قاضى تحكيم(2)
دليل مشروعيت قاضى
تحكيم مشروعيت قاضى تحكيم مورد پذيرش
مشهور فقها قرار گرفته و دليلهايى از كتاب، سنت و اجماع بر آن اقامه كردهاند و
درباره آن ادعاى اجماع و عدم خلاف شده است. عمدهترين دليل را مىتوان روايات بر
شمرد از جمله روايت ابى خديجه كه مرحوم آيت الله خويى نيز به آن استناد جستهاند.
«اياكم ان يحاكم بعضكم بعضا الى اهل الجور، ولكن انظروا الى رجل منكم يعلم شيئا من
قضايانا فاجعلوه بينكم فانى قد جعلته قاضيا فتحاكموا اليه. «مبادا يكى از شما
ديگرى را نزد اهل جور به محاكمه بكشاند بنگريد و مردى از خودتان را كه پارهاى از
احكام ما را مىداند ميان خودتان قاضى قراردهيد من نيز وى را قاضى قرار مىدهم.
بنابر اين نزد وى تحاكم كنيد.
وجه استدلال اين است كه عبارت
«فاجعلوه» يا «فليرضوا» كهدر برخى ديگر از روايات آمده است با قاضى تحكيم سازگار
است. اگر منظور قاضى تحكيم نباشد «رضايت» و «جعل» طرفين دعوا چه لزومى داشت، بلكه كافى بود بفرمايد: در صورت
اختلاف و منازعه به كسى كه پارهاى از احكام مارا مىداند «مراجعه» كنيد، چرا كه من او را ميان شما قاضى
قرار داده ام. ولى امام(علیه السلام) از تعبير «رضايت» و «جعل» استفاده مىكند نه «مراجعه» و اين بدين
معناست كه اگر شما به كسى «راضى» شديد من هم آن را قبول دارم و شما نزد چنين كسى
تحاكم كنيد.
مرحوم آيت الله خويى دلالت اين روايات
را بر نصب ابتدايىقاضى از جانب امام نمىپذيرد و آن را از ادله نصب قاضى مطلق (غير
تحكيم) نمىشمارد،
ايشان در اين باره مىفرمايد: «ولكن الصحيح ان الرواية غير ناظرة الى نصب القاضي
ابتدا وذلك لان قوله(ع): فاني قد جعلت قاضيا متفرع على قوله: فاجعلوه وهو القاضي
المجعول من قبل المتخاصمين فالنتيجة ان المستفاد منها ان من جعله المتخاصمان
بينهما حكما هو الذي جعله الامام قاضيا. «ولى صحيح اين است كه روايت نظرى به نصب
قاضى ابتدايى (غير تحكيم) ندارد چرا كه سخن امام(علیه السلام) كه فرموده: «فانى قد جعلته
قاضيا» متفرع است
بر اين سخن او كه فرموده: «فاجعلوه» و منظور از «فاجعلوه» همان قاضى است كه اطراف دعوا آن را
پذيرفته اند بنابر اين نتيجه اين مىشود كه هر كسى را اصحاب دعوا حكم قرار دهند.
امام نيز همو را قاضى قرار داده است.
دليل ديگرى كه مى توان در مورد
مشروعيت قاضى تحكيماقامه كرد بناى عقلاء است چرا كه حكميت بين افراد امرى است كه
از دير باز بين عقلا وجود داشته و همانگونه كه پيش از اين گفته شد، با توجه به
آيات قرآن كريم و شواهد تاريخى در زمان پيامبر اکرم(صلی الله علیه و اله و سلم)
نيز سابقه داشته است و قرآن كريم آن را ردع نكرده و امامان برگوار(علیه السلام)
نيز نهى نكردهاند و اين دليل بر پذيرفته شدن قاضى تحكيم نزد شارع مقدس است. سيره متشرعه نيز گواه صادقى است بر
مشروعيت قاضى تحكيم نزد شارع مقدس.
فرض قاضى تحكيم در زمان غيبت:
همان گونه كه ذكر شد قاضى تحكيم كسى است كه همه شرائط قضاوت را دارد مگر اينكه منصوب از ناحيه امام(علیه السلام) نيست بلكه صرفا طرفين دعوا رضايت به قضاوت وى دادهاند. ولى پارهاى از فقهاء با عنايت به روايات صادر شده كه همه فقهاء جامع الشرائط را در زمان غيبت نائب امام(علیه السلام) مىداند، وجود قاضى تحكيم را در زمان غيبت منكر شدهاند، چرا كه با توجه به ضرورت شرط اجتهاد در امر قضاوت همه كسانى كه صلاحيت قضاوت دارند داراى ولايت قضايى هستند، بنابر اين در زمان غيبت قاضى واجد شرايط ولى غير منصوب، وجود ندارد تا طرفين دعوا نسبت به او تراضى كنند.در اين باره مىتوان به روايتى كه مشهور به مقبوله عمر بن حنظله است اشاره كرد: «عن عمر بن حنظلة، قال: سالت ابا عبدالله(علیه السلام) عن رجلين من اصحابنا بينهما منازعه فى دين او ميراث فتحاكما الى السلطان والى القضات ايحل ذلك؟ قال: من تحاكم اليهم في حق او باطل فانما تحاكم الى الطاغوت .. قلت: فكيف يصنعان؟ قال: ينظران من كان منكم ممن قد روى حديثنا ونظر فى حلالنا وحرامنا وعرف احكامنا، فليرضوا به حكما، فانى قد جعلته عليكم حاكما و .... عمر بن حنظله گفت: از امام صادق(علیه السلام) پرسيدم: آيا صحيح است كه دو نفر از شيعيان اگر در مورد «دين» يا «ميراثى» با هم اختلاف پيدا كردند به سلطان يا قضات وقت مراجعه كنند؟ امام(علیه السلام) در پاسخ فرمودند: هر كس براى قضاوت نزد آنها برود، خواه براى حق يا باطل، به طاغوت روى آورده است. وى مىپرسد چاره چيست؟ امام(علیه السلام) مىفرمايد: به كسى مراجعه كنند كه احاديث ما را نقل مىكند و احكام حلال و حرام ما را مىشناسد، چنين شخصى را بعنوان قاضى بپذيريد و من وى را بر شما حاكم قرار دادم.
بنابر استدلال بسيارى از فقهاء روايتيادشده دلالت روشنبه نفوذ قضاوت مجتهدين جامع الشرائط دارد و امام صادق(علیه السلام) به طور كلى همه آنها را منصوب به قضاوت كرده است، چرا كه فرمودهاند: «هر كس آگاه به حلال و حرام ما باشد و بتواند احكام ما را بشناسد حاكم بر شماست و شما بايستى براى امر قضاوت به وى مراجعه كنيد. از اين رو گفته شده در زمان غيبت امام(علیه السلام) قاضى غير منصوب نداريم، حتى برخى فقهاء، همچون شيخ محمد حسن نجفى فرموده: فرض وجود قاضى تحكيم مربوط به زمانى قبل از امام صادق(علیه السلام) مانند عصر پيامبر اکرم(صلی الله علیه و اله و سلم) است ولى از زمان امام صادق(علیه السلام) به بعد قاضى تحكيم متصور نيست. مرحوم شهيد ثانى نيز در كتاب مسالك الافهام فرمودهاند: از آنجا كه حكم همه مجتهدين در زمان غيبت نافذ است قاضى تحكيم وجود ندارد.مرحوم سيد على طباطبائى هم در اين باره مىفرمايد: از آنجا كه همه فقهاء در عصر غيبت منصوب و ماذون در امر قضاوت هستند، بحث از قاضى تحكيم كم فائده است. در اينجا مناسب است كه به بحث درباره اصل مساله ولايت قضايى همه فقهاء جامع الشرائط پرداخته شود. كه اولا: دليل نصب آنها بر امر قضاوت چيست؟ ثانيا، آيا همه مجتهدين ولايت قضايى بالفعل دارند؟ ثالثا، آيا ثبوت ولايت قضايى براى همه فقهاء، مطلق است و يا اينكه تابع شرائطى است و آيا آن شرائط در حال حاضر وجود دارد؟ مساله ولايت قضايى فقيه مورد توافق همه فقهاء است و شك و شبهه در آن راه ندارد. با اين تفاوت كه برخى دليل نصب فقيه را بر امر قضاوت لفظى دانسته و به رواياتى از قبيل مقبوله عمر بن حنظله تمسك مىجويند. برخى ديگر چون در سند يا دلالت روايات يادشده خدشه كردهاند، امر قضاوت را واجب كفايى دانسته و دليل نصب آن را «اصل ضرورت حفظ نظام» كه يك دليل عقلى است مىدانند.
در صورتى كه دليل بر ولايت فقهاء عقلى و از نوع وجوبكفايى باشد، به طور مسلم گستره دليل عقلى و وجوب كفايى نسبت به افراد، تا اندازهاى خواهد بود كه از معضله اختلال نظام جلوگيرى كند و بيشتر از آن ضرورتى نداشته و چه بسا موجب اختلال نظام شود. بنابر اين در صورتى كه فقيهى اداره امور جامعه را اعم از قضايى و غير قضايى بدست گرفت و به اوضاع جامعه سامان بخشيد، عقلا ديگر موضوعى باقى نمىماند تا فقيه ديگر دستاندركار آن شود. چرا كه مشكل اختلال نظام بر طرف شده لذا نه وجوبى بر عهده ديگران است و نه نصب آنها ضرورت دارد، بلكه صحيح هم نخواهد بود. بنابر اين در تحليل يادشده همه فقهاء، منصوب به امر قضاوت نيستند اگر چه شايستگى آن را دارا باشند، لذا قاضى تحكيم يا غير منصوب كه صرفا طرفين دعوا درباره آن تراضى كنند، فرض وجود دارد.
اما در صورتى كه دليل ولايت قضايى فقهاء، ادله لفظى ازقبيل مقبوله عمر بن حنظله باشد و روايات يادشده چنان اطلاقى داشته باشند كه براى همه فقهاء منصب قضاوت را جعل كرده باشند، بطور مسلم با توجه به دليل عقلى كه عبارت است از حفظ نظم و انسجام جامعه، چنين اطلاقى در شرائط زمانى صدور روايات قابل قبول است نه در شرائط كنونى. توضيح اينكه به خوبى روشن است كه امامان معصوم(علیهم السلام) به جز امام على(علیه السلام)، هيچگاه فرصت تشكيل حكومت پيدا نكردند و افرادى ظالمانه حكومت را غصب نبوده و امامان معصوم(علیهم السلام) و پيروان آنان را منزوى كردند. در آن شرائط شيعيان در خفقان به سربرده و به سختى تحت نظر بودند، در عين حال آنان جامعهاى را تشكيل داده بودند و مىبايست امور آنها اداره شود و مشكلات آنان مرتفع گردد، چرا كه طبيعت جامعه نياز به قانون و مقررات دارد و در پارهاى موارد روابط حقوقى بين افراد مشكلات و اختلافاتى را به وجود مىآورد كه نيازمند قضاوت است. و اين در حالى است كه شيعيان، سازمان حكومتى را براى اداره امور خويش نداشتند.
در همين شرائط ائمه(علیه السلام) پيروان خويش را از عرض حال بهحكومت وقت منع مىكردند، چرا كه روى آوردن به حكومت، موجب تقويت و تاييد آن مىشد و آن بزرگواران با توجه به آيه شريفه قرآن راضى به اين امر نبودند. الم تر الى الذين يزعمون انهم آمنوا بما انزل اليك وما انزل من قبلك يريدون ان يتحاكموا الى الطاغوت وقد امروا ان يكفروا به ويريد الشيطان ان يظلهم ضلالا بعيدا». «آيا نمى بينى كسانى را كه گمان مىكنند به آنچه كه به تو و قبل از تو فرو فرستاده شده ايمان آوردهاند، آنها مىخواند تحاكم بسوى طاغوت ببرند و حال آنكه بدانها فرمان داده شده كه به آن كفر ورزند و شيطان مىخواهد آنها را گمراه كند گمراهى بعيد.».
قضاى روايت عمر بن حنظله و سائر روايات دلالت بر روشنى امر دارد. و از كلام مرحوم صاحب جواهر در رد قاضى تحكيم در زمان غيبت، مىتوان چنين استفاده كرد كه دليل نصب مجتهد به صورت عام، اختصاص به زمان حاكميت «جور» دارد و زمان حكومت «عدل» را در بر نمىگيرد: «.. نعم يتصور فيما قبله مما لا اذن فيه لمطلق المجتهد كزمن النبي(ص) بل لعله خاص فيه ايضا، لظهور دليل نصب المجتهد فى جميع زمان الجور الذى نهينا فيه عن المرافعة الى قضاتهم من حيث غلبة الجائرين». بله قاضى تحكيم در زمان قبل از امام صادق(علیه السلام) مانند زمان پيامبر اکرم(صلی الله علیه و اله و سلم) كه براى همه مجتهدان اجازه قضاوت نبوده قصور مىشود، چرا كه دليل نصب مجتهد در همه زمانهايى است كه حكومت «جور» وجود دارد وما به خاطر غلبه جائرين از مرافعه به آنها نهى شدهايم».
نكتهاى كه از كلام مرحوم صاحب جواهر بدست مىآيد ومىتوان در تاييد سخن فوق از آن استفاده كرد، اين است كه چرا در زمان پيامبر اکرم(صلی الله علیه و اله و سلم) افراد صلاحيتدار و يا بتعبير ايشان «مجتهدين» نصب عام نداشتهاند؟ آيا جز اين است كه شرائط زمان امام صادق(علیه السلام) در زمان پيامبر اکرم(صلی الله علیه و اله و سلم) وجود نداشته و آن بزرگوار به دليل داشتن حكومت از چنان تدبيرى بىنياز بودهاند؟ پر واضح است كه پذيرفتن نظريه دلالت قضايى بالفعل براى همه فقهاء در زمان كنونى، جامعه را دچار آشفتگى و بى ثباتى مىكند، زيرا اگر قرار باشد هر مجتهدى در شهر يا روستاى خويش دستاندر كار قضاوت شود كشور به مثابه جامعه ملوك الطوائف خواهد شد كه در هر بخشى از آن قانونى ويژه حاكم است و اين امر باعث اختلاف شديد و درگيرى بين مردم مىشود. بدون شك شارع مقدس كه اهتمام به يكپارچگى و وحدت امت اسلامى دارد، رضايت به چنين امرى نمىدهد و هرگز نمىخواهد كه جامعه مسلمانان دچار از هم گيختگى شود.
به عبارت ديگر مىتوان گفت، مساله نصب عام، يك حكمشرعى الهى نيست تا تخطئ از آن امكان ناپذير باشد. بلكه يك حكم ولايى است (لذا امام صادق(علیه السلام) فرمودهاند انى جعلته عليكم حاكما» كه با توجه به آن شرائط زمانى صحيح بوده است ولى در صورتى كه شيعيان موفق به تشكيل حكومتشوند و فقيه جامع الشرايطى حاكم شود، مسالة ولايت قضايى براى همه مجتهدين منتفى است و ضرورت عقل آن را نمىپذيرد. و به لحاظ همين ضرورت است كه مساله تعدد امام در زمان واحد در پارهاى روايات نفى شده است: «الشركة في الملل تؤدى الى الاضطراب»: شريكى شدن حكومت و كشوردارى منجر به اضطراب مىشود.
در كتاب علل الشرائع چنين آمده است:«فان قال: فلم لا يجوز ان يكون فى الارض امامان فى وقت واحد او اكثر من ذلك؟ قيل لعلل منها: انه لو كانا امامين كان لكل من الخصمين ان يدعو الى غير ما يدعو اليه صاحبه فى الحكومة ثم لا يكون احدهما اولى بان يتبع من صاحبه، فتبطل الحقوق والاحكام والحدود.» «اگر بپرسند: چرا وجود دو امام يا بيشتر از آن در زمان واحد در زمين جايز نيست گفته خواهد شد به چندين علت؛ از جمله اينكه اگر دو امام وجود داشته باشد، هر يك از دو نفر كه با هم به نزاع برخاستهاند مىتواند به نزد امام ديگرى غير از امامى كه رفيقش براى رفع نزاع نزد وى رفته مراجعه كند، آنگاه هيچيك از آن دو ملزم نيست كه از رفيقش پيروى كند در نتيجه موجب ضايع شدن حقوق و احكام و حدود مىگردد».
اگر گفته شود دو روايتيادشده مربوط به ولايت عامه استنه ولايت قضايى، در پاسخ گفته مىشود: اولا ولايت قضايى شاخهاى از ولايت عامه است. ثانيا چون هر دو در ارتباط با اداره امور جامعه است، تعدد آنها منجر به مشاجره وكشمكش مىشود و باعث تضييع حقوق، حدود و احكام مىگردد لذا بايستى از تعدد آن جلوگيرى نمود و در اين مورد تفاوتى بين ولايت عامه و ولايت قضايى وجود ندارد