روز قيامت لجامي از آتش بر دهانش ميگذارند.) عجلوني تعليقهاي
بر اين حديث زده و گفته است: «اين وعيد شامل حبس كتابها و ندادن آن به ديگران
براي انتفاع هم ميشود.»
اصولاً در كسي كه علمش را از قومش كتمان كند، خيري نيست. اين مسئله از
قديم نيز مطرح بوده است و زهير شاعر آن را به اين صورت بيان كرده است:
و من يك ذا فضل فيبخل بفضله علي قومه يستغن عنه و يذمم
كسيكه داراي فضيلتي است امّا آن را از قومش دريغ ميكند، مردم از او
بينياز ميشوند و مورد نكوهش قرار ميگيرد.
2. علم از مصاديق امور عبادي و قربي است نه از
قبيل مسائل تجاري و صنعتي و مزد خواستن براي انجام امور عبادي جايز نيست. در نتيجه
عالم بايد به صورت تدريس و تحصيل و بدون چشم داشت به دريافت مزد, علمش را در
اختيار ديگران قرار بدهد. البته مردم وظيفه دارند هزينة زندگي اين فرد را تأمين
كنند. چنانكه
در زمان سلف صالح رضوانالله عليهم هم اينگونه بود و آنان و خلفا به وفور بر
علماء بذل و بخشش ميكردند و ايشان را بر صدر مينشاندند و هزينههاي زندگيشان را
تأمين ميكردند. تعظيم و تكريم عالم و مراجعه به او در مسائل قضا و سياست و حكومت
و اقتصاد در واقع بهترين پاداشي است كه تقديم آنان ميكنيم و بالاترين مزدي است كه
به سبب آن, علما اطمينان نفس پيدا ميكنند.
پيامبر (ص) مردم را مكلف به تكريم آنان كرده و فرموده است: «ليس منا
من لم يوقّر كبيرنا و يرحم صغيرنا و من لم يعرف لعالمنا حقّه» يعني از ما نيست كسي
كه به پيران ما احترام نگذارد و به كودكان ما ترحم نكند و حق عالمان ما را نشناسد.
3. حقّ مؤلف چيزي شبيه به حق شفعه بوده و مجرد
حقّ است. و هرچه از اين قبيل باشد، جايز نيست در برابر آن عوض گرفت. در نتيجه جايز
نيست مؤلف در برابر محصولات ذهني خويش مزد طلب كند. گروه زيادي از علماي معاصر
طرفدار ديدگاه دوم هستند و حق تأليف را مشروع ميدانند و حكم به حلّيت آن
كردهاند. استاد مصطفي زرقاء، محمد فتحي الدريني، محمد سعيد رمضان البوطي و وهبه
زحيلي از جمله افراد اين گروه هستند كه حكم به اعتبار حقّ تأليف كردهاند و در
نتيجه طلب پول را در برابر آن حلال شمردهاند. . استدلالهاي اين عده بر مدعايشان
چنين است:
1. جمهور فقها اعم از مالكي و شافعي و حنابله
منافع را مال دانستهاند و آن را از امور معنوي و نامحسوس شمردهاند. بدون ترديد
محصولات ذهني آدمي نيز منفعتي از منافع انسان است و مال به حساب ميآيد و شرعاً
جايز است مورد معاوضه قرار بگيرد.
مقصود از منافع بهرههايي است كه از اعيان برده ميشود. مانند سكونت
در خانه و سوار شدن خودرو. دليل اينكه منافع نيز همانند اعيان, مال به حساب
ميآيد، سه چيز است: اولاً طبع انسان خواهان آن است و همچون اعيان, طالب به دست
آوردن آن است. ثانياً عرف عام و مردم عادي آن را مال به حساب ميآورند. ثالثاً
شارع آن را مال دانسته است. خداوند در قرآن ميفرمايد: «قال اني اريد ان انكحك
احدي ابنتيَّ هاتين علي ان تأجرني ثماني حجج فان اتممت عشراً فمن عندك و ما اريد
ان اشقَّ عليك ستجدني ان شاء الله من الصالحين». (شعيب گفت من ميخواهم يكي از اين
دو دخترم را در ازاي هشت سال خدمت به ازدواج تو در آورم. اگر هم خواستي ده سال
خدمت كني، اختيار با خود تو است. من نميخواهم ترا به مشقت اندازم. ان شاء الله
مرا از صالحان خواهي يافت.) بر طبق اين آيه شارع اجازه داده است كار انسان (منفعت)
مهريه قرار داده شود و اصل در مهريه آن است كه مال باشد. به دليل آنكه خداوند در
آية زير آن را مال دانسته است: «و احلَّ لكم ماوراء ذلكم ان تبتغوا بأموالكم
محصنين غير مسافحين ». (غير از اين موارد بقيه زنان بر شما حلالاند كه با اموال
خويش آنها را به همسري خود درآوريد، نه آن كه زنا كنيد.) پس نتيجه ميگيريم
منفعت, مال است.
2. عادت عرف عام اين است كه حق مؤلف را نسبت به
تأليف و ابداعش معتبر ميداند و به رسميت ميشناسد و معاوضه و جايزه در برابر آن
را روا ميشمارد. در صورتي كه اگر حق تأليف قابليت تبادل و معامله نداشت و
نميتوانست مورد داد و ستد قرار گيرد، جايزه و دريافت عوض در برابر آن حرام بود.
عرف عام در صورت عدم تصادم با يكي از نصوص شرعي يا اصول كلي شريعت اسلامي، يكي از
منابع تشريع, شمرده ميشود و نقش مهمي در ماليت بخشيدن به اشياء دارد. سيوطي
ميگويد:
نميتوان بر چيزي عنوان مال نهاد، مگر آنكه اين دو صفت را داشته
باشد. اولاً واجد ارزش ذاتي باشد و مردم در مقابل آن حاضر به پرداخت پول باشند و
تلفكنندة آن را ملزم به پرداخت خسارت نمايند، هر چند اندك باشد. ثانياً از
چيزهايي نباشد كه مردم آنها را دور ميريزند.
مفاد اين سخن آن است كه منشأ اصلي ماليت اشياء عرف است. چون ميگويد
نميتوان بر چيزي اسم مال گذاشت، مگر آنكه داراي ارزشي باشد. يعني مردم آن را مال
بدانند و مورد مبادله قرار بدهند و براي آن پول پرداخت كنند. معلوم است هر چه را
عرف ثابت بداند، شرع نيز حكم بر ثبوت آن ميكند.
3. شريعت اسلام نسبت دادن سخن ديگران را به خود حرام كرده است. همچنين
حرام است انسان سخن شخصي را به فرد ديگري نسبت بدهد. از نظر اسلام هر سخن و
انديشهاي بايد لزوماً به صاحب آن منتسب شود و پاداش يا مجازات آن هم فقط به او
برسد.
روايت شده است امام احمد حنبل براي هر نوع استفاده از سخن و نوشتة
ديگران، در صورتي كه صاحبانش را ميشناخت، ابتدا از آنان اجازه ميگرفت و سپس آن
را نقل يا كتابت ميكرد. غزالي نقل ميكند از امام احمد بن حنبل پرسيدند اگر كسي
ورقهاي را پيدا كرد كه در آن احاديث و امثال آن نوشته شده بود، آيا ميتواند از روي
آن بنويسد و سپس به صاحبش برگرداند يا خير. احمد بن حنبل جواب داد: «خير. بلكه اول
بايد اجازه بگيرد و بعد رونويسي كند.»
4. خداوند در قرآن ميفرمايد:
«ما يلفظ من قول الا لديه رقيب تقيد» و نيز در حديثي از پيامبر آمده
است كه فرمود:
«ان العبد ليتكلم بالكلمة من رضوان الله لا يلقي لها بالاً يرفع الله
بها درجات، و ان العبد ليتكلم بالكلمة من سخط الله لا يلقي لها بالاً يهوي بها في
جهنم» (انسان اگر سخن نيكي بگويد هر چند كوچك باشد، خداوند به همان ميزان او را
بالا ميبرد و پاداش ميدهد و اگر سخن ناروايي بر زبان بياورد، هر چند كوچك باشد،
به همان ميزان او را به جهنم ميبرد.)
5. بر طبق اين آيات و روايات نويسنده خود مسئول
نيك و بد گفتههاي خويش است و بر طبق قاعده «الغنم بالغرم» و «الخراج بالضمان» اين
حق او است كه در مقابل ابداعات خويش پاداش بخواهد.
تمام ابزارهاي مادي اعم از اتومبيل و هواپيما و راديو و مانند آن در
ابداعات و نوآوريهاي ذهني انسان ريشه دارد. چون اين وسايل مال هستند، پس لازم است منشأ پيدايش آنها را نيز مال
بدانيم.
6. لازمة عمل به قاعدة مصالح مرسله در زمينة حقوق
خصوصي افراد، قول به حق تأليف است. دريني تحقق اين مسئله را از دو جهت دانسته است:
يكي از اين جهت كه حق تأليف ملكي است كه بر پاية مال استوار شده است يعني حق عيني
مالي است. چون منفعت آن ابتدا به مؤلف برميگردد سپس به ناشر و پخشكننده و
ديگران. پيدا است اين حق, مالي مخصوصي است. جهت ديگر آن است كه تأليف, مشتمل بر
مجموعه منافع قطعي است كه عايد تمام افراد جامعه ميشود. اين منافع همان بهرهاي
است كه از اثر علمي و ادبي و... برده ميشود. چون اينگونه آثار به خاطر تأثيري كه
بر جامعه ميگذارند، نقش فوقالعادهاي را در تمام ابعاد زندگي ايفا ميكنند, همين
شمول و گستردگي آنها را در رديف يكي از حقوق خداوند در آورده است. دين هر دو نوع
مصلحت مرسله را در نظر گرفته و احكام خويش را بر اساس آن استوار كرده است. چون
مصلحت مرسله جزء مباني عدل و حق است. بنا بر اين محصولات فكري ماليت دارد و جزء
مايملك انسان به شمار ميرود و حكم شرع مفروض در آن بر پاية مصلحت مرسله و عرف
استوار است.
از آنچه گذشت، معلوم شد حق با صاحبان ديدگاه دوم است. بر طبق اين
ديدگاه حق تأليف شرعاً معتبر و مبادله آن جايز است.» حق تأليف جايگاه مهمي از
زندگي مردم را به خود اختصاص داده و تأثير و نفع آن از هر مصلحت ديگري بيشتر و
گستردهتر است. لازمة ترديد در اعتبار حق تأليف و حكم به عدم استفاده از آن در
مبادلات اين است كه ما به كلّي باب تأليف و نويسندگي را مسدود كنيم و انگيزههاي
آن را از بين ببريم. چون تأليف و نويسندگي از مقولاتي است كه هزينههاي ذهني و
مالي فراواني را بر انديشمند تحميل ميكند. بنا بر اين اگر عامل مشوّقي نباشد، او
از پرداخت هرگونه هزينة ذهني و مالي خودداري ميكند و استراحت و بيكارگي را بر آن
ترجيح ميدهد. امّا ديدگاه كساني كه پذيرش حق تأليف را عاملي براي حبس علم و عدم
نشر آن در بين مردم ميدانستند، نادرست و بر خلاف واقعيت است. چون به رسميت شناختن
حق مبتكر در ابتكارات صنعتي به هيچ عنوان مانع از نشر و ترويج آن نيست. اينگونه
اظهارات شيطنتهايي است كه معمولاً توسط ناشران صورت ميگيرد و هدفشان آن است كه
بدون پرداخت حق مؤلف به او، كتابش را تجديد چاپ كنند. بعضي گفتهاند علم از مقولة
عبادت و طاعت است، و درخواست مزد در عباديات جايز نيست. پس درخواست مزد براي نشر
علم نيز جايز نيست. امّا صغراي اين استدلال باطل است. چون فقهاي متاخر عموماً فتوا
به جواز اخذ اجرت در عباديات دادهاند و مزد گرفتن براي انجام عباداتي مانند امامت
جماعت و گفتن اذان و تعليم قرآن را بي اشكال دانستهاند. قياس حق مؤلف بر حق شفعه
نيز قياس مع الفارق است. حق شفعه از حقوقي است كه شارع براي دفع ضرر از شريك, آن را
وضع كرده است. به همين دليل جايگزيني و معاوضة آن جايز نيست. امّا در حق مؤلف چنين
چيزي متصور نيست و براي دفع ضرر و امثال آن وضع نشده است. حقّ مؤلف حقي است كه در برابر تلاش ذهني و بدني او براي تأليف اثر وضع
شده است و به همين دليل جايز است مورد مبادله واقع شود.
حق ثبت اختراع: در قلمرو مسائل ادبي و هنري از اصطلاح حقّ تأليف استفاده ميشود. امّا
در حوزة نوآوريهاي صنعتي مانند اختراع راديو يا كشف دارويي معيّن واژة حق ثبت
اختراع را به كار ميبرند. تاريخ رسميت يافتن اين حق به اواخر قرن هيجدهم ميلادي
برميگردد. در آن تاريخ اولين قانون مربوط به ثبت اختراع در سال 1791 و در
فرانسه به تصويب رسيد. پس از مدتي قانون فوق منسوخ و قانون مصوب 1968 جايگزين
آن شد. به دنبال آن پيماننامههاي فراواني جهت حمايت از اين حق منعقد شد كه اولين
آن پيماننامة پاريس بود كه در سال 1883 به امضا رسيد. اين پيماننامه مورد
تجديدنظر و بازنگري قرار گرفت و به دفعات اصلاح و تعديل شد تا سرانجام در سال 1967
در استكهلم نهايي شد. اردن و عراق ابتدا به قانون ثبت اختراع عثماني پيوستند كه در
سال 1879 تصويب شده بود. در سال 1953 اردن قانون ويژهاي را در خصوص مزاياي اختراع و ماليات بر آن به تصويب
رساند. اينك خواهيم كوشيد مفهوم ثبت اختراع و ماهيت و انواع ثبت اختراع و حكم فقهي
آن را به آگاهي برسانيم.
معني برائت اختراع: كلمة برائت اختراع واژة مركب اضافي است و از دو
كلمة برائت و اختراع تركيب شده است. بنا بر اين لازم است ابتدا مفهوم هر يك از اين دو واژه را به دو صورت
تركيبي و تفكيكي توضيح دهيم و آنگاه كلمة مركب اضافي را به عنوان اصطلاح شرح
بدهيم.
1. مفهوم برائت: برائت از ريشة «برأ» است. ابن فارس ميگويد: سه حرف با،
را و همزه داراي دو اصل است و بقيه صيغههاي هر باب به آنها برميگردد. يكي از آن
دو اصل به معناي خَلْق است. وقتي گفته ميشود: برءَ الله الخلق يبرؤهم برءًا.
يعني خداوند موجودات را آفريد، چه آفريدني.
اصل دوّم به معني دور شدن از شيئي و زائل كردن آن است. و بُرء به معني
سلامتي يافتن از بيماري به همين معنا است. و علّت نامگذاري شهادت به برائت آن است
كه عالم و دانشمند همان كسي است كه اختراع ميكند و فكر را در ذهنش محبوس نميكند،
بلكه آن را از خود جدا ميكند و به طور علني در اختيار مردم ميگذارد و به ملكيت
عمومي ميآورد. دكتر ناهي ميگويد: «وقتي به كسي گواهي فلان اختراع را ميدهند، به اين معنا است كه او
ميخواهد اختراع خود را پخش كند و آشكارا در اختيار عموم بگذارد.»
2. مفهوم اختراع: اختراع مصدر خرع است. وقتي ميگويند: «خرع الشي خرعاً و
اختراعاً» يعني آن را شكافت، ابداع كرد، پديد آورد. بنا بر اين اختراع يعني به
وجود آوردن چيزي كه وجود نداشته است. اين مفهوم متضمن دو چيز است: اول عمل ذهني در
زمينة مسائل صنعتي و دوم پيدايش شيء جديد.
در اصطلاح,
برائت اختراع عبارت است از گواهينامهاي كه از سوي ادارة رسمي يا از
سوي دفتر بينالمللي كه به اين منظور از طرف تعدادي از كشورهاي جهان تأسيس شده
است، به مخترع داده ميشود. يكي از آثار چنين گواهينامة رسمي اين است كه به موجب
آن مخترع حق دارد از اختراع خود به هر نحو كه صلاح بداند استفاده كند. به عبارت
ديگر برائت اختراع, سند رسمي عامي است كه از طرف ادارة مربوطه با شرايط خاصي به
درخواستكنندگان داده ميشود و مشتمل بر ذكر مشخصات اختراع است كه به دارندگان
آنها و جانشينانشان حق انحصاري استفاده از آن را ميدهد و جلو هرگونه تقليد و
نسخهبرداري ديگران را ميگيرد. اين حق عبارت است از رخصت يافتن مخترع در انواع
بهرهبرداري از اختراع خود، مگر مواردي كه دادگاه آن را منع كند. پس به موجب آن
گواهينامه مخترع از چند گونه حق زير برخوردار ميشود:
اول: حق بهرهبرداري مخترع از اختراع خود و بهرهبرداري وارثان او پس
از وفاتش به مدت معيّني كه قوانين اعطاي گواهينامه تعيين ميكند و پس از گذشت آن
مدت حق مزبور نيز ساقط ميشود و به ملكيت عمومي در ميآيد. اين مدت در قانون
گواهينامة عراق، از تاريخ دادن درخواست 15 سال است.
دوم: حق مخترع در ثبت اختراع به نام خود.
جايگاه قانوني گواهينامة اختراع: گاه گفته ميشود گواهينامة اختراع
قراردادي است كه ميان مخترع و نهادي بسته ميشود كه متصدي اينگونه امور است. امّا
اين تعريف دور از دقت و واقعبيني است. چون گواهينامه اختراع در واقع سند رسمي
است كه قانون به مخترع ميدهد، نه آن كه قراردادي بين مخترع و آن نهاد باشد. بنا
بر اين گواهينامه اختراع در واقع عبارت است از سند رسمي قانوني كه بر طبق شرايط
مخصوصي به شخصي واگذار ميشود.
انواع گواهينامههاي اختراع: گواهينامههاي اختراع را ميتوان بر
حسب مضمون و محدودة كاربرديشان به چند نوع كلّي زير تقسيم كرد:
1. گواهينامة كامل و انحصاري
2. گواهينامة ناقص يا گواهيهاي منفعت. دايرة اين نوع گواهينامهها
محدود به شرايط خاصي است و حقوقي كه بر آن مترتب ميشود، كمتر از حقوقي است كه به
دارندة گواهينامة كامل و انحصاري داده ميشود.
3. گواهينامة ارتقاء و تكميل. اين نوع گواهينامهها به كساني داده
ميشود كه در تكميل و ارتقاء وسيلهاي نقش داشتهاند كه قبلاً اختراع شده است.
4. گواهينامة خريد امتياز. اين نوع گواهينامه را به كساني ميدهند كه
بخواند براي اولين بار از آن شيء اختراع شده در كشوري غير از كشور محل اختراع
استفاده كنند.
اين نوع گواهينامهها به منظور حمايت از اختراعات صادر نميشود، هر
چند به عنوان كالاي صنعتي مورد مبادله قرار ميگيرد. البته از كاربرد اين نوع گواهينامهها در عصر كنوني كاسته شده است و
به ندرت از آن استفاده ميشود.
ج) حق گواهينامة اختراع از ديدگاه اسلام
اسلام قلمرو وسيعي براي به رسميت شناختن اين حق دارد و ميتوان بر
اساس عمل به قاعدة مصالح مرسله به آن دست يافت كه قبلاً به آن اشاره شد. يكي از وجوه
مصلحت بودن حمايت از اين حق, تشويق ديگران به اختراع و نوآوري است تا كساني كه در
اين زمينه به تلاش ميپردازند، مطمئن شوند مورد حمايت قانون قرار دارند و افراد
ديگر قادر نخواهند بود نتيجه زحماتشان را بربايند و مزاحم بهرهمندي ايشان از حاصل
كار خويش شوند.
حق اسم تجاري: در عرف عام مرسوم است كه به فروش شهرت تجاري يا اسم
تجاري مبادرت ميكنند. در نظر آنان مفهوم فروش, داراي معناي عامي است كه هم شامل
كالاهاي مادي و محسوس ميشود هم شامل كالاهاي غيرمادي و غير ملموس. در سال نهم
انقلاب فرانسه دادگاه تجديدنظر پاريس طي حكمي اعلام كرد هم شامل فروش محل تجارت و
لوازم آن ميشود هم شامل فروش ملكيت معنوي شيء مانند شهرت و اعتماد مردم به آن. در
سال 1872 قانوني به تصويب رسيد كه ماليات بر فروش محل را الزامي ميكرد. منظور از
محل، هم آلات و ادوات مادي بود هم شامل اعتبار و ميزان استقبال مشتريان از آن
ميشد. در سال 1896 قانوني در فرانسه به تصويب رسيد كه اجازه ميداد فقط رهن محل
را بدون انتقال اصل آن بفروشند و در سال 1909 قانوني دال بر فروش محل كسب و رهن آن
با هم به تصويب رسيد. از آن تاريخ به تدريج قوانين مذكور به كشورهاي عربي راه يافت.
مفهوم اسم تجاري: اسم تجاري واژهاي است كه از دو كلمه اسم و تجاري
تركيب شده است. بنا بر اين ابتدا لازم است معناي لغوي هر يك از اين دو واژه را شرح
دهيم، سپس به توضيح معناي اصطلاحي آن بپردازيم.
1. مفهوم اسم: «سما، يسمو، سمواً» يعني بالارفت و ارتفاع پيدا كرد. «اسمي
الشيء» يعني آن را بالا برد و رفعت داد. «سمّي الشيء بكذا» يعني اسمي را براي او قرار داد كه به وسيلة آن
شناخته ميشود. اسم چيزي است كه شيء به وسيلة آن شناخته ميشود و به او راه برده
ميشود.
2. مفهوم تجاري: تجاري منسوب به تجارت است و از ريشه «تجر تَجرًا» اخذ
شده است. معني تجارت نيز واضح است. تجارت عبارت است از داد و ستد مال و تصرف در آن
به منظور كسب درآمد و سود. قلعجي در تعريف تجارت ميگويد: «تجارت داد و ستدي است
كه به منظور سود انجام ميگيرد.»
3. مفهوم اصطلاحي: اسم تجاري نام علائم مخصوصي است كه به وسيله آنها
فعاليتهاي تجاري از فعاليتهاي مشابه خود بازشناخته ميشوند. اين علائم باعث
ميشود بازرگانان با نوع خاصي از كالا آشنا شوند و از حسن معامله و خدمات آن آگاه
شوند.
مضامين اسم تجاري: اسم تجاري ارتباط تنگاتنگي با شهرت و اعتبار محل
تجارت دارد. اين شهرت و اعتبار مرهون حسن معاملة تاجر با مشتريان و توانايي او در
جذب مشتريان است. اسم تجاري در واقع همان عنواني است كه بر تابلو محل كسب و
كارتها و سربرگهاي فروش و اجناس ساخت آن شركت حك يا نوشته ميشود. از اين تعريف
نتيجه ميگيريم هر عنوان تجاري مشتمل بر چند مضمون است.
مضمون اول: شعار تجاري جنس يا علامت تجاري مخصوص كه در اصطلاح آن را
مارك مينامند. مارك همان علامتي است كه بر مصنوعات و اجناس شركت زده ميشود و به
وسيلة آن ميتوان اجناس مشابه يا توليدات مراكز توليدي ديگر را از آن تشخيص داد و
تفكيك كرد. ماده دوم قانون علامات تجاري اردن شماره 33 سال 1952م مارك را اينگونه
تعريف كرده است:
از مطالب گفته شده مشخص شد علائم تجاري داراي سه وظيفه ميباشند كه
عبارتند از:
1ـ تمييز جنس يا كالائي از اجناس و كالاهاي مشابه 2ـ جذب مشتريان و
مصرفكنندگان. چون آنها با ويژگيهاي اين مارك آشنا بوده و به هر دليلي آنها را
بر اجناس مشابه ترجيح ميدهند 3ـ آسان كردن رقابت با اجناس مشابه.
مضمون دوم: اسم تجاري، عنوان تجاري, محل تجاري مخصوصي كه در طول زمان
شهرتي براي خود كسب كرده است و در قالب عناويني همچون«جبري»، «حموده» و «المراعي» بر
روي تابلو اعلان شده است. هدف از انتخاب عنوان تجاري خاص اين است كه محل تجاري از
محلهاي ديگر بازشناخته شود. به همين علت قانون تجارت اردن, تاجر را موظف كرده است
اسمي را براي خود انتخاب كند كه با عناوين ثبت شدة قبلي در وزارت صنايع و بازرگاني
متفاوت باشد.
عنوان تجاري بر اساس اسم يا لقب تاجر يا هر واژة ديگري انتخاب ميشود
كه با آن بخواهند محل تجاري مذكور را به آن نامگذاري كنند. نص قانون تجارت اردن
دربارة عنوان چنين است:
عنوان بايد مركب از دو عنصر اساسي الزامي و غير الزامي باشد. عناصر
اساسي الزامي مانند اسم و لقب تاجر و عناصر غير الزامي مثل كنية تاجر از قبيل
ابوالقاسم و بعضي از ويژگيهايش همچون «مهندس» و قهرمان و امثال آن است.
مضمون سوم: شهرت و اعتبار است كه محل تجاري از جهت مكان و موقعيت
ويژهاش و نه به خاطر فعاليت و تلاش تاجر از آن برخوردار است. اين نوع شهرت و
اعتبار اصطلاحاً خلو (سرقفلي) ناميده ميشود.
جايگاه قانوني اسم تجاري: اسم تجاري حق تاجر است و استفاده از آن در
انحصار او است تا به آن وسيله فعاليتهاي بازرگاني خود را از ديگري متمايز كند و
مانند حق عيني جلو ديگران را از تقليد يا جعل آن بگيرد. الّا اينكه متعلق حق اسم
تجاري شيء غيرمادي است، به خلاف حق عيني كه به اشياء مادي تعلق ميگيرد. به همين
اعتبار اين اسم از ارزش مالي برخوردار است و ميتوان آن را به نسبت بهرهوري تاجر
از محل تجاري و سودآوري آن براي او قيمت گذاري كرد. شخص داراي اين حق ميتواند آن
را در معرض فروش و هبه و مانند آن قرار دهد. مستند اين حق همان عرف تجارت و بازرگاني است. تجار طبق روشها و شرايط
معين و مخصوصي به خريد و فروش آن ميپردازند يا به ديگران واگذار ميكنند. بر همين
اساس دادگاه ثبوت اين حق را براي صاحبش به رسميت ميشناسد و به حمايت از كسي
ميپردازد كه ابتدا از اين اسم استفاده كرده يا در وضع و ايجاد آن براي مؤسسة خود
كوشيده است. اين حمايت از طريق وضع قوانيني است كه به موجب آن مانع تجاوز اشخاص
ديگر به او شده و به وي اجازه داده است در مقابل دريافت عوض يا بدون دريافت عوض
بتواند آن را به ديگري واگذار كند و اين رويه آن قدر ادامه پيدا كرده تا به تدريج
حق بودن آن در نزد عامة مردم و به خصوص بازرگانان به صورت امر پذيرفته شده درآمده
است.
د) اسم تجاري از ديدگاه اسلام: اسلام از چنان شمولي برخوردار است كه
اين حق را نيز در برميگيرد و ميتوان از طريق عمل به قاعدة مصالح مرسله مشروعيت
آن را استنباط كرد. علماي معاصر عموماً بر اين عقيدهاند كه اسم تجاري حق مالي است
و از ارزش مالي و مفهوم تجاري خاص برخوردار است و عاملي براي رواج كالايي است كه
حامل اين عنوان تجاري است. اين عنوان, ملك صاحب خويش است و مقتضاي ملك اين است كه
مملوك به نحو اختصاص يا انحصار به مالك خود تعلق داشته باشد و او بتواند هر نوع
انتفاعي را اعم از فروش و اجاره از آن ببرد و كسي غير از او حق نداشته باشد بدون
اجازة صاحبش در آن تصرف كند. مستند اين حق عرف عام است كه هيچ تزاحمي با نصوص شرعي
خاص يا قواعد كلّي فقهي اسلام ندارد.
رأي مجمع فقه اسلامي دربارة حقوق ابتكار: در نشست پنجم مجمع فقه
اسلامي كه در اول جمادي الاولي 1409 مطابق با 10/دسامبر/1988م در كويت برگزار شد،
مسائل گوناگوني از جمله موضوع حقوق معنوي يا حقوق ابتكار مطرح شد و پس از بحث و
مذاكره اين دو بند به تصويب رسيد.
اولاً: اسم و عنوان و علامت تجاري و حق، تأليف و اختراع و ابتكار همگي
از حقوق ويژه صاحبان خود به شمار ميروند و در عرف معاصر داراي ارزشي مالي و مورد
تقاضاي مردم است. اين حقوق شرعاً معتبر است و تجاوز به آن جايز نيست.
ثانياً:
از آنجا كه اسم و عنوان و علائم تجاري به حقوق مالي تبديل شدهاند،
فروش و واگذاري آنها به غير, در صورتي مجاز است كه زمينة هيچگونه سوء استفاده و
فريب و تقلب فراهم نباشد.
پينوشت
1.بخشي از كتاب المعاملات المالية المعاصرة في الفقه الاسلامي، (عمان
(اردن)، دار النفائس، 1998م، ص 47-68) است.
2. معجم مقاييس اللغة؛ ج2, ص15.
3. قاموس المحيط، ص1129؛ المصباح المنير، ج1,
ص197.
4. معجم المصطلحات الاقتصادية، ص121.
5. همان.
6. همان.
7. همان.
8. همان.
9. همان.
10. نكا: نظريه الحق، ص10؛ النظرية العامة للحق، ص
18-50؛ الملكية، ج1, ص111.
11. الكافي في شرح القانون المدني الاردني العراقي
و القانون المدني اليمني في الالتزامات، ص 34.
12. الوسيط، ج8, ص276.
13. نظريه الالتزام العامة، ج3, ص21. با اندكي دخل
و تصرف؛ الكافي في شرح القانون المدني الاردني، و القانون المدني العراقي و اليمني
في الالتزامات، ص34.
14. الوسيط، ج8, ص279.
15. حق الملكية, ص295.
16. همان.
17. همان.
18. قضايا فقيهة معاصرة، ص82.
19. حق الابتكار في الفقه الاسلامي المقارن، ص9.
20. معجم المقاييس اللغة، ج1, ص131.
21. الكليات، ج2, ص62.
22. قواعد التحديث، ص37.
23. نكا: المقدمه.
24. الحقوق علي المصنفات، ص19.
25. حكم الاسلام في حقوق التأليف و النشر و
الترجمة.
26. بقره، آيه 159.
27. سنن الترمذي، ج5, ص29. ترمذي آن را به عنوان
حديث حسن شمرده است.
28. كشف الخفا، ج2, ص225.
29. حكم الاسلام في حقوق التأليف، ص59.
30. همان.
31. كشف الخفا، ج2, ص359.
32. المدخل الفقهي: نظريه الالتزام، ج3, ص21؛ حق
الابتكار في الفقه الاسلامي، ص136؛ قضايا فقهية معاصرة، الحقوق المعنوية, صص
84-89؛ «حق التأليف و النشر»، ضمن كتاب حق الابتكار في الفقه الاسلامي، ص188.
33. قصص، آيه 27.
34. نساء، آِيه 24.
35. الاشباه و النظائر، ص197.
36. حق الابتكار في الفقه الاسلامي، ص24.
37. كتاب قضايا فقهية معاصرة، ص83.
38. احياء علوم الدين، ج1, ص96. نقل از منبع قبل.
39. ق، آيه 18.
40. صحيح بخاري، ج7, ص185.
41. شرح القواعد الفقهية، ص369.
42. المنثور في القواعد، ج2, ص119.
ا43. لحق المالي للمؤلف، ص19.
44. المدخل الفقهي. نظريه الالتزام، ج3, ص21.
45. حق الابتكار في الفقه اسلامي، صص 83-84.
46. الحق المالي للمؤلف، ص2.
47. همان.
48. همان، ص7.
49. احتمالاً 1868 درست باشد.
50. الوجيز في الملكية الصناعية و التجارية، صص 22-26.
51. معجم المقاييس اللغة, ج1, ص236.
52. الوجيز في الملكية الصناعية.
53. همان, ص116.
54. همان، ص61.
55. نظريه الالتزام، ص21. با اندكي تصرف.
56. الملكية الصناعية.
57. المعجم الوسيط، ج1, ص82.
58. معجم مقاييس اللغة, ج2, ص314.
59. التوقيف علي مهمات التعريف، ص160.
كتابنامه
احياء علوم الدين، ابو حامد الغزالي، بيروت، دارالمعرفه، 1983م؛
الأشباه و النظائر، زين العابدين بن إبراهيم بننجيم، القاهرة، مطبعة الحلبي،
1968م؛ التوقيف علي مهمات التعاريف، محمد عبدالرؤوف المناوي، دارالفكر سوريا، چاپ
اول، 1990م؛ حق الابتكار فى الفقه الاسلامى، فتحى الدرينى و گروهي از نويسندگان،
بيروت، مؤسسة الرسالة ، چاپ سوم، 1984؛ الحقوق علي المصنفات، ابو اليزيد على
المتيت، القاهرة، دارالمعارف، چاپ اول، 1967م؛ الحق المالى للمؤلف فى الفقه
الاسلامى و القانون المصرى، عبدالسميع أبو الخير، القاهرة، مكتبة وهبة، چاپ اول،
1988؛ حق الملكية، عبدالمنعم فرج الصده، القاهرة، مطبعة مصطفي الحلبي، چاپ سوم،
1967م؛ «قلم الاسلام في حقوق التأليف و النشر و الترجمه»، احمد حجي الكردي، مجله
هدي الاسلام، مجلد 25، شماره 7 و 8 (1401ق/1981م)؛ سنن الترمذي، ابو عيسي محمد بن عيسي، بيروت، دارإحياء
التراث العربى؛ شرح القواعد الفقهية، أحمد الزرقاء، دارالغرب الإسلامى، ط 1، 1983م؛ صحيح
البخاري، ابو عبدالله محمد بن إسماعيل البخاري، استانبول، المكتبة الإسلامية،
1979م؛ القاموس المحيط، مجدالدين الفيروزآبادي، بيروت، مؤسسة الرسالة، چاپ اول،
1986م؛ قضايا فقهية معاصرة، محمد سعيد رمضان البوطى، سوريه، مكتبة الفارابى، چاپ
چهارم، 1992م؛ قواعد التحديث، قاسمى، قاهرة، مطبعة البابى الحلبى؛ الكافى فى شرح
القانون المدنى الأردنى و القانون المدنى العراقى و القانون المدنى العراقى و
القانون المدنى اليمنى فى الالتزامات، عبدالمجيد الحكيم؛ كشف الخفاء، إسماعيل بن
محمد العجلوني الجراحي، بيروت، مؤسسة الرسالة، چاپ دوم، 1979م؛ الكليات، ابو
البقاء أيوب بن موسي الكفوى، دمشق، منشورات وزارة الثقافة، 1981م؛ المدخل الفقهى
العام: نظرية
الالتزام، مصطفى أحمد الزرقاء بيروت، دارالفكر، چاپ اول؛ المصباح المنير، ابو
العباس أحمد بن محمد الفيومى، القاهرة، المطبعة الأميرية، چاپ ششم، 1926م؛ معجم
لغة الفقهاء، محمد رواس قلعجى، حامد قنيبى، بيروت، دارالنفائس، چاپ اول، 1985م؛
معجم المصطلحات الاقتصادية فى لغة الفقهاء، نزيه حماد، الولاية المتحدة، المعهد
العالمى للفكر الإسلامى، چاپ اول،1993؛ معجم مقاييس اللغة، أحمد بن فارس، بيروت،
دارالجيل، چاپ اول، 1991؛ المقدمة، ابن خلدون، القاهرة، المطبعة البهية المصرية؛
الملكية الصناعية، على يونس؛ المنثور فى القواعد، بدرالدين محمد بن بهادر الزرشكى،
الكويت، مطبعة الخليج، 1402ق ـ 1982م؛ النظرية العامة للحق، شفيق شحاتة، 1949م؛
الوجيز فى الملكية الصناعية و التجارية، صلاح الدين عبدالطيف الناهى، عمان ـ
الأردن، دارالفرقان، چاپ اول، 1983م؛ الوسيط، عبدالرزاق السنهورى، بيروت، دارإحياء
التراث العربى.
http://www.alqaza.com