بررسي فقهي حق ابتكار
سيدكاظم حائري
نوعي خاص از معاملات اقتصادي وجود دارد كه از آن با عنوان«حقوق ادبي» ياد ميشود. يكي از پژوهشگران معاصر دراين باره چنين مينويسد:
نوع سوم از حقوق مالي نوظهور است ووضعيت زندگي شهري، اقتصادي و فرهنگي نوين آن را پديدآورده و قوانين عصر و پيمان هاي جهاني به آن، شكل قانوني بخشيده است كه از نگاه برخي حقوق دانان «حقوق ادبي» ناميده ميشود؛ مانند حق مخترع و موءلف و هركسي كه يك اثر ابتكاري فني يا صنعتي را پديد ميآورد.
اين اشخاص داراي دو حقّند:
نخست آن كه انتساب اختراع يا دستاورد كوشش علمي آنها، به خود ايشان محفوظ بماند و ديگر آن كه منافعمالي احتمالي از رهگذر انتشار و توسعؤ اين كار، به خود ايشان بازگشت كند.
نشانه هايي كه برروي كالاهاي صنعتي نصب ميشود و نشانگر سازندگان آن است و عناوين تجاري و امتياز انتشار روزنامه هاي مسلسل نيز از اين قبيل است. حقوق ادبي درتمام اين موارد، مشروط به شرايط وچارچوب هايي است كه قوانين داخلي يا قراردادهاي جهاني آن را مقرر كرده است.
اين نوعاز حقوق به علّت آن كه دستاورد وسايل شهري و اقتصادي جديد است، در شريعت هاي پيشين ناشناخته بود.
حقوق ادبي جزء حقوق عيني نيست؛ زيرا نمي توان مانند آن را به صورت مستقيم درمقابل يك چيز مادي مشخص معاوضه كرد؛ چنان كه جزء حقوق شخصي نيز نيست؛ زيرا به جز صاحب حق، تكليف خاصي برعهدؤ شخص معين ديگري گذاشته نمي شود.
غرض از به رسميت شناختن اين حقوق، تشويق اختراع و ابتكار است تا كسي كه براي دست يابي به يك اختراع يا ابداع، تلاش خود را به كار ميگيرد، بداند كه بهره برداري از نتيجؤ كارش مخصوص به خود او خواهد بود و اگر كساني بخواهند آن را به سرقت برده و مانع بهره برداري وي شوند، از او حمايت خواهد شد.
درشريعت اسلامي با عنايت به قاعدؤ مصالح مرسله درحوزؤ حقوق خاص براي اين امر چاره انديشي لازم شده است. البته ما ترجيح ميدهيم اين نوع حق را «حق ابتكار» بناميم؛زيرا عنوان «حق ادبي» نارسا بوده، با بسياري از مصاديق اين نوعاز حقوق، هماهنگي ندارد؛ مانند حق اختصاص كه بانصب علامت هاي انحصاري تجاري ايجاد ميشود و نيز مانند ابزارهاي صنعتي ابتكاري و عنوان مراكز تجاري كه برروي كالاها نصب ميشود و ارتباطي با ادب يا دستاورد فكري ندارد. اما عنوان «حق ابتكار» عنوان فراگيري است كه شامل حقوق ادبي، همچون حق موءلّف دربهره برداري از تأليفش و روزنامه نگار درحق امتياز روزنامه اش و هنرمند در اثر هنر زيبايي كه آفريده است، ميگردد؛ چنان كه اين عنوان حقوق صنعتي و تجاري را نيز كه امروزه بدان «ملكيت صنعتي» ميگويند، فرا ميگيرد؛نظير حق مخترع يك ابزار و مبتكر علامت انحصاري كه به ثبت رسيده باشدو مبتكر عنوان تجاري كه شهرت يافته باشد...
1از آن جا كه مبناي قاعدؤ مصالح مرسله ـ كه مورد استناد و اعتماد پژوهشگر مزبور قرار گرفته ـ از نظر ما مردود است، ميتوانيم به جاي آن از مبناي «ولايت فقيه» استفاده كنيم. به اين بيان كه هرگاه ولي فقيه، مصلحت جامعهرا در الزام اجتماعبه امثال اين حقوق ببيند، از ولايت خود استفاده كرده و اين حقوق را تثبيت ميكند. بنابر اين اگر ولي فقيه به عنوان مثال، چاپ تأليف شخصي را بدون اجازؤ او بر عموم مردم حرام اعلام كند، موءلّف ميتواند درمقابل اجازؤ چاپ نوشتؤ خود، مبلغي را از ناشر بگيردو اگر كتاب او بدون اجازؤ او چاپ شود، برناشر واجب است براساس مبناي ولايت فقيه قيمت حق نشر را به موءلّف بپردازد ؛ چنان كه براساس همين مبنا پرداخت ماليات برمردم واجب ميگردد.
حال اگر از به كارگيري صلاحيت ولايت فقيه دراثبات اين امور صرف نظر كنيم، آيا ميتوانيم اين حق را در فقه اسلامي اثبات كنيم يا نه؟
براي شرعيت بخشيدن به حق ابتكار در فقه اسلامي راه هاي مختلفي را به شرح زير ميتوان پيشنهاد كرد:
راه حلّ اول:
به ارتكاز عقلايي تمسك كنيم كه برملكيت اين حقوق دلالت دارد و از سوي شارع نيز منعي از اين ارتكاز نرسيده است.
به اين راه نخست، اشكالي به ذهن تبادر ميكند كه ارتكاز عقلايي ادعا شده، امر جديدي است و درزمان معصوم نبوده تا عدم ردع شارع دليل برامضاي آن باشد ـ بنا براين كهعدم ردع شارعحتي در جايي كه در قالب عمل تحقق نيافته است، دليل برامضاي عمل ارتكازي است ـ و گسترؤ نويني كه براي ارتكازات عقلايي وجود دارد، به استناد عدم ردعشارع، امضاي آن اثبات نمي شود و چنين مواردي نبايد با توسعه در مصاديق مقايسه شود؛ مانند ارتكاز مملّك بودن حيازت كه در زمان معصوم ثابت بوده است و در همان زمان درمقام انطباق با مصاديق خارجي تنهابه حيازاتي منحصر ميشد، كه بادست يا ابزار دستي انجام ميگرفت؛درحالي كه امروزه مصاديق نويني براي حيازت پيدا شده است و آن، حيازت هاي پردامنه اي است كه به كمك ابزار صنعتي جديد انجام ميگيرد. در چنين مواردي ميتوان گفت: عدم ردعشارعدليل برامضاي شارعبرمفهوم وسيع ارتكاز است و امروزه حكم مستفاداز امضاي ارتكاز برمصاديق جديدي انطباق پيدا ميكند كه درعصر شارعنبوده است. اما در مسألؤ مورد بحث، ارتكاز ثبوت حق درمثل حق چاپ و نشر و تمام حقوق ادبي يا حقوق ابتكار، ارتكاز جديد استو چنان نيست كهعدم ردع شارع درزمان معصوم، دليل بر امضاي آن باشد.
مگر آن كه بتوانيم ادعاي تمسك به ارتكاز عقلايي درمحل بحث را چنين توجيه كنيم: گستره اي كه در باره ءارتكاز محل بحث ، ادعا شده درواقع توسعه درتطبيق ارتكازي است كه درزمان معصوم وجود داشته است؛ يعني بگوييم: مصاديق جديدي براي اين قضيه پيدا شده كه نزد عقلا ارتكازي بوده است؛ نه آن كهخود مفهوم ارتكاز، توسعه يافته باشد. [درواقع توسعه مصداقي پديد آمده نه مفهومي. ] توضيح اين كه: منشأ اوليه براي ملكيت اعتباري درارتكاز عقلا دو چيز است: حيازت و علاج يا ساختن. حيازت موجب ملكيت اشياي منقول ميگردد و علاج يا ساختن، ملكيت اشياي غير منقول را پديد ميآورد؛ نظير آباد كردن زمين يا حفر چشمه و امثال آنها.
در اين جا نيز ميگوييم: علاج يا ساختن به اشياي مادي غير منقول اختصاص ندارد و درامور معنوي نيز تحقق پيدا ميكند.
بنا بر اين موءلف كتاب، سازندؤ شخصيت معنوي و هويت كتاب به وجود تجريدي آن استو گاه زحمت تأليف كتاب به مراتب از زحمت آباد كردن زمين يا حفر كردن چشمه و نظاير آن بيشتر است. چنان كه ممكن است ساخته و پرداخته كردن يك تأليف، قوي تر از ساخته و پرداخته كردن امور مادي باشد.
از طرفي گاه عمل صاحب كتاب به تأليف و فصل بندي و جمعو ترتيب كتاب منحصر نيست؛بلكه ابداعات جديد و ابتكارات نويني را دركتاب ارائه ميكند كه خود آفريده است و آن ارتكاز بزرگ و پردامنه اي كه در ذهن عقلا نقش بسته، ملكيت ساخته شده كه افزون برامور مادي شامل امور معنوي نيز ميگردد. نهايت آن كه برخي از مصاديق امور معنوي درزمان معصوم تحقق نداشته و دردوران معاصر ظهور كرده است. معناي اين سخن توسّع و گستره درمصداق و تطبيق خارجي ا ست؛ نه گسترؤ دراصل ارتكاز.
اين استدلال ناتمام است؛ زيرا هرچند امثال اين كارهاي معنوي درزمان معصوم به صورت ضعيف و محدود وجود داشته و درآن عصر تأليفات و ابتكارات ممتازي درمقايسه با همان عصر به چشم ميخورد، ليكن ارتكاز ملكيت اين آثار معنوي از سوي موءلفان يا مبتكران وجود نداشته يا لااقل دروجود چنين ارتكازي در آن عصر شك داريم. علت عدم چنين ارتكازي آن است كه در آن زمان به اعتبار ملكيت آثار معنوي نيازي نبوده؛ زيرا با نبود امكان چاپ و نشر، بهره برداري از كار معنوي ـ كه يك امر تجريدي است ـ وجود نداشته است. چنان كه تقليد از فنون وصناعات به صورت وسيع، امكان نداشته است. براثر دگرگوني اوضاعو ابزارها ووسعت يافتن توان بشري و گشوده شدن راه هاي فراوان براي بهره برداري، دردوران ما نياز به اعتبار ملكيت امور معنوي پديدار شده و دراين عصر است كه براي عقلا، ارتكاز ملكيت امر تجريدي معنوي برمبناي علاج و ساخته و پرداخته كردن آن، پيدا شده است. درگذشته اين ارتكاز به مملّك بودن علاج درامور مادي منحصر بوده و يا لااقل چنين احتمالي وجود دارد. بنا بر اين مسألؤ مورد بحث به حصول گستره دراصل ارتكازات برگشت دارد؛ نه به گستره دردايرؤ مصاديق ارتكاز.
راه حلّ دوم:
بگوييم: ملكيت انسان نسبت به كارها، ذمه ها، جوارح و اعضا و دستاورد كارهايش ملكيت و سلطه اي تكويني است نه اعتباري و عقلا دراين موارد به جعل سلطنت اعتباري نيازي ميبينند؛ زيرا معتقدند سلطنت تكويني انسان را از سلطنت اعتباري بي نياز ميكند. اين ملكيت تكويني، موضوع حق اختصاص و اولويت انسان نسبت به اين كارها و دستاوردها است و از باب تمسك به ارتكاز عقلايي نيست تا محذور پيشين رخ نمايد و گفته شود كه ما در ثبوت چنين ارتكازي درزمان معصوم شك داريم، درنتيجهامضاي آن محقق نشده است؛بلكه ما براي ادعاي خود به روايات عدم جواز حليت تصرف درمال غير تمسك ميكنيم. نظير توقيع شريفي كه از ناحيؤ امام زمان (عج) به دست ابوجعفر محمد بن عثمان عمري (ره) رسيده و درآن آمده است:«لايحلّ لأحد أن يتصرف في مال غيره بغير إذنه؛ بر هيچ كس حلال نيست كه درمال ديگري بدون اذن او تصرف كند. »2 نيز روايت سماعه و زيد شحّام از امام صادق (ع) از پيامبر(ص) كه فرمود:«من كانت عنده أمانة فليوءدّها إلي من ائتمنهعليها، فانّه لايحل دم امرء مسلم ولاماله إلا بطيبة نفسه؛ هركس امانتي نزد اوست، بايد به صاحبش بازگرداند؛ زيرا خون و مال فرد مسلمان جز به رضايت او بر هيچ كس حلال نيست. »
3چنان چه اين اولويت براي انسان درمقايسه با نتايج كارهايش، قابل اثبات باشد، ميگوييم: كتاب با وجود تجريدي و معنوي خود از نتايج و دستاوردهاي صاحب كتاب است. بنابراين به ملكيت تكويني و نه اعتباري، در ملك صاحب كتاب است و تصرف درآن كتاب يا چاپ و غير آن بدون اجازؤ موءلّف، تصرف درمال غير است كه به حكم اين روايات، از آن نهي شده است. هم چنين ادلؤ معاملات نيز درجايي كه عينيت درآن شرط نشده باشد ـ مثل مبيع ـ شامل آن ميشود.
اين راه حل نيز ناتمام است؛ زيرا حتي اگر بپذيريم كهروايات نهي از تصرف درمال غير و ادلؤ معاملات شامل مملوك به ملكيت تكويني ميگردد ـ نه ملكيت اعتباري ـ بايد بگوييم: مملوك به ملكيت تكويني كهبهمعناي سلطنت تكويني است ، دربارؤ خود كارهاست نه نتايج آنها كه از انسان سرمي زند و از اختيار او تكوينا خارج است. كتاب به معناي تجريدي آن ـ پس از ايجاد موءلف و تبلور بخشيدن به آن درقالب يك كتاب تا به دست افراد برسد ـ نسبت به موءلف آن، بسان خانه نسبت به سازندؤ آن است. چنان كه صاحب خانهبرخانه سلطنت تكويني ندارد، موءلف نيز بركتاب خود سلطنت تكويني ندارد و هردو به سلطنت اعتباري ارتكازي نياز دارند. اگر بخواهيم به ارتكاز بازگرديم، درواقع به همان راه حل نخست بازگشته ايم كه خالي از اشكال نيست.
راه حل سوم:
بگوييم: اولويت انسان نسبت بهكار و نتايج آن، عقلي است نه صرف ارتكاز عقلايي؛ هرچند انسان نسبت به عمل و نتايج كارش درمقايسه با انسان هاي ديگر ـ نه درمقايسه با خداوند سبحان و صاحب شريعت اسلامي ـ داراي اولويّت است. بنابر اين اگر از سوي شرعيت اسلامي حكمي برسد كه در برابر بهره برداري ديگران از كار و نتيجؤ آن تسليم باشد، بايد گردن نهاد و رسيدن اين حكم باعث تغيير موضوع ميشود؛ زيرا درك عقل اين بود كه او نسبت بهكار و نتايج كار خود دربرابر ديگران، فقط حق اولويت داردو اين حكم منافات ندارد با آن كه به استناد حكم شريعت اسلامي، ديگران حق بهره برداري از آن كار يا نتيجؤ آن را داشته باشند؛ زيرا فرض اين بود كه اين شخص دربرابر مولا و خداي خود حق اولويت ندارد.
بنا بر اين بهره برداري براين اساس، موضوع جديدي است كه با رسيدن حكم شرعي تحقق مييابد. از آن جا كه حكم شرعي از اين دست تاكنون به ما نرسيده، موضوع حكم عقلي برحالت خود باقي است. به اين معنا كه بهره برداري ديگران از نتيجؤ كار تأليف يا هنر يا امثال آن كهتوسط ما انجام گرفته، بهره برداري برخاسته از حكم مولي نيست. از اين رو جايز نيست؛ زيرا عقل حكم ميكند كه انسان نسبت به كار و دستاورد آن در برابر ديگران، حق اولويت دارد.
به نظر ميرسد اگر ما حكم عقل را بپذيريم و اذعان كنيم كه غايت آن حكم شرعي و اصل است، بايد گفت كه اين حكم دربارؤ سلطنت تكويني است كه تنها در كارهاوجود دارد و نهبيشتر. اما دردايرؤ نتايج كارها به غير از حكم عقلا و ارتكاز آنها حكمي وجود ندارد، و ارتكاز عقلا نيز، همان اشكالي را در پي دارد كه پيش از اين بيان شد.
راه حل چهارم:
براساس قاعدؤ «لاضرر ولاضرار» بهره برداري از نتيجؤ كار موءلف يا هنرمند يا نظاير آنها، اضرار به آنهاست كه نفي شده است.
اشكال : ضرر درباب اموال و حقوق تنها عبارت از سلب مال و حق است. از اين رو صدق ضرر، منوط به آن است كهمال و حق درملك شخص باشد و اين اول كلام است؛ چرا كه اگر حق ابتكار درمحل بحث به صورت شرعي در رتبه اي پيش از تمسك به قاعدؤ لاضرر قرارداشت، ديگر براي اثبات آن نيازي به تمسك اين قاعده نداشتيم و اگر بخواهيم اين حق را با استناد به ارتكاز عقلايي دررتبه اي پيش از قاعدؤ لاضرر قراردهيم، به وجه نخست بازگشته ايم كه دچار اشكال است.
راه حل پنجم:
معاملاتي كه برامثال اين حقوق نزد عقلا انجام ميگيرد، معاملات عقلايي است و مشمول اطلاق آيؤ«اوفوا بالعقود»4 ميباشد.
اشكال: اگر بپذيريم «أوفوا بالعقود» برصحت عقد دلالت دارد يا اطلاق ديگري را پيدا كنيم كه مناسب محل بحث باشد، اين اطلاق، زماني تمام است كه ماليت و حق شرعا تحقق يافته باشد؛ زيرا بدون شك، عقد بايد برچيزي واقع شود كه از نظر شريعت داخل درملك عاقد يا حق او باشد تا بتوان قاعدؤ وجوب وفا را برآن باركرد؛ اما اگر حق و مال تنها از نظر عقلا ثابت شده باشد، فقط عقلايي بودن صحت عقد ثابت شده است نه شرعي بودن آن؛ مگر با استفاده از ارتكاز عقلايي كه به وجه نخست برگشت خواهد كرد و اگر حق و مال شرعا ثابت شده باشد، صحت عقد هم شرعا ثابت خواهد شد وبا وجود شك، درشرعي بودن اين حق يا مال تمسك به اطلاق مثل «أوفوا بالعقود» تمسك به عام درشبهؤ مصداقيه خواهد بود.
پاورقيها:
1. الفقه الإسلامي في ثوبه الجديد، ج3، فقرؤ11، حاشيه.
2. وسائل الشيعه، ج6، ص377، ح6.
3. اين حديث از سماعه در وسائل الشيعه، ج3، باب 3 از ابواب مكان نمازگزار، ص424، ح1 و از سماعه وزيد شحّام در همان كتاب، ج19، باب 1 از ابواب قصاص نفس، ص3، ح3، نقل شده است.
4. سورؤ مائده، آيؤ1.
نوعي خاص از معاملات اقتصادي وجود دارد كه از آن با عنوان«حقوق ادبي» ياد ميشود. يكي از پژوهشگران معاصر دراين باره چنين مينويسد:
نوع سوم از حقوق مالي نوظهور است ووضعيت زندگي شهري، اقتصادي و فرهنگي نوين آن را پديدآورده و قوانين عصر و پيمان هاي جهاني به آن، شكل قانوني بخشيده است كه از نگاه برخي حقوق دانان «حقوق ادبي» ناميده ميشود؛ مانند حق مخترع و موءلف و هركسي كه يك اثر ابتكاري فني يا صنعتي را پديد ميآورد.
اين اشخاص داراي دو حقّند:
نخست آن كه انتساب اختراع يا دستاورد كوشش علمي آنها، به خود ايشان محفوظ بماند و ديگر آن كه منافعمالي احتمالي از رهگذر انتشار و توسعؤ اين كار، به خود ايشان بازگشت كند.
نشانه هايي كه برروي كالاهاي صنعتي نصب ميشود و نشانگر سازندگان آن است و عناوين تجاري و امتياز انتشار روزنامه هاي مسلسل نيز از اين قبيل است. حقوق ادبي درتمام اين موارد، مشروط به شرايط وچارچوب هايي است كه قوانين داخلي يا قراردادهاي جهاني آن را مقرر كرده است.
اين نوعاز حقوق به علّت آن كه دستاورد وسايل شهري و اقتصادي جديد است، در شريعت هاي پيشين ناشناخته بود.
حقوق ادبي جزء حقوق عيني نيست؛ زيرا نمي توان مانند آن را به صورت مستقيم درمقابل يك چيز مادي مشخص معاوضه كرد؛ چنان كه جزء حقوق شخصي نيز نيست؛ زيرا به جز صاحب حق، تكليف خاصي برعهدؤ شخص معين ديگري گذاشته نمي شود.
غرض از به رسميت شناختن اين حقوق، تشويق اختراع و ابتكار است تا كسي كه براي دست يابي به يك اختراع يا ابداع، تلاش خود را به كار ميگيرد، بداند كه بهره برداري از نتيجؤ كارش مخصوص به خود او خواهد بود و اگر كساني بخواهند آن را به سرقت برده و مانع بهره برداري وي شوند، از او حمايت خواهد شد.
درشريعت اسلامي با عنايت به قاعدؤ مصالح مرسله درحوزؤ حقوق خاص براي اين امر چاره انديشي لازم شده است. البته ما ترجيح ميدهيم اين نوع حق را «حق ابتكار» بناميم؛زيرا عنوان «حق ادبي» نارسا بوده، با بسياري از مصاديق اين نوعاز حقوق، هماهنگي ندارد؛ مانند حق اختصاص كه بانصب علامت هاي انحصاري تجاري ايجاد ميشود و نيز مانند ابزارهاي صنعتي ابتكاري و عنوان مراكز تجاري كه برروي كالاها نصب ميشود و ارتباطي با ادب يا دستاورد فكري ندارد. اما عنوان «حق ابتكار» عنوان فراگيري است كه شامل حقوق ادبي، همچون حق موءلّف دربهره برداري از تأليفش و روزنامه نگار درحق امتياز روزنامه اش و هنرمند در اثر هنر زيبايي كه آفريده است، ميگردد؛ چنان كه اين عنوان حقوق صنعتي و تجاري را نيز كه امروزه بدان «ملكيت صنعتي» ميگويند، فرا ميگيرد؛نظير حق مخترع يك ابزار و مبتكر علامت انحصاري كه به ثبت رسيده باشدو مبتكر عنوان تجاري كه شهرت يافته باشد...
1از آن جا كه مبناي قاعدؤ مصالح مرسله ـ كه مورد استناد و اعتماد پژوهشگر مزبور قرار گرفته ـ از نظر ما مردود است، ميتوانيم به جاي آن از مبناي «ولايت فقيه» استفاده كنيم. به اين بيان كه هرگاه ولي فقيه، مصلحت جامعهرا در الزام اجتماعبه امثال اين حقوق ببيند، از ولايت خود استفاده كرده و اين حقوق را تثبيت ميكند. بنابر اين اگر ولي فقيه به عنوان مثال، چاپ تأليف شخصي را بدون اجازؤ او بر عموم مردم حرام اعلام كند، موءلّف ميتواند درمقابل اجازؤ چاپ نوشتؤ خود، مبلغي را از ناشر بگيردو اگر كتاب او بدون اجازؤ او چاپ شود، برناشر واجب است براساس مبناي ولايت فقيه قيمت حق نشر را به موءلّف بپردازد ؛ چنان كه براساس همين مبنا پرداخت ماليات برمردم واجب ميگردد.
حال اگر از به كارگيري صلاحيت ولايت فقيه دراثبات اين امور صرف نظر كنيم، آيا ميتوانيم اين حق را در فقه اسلامي اثبات كنيم يا نه؟
براي شرعيت بخشيدن به حق ابتكار در فقه اسلامي راه هاي مختلفي را به شرح زير ميتوان پيشنهاد كرد:
راه حلّ اول:
به ارتكاز عقلايي تمسك كنيم كه برملكيت اين حقوق دلالت دارد و از سوي شارع نيز منعي از اين ارتكاز نرسيده است.
به اين راه نخست، اشكالي به ذهن تبادر ميكند كه ارتكاز عقلايي ادعا شده، امر جديدي است و درزمان معصوم نبوده تا عدم ردع شارع دليل برامضاي آن باشد ـ بنا براين كهعدم ردع شارعحتي در جايي كه در قالب عمل تحقق نيافته است، دليل برامضاي عمل ارتكازي است ـ و گسترؤ نويني كه براي ارتكازات عقلايي وجود دارد، به استناد عدم ردعشارع، امضاي آن اثبات نمي شود و چنين مواردي نبايد با توسعه در مصاديق مقايسه شود؛ مانند ارتكاز مملّك بودن حيازت كه در زمان معصوم ثابت بوده است و در همان زمان درمقام انطباق با مصاديق خارجي تنهابه حيازاتي منحصر ميشد، كه بادست يا ابزار دستي انجام ميگرفت؛درحالي كه امروزه مصاديق نويني براي حيازت پيدا شده است و آن، حيازت هاي پردامنه اي است كه به كمك ابزار صنعتي جديد انجام ميگيرد. در چنين مواردي ميتوان گفت: عدم ردعشارعدليل برامضاي شارعبرمفهوم وسيع ارتكاز است و امروزه حكم مستفاداز امضاي ارتكاز برمصاديق جديدي انطباق پيدا ميكند كه درعصر شارعنبوده است. اما در مسألؤ مورد بحث، ارتكاز ثبوت حق درمثل حق چاپ و نشر و تمام حقوق ادبي يا حقوق ابتكار، ارتكاز جديد استو چنان نيست كهعدم ردع شارع درزمان معصوم، دليل بر امضاي آن باشد.
مگر آن كه بتوانيم ادعاي تمسك به ارتكاز عقلايي درمحل بحث را چنين توجيه كنيم: گستره اي كه در باره ءارتكاز محل بحث ، ادعا شده درواقع توسعه درتطبيق ارتكازي است كه درزمان معصوم وجود داشته است؛ يعني بگوييم: مصاديق جديدي براي اين قضيه پيدا شده كه نزد عقلا ارتكازي بوده است؛ نه آن كهخود مفهوم ارتكاز، توسعه يافته باشد. [درواقع توسعه مصداقي پديد آمده نه مفهومي. ] توضيح اين كه: منشأ اوليه براي ملكيت اعتباري درارتكاز عقلا دو چيز است: حيازت و علاج يا ساختن. حيازت موجب ملكيت اشياي منقول ميگردد و علاج يا ساختن، ملكيت اشياي غير منقول را پديد ميآورد؛ نظير آباد كردن زمين يا حفر چشمه و امثال آنها.
در اين جا نيز ميگوييم: علاج يا ساختن به اشياي مادي غير منقول اختصاص ندارد و درامور معنوي نيز تحقق پيدا ميكند.
بنا بر اين موءلف كتاب، سازندؤ شخصيت معنوي و هويت كتاب به وجود تجريدي آن استو گاه زحمت تأليف كتاب به مراتب از زحمت آباد كردن زمين يا حفر كردن چشمه و نظاير آن بيشتر است. چنان كه ممكن است ساخته و پرداخته كردن يك تأليف، قوي تر از ساخته و پرداخته كردن امور مادي باشد.
از طرفي گاه عمل صاحب كتاب به تأليف و فصل بندي و جمعو ترتيب كتاب منحصر نيست؛بلكه ابداعات جديد و ابتكارات نويني را دركتاب ارائه ميكند كه خود آفريده است و آن ارتكاز بزرگ و پردامنه اي كه در ذهن عقلا نقش بسته، ملكيت ساخته شده كه افزون برامور مادي شامل امور معنوي نيز ميگردد. نهايت آن كه برخي از مصاديق امور معنوي درزمان معصوم تحقق نداشته و دردوران معاصر ظهور كرده است. معناي اين سخن توسّع و گستره درمصداق و تطبيق خارجي ا ست؛ نه گسترؤ دراصل ارتكاز.
اين استدلال ناتمام است؛ زيرا هرچند امثال اين كارهاي معنوي درزمان معصوم به صورت ضعيف و محدود وجود داشته و درآن عصر تأليفات و ابتكارات ممتازي درمقايسه با همان عصر به چشم ميخورد، ليكن ارتكاز ملكيت اين آثار معنوي از سوي موءلفان يا مبتكران وجود نداشته يا لااقل دروجود چنين ارتكازي در آن عصر شك داريم. علت عدم چنين ارتكازي آن است كه در آن زمان به اعتبار ملكيت آثار معنوي نيازي نبوده؛ زيرا با نبود امكان چاپ و نشر، بهره برداري از كار معنوي ـ كه يك امر تجريدي است ـ وجود نداشته است. چنان كه تقليد از فنون وصناعات به صورت وسيع، امكان نداشته است. براثر دگرگوني اوضاعو ابزارها ووسعت يافتن توان بشري و گشوده شدن راه هاي فراوان براي بهره برداري، دردوران ما نياز به اعتبار ملكيت امور معنوي پديدار شده و دراين عصر است كه براي عقلا، ارتكاز ملكيت امر تجريدي معنوي برمبناي علاج و ساخته و پرداخته كردن آن، پيدا شده است. درگذشته اين ارتكاز به مملّك بودن علاج درامور مادي منحصر بوده و يا لااقل چنين احتمالي وجود دارد. بنا بر اين مسألؤ مورد بحث به حصول گستره دراصل ارتكازات برگشت دارد؛ نه به گستره دردايرؤ مصاديق ارتكاز.
راه حلّ دوم:
بگوييم: ملكيت انسان نسبت به كارها، ذمه ها، جوارح و اعضا و دستاورد كارهايش ملكيت و سلطه اي تكويني است نه اعتباري و عقلا دراين موارد به جعل سلطنت اعتباري نيازي ميبينند؛ زيرا معتقدند سلطنت تكويني انسان را از سلطنت اعتباري بي نياز ميكند. اين ملكيت تكويني، موضوع حق اختصاص و اولويت انسان نسبت به اين كارها و دستاوردها است و از باب تمسك به ارتكاز عقلايي نيست تا محذور پيشين رخ نمايد و گفته شود كه ما در ثبوت چنين ارتكازي درزمان معصوم شك داريم، درنتيجهامضاي آن محقق نشده است؛بلكه ما براي ادعاي خود به روايات عدم جواز حليت تصرف درمال غير تمسك ميكنيم. نظير توقيع شريفي كه از ناحيؤ امام زمان (عج) به دست ابوجعفر محمد بن عثمان عمري (ره) رسيده و درآن آمده است:«لايحلّ لأحد أن يتصرف في مال غيره بغير إذنه؛ بر هيچ كس حلال نيست كه درمال ديگري بدون اذن او تصرف كند. »2 نيز روايت سماعه و زيد شحّام از امام صادق (ع) از پيامبر(ص) كه فرمود:«من كانت عنده أمانة فليوءدّها إلي من ائتمنهعليها، فانّه لايحل دم امرء مسلم ولاماله إلا بطيبة نفسه؛ هركس امانتي نزد اوست، بايد به صاحبش بازگرداند؛ زيرا خون و مال فرد مسلمان جز به رضايت او بر هيچ كس حلال نيست. »
3چنان چه اين اولويت براي انسان درمقايسه با نتايج كارهايش، قابل اثبات باشد، ميگوييم: كتاب با وجود تجريدي و معنوي خود از نتايج و دستاوردهاي صاحب كتاب است. بنابراين به ملكيت تكويني و نه اعتباري، در ملك صاحب كتاب است و تصرف درآن كتاب يا چاپ و غير آن بدون اجازؤ موءلّف، تصرف درمال غير است كه به حكم اين روايات، از آن نهي شده است. هم چنين ادلؤ معاملات نيز درجايي كه عينيت درآن شرط نشده باشد ـ مثل مبيع ـ شامل آن ميشود.
اين راه حل نيز ناتمام است؛ زيرا حتي اگر بپذيريم كهروايات نهي از تصرف درمال غير و ادلؤ معاملات شامل مملوك به ملكيت تكويني ميگردد ـ نه ملكيت اعتباري ـ بايد بگوييم: مملوك به ملكيت تكويني كهبهمعناي سلطنت تكويني است ، دربارؤ خود كارهاست نه نتايج آنها كه از انسان سرمي زند و از اختيار او تكوينا خارج است. كتاب به معناي تجريدي آن ـ پس از ايجاد موءلف و تبلور بخشيدن به آن درقالب يك كتاب تا به دست افراد برسد ـ نسبت به موءلف آن، بسان خانه نسبت به سازندؤ آن است. چنان كه صاحب خانهبرخانه سلطنت تكويني ندارد، موءلف نيز بركتاب خود سلطنت تكويني ندارد و هردو به سلطنت اعتباري ارتكازي نياز دارند. اگر بخواهيم به ارتكاز بازگرديم، درواقع به همان راه حل نخست بازگشته ايم كه خالي از اشكال نيست.
راه حل سوم:
بگوييم: اولويت انسان نسبت بهكار و نتايج آن، عقلي است نه صرف ارتكاز عقلايي؛ هرچند انسان نسبت به عمل و نتايج كارش درمقايسه با انسان هاي ديگر ـ نه درمقايسه با خداوند سبحان و صاحب شريعت اسلامي ـ داراي اولويّت است. بنابر اين اگر از سوي شرعيت اسلامي حكمي برسد كه در برابر بهره برداري ديگران از كار و نتيجؤ آن تسليم باشد، بايد گردن نهاد و رسيدن اين حكم باعث تغيير موضوع ميشود؛ زيرا درك عقل اين بود كه او نسبت بهكار و نتايج كار خود دربرابر ديگران، فقط حق اولويت داردو اين حكم منافات ندارد با آن كه به استناد حكم شريعت اسلامي، ديگران حق بهره برداري از آن كار يا نتيجؤ آن را داشته باشند؛ زيرا فرض اين بود كه اين شخص دربرابر مولا و خداي خود حق اولويت ندارد.
بنا بر اين بهره برداري براين اساس، موضوع جديدي است كه با رسيدن حكم شرعي تحقق مييابد. از آن جا كه حكم شرعي از اين دست تاكنون به ما نرسيده، موضوع حكم عقلي برحالت خود باقي است. به اين معنا كه بهره برداري ديگران از نتيجؤ كار تأليف يا هنر يا امثال آن كهتوسط ما انجام گرفته، بهره برداري برخاسته از حكم مولي نيست. از اين رو جايز نيست؛ زيرا عقل حكم ميكند كه انسان نسبت به كار و دستاورد آن در برابر ديگران، حق اولويت دارد.
به نظر ميرسد اگر ما حكم عقل را بپذيريم و اذعان كنيم كه غايت آن حكم شرعي و اصل است، بايد گفت كه اين حكم دربارؤ سلطنت تكويني است كه تنها در كارهاوجود دارد و نهبيشتر. اما دردايرؤ نتايج كارها به غير از حكم عقلا و ارتكاز آنها حكمي وجود ندارد، و ارتكاز عقلا نيز، همان اشكالي را در پي دارد كه پيش از اين بيان شد.
راه حل چهارم:
براساس قاعدؤ «لاضرر ولاضرار» بهره برداري از نتيجؤ كار موءلف يا هنرمند يا نظاير آنها، اضرار به آنهاست كه نفي شده است.
اشكال : ضرر درباب اموال و حقوق تنها عبارت از سلب مال و حق است. از اين رو صدق ضرر، منوط به آن است كهمال و حق درملك شخص باشد و اين اول كلام است؛ چرا كه اگر حق ابتكار درمحل بحث به صورت شرعي در رتبه اي پيش از تمسك به قاعدؤ لاضرر قرارداشت، ديگر براي اثبات آن نيازي به تمسك اين قاعده نداشتيم و اگر بخواهيم اين حق را با استناد به ارتكاز عقلايي دررتبه اي پيش از قاعدؤ لاضرر قراردهيم، به وجه نخست بازگشته ايم كه دچار اشكال است.
راه حل پنجم:
معاملاتي كه برامثال اين حقوق نزد عقلا انجام ميگيرد، معاملات عقلايي است و مشمول اطلاق آيؤ«اوفوا بالعقود»4 ميباشد.
اشكال: اگر بپذيريم «أوفوا بالعقود» برصحت عقد دلالت دارد يا اطلاق ديگري را پيدا كنيم كه مناسب محل بحث باشد، اين اطلاق، زماني تمام است كه ماليت و حق شرعا تحقق يافته باشد؛ زيرا بدون شك، عقد بايد برچيزي واقع شود كه از نظر شريعت داخل درملك عاقد يا حق او باشد تا بتوان قاعدؤ وجوب وفا را برآن باركرد؛ اما اگر حق و مال تنها از نظر عقلا ثابت شده باشد، فقط عقلايي بودن صحت عقد ثابت شده است نه شرعي بودن آن؛ مگر با استفاده از ارتكاز عقلايي كه به وجه نخست برگشت خواهد كرد و اگر حق و مال شرعا ثابت شده باشد، صحت عقد هم شرعا ثابت خواهد شد وبا وجود شك، درشرعي بودن اين حق يا مال تمسك به اطلاق مثل «أوفوا بالعقود» تمسك به عام درشبهؤ مصداقيه خواهد بود.
پاورقيها:
1. الفقه الإسلامي في ثوبه الجديد، ج3، فقرؤ11، حاشيه.
2. وسائل الشيعه، ج6، ص377، ح6.
3. اين حديث از سماعه در وسائل الشيعه، ج3، باب 3 از ابواب مكان نمازگزار، ص424، ح1 و از سماعه وزيد شحّام در همان كتاب، ج19، باب 1 از ابواب قصاص نفس، ص3، ح3، نقل شده است.
4. سورؤ مائده، آيؤ1.
+ نوشته شده در ساعت توسط احمد خزایی
|