وحدت امت و حقوق اقليت هاى سياسى و دينى از ديدگاه امام على (ع)
نويسنده : طى، محمد
مترجم : فرقانى، محمدكاظم
*
( 182 )
*
نويسنده: دكتر محمد طى(*)
مترجم: دكتر محمدكاظم فرقانى(**)
ويراستار علمى: دكتر حامد صدقى(***)
چكيده:
نويسنده معتقد است نحوه رفتار حضرت (ع) با اقليتهاى دينى و سياسى،
بسيار پيشرفتهتر از حقوق بشر امروز و نحوه رفتار حكومتهايى است كه بيشترين ادعاى
دموكراسى را دارند. آن حضرت (ع) دست مخالفان حكومت خود را براى هر گونه تبليغ برضد
حكومت باز مىگذاشت و حتى به ايشان اجازه مىداد از شهرى به شهرى بروند و نيرو جمع
كنند؛ و تا زمانى كه به
______________________________
*. دكتر محمد طى، استاد حقوق عمومى دانشگاه لبنان است كه تأليفات زيادى
دارد؛ از جمله: القانونالدستورى والموسساتالسياسية، الامام على و مشكلة
نظامالحكم، الامامالمنتظر بينالدين والعقل، تاريخ لبنان ... و تأليفات ديگرى در
زمينه حقوق و انديشه اسلامى. مقاله ايشان با عنوان «وحدت امت و حقوق اقليتهاى
سياسى و دينى از ديدگاه امام على (ع)» به زبان عربى براى فصلنامه «نامه علوم
انسانى» ارسال شده بود كه آقاى دكتر محمدكاظم فرقانى آن را ترجمه و سپس آقاى دكتر
حامد صدقى آن را ويرايش كرده است؛ و اينك به محضر خوانندگان محترم تقديم مىشود. در ضمن
چكيده مقاله را آقاى دكتر حامد صدقى تنظيم كردهاند.
**. استاديار دانشگاه امام صادق (ع).
***. استاديار دانشگاه تربيت معلم.
( 183 )
*
مبارزه نظامى دست نزده بودند، از ايجاد هرگونه محدوديت سياسى و
اقتصادى براى ايشان خوددارى مىكرد و حتى با آنها به مذاكره مىنشست. آن حضرت (ع) بر حفظ
حقوق اقليتهاى دينى نيز بسيار تأكيد داشت و جان و مال و آبروى ايشان را محترم
مىشمرد و اجازه نمىداد حقوق اجتماعى آنها مخدوش شود. البته عملكرد حضرت (ع) در اين زمينه در چهارچوبى بود كه به اجتهاد وى
واگذار شده بود (نه آنجا كه احكام مسلم شريعت براى اقليتهاى دينى و سياسى
محدوديتى مشخص كرده بود، مانند پرداخت جزيه توسط اهل ذمه).
كليدواژه
:
على (ع)، حكومت اسلامى، اقليتهاى دينى، اقليتهاى سياسى، حقوق بشر،
وحدت، اهل ذمه.
ما را عادت بر آن است كه موضع علىبن ابىطالب (ع) و نيز مواضع ديگران
را در برابر رويدادها و حوادثى كه پيش از اين براى جهان اسلام رخ داده است و امروز
رخ مىدهد بررسى كنيم. آيا اين بررسى همواره پرده از موضعى محدود برمىدارد يا
مسئله چيز ديگرى است؟
پردهبرداشتن از موضع هر يك از شخصيتهاى اسلامى دربرابر هر يك از
امور، به شناختى جزئى از يك مصداق موضع واقعى مسلمانان منجر مىشود؛ اما كشف موضع
على (ع)، امرى ديگر است.
على (ع) را ويژگىهايى است كه پيامبر (ص) آنها را نمايان ساخت
(ويژگىهايى چون علم و عدالت و ... همگى در بالاترين حد). او همه ايمان است
(چنانكه پيامبر (ص) به هنگام رويارويى على (ع) با عمروبن عبدود اين تعبير را
دربارهاش بهكار برد)؛ و از اينجاست كه مىتوان على (ع) را تنديس اسلام دانست و
ما در جاى ديگر گفتهايم كه او اسلام است كه از گوشت و خون تشكيل شده است، در
كوچهها راه مىرود و غذا مىخورد. از اينجاست كه موضعگيرىهاى على (ع)، موضع يك
فرد نيست (هرچند آن فرد مقام بالايى داشته باشد)؛ بلكه چيز ديگرى است. اما
( 184 )
*
چيزى نيست كه به اسلام افزوده شده باشد، زيرا اسلام ناقص نيست؛ خداى
تعالى مىفرمايد: «ما در كتاب، از چيزى فروگذار نكرديم» (انعام/38).
اما گاهى مترجمى بايد كه پرده از محتويات كتاب برگيرد، آن را بر واقع
منطبق سازد، و نكات دقيق آن را استنباط و پيچيدگىهاى آن را برملا كند. و اين كارى
است كه على (ع) در
زمينههايى كه در زمان وى پيش آمد، انجام داد.
و چون على (ع) را
حدى است كه پيامبر(ص) مشخص كرده، پس پردهبرداشتن او بيش از آن است كه ديگران
مىتوانند و اين بهدليل تمايز او از آنها است. از اين رو است كه برخى از مسلمانان
وى را سنتى دانستهاند كه پيروى از آن واجب است و ديگران نيز در اين پيروى اشكالى
نيافتهاند. و در حديث «ياران من، مانند ستارگان آسماناند؛ بهدنبال هر يك برويد،
از رهيافتگانيد.»، كلمه «ياران» را بر هر چه حمل كنيم، بىگمان على (ع) در
بالاترين مرتبه مصاديق آن است. پس پيشوايى او در هر حال ثابت است. همچنين موضع على
(ع) در هر امرى، موضع اسلامى است كه از همه ايمان ناشى شده است.
در زمان امام على (ع) حوادث بزرگى رخ داد كه ايشان موضع اسلامى دربرابر آنها را نمايان
ساختند. على (ع)
با اقليتهايى مواجه شد كه در زمانهاى پيش از على (ع) هرگز رخ ننموده بودند؛ هر
چند نطفه آنها در رحم آن زمانها رشد يافته بود.
گروههايى كه به ثروتهاى كلان دست يافتند، گروههايى كه طعم قدرت و
ثروت را چشيدند، گروههايى كه كسى را كه ايشان را به انديشيدن وا مىداشت نشناختند
و به گمراهى افتادند، و آزادشدگانى (طلقاء) كه در طى قراردادها اظهار ايمان كردند
و با كمال تأسف در روزگار على (ع) سر برداشتند.
پس على (ع)
بهخاطر حفظ وحدت اسلامى از يك سو و مخدوشنشدن آزادىهاى شرعى از ديگر سو، جماعت
و جدايى را تعريف كرد؛ چنانكه حقوق گروههاى سياسى را روشن ساخت و قانون
بشردوستانه اسلامى را كه براى حالت جنگ ميان اهل قبله (مسلمانان) ضرورى است، كشف كرد.
( 185 )
*
اما در خصوص پيروان اديان كه توحيديه ناميده مىشوند، قوانين و احكامى
باقى بود كه در گذشته روشن نشده بود. پس على (ع) آنها را اعلام فرمود.
وحدت اسلامى
در اسلام، به برپايى وحدت ميان مسلمانان و نگهدارى آن دستور داده شده
است؛ زيرا ريسمان اسلام بايد محكمتر از هر ريسمان و قوىتر از هر حركت
تفرقهانگيز باشد، زيرا آنچه مسلمانان را به هم پيوند مىدهد، ايمان به خداى يكتا
و ايمان به رسالت پيامبرش محمد (ص) است و براين اساس گروهى شكل مىگيرد كه ميان اعضاى
آن دوستى و برادرى برقرار است چنانكه خداى تعالى اين گروه را چنين توصيف كرده
است: «تنها مؤمنان برادرند» (حجرات / 10).
ايشان در دوستىهاشان و ترحم و عطوفتشان به يكديگر، مانند بدنند كه
هرگاه يك عضوِ آن بهدرد آيد، ديگر اعضا را بىخوابى و تب فرا مىگيرد. (صحيح
مسلم، كتاب البرّ، ص 66)
و اين وحدت تنها گردهمآمدن افراد براساس هر نوع تعصب ممكن، نيست؛
بلكه وحدتى بر محور خدا است كه افراد را به پيروى از راه خدا ملزم مىكند. چنانكه
خداى تعالى فرمايد: «همگى به ريسمان خدا چنگ بزنيد و پراكنده نشويد.» (آل عمران / 103)
و چنگزدن به ريسمان خدا عبارت است از پيروى از كتاب او و آنچه به پيامبرش (ص) وحى
كرده است.(1)
بر اين اساس، خويشاوندى مسلمانان عبارت است از پذيرش احكام الهى
بهگونهاى كه هرگاه اين خويشاوندى تهديد شود، حكم خدا در زمين تهديد شده است و
بايد كه مسلمانان موضع خود را بازسازى و شكافها را پر كنند تا به اين فرمان الهى
عمل كرده باشند كه: «اگر دو گروه از گروندگان به جنگ با يكديگر برخاستند، پس ميان
ايشان آشتى برقرار كنيد» (حجرات / 9).
اما اينگونه نيست كه برقرارى آشتى همواره ــ حتى وقتى كه يكى از دو
گروه پا از گليم خود درازتر كند ــ ضرورى باشد؛ زيرا خداى تعالى در اين حالت به
مبارزه با
( 186 )
*
گروه متجاوز فرمان داده است تا آنگاه كه به فرمان خدا گردن نهند: «اگر
يك گروه بر ديگرى تجاوز كرد، با گروه متجاوز بجنگيد تا آنگاه كه به فرمان خدا
بازگردد.» (حجرات / 9) و چون بازگشتِ به آشتى بر اساس انصاف است حق با باطل مخلوط
نمىشود. زيرا ادامه آيه چنين است: «و اگر به فرمان خدا بازگشت، پس ميان آن دو بر
اساس عدل آشتى برقرار كنيد و عدالتپيشه كنيد. همانا خداوند عدالتپيشگان را دوست
دارد.» (حجرات /
9).
و اينگونه است كه اسلام پس از برقرارى وحدت، به حفظ آن ــ به هر صورت
ممكن ــ فرمان نمىدهد؛ بلكه جلوگيرى از انحراف و تجاوز را واجب مىداند. و پيامبر
اكرم (ص) ــ بهمنظور حفظ وحدت امت ــ به جلوگيرى از اين امور (انحراف و تجاوز) ــ
هر چند با توسل به زور ــ بسيار فرا مىخواند، چنانكه فرمود: «بلاها و سختىهايى
بروز خواهد كرد؛ پس كسى كه بخواهد اين امت را درحالىكه مجتمعاند متفرق كند ــ هر
كه باشد ــ با شمشير بزنيد». (صحيح بخارى، كتاب الأمارة، ص 59)
ولكن شرط كرد كه شخصى كه در راه پراكندگى امت مىكوشد، سركش به احكام
خدا و مخالفِ سنتِ رسولش است. و اين شرط از آن رو است كه خداى تعالى فرمود: «هر كس
با خدا و رسولش مخالفت كند، پس خداوند سخت كيفردهنده است» (انفال / 13)؛ و آن شخص
و گروهش درصورتىكه بر كار خود اصرار بورزند، از ياغيان و سركشانى خواهند بود كه
حكم آيه نهم سورة انفال ــ كه پيش از اين آمد ــ بر آنها منطبق مىشود.
اينها امورى بود كه امام على (ع) در عمل با آنها روبهرو شد و احكام
تفصيلى ضرورى را از آنها استنباط فرمود.
امام على (ع) و وحدت امت
على (ع) به آنچه براى حفظ وحدت امت اسلامى زمان داده شده بود، عمل كرد
و در اين راه بسيار كوشيد تا آنجا كه وقتى گروههايى بر تفرقه اصرار ورزيدند، با
( 187 )
*
ايشان جنگيد تا وحدت امت را به آن باز گرداند.
امام (ع) معتقد بود كه «خداوند سبحان بر اين امت منت نهاد (بدون رنج،
نعمت به ايشان ارزانى داشت) در ريسمان اين الفت و مهربانى كه بين آنها بست؛ الفتى
كه در سايه آن وارد مىشوند و در كنار آن آرام مىگيرند.» (ابنابىالحديد، 1965 م.: م 3، ص 244؛
نهجالبلاغه فيضالاسلام، بىتا: ص 809، خطبه 234).
بنابراين، بر ايشان واجب است كه آن را نگه دارند و بر جماعت بمانند كه
دست خدا با جماعت است: «و كسى كه از مردم جدا شود، طعمه شيطان است» (پيشين، م 2، ص
306؛ نهجالبلاغه فيضالاسلام، بىتا: ص 394، خطبه 127).
از همين رو، آنگاه كه ابوسفيان و عباسبن عبدالمطلب پس از بيعت با
ابوبكر نزد امام (ع) آمدند و وى را به قيام براى بهدست گرفتن خلافت فراخواندند با
اين استدلال كه او سزاوارتر است و عشيره ايشان (بنى عبدمناف) از عشيره ابوبكر
(بنىتميم) شريفتر است، امام (ع) با رد پيشنهاد ايشان فرمود:
اى مردم! موجهاى فتنهها را به كشتىهاى نجات و رستگارى بشكافيد و از
آنها عبور كنيد! از راه مخالفت منحرف شويد و قدم بيرون نهيد و تاجهاى مفاخرت و
بزرگى را از سر به زمين گذاريد! (پيشين، م1، ص71؛ نهجالبلاغه فيضالاسلام، بىتا:
ص 57، خطبه 5).
و آنگاه كه با عثمان بنعفان بهعنوان خليفه بيعت شد و امام (ع) نگران
عاقبت آن بود، باز بر اعتقاد خود بهوحدت مسلمين اصرار ورزيد و فرمود:
و سوگند به خدا، خلافت را (به ديگرى) وامىنهم مادامى كه امور
مسلمانان منظم باشد (فتنه و فساد در ميان آنها پيدا نشود)! (همان، ص 303؛
نهجالبلاغهفيضالاسلام، بىتا: ص 388، خطبه 125)
و پس از كشتهشدن عثمان و روىآوردن مسلمانان به در خانه امام (ع)
براى بيعت با او، امام (ع) تنها
بيعت عمومى در مسجد را پذيرفت؛ و چنين نيز شد.
و آنگاه كه بعضى از امويان خواستار قصاص حملهكنندگان به عثمان و
قاتلان او شدند، امام (ع) با رد درخواست ايشان فرمود:
بياييد امروز با خاموشكردن آتش فتنه و آرامشدادن به مردم چاره كنيم
چيزى را كه پس از اين (ريختهشدن خون مسلمانان در كارزار) علاج و چاره نمىتوان
كرد
( 188 )
*
تا كار استوار و منظم شود و ما بتوانيم حق را در مواضع آن بهكار
بريم! (پيشين، م 2، ص 61؛ نهجالبلاغه فيضالاسلام، بىتا: ص 171، خطبه 73)
امام (ع) پيش از آنكه مجبور به نبرد شود و هرگاه در ميانه جنگ بارقه
اميد (به صلح) ظاهر مىشد، تلاش مىكرد تا از مداهنه و آشتى براى بازگرداندن
همبستگى به امت سود جويد؛ پس او نه در بصره (جنگ جمل) آغازگر جنگ بود، نه در صفين، نه در نهروان. و او در يكى از
رديههاى خود بر خوارج، در مورد متاركهاى كه براى برپايى حكميت اعلام شد، فرمود:
«شايد خدا در اين متاركه و مدارا، امر اين امت را اصلاح كند!» (همان، ص 161؛ نهجالبلاغه فيضالاسلام.
بىتا: ص 1042، كتاب 58).
اما امام (ع) با بعضى از گروههاى اسلامى جنگيد بهويژه آنانكه امام
(ع) ايشان را
ناكثين و قاسطين و مارقين ناميد. پس آيا اين جنگها فروكوفتن وحدت امت بهحساب
مىآيد؟
ما در آغاز اين مقاله نوشتيم كه وحدت امت بر حقى استوار است كه خداى
تعالى آن را مشخص كرده است و لذا تجاوز از حدود خدا و مخالفت با آن را برنمىتابد.
و امام (ع) با گروههايى جنگيد كه از يكسو حدود الهى را شكسته و با
آن مخالفت كرده و از سوى ديگر وحدت مسلمانان را مخدوش كرده بودند؛ و براى
بازگرداندن حق به جايگاهش و پاياندادن به عوامل تفرقهانگيز، چارهاى جز سركوب
جدايىاندازان نبود بهويژه آنكه هيچيك از روشهاى مسالمتآميز براى بازگرداندن
همبستگى، مفيد نيفتاد.
امام (ع) همه تلاش خود را در نصيحت سردمدارانِ جنگِ جمل بهكار برد و
حتى در ميدان جنگ با ايشان مناظره كرد؛ اما ايشان بر مواضع خود ــ يعنى تصميم به
جنگ با امام پس از آنكه با او بيعت كرده بودند ــ اصرار ورزيدند؛ لذا ناكث بيعت و
عهدشكن بودند.
و معاويه بر خليفهاى كه بيعتكنندگان با خلفاى سهگانه پيشين از روى
ميل و رغبت با او بيعت كرده بودند، شوريد و درصدد تجهيز و آمادهسازى سپاه شام
( 189 )
*
برآمد؛ و او از كسانى بود كه مسلمان نشدند مگر در روز فتح مكه كه از
امكان براندازى اسلام نااميد شدند. و او كارهايى انجام داد كه امام على (ع) پيش از
آن از انجامدادن آن كارها درميان مسلمانان بيم داشت.
اما خوارج از عهدبستن با على (ع) خوددارى كردند تا راه براى رهبرانشان
در ارتكاب دوباره كارهاى فاسد در زمين باز باشد. بهعلاوه، امام (ع) تنها شكافهاى
داخلى در امت اسلامى را درمان نكرد بلكه دربرابر خطرهاى خارجى كه امت را تهديد
مىكرد نيز موضع نگهبانى اتخاذ كرد و آنقدر بر حفظ وحدت مسلمين اصرار داشت كه حاضر
بود هر كارى در اين مورد انجام دهد حتى اگر آن كار، صلح با هر دشمن مسلمان بود.
بلكه هرگاه وحدت مسلمانان در معرض تهديد خطر خارجى قرار مىگرفت، او حاضر بود هر
جنگ داخلى را متوقف كند؛ براى نمونه، او بههنگام ظهور خطر قبيلههاى از اسلام
برگشته كه اصل وجود دين را تهديد كرده بودند، از ابوبكر صديق حمايت و موضع خويش را
چنين توصيف كرد:
پس دست (از بيعت) بازداشتم تا اينكه ديدم گروهى از مردم مرتد شدند، از
اسلام برگشتند و مىخواستند دين محمد ــ كه درود خدا بر او و خاندانش باد ــ را از
بين ببرند. ترسيدم اگر به يارى اسلام و مسلمانان شتابم، رخنه يا ويرانى در آن
ببينم ... پس درميان آن پيشامدها و تبهكارىها برخاستم (اسلام و مسلمانان را يارى
دادم و آنان را از سرگردانى رهاندم) تا جلوى نادرستى و تبهكارى گرفته شد و از بين
رفت؛ و دين (از فتنه مرتدين و تبهكاران) آرام گرفت و (از نگرانى) باز ايستاد.
(پيشين، م 4، ص 237؛ نهجالبلاغه فيضالاسلام، بىتا: ص 1049، كتاب 62)
و آنگاه كه خبر آمادگى سپاه روم براى حمله به شام به امام (ع) رسيد،
اعلام كرد كه اگر اين اتفاق بيفتد، او با معاويه همقسم خواهد شد. و اين در حالى
بود كه پيشتر، بهدليل سرپيچى معاويه، جنگ ميان ايشان درگرفته بود. پس امام فرمود:
«بهخدا قسم، اگر روميان چنين كنند، من دست در دست معاويه مىگذارم!».
همچنين، امام (ع) با محورقراردادن وحدت اسلامى درمورد پيمانهايى كه
پيش از خلافتش مىبست و با تلاش براى قانعكردن فريادگران جدايى پس از ولايتش و
سپس با جنگ با كسانى كه وحدت مسلمين را تهديد مىكردند، درصدد حفظ
( 190 )
*
وحدت اسلامى برمىآمد؛ و همه اينها بهدليل عهدى بود كه با خودش بسته
بود و از آن عهد، در نامهاش به ابوموسى اشعرى كه نزديك بود در حكميت مشاركت كند،
چنين تعبير فرمود:
بدان كه هيچكس بيش از من بر گردهمبودن امت محمد ــ كه درود خدا بر
او و خاندانش باد ــ و دوستى بين آنها حريص نيست! (همان، ص 162).
در همه اين حالتها امام (ع) همراهان خود را اهل جماعت و اهل سنت و
مخالفان ايشان را اهل تفرقه و اهل بدعت مىديد. پس در پاسخ كسى كه درباره اين امور
از وى سؤال كرد، فرمود:
پس اهل جماعت، من و پيروان من هستيم؛ هر چند اندك باشند. آن حق است كه
از امر خدا و رسولش است. و اما اهل تفرقه، مخالفان من و پيروان ايشاناند، هر چند
بسيار باشند. و اما اهل سنت به آنچه خدا و رسولش خواستهاند، عمل مىكنند، اگر چه
اندك باشند. و اما اهل بدعت كسانىاند كه با امر خدا و كتابش و رسولش مخالفت
مىكنند و براساس نظر خود و هوا و هوس خود رفتار مىكنند، اگر چه بسيار باشند ...
(كنزالعمال، ج 16، ص 183)
طبيعت وحدت در نگاه على (ع)
اما وحدتى كه امام (ع) براى آن تلاش مىكرد، وحدتى نبود كه با قدرت
مادى يا با ترور معنوى ايجاد شود؛ بلكه وحدتى انسانى و پويا بود كه از شخصيتهاى
انسانى اهل انديشه تشكيل مىشد، شخصيتهايى كه افكار و آراى ايشان آزادانه شكل
گرفته است، با هم مناظره و در يكديگر تأثير مىكنند و در نتيجه وحدتى ايجاد مىشود
كه با وجود گروههاى مختلف اجتماعى و حتى سياسى نقص نمىپذيرد بلكه همه را
برمىتابد، چه آنها كه رنگ و بوى اسلامى دارند و چه آنها كه از اديان ديگر پيروى
مىكنند.
وحدتى كه ابزار زندگى را براى همه تأمين مىكند و در نگهدارى ايشان
مىكوشد و حتى به مشركان اجازه مىدهد موقتا در ميان مسلمانان باشند، هرچند با
ايشان درجنگند.
( 191 )
*
وحدت و اقليتها
احكام اسلام درخصوص اقليتهاى سياسى تا زمان على (ع) بهقدر كافى روشن
نشده بود. در زمان رسول اكرم (ص)، بتپرستان و يهوديان و مسيحيان هم بودند. پس احكام
تعامل با ايشان نازل شد و پيامبر (ص) نيز براساس آن احكام با ايشان رفتار كرد. اما
اقليتهاى داخل پيكره اسلام بر يك پايه روشن سياسى استوار نبودند، بلكه بر
پايههاى قبيلهاى يا جغرافيايى بنيان نهاده شده بودند؛ مانند مهاجران و انصار يا
اوس و خزرج. در ايّام بعد، تقسيماتى با هويت سياسى و قبيلهاى شكل گرفت؛ چنانكه
در آغاز خلافت ابوبكر، بعضى از انصار و بنىهاشم و بعضى ديگر به جان هم افتادند،
ليكن تعامل با ايشان، قواعد قابل اعتمادى ايجاد نكرد؛ زيرا هويتى تاكتيكى و موقت
داشت.
اما در زمان عثمان مسلمانان از مناطق مختلف برضد او گرد آمدند و به
مدينه هجوم آوردند تا او را از پاى درآورند؛ و چنين نيز كردند. تا اينكه على (ع) زمام
خلافت را بهدست گرفت؛ پس با اقليتهاى سياسى و نيز دينى بر اساس قواعد ثابت و
روشن و دائمى رفتار كرد، چنانكه مىتوان آنها را تعريف و بهعنوان قواعدى براى
تعامل با اين اقليتها مراعات كرد.
على (ع) و اقليتهاى سياسى
در زمان خلافت على (ع)، چند حركت سياسى رخ داد كه شكل منظمى داشت. اين
حركتها برضد امام و حكومت او صورت گرفت تا زمينه براى بركنارى امام (ع) فراهم
شود و امام (ع) در همه حالتها چنان با ايشان رفتار مىكرد كه اصول اسلام اقتضا
داشت و از روى آنها مىتوان تعدادى از احكام اساسى و مهم درباب رفتار با اقليتهاى
سياسى را استخراج كرد. بعضى از مهمترين اقليتهايى كه على (ع) با ايشان تعامل
داشت، عبارتاند از: خوارج، گروه طلحه و زبير و امالمؤمنين عايشه، گروه معاويه
(اهل شام).
( 192 )
*
خوارج
و آنان گروهى از سپاه آن حضرت بودند كه به تن دادن حضرت (ع) به جريان
حكميت اعتراض داشتند و حال آنكه خود بهدنبال نيرنگ برسر نيزه كردن قرآنها، بر آن
حضرت (ع) فشار آوردند تا از جنگ خوددارى كند و بپذيرد كه ميان او و معاويه دو حكم
تعيين شود. و اين گروه، على (ع) را تكفير كردند و او را به توبه فراخواندند؛ و
سرانجام كارشان بدانجا رسيد كه حكم مشركان را بر همه كسانى كه على (ع) را تأييد
مىكردند، منطبق دانستند و همين، امام (ع) را به مقابله با ايشان واداشت و ايشان نيز با حضرت (ع) وارد جنگ
شدند و حضرت (ع) در نبرد نهروان ايشان را سركوب كرد، هر چند كه كار ايشان را يكسره
نكرد و افرادى از ايشان جان بهدر بردند.
گروه طلحه و زبير و أمالمؤمنين عايشه
و اينان گروهى بودند كه برضد عثمان تبليغ مىكردند؛ و آنگاه كه عثمان
كشته شد و حكومت به على (ع) رسيد، پرچم خونخواهى عثمان را بردوش گرفتند و با آنكه
رهبران اين گروه يعنى طلحه و زبير با على (ع) بيعت كرده بودند، به بهانه خونخواهى
عثمان به مخالفت با علىبن ابىطالب (ع) پرداختند و كار بدانجا رسيد كه در بصره به
ميدان جنگ با على (ع) آمدند. پس آن حضرت (ع) ايشان را تارومار كرد.
گروه معاويه (اهل شام)
پس از كشتهشدن عثمان، معاويه خود را ولى دم او معرفى كرد و درصدد
قصاص قاتلان او برآمد و از بيعت با على (ع) سرباز زد و درنهايت جنگى طولانى ميان
او و على (ع) در صفين درگرفت و به حكميت ميان على (ع) و معاويه ختم شد؛ همان
حكميتى كه به فريب نماينده على (ع) منجر شد. اين نماينده را على (ع) با فشار و
اصرارِ رهبران سپاه خود برگزيده بود.
( 193 )
*
رفتار با اقليتهاى سياسى
هر چند اقليتها به مبارزه سياسى دربرابر امام بسنده نكردند بلكه از
آغاز براى رسيدن به هدفهاى خود به مبارزه مسلحانه مىانديشيدند، امام (ع) با
ايشان رفتارى مسالمتآميز داشت.
اقليتهاى سياسى مسلمان در زمان حكومت على (ع) ــ مادام كه بر ضد
حكومت يا مردم دست به سلاح نمىبردند ــ از همه حقوق مسلمانان و آزادىهاى مدنى
مانند آزادى بيانِ رأى و آزادى گردهمايى بهويژه شكلِ سازمانيافته آن و حق مالكيت
و ديگر حقوق اقتصادى بهرهمند بودند.
آزادى بيان رأى
على (ع) متعرض آزادى بيان رأى نشد؛ هر چند به تفكير خود او منتهى شده
بود. پس بهرغم آنكه خوارج گروهى از سپاه خود او بودند كه در هنگام جنگ، بر او
شوريده بودند ــ مادام كه دست به سلاح نبرده بودند ــ حضرت (ع) به نبرد با ايشان
روى نياورد و همواره مىفرمود:
... ما با ايشان نمىجنگيم و به ايشان آسيبى نمىرسانيم تا آنگاه كه دست
به كارى نزدهاند يا در زمين فسادى نكردهاند ... اگر سكوت كنند، ايشان را به حال
خود وامىنهيم و اگر سخن بگويند، با ايشان بحث مىكنيم و هرگاه فساد كنند، با
ايشان مىجنگيم. (اخبارالطّوال، ص 157)
و بارها مىفرمود:
من با ايشان نمىجنگم تا آنگاه كه ايشان با من بجنگند...
(المبردالنّحوى، 1407 ه / 1987 م.: ج 2، ص 156)
امام (ع) در عمل نيز با ايشان مناظره مىكرد و فرستاده بهسوى ايشان
گسيل مىداشت تا با آنان ديدار و بحث كنند. عبداللّهبنعباس بههمراه
صعصعةبنصوحان و زيادبننضر بهحضور حضرت (ع) رسيدند و امام (ع) از ابن عباس
خواست تا براساس قرآن با خوارج مناظره نكند زيرا قرآن وجوه مختلفى دارد و هرچه ابن
عباس بگويد، آنها نيز سخنى براى گفتن خواهند داشت؛ بلكه براساس سنت با
( 194 )
*
ايشان مناظره كند. (ابنابىالحديد، 1965 م.: م 4، ص 236؛ نهجالبلاغه
فيضالسلام، بىتا: ص 1081، كتاب 27)
البته اين مناظره سودى نبخشيد و امام (ع) خود براى مناظره با ايشان
رهسپار شد (نهجالسّعادة، م 2، ص 383).
خوارج پس از آنكه در آغاز بر تعيين حكمين اصرار مىكردند، از رأى خود
برگشتند؛ زيرا از نظر ايشان، داورقراردادن انسانها در دين خدا كفر محسوب مىشد.
آنها بنا بر اين اعتقاد گفتند: يا بايد امام (ع) از اينكه به حكميت تن داده است،
توبه كند يا از امامت كنار برود؛ درحالىكه بر امام (ع) اشكال مىكردند كه چرا
مسئله حكميت را بهتأخير انداخته است و اقدام فورى بهعمل نمىآورد.
امام على (ع) درخواست خوارج را با اين استدلال رد مىكرد كه ايشان خود
از كسانى بودند كه پس از نيرنگِ برسر نيزه قراردادن قرآنها، او را به قبول حكميت
مجبور كرده بودند و هم ايشان بودند كه بر توقف جنگ و داورى بر اساس كتاب خدا اصرار
مىورزيدند. (ابنابىالحديد، 1965 م. م 1، ص 201؛ م 2، ص 261) پس اگر امروز تغيير رأى دادهاند، او
نمىتواند با ايشان موافقت كند، زيرا تعهد كرده است كه حكميت را بپذيرد. اما
درمورد داورى مردان بهجاى قرآن، فرمود:
ما مردان را داور قرار نداديم؛ بلكه داور ما قرآن است. اما قرآن با
زبان سخن نمىگويد؛ بلكه آن را بيانگرى بايد و مردان فقط از قرآن سخن مىگويند.
(همان، م 1، ص 303؛ نهجالبلاغه فيضالاسلام، بىتا: ص 386، خطبه 125)
و او شرط كرد كه حكمين براساس كتاب خدا داورى كنند و «زنده كنند آنچه
را كتاب خدا زنده كرده است و بميرانند آنچه را كتاب خدا ميرانده است. پس اگر
براساس حكم قرآن حكم كردند، ما را نمىرسد كه با حكم ايشان مخالفت كنيم؛ اما اگر
از داورى براساس كتاب خدا خوددارى كردند، پس ما از حكم ايشان بيزاريم» (نهجالسّعاده،
م 2، ص 328 و 329).
و اما درمورد تأخير حكميت، على (ع) چرايى آن را چنين بيان فرمود:
اين كار را از آن رو كردم كه جاهل تحقيق كند و عالم استوار باشد و
شايد خدا امر
( 195 )
*
اين امت را در اين متاركه و مدارا اصلاح فرمايد و (براى اينكه) راه
تنفس بر ايشان گرفته نشود (براى بهدست آوردن حق، آنها را مجبور نكرده باشم) تا
براى شناختن حق عجله و شتاب كنند گمراهى نخست را (كه بدون تأمل و تحقيق به مخالفت
و جنگ با ما كوشيدند) در پيش گيرند (به ايشان مهلت داديم تا در اين امر درست وارسى
كنند). (ابنابىالحديد، 1965: م 1، ص 303؛ نهجالبلاغه فيضالاسلام، بىتا: ص
388، خطبه 125)
و اما اين سخن ايشان كه «حكم جز براى خدا نيست»، پس آن سخن حقى است كه
از آن باطل اراده شده است و مردمان را فرمانروايى بايد.
و بالاخره درمورد مسئله توبه كه امام على (ع) را بدان فرا مىخواندند،
آن حضرت (ع) درخواست ايشان را چنين رد مىكرد كه او با قبول فشار ايشان و تندادن
به حكميت كافر نشده است و خود ايشان نماينده او را برگزيدهاند و حال آنكه اين
موضع، موضع ضعيفى بود كه بهخاطر وضعيت نظامى نامطلوب ناشى از سرپيچى سپاهيان،
اتخاذ شده بود. و با اين همه امام (ع) ــ حتى پس از آنكه خوارج از نمازخواندن به
امامت آن حضرت (ع) خوددارى كردند ــ از امكان قانع كردن ايشان نوميد نشد؛ بلكه حتى
در حال نماز، با ايشان مناظره مىكرد.
روايت شده است كه امام (ع) در حال نماز بود كه نمازگزارى در پشت سر
حضرت (ع) اين
آيه را قرائت كرد: «حكم جز براى خدا نيست؛ خدا خبرهاى راست را حكايت مىكند. و او
بهترين جداكنندگان است.» (انعام / 57).
امام (ع) بدون
آنكه نمازش را قطع كند، اين آيه را تلاوت فرمود: «پس شكيبايى كن! زيرا
وعده خدا راست است و بايد كسانى كه (به روز رستاخيز) يقين ندارند، تو را سبك
نكنند.» (روم / 60).
كار خوارج بدانجا رسيده بود كه امام (ع) را به شرك متهم مىكردند. ابنكواء كه پشتسر امام (ع) در حال نماز
بود، با صداى بلند اين آيه را خواند: «به تو و كسانى كه پيش از تو بودند، وحى شد
كه اگر شرك بورزى، عملت تباه مىشود و هر آينه از زيانكاران خواهى بود» (زمر / 65)
پس امام (ع) با همان آيه پيشين، پاسخ او را داد.
امام (ع) آزادى رأى را نه تنها براى خوارج بلكه براى اصحاب جمل نيز
( 196 )
*
بهرسميت شناخت و با ايشان هم مناظره مىكرد. و هنگامى كه طلحه و زبير
حركت بهسوى بصره را آغاز كردند، فرمود:
اگر چنين كنند، نظام مسلمين بههم مىريزد و تا در اين جايگاه هستند
(فقط اظهار مخالفت مىكنند و دست به شمشير نبردهاند)، ما را باكى نيست. (عمر
ابوالنصر، 1970: 82)
و اين سخن پس از آن بود كه طلحه و زبير مواضع خود را در مخالفت با
امام اظهار كرده بودند؛ همچنانكه امام (ع) با سپاه شام كه رهبرى آن را معاويه
برعهده داشت، مناظره كرد و ايشان را نصيحت فرمود بىآنكه در نبرد با ايشان شتاب
كند.
بهعلاوه، بهرغم آنكه گروههاى يادشده همواره به مبارزه سياسى براى
تغيير رأى و موضع امام متوسل نمىشدند بلكه مبارزات سياسيشان براى توجيه نبرد با
امام (ع) بود تا درنهايت بتوانند از دست امام رها و جايگزين وى شوند، امام (ع)
آنها را بهخاطر نيتهايشان مؤاخذه نمىكرد و پس از آنكه ايشان عليه امام (ع)
اعلان جنگ مىكردند، امام (ع) جنگ را شروع نمىكرد بلكه ايشان را آزاد مىگذاشت تا
رأى و نظر خود را درمقابل رأى و نظر امام تبليغ كنند.
آزادى نقل مكان
امام (ع) حركت گروههاى معارض خود را محدود و مقيد نمىكرد؛ هر چند كه
اين كار در تاريخ خلفاى راشدين سابقه داشت، مثلاً عمر به قريش اجازه نداد مدينه
منوره را ترك كنند و مىگفت: «من جلوى مردم حره مىايستم؛ مردمى كه قريش ايشان را
از افتادن در آتش نگه داشته است». (طبرى، بىتا: م 3، ص 426)
على (ع) طلحه و زبير را واگذاشت تا از مدينه بروند و حال آنكه
مىدانست ايشان به بهانه انجامدادن عمره، عليه او آشوب بهپا خواهند كرد. بعدها
به ايشان فرمود: «شما قصد عمره نداريد، بلكه قصد شما خيانت و عهدشكنى است» (ابنابىالحديد،
1965 م.: م 3، ص 576).
و آنگاه كه طلحه و زبير و عايشه با گروهى از امويان ــ درحالىكه
فرماندهى
( 197 )
*
سپاهى از متمردان را برعهده داشتند ــ بهسوى بصره حركت كردند تا آن
را به تصرّف درآورند، على(ع) خود را به ايشان رسانيد تا به اميد قانع كردن ايشان
با آنها مناظره كند؛ و ايشان توانستند زبير را قانع كنند اما او هم در آغاز جنگ،
به حال اول بازگشت (به جنگ حضرت آمد).
اما درمورد خوارج، امام (ع) جز از راه نصيحت و ارشاد با ايشان مقابله
نكرد. آنها آزادانه نقل مكان مىكردند و اجتماع تشكيل مىدادند و حال آنكه مردانى
از كوفه پنهانى به ايشان خبر مىدادند كه امام (ع) در كوفه است (همان، م 2، ص 528).
امام (ع) حتى از حركت برخى از اهالى مدينه كه پنهانى به معاويه
مىپيوستند، جلوگيرى نكرد (همان، م 4، ص 230) و همه اينها با آگاهى از اين مطلب
بود كه اينان كه در تغيير مكان و حركت آزاد بودند، بركنارى امام (ع) يا
پيوستن به دشمنانش را مىخواستند.
حقوق اقتصادى و اجتماعى
درست است كه على (ع) زمينهايى را كه عثمان به ناحق تقسيم كرده بود،
باز ستاند؛ اما املاك و اموال دشمنان خود را كه از راههاى مشروع بدست آورده
بودند، مصادره نكرد، همچنانكه سهم كسى را تا هنگامى كه از جماعت مسلمانان جدا
نشده بود، تنها بهخاطر رأى و نظرش قطع نكرد. پس سهم خوارج را بهرغم آنكه او را
به كفر متهم مىكردند، قطع نكرد.
صاحب كتاب اموال معتقد است: «على (ع) براى خوارج در فىء حقى قايل شد
مادامى كه عليه مردم خروج نكردند (بر ضد شهروندان دست به اسلحه نبردند) و اين در
حالى بود كه مىدانست آنها او را دشنام مىدهند و كارشان از دشنام دادن هم فراتر
رفته است؛ اما آنها در كارها و مجامع همچنان با مسلمانان بودند.» (ابوعبيد، 1981: 102).
و اين نكتهاى بود كه على (ع) بارها به آن تصريح كرد و به ايشان
مىفرمود: «شما در نزد ما سه ويژگى داريد: ما شما را از نماز خواندن در مساجد خدا
منع نمىكنيم؛
( 198 )
*
مادام كه دستان شما با دستان ماست، شما را از فىء بازنمىداريم، و تا
جنگ با ما را آغاز نكنيد جنگ با شما را آغاز نمىكنيم.» (ميرزاحسين النورى، 1408
ق.: م 11، ص 65).
اما هنگامى كه اقليت درنهايت جدا شدند و از جماعت مسلمانان فاصله
گرفتند و حاضر نشدند زير پرچم امام (ع) بجنگد، بهطور طبيعى پرداخت سهم به ايشان
متوقف شد و اين مطلبى است كه ابوعبيد به آن توجه كرده است، آنجا كه درباره خوارج
مىنويسد: «تا آنگاه كه دست به خروج و قيام زدند؛ پس سهم ايشان را قطع كرد.»
(ابوعبيد، 1981: 102).
و اين يك ملاك است كه پرداخت سهم (از بيتالمال)، درمقابل التزام
واقعى به جماعت و نبرد در كنار جماعت است. و اين مطلبى است كه على (ع) به
عبداللّهبنعمر فهمانيد؛ آنجا كه به وى فرمود: «در جنگ ما شك كردى؛ پس ما در
پرداخت سهم تو شك كرديم.» (نهجالسّعاده، م 4، ص 127).
بدين ترتيب، على (ع) حقوق اقليتهاى سياسى را در اعلام مخالفت و حركت،
و نيز حقوق اقتصادى ايشان را بىكم و كاست بهرسميت شناخت؛ بهطورىكه نظامهاى
حكومتى معاصر در بهترين حالت نيز نمىتوانند به آن نزديك شوند. نظامهاى جديد تا
زمانى به حقوق و آزادىهاى مدنى احترام مىنهند كه نظام در معرض تهديد قرار نگرفته
باشد. اما
بههنگام تهديد شدن نظام، اين آزادىها لغو مىشود. احكام صادره از دادگاه قانون
اساسى آلمان، مبنى بر انحلال احزاب نئونازيسم و كمونيسم، بهترين دليل بر اين مدعا
است. (محمدطى، 1997 م.: 345)
همچنين با در نظر گرفتن اين مطلب كه على (ع) از زمان بهدست گرفتن
خلافت تا زمان شهادت همواره در جنگ بود، ميزان ايمان او به آزادىها و حقوق
اقليتها درك مىشود. امروز، هر نظامى در موقع جنگ يا شرايط استثنايى، وضعيت
فوقالعاده اعلام مىكند و به خود اجازه مىدهد آزادىها را لغو كند. ازجمله: از
گردهمايىها جلوگيرى مىكند، باب آزادى رأى را مىبندد؛ اشخاص، بهويژه صنعتگران و
متخصصان را كه ماشين جنگى به ايشان نيازمند است، بهعنوان
( 199 )
*
سربازان احتياط بهاجبار به ميدان جنگ مىبرد؛ و اموال مردم را مصادره
مىكند. در قانون اساسى بسيارى از كشورها، احكام خاصى براى حالتهاى اضطرارى و
شرايط استثنايى وضع شده است كه براساس آن، رؤساى حكومتها اجازه دارند رفتار
ديكتاتور مآبانه در پيش بگيرند؛ چنانكه در قانون اساسى امريكا به پرزيدنت روزولت
اجازه داده شد تعدادى از ژاپنىها و حتى بعضى از امريكاييان ژاپنىالاصل را در طول
جنگ جهانى دوم، احتياطا بازداشت كند، مبادا بىآنكه بهنفع امريكا كارى كنند، ستون
پنجمى را تشكيل دهند. (همان، ص 230) (2).
در ماده 16 قانون اساسى فرانسه نيز به رئيس دولت اجازه داده شده است
در صورتى كه تشخيص داد نهادهاى سازمانيافته از كار بازايستادهاند يا نهادهاى
جمهورى يا استقلال ملت يا وحدت سرزمين به خطر افتاده است يا به هنگام تنفيذ احكام
دولتى، ديكتاتورمآبانه رفتار كند؛ و اين تشخيص منوط به آن نيست كه اين امور واقعا
اتفاق افتاده باشد؛ بلكه صرف تشخيص كافى است تا هر تدبيرى را كه براى مواجهه با
اين شرايط، لازم مىبيند، اتخاذ كند. (همان، ص 306 و 307) (3)
و در قانون اساسى آلمان به دولت، هنگامى كه در بستنداغ اكثريت را از
دست داد، اجازه داده شد استثنائا قانونگزارى كند. (همان، ص 244)(4)
اما على (ع) حتى در آن شرايط خود را ملزم به رعايت حقوق و آزاديها
مىدانست؛ و اگر اين التزام را نداشت به راحتى مىتوانست با اين شرايط مقابله كند.
چنانكه فرمود:
شخص زيرك و كاردان، راه و چاره هركار را مىداند و سبب آنكه حيله
نمىكند، اين است كه امر و نهى خدا او را مانع مىشود؛ و با اينكه حيله را مىبيند
و از آن آگاه است و توانايى بهكار بردن آن را دارد، به آن روى نمىآورد. و كسى كه
در دين از هيچ گناهى باك ندارد، فرصت را ازدست نمىدهد و در هر كارى به مكر و حيله
متوسّل مىشود. (ابنابىالحديد، 1965: م 1، ص 216؛ نهجالبلاغه فيضالاسلام،
بىتا: ص 127، خطبه 41).
و به همين دليل بود كه امام على (ع) به حيله توسّل نمىجست. (همان) و
دربرابر حقوقى كه خداى تعالى براى انسانها معين فرموده است، تدابير استثنايى
اتخاذ
( 200 )
*
نمىكرد. و آن حضرت (ع) در اين راه بهاى سنگينى پرداخت؛ كه اگر در
احكامى كه بدانها پايبند بود، سستى بهخرج مىداد، چنين بهايى نمىپرداخت.
على (ع) و اقليتهاى دينى
در اسلام، ميان دو گونه دين تمايز داده شده است: دينهاى آسمانى، يعنى
اديانى كه كتاب آسمانى دارند مانند مسيحيت و يهوديت و صابئه و زرتشتى؛ و اديان
شركآلود كه اشخاص و اشيا را ــ يا بهتنهايى و يا در كنار خدا ــ پرستش مىكنند.
برخورد اسلام با هر گروهى غير از برخورد با گروه ديگر دارد.
على (ع) و اهل كتاب
در منابع قانونگذارى ــ قرآن و سنت پيامبر اكرم (ص) ــ بنيانهاى
رفتار با پيروان ديگر اديان آسمانى معين شده است. اين بنيانها را خلفاى راشدين
پيش از على (ع) اجرا كردند. اما امور محدودى باقى ماند كه على (ع) آنها را تعيين
فرمود.
در اسلام، ذمى با مسلمان برابر نيست؛ بلكه او در وضعيتى است كه مصلحت
خود را در اين مىبيند كه با گردن نهادن به اسلام، خود را رها سازد. در اسلام، بر
زمينهاى اهل ذمه ماليات بسته شده و چنانكه در آيه كريمه زير تصريح شده، ايشان را
موظف دانسته است كه اگر توان شركت در جنگ را ندارند، به ازاى هر فرد جزيه بپردازند:
با آن گروه از اهل كتاب كه به خدا و روز جزا ايمان ندارند و آنچه را
خدا و رسولش (ص) حرام كردهاند را حرام نمىدانند و به دين حق نمىگروند، بجنگيد
تا آنگاه كه به دست خود جزيه بدهند، درحالىكه كوچك شمرده شدهاند. (توبه / 29)
همچنين، در اسلام، تصدى منصبهايى كه مستلزم نوعى ولايت بر مسلمانان
است ــ مانند اميرى و قضاوت ــ بهموجب دو آيه كريمه زير، بر اهل ذمه حرام شده است:
نبايد كه ايمانآورندگان، بهجاى مؤمنان، كافران را بهعنوان اوليا
(سرپرستان يا
( 201 )
*
دوستان) برگزينند! (آل عمران / 28)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! يهود و نصارا را بهعنوان اوليا (سرپرستان
يا دوستان) نگيريد! (مائده / 51)
و در مسئله ازدواج، هرچند در اسلام به مرد مسلمان اجازه داده شده است
با زن اهل كتاب ازدواج كند، ازدواج زن مسلمان با مرد اهل كتاب جايز دانسته نشده
است.
اما در مسايل قصاص، در موضوع جان مسلمان و جان اهل كتاب، اجماعى ميان
مسلمانان نيست. در برخى از مذاهب ــ مانند حنفيان ــ دو مساوى در نظر گرفته شده
است؛ بدينصورت كه مسلمان بهخاطر كشتن اهل كتاب كشته مىشود؛ اما در برخى مذاهب
ديگر، مسلمان را بهخاطر كشتن اهل كتاب نمىكشند، مگر آنكه به كشتن اهل ذمه عادت
كرده باشد (5).
از اينها كه بگذريم، اگر بخواهيم از موضع على (ع) در برابر اهل ذمه
آگاه شويم، مىتوانيم به عبارات او در عهدنامه مالك اشتر (آنگاه كه او را به حكومت
مصر منصوب كرد) توجه كنيم؛ آنجا كه فرمود: «و مهربانى و خوشرفتارى و نيكويى با
مردم را در دل خود جاى ده و مبادا نسبت به ايشان، جانور درنده بوده، خوردنشان را
غنيمت دانى، كه آنان دو دستهاند: يا با تو برادر دينىاند يا در آفرينش مانند تو
هستند.» (ابنابىالحديد، 1965 م.: م 4، ص 120؛ نهجالبلاغه فيضالاسلام، بىتا: ص
994، كتاب 53)
اما بحث تفصيلى درباره اين موضع و براساس منابعى كه دردسترس ما است،
در اين مسايل نمود مىيابد: مسئله انجام شعاير دينى، و مسئله جانها و عزت و كرامت
و مالها و حقوق اجتماعى و اقتصادى اهلذمه و مسئله برابرى ايشان با مسلمانان .
( 202 )
*
مسئله انجام شعاير دينى
على (ع) با انجام شعاير دينى اهل كتاب ــ به همان شيوه كه در زمان
خلفاى پيشين به ايشان اجازه داده شده بود ــ مخالفت نكرد و ايشان را در بهجا
آوردن اين شعاير، و به طريق اولى به باقىماندن ايشان بر دينهايشان آزاد گذاشت و
آنها را مجبور نكرد دين خود را تغيير دهند.
مسئله جانهاى اهل ذمه
على (ع) درباره اهل ذمه مىفرمايد:
اينان تنها به اين دليل قرارداد ذمه را پذيرفتند كه اموالشان مانند
اموال ما و خونهايشان مانند خونهاى ما باشد. (ابوبكرالكاشانى، 1328: ج 7، ص 110
و 111)
بنابراين، با قرارداد ذمه، خونهاى اهل كتاب حفظ مىشود؛ و هركس به هر
وسيله و بهانهاى به ايشان تعدى كند، مجازات مىشود. سربازان معاويه در يكى از
غارتهايى كه با شعار انتقام خون عثمان انجام مىدادند، به گروهى از اهل ذمه كه در
ميان مردمى بودند كه در معرض تهاجم قرار گرفته بودند، تجاوز كردند. پس على (ع) در
نامهاى، معاويه را عتاب كرد كه: «واى بر تو! اهل ذمه در كشته شدن (عثمان) ابن
عفان چه گناهى دارند؟» (همان).
اما در مسئله ديه شخص كتابى، از على (ع) روايت شده است كه فرمود:
ديه يهودى و نصرانى، مانند ديه مسلمان است. (ابن ابىالحديد، 1965: م
4، ص 116؛ نهجالبلاغه فيضالاسلام، بىتا: ص 985، كتاب 51).
مسئله عزت و كرامت اهل ذمه
على (ع)، كرامت و حرمت اهل ذمه را نگه مىداشت؛ پس آزار ايشان و زدن
ايشان بهخاطر گرفتن مال از ايشان را ممنوع فرمود. آن حضرت (ع) به كارگزاران
مالياتى خود سفارش مىكرد عليه كسانى كه مؤظف به پرداخت مالياتاند ــ براى اجبار
ايشان به پرداخت ــ به زور متوسل نشوند و مىفرمود كه «مبادا بهخاطر درهمى، كسى
را تازيانه بزنيد!» (نهجالسعادة، ج 5، ص 308).
( 203 )
*
اموال اهل ذمه
پيشتر هم عنوان شد، كه على (ع) درباره اهل ذمه مىفرمايد: «اينان
تنها به اين دليل قرارداد ذمه را پذيرفتند كه اموالشان مانند اموال ما و ... باشد».
و از اين فرمايش برمىآيد كه حفاظت از اموال ايشان، مانند حفاظت از
اموال مسلمانان، واجب است. امام (ع) خود در اين زمينه پيشرو بود؛ او از بدهكاران
مالياتى، غذا يا چهارپايى را جز دربرابر پرداخت بهاى آن نمىپذيرفت؛ هر چند كه
آنها ظاهرا به اين كار (دادن پيشكش به حضرت) راضى بودند. امام (ع) در پاسخ به
پيشنهاد پيشكش ايشان مىفرمود:
و اما اين چهارپايان شما؛ اگر دوست داريد كه آنها را بهعنوان بخشى از
بدهى مالياتى شما حساب كنيم، مىپذيريم. و اما غذايتان كه براى ما تهيه كردهايد؛
ما دوست نداريم چيزى از اموال شما را ــ جز دربرابر پرداخت بهاى آن ــ بخوريم.
(صادقالموسوى، 1414 ق. : 502)
امام (ع) امر مىكرد كه به دارايى همپيمانان با مسلمانان (كه با دادن
جزيه در پناه اسلاماند)
تعرض نشود؛ و مىفرمود: «و به مال هيچ كس دست نزنيد، نمازگزار باشد يا
همپيمان!» (ابنابىالحديد، 1965 م.: م 4، ص 116؛ نهجالبلاغه فيضالاسلام،
بىتا: ص 985، كتاب 51).
امام (ع) همه را به ظلم نكردن به اهل ذمه فرا مىخواند؛ چنانكه در
وصيتش به فرزندش [ امام ] حسن (ع) نوشته است: «خدا را، درباره كسانى كه در ذمه پيامبر شما هستند! پس
كسى به آنانكه در ميان شما هستند، ظلم نكند!» (طبرى، بىتا: م 5، ص 148).
و ظلمنكردن بعد مالى و ابعاد ديگر را هم شامل مىشود. پس، به هيچ
بهانهاى اموال اهل ذمه غصب و مصادره نمىشود، بلكه حمايت و تضمين مىشود.
حقوق اجتماعى اهل ذمه
اهل ذمه از تضمين كمترين حد ضرورى زندگى محروم نبودند؛ بلكه امام (ع)
در مورد اهل ذمه، به همان اندازه مسلمانان، توانايى بر تأمين حداقل زندگى براى
( 204 )
*
خانوادههايشان را تضمين كرده بود.
يك بار امام (ع) ديد كه پيرمردى در راه گدايى مىكند. پس تعجب كرد و
درباره او سؤال فرمود و پاسخ شنيد كه: اين مرد از اهل ذمه است.
پس ياران خود كه مسئول اين امور بودند را توبيخ كرد و فرمود: «از او
كار كشيديد تا آنگاه كه پير شد و از كار افتاد؛ آنگاه به او چيزى نداديد؟! از
بيتالمال به او ببخشيد. (وسائلالشيعه، م 11، ص 49)
اين در حالى بود كه امام (ع) منع مىفرمود كه از ذمى هزينه لازم براى
زندگيش يا لباسش يا چهارپايى كه با آن كار مىكند، براى فروش گرفته شود يا مجبور
شود آنها را بفروشد تا بدهى خود به حكومت اسلامى را بپردازد؛ و به كارگزاران خود
دستور مىداد كه: «روزى ايشان كه مىخورند و لباس زمستانى و تابستانى ايشان و
چهارپايى كه با آن كار مىكنند را مفروشيد! زيرا ما به اين كار امر نشدهايم؛ بلكه
ما تنها امر شدهايم كه از ايشان عفو (باقيمانده مال از مخارج زندگى) بگيريم.»
(صادقالموسوى، 1414 ق.: 508).
برابرى و حق دادخواهى
از دستورات اسلام در مورد عدم فشار بر ذمى در آن زمان كه بگذريم، على
(ع) ذمى را
با مسلمانان و حتى با خودش مساوى قرار مىداد. بهترين دليل بر اين مدعا، ماجراى
رفتن امام (ع) در زمان خلافتش همراه با يك ذمى، نزد شريح قاضى براى اقامه دعوى
است؛ ماجرايى كه طى آن، امام (ع) به مقتضاى برابرى با طرف دعوى تن داد و به حكم
قاضى گردن نهاد، هر چند به زيانش بود.
ماجرا از اين قرار بود كه امام (ع) در زمان خلافتش، زرهى را در راه
شام گم كرد و روزى آن را نزد فردى از اهل ذمه يافت. پس آن را خواست. اما آن ذمى با
ادعاى آن زره، از دادن آن به امام (ع) خوددارى كرد. امام (ع) به شريح قاضى شكايت
كرد؛ و امام و آن ذمى با هم به نزد قاضى رفتند.
قاضى از امام (ع) ادعايش را پرسيد؛ و امام (ع) در پاسخ فرمود: «اين
زره من
( 205 )
*
است و آن را نه بخشيدهام و نه فروختهام». پس ذمى ادعاى امام (ع) را
انكار كرد. آنگاه قاضى از امام (ع) خواست تا بينه خود را ارائه كند. امام (ع)
فرمود: «مرا بينهاى نيست». پس قاضى حكم كرد كه زره از آن ذمى است و امام (ع)
پذيرفت (6).
امّا شاهديم كه اهل ذمه در اسلام برخلاف ميلشان مجبور به پرداخت جزيه
بودند و با ايشان برخوردى متمايز از برخورد با مسلمانان مىشد؛ و اين به دليل
وضعيتى بود كه در آيه كريمه 29 سوره توبه بيان شده است. پس آنگاه كه اسلام
مىآوردند، از پرداخت جزيه و برخورد متمايز رها مىشدند؛ و اين در زمان دعوت به
اسلام و جهاد با دشمنان آن بود.
اما على (ع) حقوق كامل انسانى را براى اهل ذمه قائل بود و جز از اين
جهت كه ايشان را متدين به دين حنيف نمىدانست، تفاوتى ميان ايشان و مسلمانان قائل
نمىشد. با مقايسه اين امر با محتواى عهدنامهها و اعلاميههاى حقوق بشر جديد، خود
را در برابر دو سطح از بحث مىيابيم:
سطح نخست:
و آن سطحى است كه به حاكمى واگذار شده است كه احكام را از مبادى
بنيانى دين حنيف استنباط مىكند. على (ع) در اين سطح به اجتهاد مىپرداخت و احكام
روشن و هميشگى را مشخص مىفرمود؛ كه با مقايسه اين احكام با متون جديد، معلوم
مىشود كه امام (ع) بيش از يازده قرن از آنها جلو است.
در ماده نخست اعلاميه جهانى حقوق بشر كه در تاريخ 10 دسامبر 1948 م.
صادر شد، از برابرى حقوق و كرامت انسانى سخن رفته و در ماده دوم آن به تمايز
انسانها از نظر دين اشاره و براى همه انسانها حق حيات و آزادى قائل شده است (م
3)؛ و اينها همان حقوقى است كه على (ع) براى اهل كتاب ــ پس از آنكه واجباتى را كه
قرآن كريم و پيامبر(ص) و خلفاى پيشين برايشان معين كرده بودند، انجام مىدادند ــ
تضمين كرده بود. در اين اعلاميه همچنين از آزار انسانها و برخورد خشونتآميز با
آنها نهى شده (م 5) و اين همان چيزى است كه على (ع)
( 206 )
*
درمورد دريافت ماليات سفارش مىفرمود.
در اعلاميه حقوق بشر، شخصيت حقوقى هر فرد بهرسميت شناخته (م 6) و
براى او حق مراجعه به دادگاه قائل شده است (م 8 و 10)؛ على (ع) هم براى اهل كتاب،
حق دادخواهى ــ حتى عليه خودش در حالى كه خليفه بود ــ قائل بود.
در اين اعلاميه، حداقل زندگى براى همگان درنظر گرفته شده است (م 25)؛
على (ع) نيز
فروش لباس شهروندان ــ از جمله اهل كتاب ــ و مخارج زندگى ايشان و چارپايانى كه در
زندگى به آن نيازمند بودند، به دولت (براى جبران بدهىهاى ايشان) را ممنوع كرد.
همچنانكه براى كسانى كه از كار كردن ناتوان بودند، حقوقى را از بيتالمال
مسلمانان معين مىفرمود.
سطح دوم:
و آن سطح احكام اساسى است كه بر همگان حتى بر خود امام (ع) واجب است؛
و بر اساس اين احكام است كه موضع اسلامى دربرابر پيروان اديان ديگر شكل مىگيرد.
اين احكام بر دو گونهاند:
1. احكام نازل شده از طرف خدا كه شارع مقدس حدود آن را مشخص كرده است و
در حكم «جزيه وگرنه جنگ» نمود مىيابد.
2. احكامى كه به ولىامر برمىگردد و او براى حفظ جامعه و نظم عمومى آنها
را وضع مىكند؛ مانند جلوگيرى اهل ذمّه از حمل سلاح، و جاسوسى درميان آنها جهت
آگاهى از خطرهايى كه از سوى ايشان مسلمانان را تهديد مىكند و حق ميهمانى و متمايز
بودن در وضع ظاهرى از مسلمانان ... (7).
احكام شماره 1 : به دستور شارع مقدس برمىگردد درباره جنگ با كسانى
«از اهل كتاب» كه «به
خدا و روز جزا ايمان ندارند و آنچه را خدا و رسولش حرام كردهاند، حرام نمىدانند
و به دين حق گردن نمىنهند از اهل كتاب تا آنگاه كه بهدست خود جزيه بپردازند
درحالىكه كوچك شدهاند.» (توبه / 29).
احكام شماره 2 : بر اهل ذمّه تحميل مىشود بهدليل آنكه آنها بخشى از
( 207 )
*
امتهاى مغلوب هستند و احتمال دارد كه براى كمك به همكيشان خود ــ مادام
كه درصدد ضربه زدن به مسلمانان هستند و خود را براى حمله به سرزمين اسلام آماده
مىكنند ــ ستون پنجم ايشان شوند؛ علاوه برآنكه در زمانى كه مردم را به اديانشان
نسبت مىدادند نه به وطنشان، شارعمقدس بر كوچكشدن ايشان تأكيد كرده است.
در اين زمينه نيز، با يك مقايسه معلوم مىشود كه حقوق بشرى كه در
پيمانها بر رعايت آنها تأكيد شده است ــ از عهدنامههاى امريكايى در ثلث آخر سده
هيجدهم ميلادى گرفته تا اعلاميه فرانسه در سال 1789 و مصوبات جامعه بينالملل پس از جنگ جهانى
اول و اعلاميه جهانى حقوق بشر و ساير متونى كه پس از جنگ جهانى دوم تاكنون نوشته
شده است ــ جز بر محدوده داخلى منطبق نشده است؛ اقليتها در كنار اكثريت
زيستهاند، اما در خارج و در مواجهه با پيروان اديان ديگر كه مغلوب واقع شدند، هيچ
حقى براى ايشان درنظر گرفته نشد. براى مثال، در مورد سرخپوستان ايالات متحده امريكا،
ملاحظه مىشود كه پس از عمليات نابودى آنها و گرفتن زمينهايشان، تنها تعدادى محدود
از آنها در مناطق محاصرهشده باقى ماندند، و اينان كسانى بودند كه صاحب همه آن
سرزمينها بودند. اما وضع سياهان در آن ديار و وضع فلسطينيان در فلسطين يا بقيه
ساكنان سرزمينهاى استعمارشده يا حتى كشورهاى كوچكى كه مستقيما استعمار نشده
بودند، حقيقت آنچه را كه در پيمانهاى حقوق بشر و اقليتها بيان شده است، در مقام
عمل برملا مىكند؛ حقيقتى كه با هدف بنيانگذاران آن پيمانها و پشتيبانان آنها
متناقض است. در مورد وضع اقليتهاى دينى هم، اگر آن را با آنچه در طول تاريخ در
كشورهاى مختلف جهان اتفاق افتاده است مقايسه كنيم، مىبينيم كه حمايتى كه در
قراردادهاى بينالمللى رعايت آن در مورد اين دسته ضرورى دانسته شده است، با قوانين
داخلى، بهطور غيرمستقيم، كمرنگ مىشود؛ و بر اقليتهاى دينى در عمل ستم مىرود و
آنها از پيكره جامعه طرد مىشوند.
كافى است به مشكلات كاتوليكها و پروتستانها در ايرلند جنوبى، و وضع
والون ديندار و وضع فلامان لائيك در بلژيك و وضع مسلمانان در هند و چين و
( 208 )
*
فيليپين و اتيوپى و اوگاندا، و حتى اروپا و امريكا كه اقليتهاى بزرگى
را تشكيل مىدهند، نظرى انداخته شود.
خاتمه
امام على (ع) توانست در چارچوبى كه به اجتهاد او واگذار شده بود، با
بهرسميتشناختن حقوق اقليتهاى سياسى، چهرهاى زيبا و درخشان از اسلام ارائه دهد
كه نه تنها از زمان او بلكه از زمان ما نيز فراتر رفت. و اين در حالى بود كه آن
حضرت (ع) در شرايط بسيار استثنايى، توانست قانونى را اجرا كند كه امروز در شرايط
عادى اجراى آن بسى دشوار است.
او حقوق و آزادىهاى كسانى را بهرسميت شناخت كه نه تنها با او مخالف
بودند بلكه عليه حكومت او توطئه مىكردند؛ و آنها كسانى بودند كه در جنگ و
دارايىها با او شريك بودند. البته اين حقوق و آزادىها تا وقتى معتبر بود كه جهت
نابودى سازمانهاى حكومتى او دست به اسلحه نبرده بودند. امام (ع) در برخورد با
آنها، ايشان را به داورى براساس كتاب خدا فرا مىخواند؛ يعنى بهترين قانونى كه
ميان حضرت (ع) و آنها مشترك فرض مىشد. با ايشان نمىجنگيد مگر هنگامى كه آنها جنگ
را آغاز مىكردند و او در موقعيتى قرار مىگرفت كه چارهاى جز دفاع نداشت.
اگر امروز بود، كمترين كارى كه با طلحه و زبير مىكردند، اين بود كه
آنها را به ماندن در مدينه منوره وادار و از حركتشان بهسمت مكه مكرمه جلوگيرى
مىكردند؛ و كمترين كارى كه با خوارج مىكردند، اين بود كه پس از توقف جنگ با
معاويه، آنها را خلع سلاح و رهبرانشان را از باب احتياط تا پايان جنگ با سپاه شام،
زندانى مىكردند.
اما موضع حضرت (ع) دربرابر اهل كتاب، و در چارچوب اختيارات حاكم اسلامى،
در كمترين مقدار، بيش از آن چيزى است كه امروز رواج دارد، و اين موضع بهگونهاى
بود كه مبادى اسلام را نفى نكرد. موضع امام (ع) در بالاترين حد ممكن، و انسانى
بود؛ و همه اينها، در سايه ايمان حضرت (ع) به وحدت اسلامى درست
( 209 )
*
مبتنى بر احترام به عقيده اسلامى، بدون كم و كاست بود.
اين وحدت با تنوع سازگار بود؛ در آن، حضرت (ع) بنا به مسئوليتش، باب
همه آزادىها را باز گذاشته بود.
پس حضرت (ع)، يك انسان حقيقى بود؛ انسانى كه آفرينندهاش مىخواست
باشد. او
براساس فطرتش زندگى كرد؛ بىآنكه كسى را بىجا تحت فشار قرار دهد يا آبروى كسى را
ببرد. پس راهبر بود؛ بلكه به مصداقِ اين فرمايش رسولاكرم (ص)، چوپان (سرپرست) بود: «همه شما چوپانيد (سرپرست يكديگريد) و همه
شما مسئول رعيت خود (ديگران) هستيد.» (صحيحالبخارى، جمعة 11، و احكام مسلم، امارة
20).
على (ع)، فراتر از زمان خود و نيز فراتر از زمان ما بود. على (ع) با
ديگران، تفاوتى اساسى دارد و آن اينكه براى احكامى كه استوار كرده بود، ضمانتى
ايجاد كرد؛ و آن ضمانت، با ايمان خود على (ع) ــ كه او ايمان مطلق بود ــ و ايمان
كسانى كه براساس رهنمودهاى او حركت كنند، ايجاد شده است.
پس كسى كه با آن مخالفت كند، مخالف احكام اساسى اسلام است و بر او
نشان كفر مىخورد. و اين در حالى است كه احكامى كه امروز همگان بر آن توافق دارند،
و ما نيز منكر اهميت آنها نيستيم، چنين ضمانتى ندارند؛ بلكه هرگاه بتوان از ديد
قانون پنهان شد، نقض مىشوند ( و پنهانشدن از ديد قانون چه آسان است!). و در اين
شرايط مصلحت حاكمان بهجاى قانون حكم مىكند.
يادداشتها
1. رجوع شود به الميزان، تفسير آيه 103.
2. نيز ر. ك.:
Duverger op cit p 367.
3. نيز ر. ك.:
Hauriou, Y. Giquele. and, p. Gelard. 1975. Droir Constitutionnel and
institutions
politiques .Ed. Mantchxestien. Paris. p. 373.
4. نيز ر. ك.:
Burdeau Georges.1977 Droir constitutionnele and institutions Politiques, L. G.
D.
Y. Paris. p. 273.
( 210 )
*
5. ر. ك.: كتابهاى فقهى؛ ازجمله: عبداللّه مصطفى مراغى، التشريع
الاسلامى لغيرالمسلمين، مكتبةالجماهير، القاهره، ص 81.
6. ر. ك.: الاصفهانى، الأغانى، دار صعب بيروت، جزءِ 16، ص 38. همچنين ر. ك.:
ابنحجر، الصواعقالمحرقه، 1965، ص 130؛ و ابنعساكر، تاريخ دمشق، ترجمه
علىبنابىطالب (ع)، فى 3 اجزاء، تحقيق الشيخ محمدباقرالمحمودى، بيروت، ط 2، ج 3،
ص 244.
7. ر. ك.: الماوردى، الاحكامالسلطانيه، مركزالنشر:
مكتبالاعلامالاسلامى، 1406، ه ، ص 145؛ همچنين ر. ك.: ابويعلى، الاحكامالسلطانيه، مركزالنشر:
مكتبالاعلامالاسلامى، 1406 ه ، ص 156؛ و نيز ر. ك.: الكلينى، فروع الكافى، دارالاضواء، بيروت، 1985، م
3، ص 566 به بعد.
كتابنامه
ابنابىالحديد. 1965 م. شرح نهجالبلاغه. دارالهدىالوطنية.
ابن عساكر. تاريخ دمشق. تحقيق الشيخ محمّدباقر المحمودى. چ 2، بيروت.
ابوالنّصر، عمر. 1970 م. الحرب الاهلية فى صدرالاسلام. چ 2، منشورات عمرابوالنّصر.
ابوعبيد. 1981 م. الاموال. بيروت: مؤسسة ناصر للنقافة.
ابويعلى. 1406 ق. الاحكام السّلطانيه. مركز النّشر: مكتب
الاعلامالاسلامى.
الاصفهانى. الاغانى. بيروت: دار صعب.
البخارى الجعفى، ابوعبدالله محمّدبن اسماعيل. بىتا. صحيحالبخارى.
بيروت: دارالكتب العلمية.
دينورى. اخبارالطّوال. بيروت: دارالفكرالحديث.
طباطبايى، سيّدمحمّدحسين. 1974 م. الميزان فى تفسيرالقرآن. چ 2. قم:
دارالكتابالاسلامى.
الطبرى، ابوجعفر محمّدبن جرير. بىتا. تاريخالامم و الملوك. بيروت:
دارالفكر.
طى، محمّد. 1997 م. القانونالدّستورى و المؤسسات السياسية.
العاملى، الحر. وسايل الشيعة. بيروت: داراحياءالتّراثالعربى.
العسقلانى، ابن حجر. 1965 م. الصّواعقالمحرقة. مصر.
فيضالاسلام، سيّدعلى نقى. بىتا. ترجمه و شرح نهجالبلاغه. بىجا.
[اين مآخذ را مترجم افزوده است.]
الكاشانى، ابوبكر. 1328 ق. البدائع. طبحةالخانجس.
الكلينى، ابوجعفر. 1985 م. فروعالكافى. بيروت: دارالأضواء.
الماوردى. 1406 ق. الاحكام السلطانية. مركز النّشر: مكتب
الاعلامالاسلامى.
المبردالنحوى. 1407 ق. / 1987 م. الكامل فىاللّغة و الادب. چ 1.
بيروت: دارالمكتب لبلحية.
المتقى، علاءالدّين على. 1981 م. كنزالعمال. چ 2. بيروت:
مؤسسةالرّسالة.
محمودى، محمدباقر. نهجالسّعادة. مؤسسةالمحمودى.
مراغى، عبدالله مصطفى. التشريعالاسلامى لغيرالمسلمين. القاهرة:
مكتبةالجماهير.
مسلمبنحجاجالقشيرىالنيشابورى، ابوالحسين. صحيح مسلم. استانبول:
المكتبةالاسلامية.
الموسوى، صادق. 1414 ق. تمام نهجالبلاغة. بيروت: الدارالاسلاميه.
النّورىالطّبرسى، ميرزا حسين. 1408 ق. مستدركالوسائل و
متسنبطالمسائل. چ 1. قم: مؤسّسة آلالبيتالإحياء التّراث.
فصلنامه نامه علوم انساني > شماره 4 >