شایستگى زنان براى عهدهدار شدن قضاوت ( بخش دوم مقاله)
در
این فرمان آنجا که سخن از برگزیدن کارگزاران و به کارگماردن آنان از سوى مالک اشتر
است واژه ولایت و تولیت به میان آمده و فرموده است: «... لا تولهم ...». این خود
بروشنى بر این دلالت دارد که تنها کارگزاران حکومت در شهرها و سرزمینها هستند که
صبغهاى ولایتى دارند که از مقام ولایتسرچشمه مىگیرد نه دیگر صنفها و طبقههایى
که قضات را نیز در بر مىگیرند. بنابر این، دادن صبغه ولایى به قضات - بدان معنا
که گذشت - و سپس استناد به حدیث نبوى و شرط کردن این که قاضى باید مرد باشد کارى
نادرست است. بویژه آن که در حدیث نبوى واژه «ولوا امرهم» جایگزین «ملکوا امرهم»
شده و این خود گواهى مىدهد که تولیت همان سلطنت و پادشاهى، و حکومت و سیاست
بندگان و آباد کردن سرزمین و پاسدارى از مرزهاى آن و بر راه درست داشتن مردمان است
و این ستون فقرات وظایف کارگزاران است و فرمان راندن و آباد کردن، و سیاست کردن و
سامان دادن در چهارچوب ماموریتى که دارند به دست آنان است. اما قاضى که در چهارچوب
حاکمیت کارگزار و حاکم انجام وظیفه مىکند هیچ چنین اختیارات و وظایفى ندارد و
بکلى از عرصه سیاست و سازندگى بر کنار است و به رغم آن که قضاوت شاخهاى از درخت
نبوت است اما قاضى از رعایاى مقام امامت و ولایت است و تنها در دایره قضاوت دست او
گشوده است.
آنچه اندوه نگارنده را بر مىانگیزد این است که بسیارى
ازبزرگان فقهى ما در شرط مرد بودن براى قاضى تنها به همین حدیث نبوى استناد
کردهاند که هم از نظر سند و هم از نظر دلالت اشکال دارد. اشکال دلالت آن بر مدعاى
این فقهاء از آنچه گذشت روشن شد. اشکال سند این حدیث هم بى نیاز از توضیح است، چه
نهى از موافقت عامه به سان روشنى خورشید در میانه روز در اخبار و احادیث ما
مىدرخشد و هیچ مجوزى براى استناد به عامه نداریم. شما را به خداوند سوگند در این
حدیث چه مىباید که امام در پاسخ به پرسش راوى مىفرماید: «فقلت: جعلت فداک، فان وافقتهم الخبران
جمیعا؟ قال: ینظر الى ما هم امیل الیه حکامهم وقضاتهم فیترک ویؤخذ بالاخر. قلت:
فان وافق حکامهم الخبرین جمیعا؟ قال: اذا کان ذلک فارجه حتى تلقى امامک فان الوقوف
عند الشبهات خیر من الاقتحام فى الهلکات»، «گفتم: فدایتشوم اگر هر دو خبر متعارض
با دیدگاه آنان موافق بود وظیفه چیست؟ فرمود: باید دید حکام و قضات آنان به کدامیک
تمایل بیشترى دارند تا آن حدیث وانهاده و دیگرى پذیرفته شود. گفتم: اگر حاکمانشان
با هر دو خبر موافق باشند چه؟ فرمود: اگر چنین باشد داورى [در خصوص پذیرش یا عدم
پذیرش خبر] را به تاخیر انداز تا امام خویش را ببینى، که باز ایستادن درمرز
شبههها بهتر است تا فرورفتن در آنچه مایه نابودى است.
خود مىبینید که این حدیث بروشنى بر این دلالت دارد که
موافقتیک روایت آن هم روایتى که از طریق شیعه نقل شده است با دیدگاههاى عامه مانع
پذیرش آن و استناد بدان مىشود. این هم که حدیث پیشگفته در مورد تعارض دو خبر
رسیده است به این مقدار دلالتى که ما مىخواهیم هیچ زیانى ندارد.
گفته نشود: بسیارى از قواعد فقهى شیعه برگرفته
ازاحادیثى نبوى است که از طریق عامه نقل شده و بزرگان ما نیز آنها را پذیرفتهاند،
همانند قاعده «على الید ما اخذت حتى تؤدی» که در سنن بیهقى و کنز العمال
روایتشده، یا قاعده «نهى از بیع غررى» که در سنن بیهقى
روایتشده است. اکنون که چنین چیزى وجود دارد فرض کنید حدیث نهى از ولایت و قضاوت
زن نیز از همین قبیل است.
چرا که در پاسخ مىگوییم: تردیدى در این حقیقت نیست که بسیارى
از قواعد ما چنین حالتى دارد. اما از این حقیقت نیز نباید گذشت که هر قاعدهاى که
از طریق عامه وایتشده و بزرگان ما آن را پذیرفتهاند با نشانهها و قرینههایى
همراه بوده است، حاکى از این که این قاعده بدرستى از سرچشمه تشریع نبوى است. براى
نمونه در قاعده «على الید» مىگویند: ضعف سند این حدیث به عمل علماء پیشین جبران
شده است. مقصود از این سخن نیز آن است که شهرت عمل علماء پیشین شیعه بر این دلالت
مىکند که این قاعده برگرفته از حدیث نبوى و روایتشده از طریق اهل سنت در نزد
خاندان عترت و طهارت نیز ریشهاى داشته است. اما کجا نبوى روایتشده از ابو بکره
داراى چنین گواه و چنین تکیه گاهى است؟ با آن که شهرتى که در این باب ادعا مىشود
چیزى دیگر جز آن شهرتى است که در باب دیگر قواعد هست.
سرور و استاد ما امام راحل در ثبوت شهرت به معناى عملعلماء
پیشین شیعه به نبوى «على الید» اشکال مىکرد و بر این باور بود که این خبر در
دوران سید مرتضى و شیخ طوسى تنها یک روایت بوده که به عنوان جدل و احتجاج در برابر
مخالف آورده مىشده و آنگاه در دورانى پسین مورد تمسک علماء قرار گرفته و در
دورهاى بعد در شمار مشهورات در آمده و در دورههاى اخیر نیز در ردیف مشهورات
مقبول جاى گرفته و بدان پایه رسیده است که گفته مىشود اشکال کردن در سند آن روا
نیست. چکیده سخن آن که روا نیست در چنین مسالهاى با اهمیت که با حقوق بشر پیوندى
نزدیک دارد، به چنین حدیثى استناد شود و بر پایه آن حق نیمه بزرگتر جامعه انسانى
که در سراسر تاریخ بشر مظلوم بوده است از او ستانده شود.
دو: دومین دلیل دیدگاه نخستیعنى شرط مرد بودن براىقاضى به طور
مطلق این حدیث نبوى است که «من فاته شىء فى صلاته فلیسبح فان التسبیح للرجال
والتصفیق للنساء» این حدیث را پیشتر از کتاب خلاف طوسى نقل کردیم و نزدیک به این
حدیث نیز صحیحه حلبى است که از امام صادق(ع) نقل شده و پیشتر آن را آوردیم. شیخ
براى اثبات شرط مرد بودن به همین حدیث چنگ زده و چنین استدلال کرده است که تفاوت نهادن
در این حدیث میان توجه دادن مرد به نیاز خویش در طول نماز به وسیله تسبیح گفتن و
توجه دادن زن به نیاز خویش به کمک دست زدن بر این دلالت مىکنند که زن در حال نماز
به هنگام نیاز هم نباید صداى خود را براى بیان خواسته خویش بلند کند، چرا که ممکن
است بیگانهاى صداى او را بشنود. اکنون که در نماز چنین است - آن سان که شیخ در
خلاف استدلال مىکند منع زن از قضاوت [که لازمه آن بلند کردن صدا در میان طرفهاى
نزاع است] به اولویت ثابت است. در رد این استدلال همان که از تذکره نقل کردیم
بسنده کند. علامه در تذکره پس از طرح این مساله
که براى زن جایز است در حال نماز به وسیله کف زدن یا به وسیله قرآن خواندن دیگران
را متوجه خواسته خود کند چنین مىآورد:
چند فرع:الف - اگر تنها قصد زن از خواندن قرآن، فهماندن خواسته
خود به دیگران باشد نمازش باطل است، زیرا قصد قرآن نکرده و از همین روى آنچه
خوانده قرآن نبوده است. البته در این حکم اشکالى است ناشى از این که قرآن به صرف
این که آن را در خواندن قصد نکنند از قرآن بودن خارج نمىشود. ب - در این مساله میان زن و مرد تفاوتى
نیست ... اگر هم مرد و زن بر خلاف وظیفه خود
عمل کنند و زن تسبیح بگوید و مرد کف بزند نمازشان باطل نیست، و تنها با مستحب
مخالفت کردهاند.
نگارنده را نکوهشى نخواهد بود که بگوید: چگونه از کسىهمچون شیخ
طوسى براى اثبات حرمت قضاوت زن چنین استدلالى صورت پذیرفته است؟ به یاد
دارماستادمان حضرت آیة الله بروجردى; هنگامى که به چنین استدلالهایى از جانب شیخ
بر مىخورد چنین براى او عذر مىآورد که عمرى کوتاه داشته است به گونهاى که اگر
بنا بود عمرش بر آثار خجستهاى که در زمینههاى گوناگون از قلم او پدید آمده و در
کنار آن بر تدریس و تدبیرهاى سیاسى که براى دفاع از حریم تشیع داشته است قسمتشود
هرگز بسنده نمىکرد. خداى او را رحمت کند و آن را هم که براى او چنینى عذرى آورده
بیامرزد. نگارنده نیز بر آن دو بزرگ درود مىفرستد و از آن دو پوزش مىطلبد و
مىگوید: چگونه مىتوان در مسالهاى چنین با اهمیت به روایتهایى استناد جست که در
مقام سفارش اخلاقى به زنان مؤمن و مسلمان مبنى بر خوددارى از ابتذال و آلودگى
رسیده است؟ این گونه روایات به منزلت و اهمیت زن اشاره دارد و حاکى از این است که
زنان را بایسته است در مساله عفت و حجاب و خوددارى از خود نمایى و خود آرایى دقتى
افزونتر از معمول روا دارند، در دین خدا احتیاط کنند و زیبایى و نکویى خویش را
بپوشانند و اجازه ندهند دستخوش شهوت شوند. حدیث نبوى نقل شده در من لا یحضره
الفقیه که در آن رسول خدا(ص) به على(ع) اندرز مىدهد به چنین مقصودى نظر دارد،
آنجا که فرمود:
«یا على، لیس على النساء جمعة ولا جماعة، ولا اذان ولا اقامةولا
عیادة مریض ولا اتباع جنازة ولا هرولة فى الصفا والمروة ولا استلام الحجر ولا حلق
ولا تولى القضاء لا تستشار ولا تذبح الا عند الضرورة ولا تجهر بالتلبیة ولا تقیم
عند قبر ولا تسمع الخطبة ولا تتولى التزویج بنفسها ولا تخرج من بیت زوجها الا
باذنه فان خرجت بغیر اذنه لعنها الله وجبرئیل ومیکائل». اى على، بر زن نه جمعه
است، نه جماعت، نه اذان، نه اقامه، نه عیادت بیمار، نه تشییع جنازه، نه هروله در
سعى صفا و مروه، نه بوسیدن حجر و نه تراشیدن موى سر [در حج]، نه قضاوت را عهدهدار
مىشود، نه با او رایزنى مىشود و نه ذبح مىکند، مگر به هنگامى ضرورت. نه صدا به
تلبیه بلند مىکند، نه در کنار قبرى مىایستد، نه خطبه را گوش مىدهد، نه خود
عهدهدار شوهر دادن خویش مىشود و نه از خانه همسر بدون اجازه او بیرون مىرود، که
اگر بى اجازه بیرون رود خدا و جبریل ومیکائیل او را لعن کنند. روایت نقل شده در
خلاف «اخروهن من حیث اخرهن الله» نیز چنین
حکمى است و چنین معنایى دارد.
به هر روى، چونان که خود گواهى خواهید کرد، روایت منلا یحضره
تکلیف حضور در نماز جمعه و جماعت و تشییع جنازه و همانند آن را از دوش زن بر
مىدارد و در مقام نهى از حضور وى در جمعه و جماعت نیست. روایت پیشگفته در حفظ
حرمت زنان و پاک داشت آنان از آلودگى آن اندازه مبالغه دارد که حتى تکلیف به حضور
در جمعه و جماعت و همانند آن را نیز از دوش زن بر مىدارد. به دیگر سخن، این اخبار
آن اندازه در مساله حفظ حرمت زن و پاسداشت کرامت و پاکى او مبالغه دارد که مصلحت
نزد یک را در برابر مفسدهاى که احتمالش وجود دارد فدا مىکند. این کرامت نه از آن
سرچشمه مىگیرد که آنان زن هستند بلکه از این بر مىخیزد که زن مسلمان و مؤمناند.
این ویژگى سزامند غبطه را بهایى ویژه است و زن باید با تقوا و پرهیز و دورى از
محدوده قرق آنچه حرام الهى است این بها را بپردازد. پیش از این نیز یادآور شدیم که
این گونه روایات در صدد توجه دادن زنان به جایگاه بلند و مرتبه والى آنان در آیین
الهى و یاد آور شدن این حقیقت است که زنان مسلمان در مرتبهاى هستند که هیچ زن
نامسلمانى از آن برخوردار نیست تا آن پایه که زن نامسلمان را اساسا حرمتى نیست و
نگاه به سر و موى آنان اشکالى ندارد.
همه این احکام و آثار در پى بیدار کردن زن مسلمان و توجه دادن
او به کرامتى که خداوند به او بخشیده و نیز فراهم آوردن ضمانتها و تعهدات کافى از
سوى زن نسبت به پیمان پاکى و پاکدامن وسرانجام دورى گزیدن از همه چیزهاى است که او
را در معرض آلودگى و ناپاکى و تباهى مىگذارد، تا از این رهگذر احتیاط کامل در پیش
گرفته و ریشه هر آنچه مىتواند طمع و فتنه را در دلهاى بیمار بر انگیزد، خشکانیده
شود; چه دلهاى بیمار در هر عصرى وجود داشته و همچنان در هر عصرى و در میان پیروان
هر آیینى و نسبت به هر زنى وجود دارد و بر این پایه، پاکى و طهارت زن و دورى او از
آلودگى تنها و تنها به خوددارى ورزیدن و دورى گزیدن از همه زمینهها و عوامل تحریک
کننده و از میان بردن این زمینهها و عوامل میسر است.
از آنچه گذشت ارزش این سخن برخى از فقهاء اهل سنت نیزروشن
مىشود که براى ا ستدلال بر لزوم مرد بودن قاضى چنین مىگویند: «جمعهاى مردان و
مدعیان نزد قاضى حضور مىیابند و قاضى هم براى داورى نیازمند کمال راى و نظر و
کامل بودن عقل و برخوردارى از هشیارى و زیرکى است، در حالى که زن به کاستى عقل و
نااستوارى و نارسایى راى و نظر گرفتار است، اهل حضور یافتن در جمعها و نشستهاى
مردان نیست ، هر چند هزار زن او را همراهى کنند گواهىاش پذیرفته نمىشود مگر آن
که مردى نیز به همراهى او گواهى دهد خداوند نیز خود به ضلالت زن توجه داده و فرمود
است: (ان تضل احداهما فتذکر احداهما الاخرى)، و سر انجام آن که زن نه شایستگى
امامت عمومى جامعه را داراست و نه شایستگى حکومتشهر یا سرزمین را. از همین روى،
تا آنجا که به ما رسیده است نه رسول خدا(ص)، نه خلفاء او و نه حتى هیچ زمامدار
دیگرى پس از او زنى را به قضاوت یا به زمامدارى برنگزیدند» بخوانید و تعجب
کنید!مىبینید که اینها همه استحسانهایى سرد است و توجیه این گونه استحسانها نزد
اهل سنت آن است که اینها سد ذریعه هستند و سد ذریعه یکى از اصول کلى استنباط نزد
ایشان است.
این گونه احکام بهانهاى براى دشمنان اسلام و زمینهاىبراى
وارد آوردن این تهمتشده است که از دیدگاه اسلام زن باید همواره خانه نشین باشد،
حق راى و اظهار نظر ندارد، او را بهرهاى از آزادى نیست، گروگان خانه و در زندان
زندگى مرد است و از عقل و خردمندى بى بهره است - و تهمتهایى از این دست که در
حقیقت زشتیهاى درون و نژندیهاى روان بر سازندگان این گونه تهمتهاست که هر روز این
آهنگ شوم را مىنوازند. این در حالى است که از دیدگاه اسلام زن را بهایى همسان مرد
است، از همان حقوقى بر خوردار است که مرد بر خوردار است و همان تکالیفى بر اوست که
بر مرد است، و در این میان هیچیک از این دو را بر دیگرى برترى نیست جز آن که مرد
خدمت زن مىگزارد و اسباب آسایش زندگى او را فراهم مىسازد و برپاى دارنده زندگانى
زن است او را در پناه خود مىگیرد و از او به قدرت خویش دفاع مىکند و براى او از
درآمد خویش خرج مىکند. تفاوتى که هست در اینهاست و گرنه در دیگر جنبهها زن و مرد
یکسانند.
این چیزى است که خداوند کلیات آن را در کتب هدایتگر خویش بیان
فرموده است: (ولهن مثل الذى علیهن بالمعروف وللرجال
علیهن درجة) این مرتبیت مرد که آیه از آن سخن
مىگوید همان مرتبت مراقبت از زن، در پناه خود گرفتن او و خدمت او گزاردن است نه
آن که مرتبت چیرگى جستن و احیانا ناروا گفتن و ستم راندن باشد.
خداوند همان گونه که در امور زندگى این جهانى مرد و زنرا در
کنار هم آورده در برخوردارى از پاداش نیکوییها در آن جهان و برخوردار شدن از ذخیره
عمل صالح و رسیدن به مراتب والا در روز قیامت نیز این دورا در کنار هم قرار داده و
فرموده است: (ومن یعمل من الصالحات من ذکر او انثى وهو مؤمن فاولئکیدخلون الجنة)
و (من عمل صالحا من ذکر او انثى وهو مؤمن فلنحیینه حیوة طیبة ولنجزینهم اجرهم
باحسن ما کانوا یعملون). در اینجا مناسب مىنماید براى روشن شدن زمینههاى تاریخى
مربوط به این بحث، یعنى ثبوت یا نفى شرط مرد بودن براى قاضى، به آثار و روایاتى
بپردازیم که درباره زنان و کارهاى آنان در عصر رسالت رسیده است براى تبرک جستن،
این بررسى را از داستانى درباره دختر پیامبر اسلام فاطمه - سلام الله علیها - که بسیار رخدادهاى پند آموزى در
زندگىاش وجود دارد، آغاز مىکنیم. مرحوم سید شرف الدین موسوى در کتاب النص
والاجتهاد چنین مىآورد: زهرا فرستادهاى نزد ابو بکر روانه کرد و ارث خود از
پیامبر اکرم(ص) را از ابوبکر طلبید ابو بکر در پاسخ گفت: رسول خدا(ص) فرموده است:
«لا نورث ما ترکناه صدقة» (ما ارث برر جاى نمىگذاریم، آنچه بر جاى گذاریم صدقه
است).
فاطمه(ص) بر آشفت و خشمگین شد. مقنعه بر سر کرد و جلباب بر تن
پوشید و در حالى که دنباله جامه او بر زمین کشیده مىشد با حالتى که هیچ تفاوت با
راه رفتن رسول خدا(ص) نداشت در جمع گروهى از خدمتگزاران و زنان خاندان به سوى ابو
بکر رورانه شد. ابو بکر در جمع گروهى از مهاجران و انصار و برخى دیگر بود که زهرا
در آمد پردهاى پیشاپیش زهرا آویختند. سپس نالهاى کرد که همه حاضران را به گریه
واداشت و آن جمع به ناله و گریه در آمیخت. زهرا لختى درنگ کرد تا ناله و گریه
فروکش کرد و جوشش احساس و عاطفه فرونشست. آنگاه سخنى را با سپاس و ستایش خداوند
عز وجل آغازید و خطبهاى گیرا ایراد کرد: در قالب کاملترین سخن مردمان را اندرز
داد و یاد پیامبر را به تمامى دوباره زنده کرد. دیدهها فروهشت و دلها آرام شد.
زهرا براى اثبات ارث خود آیاتى محکم به میان آورد و چناندلایلى
اقامه کرد که نه انکار شدنى بود و نه نپذیرفتنى، از آن جمله فرمود: «آیا به عمد
کتاب خدا را وانهادید و شتسرافکندید، آنجا که کتاب مىگوید: (وورث سلیمان داود) یا در داستان زکریا و از زبان او
مىگوید: (فهب لى من لدنک ولیا * یرثنى ویرث ال یعقوب واجعله رب رضیا). سپس افزود:
آیا خداوند آیهاى ویژه بر شما فرستاده و پدرم از آن بى خبر بوده است؟ یا آن که
شما از پدر و پسر عم من به عموم و خصوص کتاب آگاهترید; و یا آن که مىگویید:
پیروان دو آیین جداگانه از همدیگر ارث نمىبرند؟ خواننده گرامى خود گواهى مىدهد
که این داستان و این جدال و احتجاج از جانب پاره تن پیامبر یکى از قویترین گواهها
بر این حقیقت است که جایز است زنان در جمع مردان حضور یابند، با آنان بحث و مجادله
کنند و گمراهى و گمراه کنندگى آن را که گمراه و گمراه کننده است روشن سازند.
اگر آنچه زهرا - سلام الله علیها - انجام داد جایز نبود همان
دم ابو بکر و اطرافیان به ا و اعتراض مىکردند. اما مىبینید که آنان مداخله زنان
در امر سیاست و جدال و مناظره زنان با زمامداران را کارى ناپسند نشمردند.