علل خوددارى از شناسايى اسرائيل از ديدگاه حقوق بين الملل
محمدرضا باقرزاده
فارغ التحصيل كارشناسى ارشد حقوق از مؤسسه آموزشى پژوهشى امام خمينى
(ره
)
چكيده
: پيدايش كشورى در قلب خاورميانه با عنوان «اسرائيل» و نزاع دهها ساله
آن با ساكنان اصلى اين سرزمين، همواره افت و خيزها، كش و قوسها و چالشهايى را در
عرصه بينالمللى به وجود آورده و همواره ذهن هر متفكر دردمندى را به خود معطوف
داشته كه چرا و چگونه است كه بالاخره همه جنگها و نزاعها به گونهاى فرجامى
داشتهاند، اما اين مساله بيش از نيم قرن است كه تاكنون نه تنها فرجامى نداشته كه
علىرغم ميل باطنى و كمكهاى همه جانبه استكبار جهانى، اينك آغازى نو و شروعى
دوباره و جانى تازه گرفته است.
آنچه مىخوانيد نيم نگاهى به اين مساله بزرگ جهان اسلام پرداخته و از
منظر حقوق بينالملل، علل عدم شناسايى كشور اسرائيل از سوى جمهورى اسلامى ايران را
بررسى مىكند
.
بررسى «خوددارى از شناسايى» در حقوق بينالملل
در بررسى «خوددارى از شناسايى» به عنوان يكى از ضمانتهاى اجرايى
بينالمللى در برابر وضعيتحاصل از نقض مقررات بينالملل، مناسب است از دو زاويه
به اين موضوع توجه شود
:
نخست آنكه اصولا آيا شناسايى يك وضعيت جديد بينالمللى همچون يك
حكومتيا دولت از سوى دولتها و حكومتهاى ديگر از يك الزام قانونى برخوردار است
كه همه دولتها بايد پس از ادعاى يك حاكميت، آن را به رسميتبشناسند؟
كلييار در اين باره مىگويد: «شناسايى كشور يا دولت عملى است ذاتا
سياسى كه دولتها در انجام يا عدم انجام آن از آزادى كامل برخوردارند. علىرغم اين
آزادى، كشورها تمايل دارند كه عوامل و عناصر حقوقى را نيز در ارزيابى خود لحاظ
كنند و در نتيجه، رويه بينالملل بر اين است كه حقانيت داخلى و بينالمللى
دولتهاى نوبنياد را شرط شناسايى قرار دهند.» (1
)
برخى از نويسندگان حقوقى نيز معتقدند كه كشورها در صورتى ملزم به
شناسايى يك كشور جديد هستند كه بخواهند با آن كشور ارتباط برقرار كنند; (2
) بدينمعنا
كه در شناسايى، اگر هم الزامى باشد، تنها به عنوان شرط برقرارى روابط مطرح است، نه
اينكه به خودى خود، كشورها الزامى به اين شناسايى داشته باشند، اگرچه اصل حاكميت
دولتها، كه در منشور ملل متحد براى دولتها به رسميتشناخته شده است، به آنان اين
اختيار را مىدهد كه هر دولتى را بخواهند شناسايى نمايند يا از شناسايى آن سرباز
زنند و اجبار دولتها به اين ارتباط، نقض حاكميت آنان در حوزه سياستخارجىشان
خواهد بود.
گرهارد فن گلان، استاديار دانشگاه «مينسوتا» در امريكا نيز در اين
باره مىگويد
: هيچ الزامى براى شناسايى يك دولت جديد وجود ندارد. وى در اين باره از
قول وزارت خارجه امريكا مىافزايد: از نظر ايالات متحده، حقوق بينالملل، دولتها
را ملزم به شناسايى واحدهاى ديگر به عنوان دولت نمىكند. اين موضوع مربوط به تشخيص
هر دولت است كه آيا واحدى به منزله يك دولتشايسته شناسايى استيا خير. او اضافه
مىكند كه تاكنون موارد متعددى از وضعيت موجود، بوده است كه مىتوان آن را «عدم
شناسايى دستهجمعى» ناميد; همچون موارد مانچوكو، ترنسكى و بانتوستانها در
افريقاى جنوبى. (3)
از ديدگاه منشور ملل متحد نيز بايد گفت: مطابق ماده 2 (1) منشور ملل
متحد، از آنجا كه نظام ايجاد شده در منشور بر مبناى تساوى حاكميت كليه دولتها بنا
نهاده شده است و از اينرو، اختيار دولتها در شناسايى يك وضعيت را بايد از شؤون
حاكميت آنها دانست و هرگونه الزامى كه به چنين اختيارى خدشه وارد كند
- اگر
مبناى قطعى در منشور نداشته باشد - تحديد بىدليل حاكميت دولتها خواهد بود.
دومين نگرش به اين مبحث از اين زاويه است كه گذشته از عدم امكان حقوقى
اجبار دولتها به شناسايى يك وضعيت جديد، مثل تاسيس يك حكومت نوبنياد، آيا در
مواردى كه پيدايش چنين وضعيتى خلاف مقررات بينالملل ايجاد شده باشد، شناسايى و
پذيرش آن اساسا مجاز خواهد بود يا از ديدگاه حقوق بينالملل خود نقضى ديگر قلمداد
مىشود؟
اين يك اصل عقلى و منطقى است كه هيچ كس نتواند از كار خلاف خود
بهرهمند شود. مىتوان گفت: اين اصل در حقوق بينالملل نيز مبناى عرفى پيدا كرده
است كه وضعيت ناشى از ارتكاب جنايت نبايد به نفع دولت جنايتكار به رسميتشناخته
شود. (4
)
اصولا در حقوق بينالملل، تاسيس يك وضعيتبينالملل همچون يك
حكومتيا يك كشور، از نظر بينالمللى، زمانى مشروع و به حق است كه با قواعد حقوق
بينالملل مباينت نداشته باشد و به ويژه در مقام نقض هيچ قرارداد موجود بينالملل
نبوده باشد. اين قاعده خاص كه به «دكترين استيمسون» معروف است، از زمانى شكل گرفت
كه استيمسون وزير خارجه ايالات متحده، پس از تصرف منچورى در 1931 از سوى ژاپن و
تشكيل دولت مانچوكو، با ارسال يادداشتى به ژاپن و چين، اعلام كرد كه دولت وى وضعى
را كه به وسيله تجاوز به وجود آمده است، به رسميت نخواهد شناخت. در سال بعد نيز
جامعه ملل قطعنامهاى تصويب كرد (5) كه در آن گفته شد وظيفه اعضاى جامعه ملل است
كه از شناسايى وضعيتيا معاهداتى كه خلاف ميثاق جامعه ملل يا پيمان پاريس (6) (منع
توسل به زور) استخوددارى نمايند. (7) در 24 فوريه 1933 مجمع جامعه ملل
قطعنامهاى تصويب كرد كه بيان مىداشت اعضاى آن، دولت جديد مانچوكو را، چه عملى و
چه به صورتى قانونى، به رسميت نخواهد شناخت. (8
)
شيوه خوددارى از شناسايى به انگيزه عدم حصول حقانيت، براى اولينبار
در امريكاى مركزى و بر اساس رد شناسايى دولتهايى كه به ناحق كسب اقتدار كرده بودند،
در پيشنهاد دكتر توبار، وزير خارجه وقت اكوادور تجلى يافت. بر اساس نظريه توبار،
موجوديت دولتها در حقانيت داخلى بر اساس اعمال زور نبوده و استقرار حكومتشان بايد
مبنى بر موازين مردمسالارانه و اراده مردم باشد. در غير اين صورت، شناسايى صورت
نمىگيرد. (9) امروزه نظريه بتانكور،
(Betancourt)
جاى نظريه توبار را گرفته كه بنابر آن، كشورها بايد از شناسايى
حكومتهايى كه از راه اعمال زور تشكيل مىشوند، خوددارى كنند. (10)
در سال 1970 مجمع عمومى سازمان ملل متحد اعلام كرد كه يكى از اصول
اساسى حقوق بينالملل اين است كه تملك اراضى از طريق توسل به زور غيرقانونى بوده و
نبايد مورد شناسايى قرار گيرد. (11
)
نظريه استيمسون هر چند مورد قبول جامعه ملل واقع شد، اما منشور ملل
متحد در اين مورد ساكت ماند. با اين حال، امروز ترديدى در مورد عدم ضرورت شناسايى
كشور جديد يا هر وضعيت ديگر ناشى از اعمال غيرقانونى نمىباشد. براى نمونه، ماده
20 منشور «بوگوتا» مورخ 1948، ماده
20
منشور «بوئنوس آيرس» مورخ 1967، اعلاميه مربوط به اصول حقوق
بينالملل در زمينه روابط دوستانه و همكارى ميان كشورها مصوب مجمع عمومى سازمان
ملل به تاريخ 24 اكتبر 1970 به چنين واقعيتى اشاره دارند. (12)
ديوان بينالملل دادگسترى در راى مشورتى خود، در خصوص حضور مستمر
افريقاى جنوبى در ناميبيا (افريقاى جنوب غربى)، بدون رعايت قطعنامه 276 مورخ 1970
شوراى امنيت، مىگويد: هر گاه منشا غيرقانونى بودن تشكيل يك كشور نوبنياد ناشى از
توجه يا عدم شناسايى قطعنامههاى مجمع عمومى و شوراى امنيتسازمان ملل متحد مربوط
به نظام سرپرستى باشد، تعهد كشورها به عدم شناسايى آن كشور جديد امكانپذير است.
(13
)
شوراى امنيتسازمان ملل متحد نيز در مقابله با كشور متجاوز، در مواردى
به عنوان بخشى از تحريم، از كشورهاى عضو خواسته است از شناسايى يك حكومتخوددارى
كنند. نگاهى به رويه اين شورا در برخى از اين موارد، بر توضيح مطلب خواهد افزود
:
در خصوص تاسيس غيرقانونى كشور رودزياى جنوبى، كه مغاير با «اصل حق
ملتها در تعيين سرنوشتخود
» مىباشد، شوراى امنيتسازمان ملل از كليه كشورها
خواستهاستتاآنرابهرسميتنشناسند. (14)
اين شورا همچنين براى حصول اطمينان از عدم شناسايى دولت دستنشانده
عراق در خاك كويت، در قطعنامه 661، كشورها را ملزم كرد از شناسايى آن خوددارى
كنند. توضيح مطلب اينكه عراق در همان روز اول تهاجم به كويت، استقرار حكومت جديد
در اين كشور را با نام «دولت موقت كويت آزاد» اعلام كرد. شوراى امنيت در قطعنامه
661 مورخ 6
اوت 1990، ضمن محكوم كردن عراق، از كليه دولتها درخواست كرد كه از شناسايى رژيم
مستقر شده توسط قدرت اشغالگر خوددارى كنند. (15)
به گفته برخى از نويسندگان، مبناى اين اقدام شوراى امنيت مىتواند بر
اساس قواعد موجود و نظريههايى چون نظريه «استيمسون» مبنى بر داشتن
حقانيتبينالمللى براى شناسايى كشورها ،«بوتوستوم
»، (Bouthoustom) در
امريكاى جنوبى و دولت ترك قبرس تبيين و توجيه شود. (16)
پس از چند روز از آغاز تهاجم، رژيم عراق رسما الحاق كويتبه عراق را
اعلام نمود كه بىدرنگ، پس از الحاق ادعايى عراق، شوراى امنيت در قطعنامه 662
خود، ضمن بىاعتبار دانستن اين الحاق از تمام دولتها، سازمانهاى بينالمللى و
نهادهاى تخصصى خواست كه اين الحاق را مطلقا به رسميت نشناسند و از هر تصميم و تماس
كه به عنوان شناسايى مستقيم يا غيرمستقيم اين الحاق مورد تعبير قرار گيرد، خوددارى
كنند. (17
)
جمهورى اسلامى ايران و شناسايى اسرائيل
يكى از سؤالاتى كه در مورد شناسايى اسرائيلبهعنوان يك كشور مطرح
مىباشد اين است كه ايران يك بار پيش از انقلاب اسلامى، اسرائيل را به
رسميتشناخته، آيا اكنون پس از اين شناسايى، مىتواند سخن از عدم شناسايى آن داشته
باشد؟
به عنوان مقدمهاى در پاسخ اين سؤال، بايد گفت روابط خارجى ايران با
كشورهاى منطقه و خارج از منطقه از جمله اعراب و اسرائيل، پيش از انقلاب اسلامى،
متاثر از خطمشى كلى سياستخارجى امريكا و همسو با آن بود. حتى در مواردى كه اين
روابط با جغرافياى سياسى ايران در تضاد بود، آنچه نقش تعيينكننده داشته تامين نظر
امريكا بود. «قرابت جغرافيايى ايران با كشورهاى عربى و وحدت عقيدتى بين مسلمين
ايجاب مىكرد كه ايران روابط خود را با كشورهاى عربى مستحكم كند. برعكس، غير از
روابط نسبتا خوب با عربستان - كه ناشى از نظريه دوستونى نيكسون و بر مبناى نظم
دلخواه ايالات متحده قرار داشت - دولت ايران با كشورهاى عربى روابط چندان مساعدى
برقرار نكرد. اما با اسرائيل، كه رژيمى معارض با اين كشورها بود، روابطى دوستانه
داشت. ايران در دى ماه
1328 / ژانويه 1950 دولت اسرائيل را به صورت دو فاكتو به رسميتشناخت و به جز
مقطع زمانى كوتاه زمامدارى مصدق، كه كنسولگرى ايران را در بيتالمقدس منحل كرد،
روابط ايران و اسرائيل روندى
رو به رشد داشت. ايران نه تنها در تحريم نفتى اعراب عليه اسرائيل
امكانات زيادى و از جمله فرودگاههاى ايران در خوزستان را در اختيار امريكا قرار
داد، همكارىهاى اطلاعاتى سيا و موساد و ساواك به عنوان مثلثى بود كه محدوده
خاورميانه، به ويژه كشورهاى مصر و عراق و سوريه راپوشش مىداد. تاثيرپذيرى روابط
ايران و اسرائيل از امريكا به گونهاى بود كه نوسان روابط امريكا و اسرائيل در اثر
اجراى طرح راجرز، كه مبتنى بر بازپسگيرى سرزمينهاى اشغالى اعراب در جنگ
1967 بود، بر
روابط ايران و اسرائيل نيز تاثير گذاشت و با پذيرش اين طرح از جانب ايران، روابط
دو كشور تنزل كرد. اما به طور كلى، روابط ايران و اسرائيل به گونهاى بود كه اين
كشور در سال 1979 در تهران سفارتخانه داشت.» (18)
با سقوط رژيم پهلوى در بهمن 1357 / فوريه 1979 و پيروزى انقلاب
اسلامى، سياست تاثيرپذيرى سياستخارجىايران از قدرتهاى بيگانه، به خصوص امريكا،
جاى خود را به سياست «نه شرقى و نه غربى» داد. به طورى كه در جريان انقلاب، مردم
و رهبرى ايران آنگونه كه در سخنان و شعارهاى خود منعكس مىكردند، مشكلات داخلى
كشور را ناشى از اعمال نفوذ كشورهاى خارجى، به ويژه ايالات متحده امريكا، دانستند.
پس از پيروزى انقلاب، شعارهايى نظير
«استقلال، آزادى، جمهورى اسلامى» جنبه عمل به خود گرفت و سياست اعتراض
به عنوان يك مشى سياستخارجى به مرحله اجرا گذاشته شد. امام خمينىرحمه الله به
عنوان رهبرى انقلاب و بانى اين سياست، در مصاحبه با هفتهنامه امريكايى تايم، در
نهم آذر 1358، در تشريح اين سياست فرمودند:
«
ما معادله جهانى و معيارهاى اجتماعى و سياسى، كه تا به حال به واسطه
آن تمام مسائل جهان سنجيده شده است، را شكستهايم. ما خود چارچوب جديدى ساختهايم
كه در آن، عدل را ملاك دفاع و ظلم را ملاك حمله گرفتهايم. از هر عادلى دفاع
مىكنيم و بر هر ظالمى مىتازيم ... ما اين سنگ را بنا خواهيم گذاشت. اميد است
كسانى پيدا شوند كه ساختمان بزرگ سازمان ملل و شوراى امنيت و ساير سازمانها و
شوراها را بر اين پايه بنا كنند.» (19)
اكنون پس از توجه به اين مطالب، جواب سؤال مزبور مطرح مىگردد
.
1.
پيروزى انقلاب اسلامى مطابق بند 2 ماده 1 و ماده 55 منشور ملل متحد،
از مصاديق «اصل حق مردم در تعيين سرنوشتخود» مىباشد كه با توجه به آن، هر چند
ايران پيش از انقلاب، اسرائيل را به رسميتشناخته باشد، حق دارد بناى جديدى در
ياستخارجى خود طراحى و اجرا نمايد. روشن است همانگونه كه طراحى سازمانهاى داخلى
و قانون اساسى، از اختيارات يك كشور در بعد داخلى آن است، ايجاد يا عدم ايجاد
روابط با ديگر ملل، از جمله حقوق بينالملل و اختيارات هر كشور در بعد خارجى
مىباشد كه مبين صلاحيت و اهليت آن از ديدگاه حقوق بينالملل است.
2.
قطعنامه (مورخ 1936 م) «مؤسسه حقوق بينالملل» به رسميتشناختن را صريحا عملى آزادانه اعلام كرده است. اين آزادى
بيانگر اين موضوع است كه به طور كلى، تعهدى حقوقى نسبتبه شناسايى و يا عدم آن
وجود ندارد; زيرا به جاى آنكه «شناسايى» كارى حقوقى باشد، سياسى است و در گرو
اراده بىقيد و شرط خود كشورها مىباشد. (20)
3.
با توجه به آنچه در مقدمه پاسخ بيان گرديد، مقتضاى «اصل تغيير بنيادين
اوضاع و شرايط» اين است كه در وضعيتبه وجود آمده پس از انقلاب، ايران امكان حقوقى
انصراف از تعهدات حقوقى را، كه معارض با اين اوضاع و شرايط باشد، خواهد داشت.
4.
همانگونه كه بيان گرديد، ايران اسرائيل را به صورت «دوفاكتو» به
رسميتشناختهبودهاست (21) و«شناسايى دوفاكتو قابل استرداد و لغو است.» (22) براى
مثال، مىتوان از فرانسه ياد كرد كه هر چند قبلا حكومت فنلاند را به طور «دوفاكتو»
به سميتشناخته بود، ولى بعدا در اكتبر 1918 آن را ملغا اعلام كرد.
5.
ممكن است گفته شود ايران و اسرائيل هر دو عضو سازمان ملل متحد هستند و
از اينرو، كشورهاى عضو، ملزم به شناسايى يكديگرند. اما پذيرفته شدن اسرائيل به
عضويتسازمان ملل متحد هيچگاه الزامى براى شناسايى آن براى كشورهاى عضو به وجود
نمىآورد; چنان كه تريگولى، دبير كل وقتسازمان ملل در 1950 م، درباره شناسايى،
چنين ابراز نظر كرده است: «قبول عضويت كشورى در سازمان ملل متحد به منزله شناسايى
آن از طرف كشورهاى عضو سازمان ملل متحد نمىباشد.» (23)
پىنوشتها
:
1-
كلود آلبر كلييار، نهادهاى روابط بينالملل، ترجمه هدايتالله فلسفى،
تهران، نشر نو، 1368، ص 410
2-
محمدرضا ضيايى بيگدلى، حقوق بينالملل عمومى، چاپ پنجم، چاپ گلشن،
1369، ص 139
3-
گرهارد فن گلان، درآمدى بر حقوق بينالملل عمومى، ترجمه سيدداود
آقايى، نشر ميزان، 1378، ج 1، ص 101 - 102
4-
صادق سليمى، پديده مجرمانه و مسؤوليت كيفرى در حقوق بين المللى و حقوق
كيفرى ايران، تهران، خيام، 1376، ص 333
5- 11
مارس 1932
6-
برايان كلوگ، مورخ 27 اوت 1928
7-
سيد داود آقايى، نقش و جايگاه شوراى امنيتسامان ملل متحد در نظم نوين
جهانى، پيك فرهنگ، 1375، ص 360
8-
گرهاردفن گلان، پيشين، ص 102
9-
سيدداود آقايى، ص 36، پيشين، به نقل از
Bled Soc, Robert L. The InternationalLaw Dictionary, (California: ABC,1987), P.
52
10-
محمدرضا ضيائى بيگدلى، پيشين، ص 145
11-
سيدداود آقايى، پيشين، ص 360; همچنين ر. ك. به: گرهاردفن گلان، همان ص
102
12
و 13- محمدرضا ضيايى بيگدلى، پيشين، ص 142
14- S/RES/217/1965 (20 November),.
15- S/RES/661/ (6, August , 1990).
16-
سيد داود آقايى، پيشين، ص 361 - 362
17- S/RES/662/ (9 August 1990).
18-
جواد اطاعت، ژئوپلتيك و سياستخارجى ايران، تهران، نشر سفير، 1376، ص
175
19-
امام خمينى، صحيفه نور، ج 22، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى،
1371، 264
20-
محمدرضا ضيايى بيگدلى، پيشين، چاپ هشتم، تهران، نشر كتابخانه گنج
دانش، 1373، ص 213
21-
در اعلاميه رسمى دولت ايران كه در 23 اسفند 1338 به مناسبتشناسايى
اسرائيل منتشر شد، آمده است: «دولت ايران اسرائيل را بالفعل به رسميتشناخت، ولى
براى اينكه اين شناسايى به صورت رسمى درآيد، طبق تصميم هيات دولت، آقاى انتظام،
نماينده دايمى دولتشاهنشاهى در سازمان ملل متحد، به اطلاع دولت اسرائيل رساند كه
از اين پس دولت ايران دولت اسرائيل را به صورت دوفاكتو به رسميتشناخته است.
غلامرضا علىبابايى، تاريخ سياستخارجى ايران، تهران، انتشارات دوسا، 1375، ص 155)
22
و 23- محمدرضا ضيايى بيگدلى، پيشين، ص 220 / ص 216
منبع :فصلنامه معرفت؛شماره 40