محمدرضا احمدي
بدون ترديد خانواده و چگونگي روابط ميان اعضاء خانواده و طرز ارتباط والدين با فرزندان، در شكل گيري شخصيت و رشد اجتماعي، عاطفي و عقلاني فرزندان نقش و اهميت زيادي دارد. روانشناسان معتقدند محيط خانه اولين و با دوام ترين عامل در رشد شخصيت افراد يك خانواده است.خانواده و نفوذ والدين در فرزندان به جنبه‏هاي ارثي محدود نمي‏شود، بلكه در تمام ابعاد وجودي فرد نقش مؤثري ايفا مي‏كند. گرچه گاهي والدين آگاهانه درصدند تا مطالبي را به فرزندان خود بياموزند، ولي در بسياري از موقعيت ها، كودكان از رفتار والدين چيزهايي را فرامي‏گيرند كه خود آنها متوجه نيستند. آنها، از طريق خانواده و محيط كوچك خانه، با دنياي خارج آشنا مي‏شوند، طرز معاشرت و روابط اجتماعي با ديگران را مي‏آموزند و راه و رسم زندگي، اخلاق و فلسفه اجتماعي و آداب و رسوم آن را فرامي‏‏گيرند. با توجه به كاركردهاي مهم آموزشي و تربيتي خانواده و اهميت رابطه والد- فرزند، هر يك از مكاتب روانشناسي با توجه به مباني و اصول خود و برحسب ميزان تأكيدي كه نسبت به يكي از ابعاد رفتاري، انگيزشي و شناختي انسان دارند، الگو و روش خاصي را در فرزندپروري معرفي مي‏كنند. در سه دهه اول قرن ميلادي حاضر، روشهاي فرزندپروري، با الهام از مكتب رفتارگرايي،درصدد ايجاد عادات «خوب» و خاموش كردن عادات «بد» بود. اين ديدگاه عيني، كنترل شده و غير عاطفي در زمينه تربيت فرزند، به شكل اغراق آميزي در بيان «جان واتسون»بنيانگذار مكتب رفتارگرايي نمايان است: «براي تربيت كودك شيوه معقولي وجود دارد. با بچه طوري رفتار كنيد كه گويي بزرگسال كم سن و سال است. با نهايت دقت به او لباس بپوشانيد و حمامش كنيد، با او به شيوه عيني و با استواري ملاطفت آميزي رفتار كنيد، هرگز او را در آغوش نگيريد و روي زانو خود ننشانيد. اگر ناچار شويد فقط در موقع شب‏خوش گفتن، يك بار پيشاني او را ببوسيد، صبح هنگام با او دست بدهيد. اگر او موفقيت چشمگيري در يك كار دشوار از خود نشان داد، دستي به سر و گوش او بكشيد. بد نيست اين روش را آزمايش كنيد. ظرف يك هفته درخواهيد يافت كه چه آسان مي‏شود با بچه يك رفتار كاملاً جدي و در عين حال ملاطفت آميز داشت و آنگاه از روش احساساتي خود كه قبلاً دنبال مي‏كرديد به شدت شرمنده خواهيد شد

اما بعد از1940 شيوه هاي فرزند پروري در جهت سهل گيري و انعطاف پذيري بيشتر دگرگون شد و متأثر از مكتب روان تحليل گري بر امنيت عاطفي كودك و پرهيز از زيانهاي ناشي از كنترل شديد تكانه هاي طبيعي تأكيد گرديد. مطابق نظر دكتر بنيامين اسپاكبه والدين توصيه ‏شد كه از حس طبيعي خود پيروي كنند و از برنامه هاي انعطاف پذيري استفاده نمايند كه هم با نيازهاي خود آنان و هم با نيازهاي كودك سازگاري دارد. اما در حال حاضر والدين احساس مي‏كنند كه سهل گيري، روش مناسبي براي فرزند پروري و ارتباط صحيح والد ـ فرزندي نيست، لذا نيازمند شيوه جديدي هستيم كه حدفاصل دو روش فوق باشد، يعني روش «كنترل در حد اعتدال» كه هم از افراط گرايي روش اول به دور باشد و هم دچار تفريط روش دوم نشود.
انواع روابط والد ـ فرزند

رابطه اعضاء يك خانواده ممكن است به سه صورت محدوديت مطلق، آزادي مطلق و عدم دخالت افراد خانواده در كار يكديگر و نهايتاً آزادي مشروط ظاهر شود:
نوع اول: محدوديت مطلق

در چنين خانواده هايي، معمولاً يك نفر بر تمام اعمال و رفتار ديگران حاكم است. اين فرد غالباً، پدر (پدرسالاري) و در بعضي موارد، مادر خانواده (مادر سالاري) است و گاهي نيز برادر يا خواهر بزرگتر نسبت به ديگر اعضاء خانواده با چنين روشي رفتار مي‏كند، در اين خانواده فقط يك نفر تصميم مي‏‏گيرد، هدف تعيين مي‏كند، راه نشان مي‏دهد، وظيفه افراد را مشخص مي‏كند، امور زندگي را ترتيب مي‏دهد، همه بايد مطابق دلخواه و ميل او رفتار كنند، او فقط حق اظهار نظر دارد و دستورش بايد بدون چون و چرا از طرف ديگران به معرض اجرا درآيد و در كوچكترين عملي كه ديگران انجام مي‏دهند، دخالت ‏نمايد. ارزش كار ديگران توسط وي تعيين مي‏شود. آنچه را او خوب بداند، خوب است و آنچه به نظر او بد جلوه كند، بد تلقي مي‏شود. او در كارهاي خصوصي اعضاء خانواده دخالت مي‏كند. كار، تحصيل، وقت گردش، استراحت و خواب افراد را معين مي‏سازد. او مي‏تواند از ديگران انتقاد كند، ولي آنچه خود او انجام مي‏دهد، بدون چون و چرا بايد مورد تأييد ديگران واقع شود. او مصالح خانواده و اعضاء آن را تشخيص مي‏دهد و ديگران بايد نظرش را در اين مورد قبول كنند.
پيامدها و عوارض نامطلوب محدوديت مطلق

در اين اينگونه خانواده ها شاهد پيامدها و عوارض نامطلوب و ناگواري هستيم كه به بعضي از آنها اشاره مي‏شود:

1-
ترس و وحشت بر اعضاي خانواده مستولي است و آنان احساس مي‏كنند هيچ شخصيتي ندارند و به عنوان يك عضو قابل احترام با آنها رفتار نمي‏شود. در نتيجه در چنين خانواده اي، فرزندان احساس امنيت نمي‏كنند و وضع آنها هميشه متزلزل است.

2-
اعضاء خانواده هدف انجام كارها را نمي‏دانند و جرأت نمي‏كنند دليل آنها را بپرسند. گرچه از يك نظم و انضباط خوبي در ظاهر برخوردارند، اما اين انضباط تحميلي است و منجر به رنج بيشتر و گاهي افسردگي مي‏شود.

3-
فرزندان چنين خانواده هايي ظاهراً در حالت تسليم و اطاعت از پدر يا مادر خويش مي‏باشند، ولي در واقع دچار هيجان و اضطراب هستند. چنين افرادي به طور خودكار مي‏آموزند كه همين روش و حالت را در برابر ديگران داشته باشند و حالت خصومت و دشمني به خود بگيرند، در نتيجه به بچه هاي همسن يا كوچكتر از خود آزار مي‏رسانند.

4-
از آنجا كه اين افراد در محيط خانواده، افكار و عقايد خاصي را بدون چون و چرا از پدر يا مادر خويش پذيرفته‏اند، افرادي متعصب خواهند بود كه تحمل انديشه هاي مخالف را نخواهند داشت.

5-
چنين افرادي قدرت ايجاد ارتباط مثبت با ديگران را ندارند. به عبارت ديگر در زمينه عاطفي و اجتماعي به طور كافي رشد نكرده‏اند.

6-
بدبيني اين افراد نسبت به بزرگسالان يكي ديگر از پيامدهاي روش تربيتي از نوع محدوديت مطلق است.

7-
اغلب افرادي كه در اين فضا رشد مي‏كنند، ضعيف النفس بوده و از قبول مسئوليت خودداري مي‏كنند و در مراحل مختلف زندگي از ضعف و بي لياقتي رنج مي‏برند و در تحصيل خويش نيز موفق نيستند.

8-
محدوديت مطلق در خانه و روش پدرسالاري يا مادرسالاري باعث شكسته شدن و از بين رفتن روحيه خلاقيت و مانع بروز و ظهور استعدادها مي‏باشد و به اعضاء خانواده اجازه فعاليت هاي نو و شكوفايي استعدادهايشان را نمي‏دهد.

9-
در بعضي موارد محدوديت مطلق سبب ايجاد و يا افزايش احساس كهتري و خود كم بيني فرد مي‏شود و در نتيجه سبب هجوم افكار منفي درباره خود و نارضايتي از خويشتن و ديگر اختلالات عاطفي خواهد شد.

10-
پدر سالاري يا مادر سالاري باعث سركوب روحيه مشاوره و همكاري و تعاون با ديگران مي‏شود.
نوع دوم: آزادي مطلق

در چنين خانواده هايي به فرزندان اجازه داده مي‏شود كه به خواسته هاي خود آنگونه كه مي‏خواهند دست يابند و آرزوهاي خود را برآورده نمايند. به عبارت ديگر افراد داراي آزادي مطلق‏اند و هر چه را كه تمايل داشته باشند، مي‏توانند انجام دهند. شعار طرفداران ديدگاه فوق اين است كه «بگذار هر چه خواستند، بكنند» و كسي يا چيزي نبايد مانع آنها شده و در كارشان دخالت كند، بلكه بايد آزاد باشند و به هر كاري كه مي‏خواهند دست بزنند، هر عملي را بتوانند مرتكب شوند و كسي با آنها كاري نداشته باشد. بسياري از روان تحليل گران همچون «كارن هورناي»بر اين باورند كه سلب آزادي، موجب عقده رواني در فرد و اختلال در زندگي آينده او خواهد شد. زيرا هرخواسته، از نيازي در درون فرد حكايت مي‏كند و ضروري است در اسرع وقت آن نياز تأمين و ارضاء شود، زيرا در صورت سركوب و ايجاد محدوديت، فرد دچار افسردگي مي‏شود و در واقع همين تمايلات و خواسته هاي فرزندان، بهترين راهنماي آنها براي رسيدن به سلامت جسمي و رواني و سعادت آنها مي‏باشد تا با آزادي كامل و مطلق، براي كسب نشاط و شادابي رواني حال و آينده خويش تلاش و فعاليت كنند. در چنين خانواده هايي (فرزند سالاري) فرزندان فعال مايشاء هستند و خواسته ها و تمايلات آنها، محور اصلي و خط دهنده فعاليت اعضاي خانواده، حتي والدين آنها مي‏باشد. چنين روش فرزند پروري نتايج و پيامدهايي در پي دارد كه به علت شيوع آن ضروري است با دقت و تأمل بيشتر مورد بررسي قرار گيرد.
پيامدها و عوارض نامطلوب آزادي مطلق

فرزندان خانواده هاي با آزادي مطلق، معمولاً سست عنصر و بي اراده يا حداقل كم اراده‏اند.

فرزندان چنين خانواده هايي به دليل عادت كردن به آزادي مطلق و بي بندوباري نمي‏توانند خود را كنترل كنند و در نتيجه به ورشكستگي تربيتي و اخلاقي دچار مي‏شوند.

آزادي مطلق و بي بندوباري حاكم در چنين خانواده هايي موجب فراهم شدن زمينه هاي بزهكاري در عرصه حيات اجتماعي كودكان مي‏شود.

در بيشتر موارد تمايلات فرزند با خواسته هاي ساير اعضاي خانواده تصادم و برخورد كرده و سبب نزاع و درگيري بين آنها مي‏شود.

از آنجا كه در خانواده هاي فرزند سالار، بايد خواسته هاي فرزندان تأمين شود، روحيه اطاعت از قانون و احترام به مقررات اجتماعي و رعايت آداب اخلاقي به حداقل ممكن تنزل مي‏كند و به عبارت ديگر فرزندان اين خانواده ها به نُرم هاي اجتماعي و فرهنگي و اصول و ارزشهاي اخلاقي چندان توجهي ندارند.

از آنجا كه والدين در اين نوع خانواده ها، هميشه درصدد تأمين تمام خواسته هاي فرزندان هستند، آنان تلاش و سختي كار را احساس نمي‏كنند و خود را در انجام كارهاي شخصي ناتوان مي‏دانند.

نداشتن جرأت براي انجام كارهاي مهم و اساسي، باعث سركوب استعداد و توانايي هاي بالقوه و نهفته در درون فرزندان شده و بخش زيادي از توانمنديهاي آنان شكوفا نخواهد شد.

به دنبال دو پيامد اخير يعني احساس عدم توانايي براي مقابله با مشكلات و عدم جرأت براي رويارويي با آنها در طول زندگي، به تدريج احساس كهتري بر آنها چيره شده كه خود منشأ بسياري از مشكلات ديگر مي‏تواند باشد.
نوع سوم: آزادي مشروط

در خانواده هايي كه نه «محدوديت مطلق» سايه افكنده و نه دچار معضل «آزادي مطلق» هستند، «آزادي مشروط» معيار و ملاك نوع رابطه والدـ فرزند مي‏باشد؛ همه افراد و اعضاء خانواده به تناسب موقعيت و امكانات خود حق دخالت در اداره امور خانه و اظهار نظر در باره مسائل مختلف را دارند، اين فضا و روابط بين افراد، عاقلانه ترين و انساني ترين روش زندگي و فرزند پروري مي‏باشد كه در آن هر حقي، همراه تكليف و مسئوليت است. در چنين خانواده هايي كوچكترها و بزرگسالان در مسائل مربوط به خود صلاحيت اظهار نظر داشته و در حد توان و آگاهي خويش، وظايف محوله را انجام مي‏دهند. فرزندان چنين خانواده هايي بدون سختگيري و كنترل بيش از حد و يا آزادي و رهايي در انجام كارها، از يك حد تعادل و آزادي نسبي و انضباط هدايت شده برخوردارند و از نظر عاطفي نيز در يك سطح متعادل و بدون افراط و تفريط قرار دارند و به موقع از محبت والدين بهره مي‏جويند و شخصيت آنها در خانه مورد احترام قرار مي‏‏گيرد. جايگاه فرزندان در جمع خانواده مشخص و محفوظ است و با نظارت و راهنمايي مدير خانه از قوانين و مقررات اجتماعي و خانوادگي اطاعت مي‏كنند. فرزندان در اين فضاي عاطفي و به واسطه آزادي مشروط درمي‏يابند كه چرا بايد از انجام كاري خودداري كنند و يا بايد در مواقع معيني وظايف خاصي را انجام دهند. اين وضعيت برخلاف شيوه‏اي است كه به دليل محدوديت مطلق، از فرزندان انتظارات خاصي وجود دارد و نيز بخلاف شرايطي است كه فرزندان در محيطي كاملاً آزاد و رها پرورش مي‏يابند و به تمام خواسته ها و تمايلات آنها جامه عمل پوشانده مي‏شود و فرزند خانواده، حاكم مطلق خانه است. فرزندان خانواده‏هايي با آزادي مشروط، نظم گرا، منضبط و تسليم نرم هاي اجتماعي، فرهنگي و اخلاقي هستند. در چنين خانواده هايي، فرصت كافي براي اظهار نظر به بچه ها داده مي‏شود تا مشكلات خود را با والدين خويش در ميان گذارند. در چنين فضايي، فرزندان مي‏توانند آزادانه ديدگاه و عقيده خود را بيان كنند و هنرها و مهارتهاي بالقوه خويش را بروز دهند و در نتيجه از امنيت رواني كافي برخوردار شوند. در چنين خانواده هايي، تبعيت از قوانين و مقررات اجتماعي و اخلاقي و احترام به ديگران و رعايت هنجارهاي اجتماعي و خانوادگي به خاطر ترس از والدين و يا ترس از تنبيه و سرزنش آنها نيست، بلكه فرزندان در يك جوّ عاطفي مناسب و متعادل و با اعطاي آزادي نسبي و در سايه راهنمايي والدين بتدريج با اصول و قواعد اخلاقي آشنا شده و شخصاً اعمال و رفتار خود را كنترل مي‏نمايند و از اعمال ناشايست خودداري مي‏كنند.

در چنين خانواده هايي وقتي فرزندان بتوانند با والدين و ديگر اعضاء خانوادة‌ خود در يك فضاي عاطفي متعادل و بدون هرگونه افراط و تفريط زندگي كنند و از آزادي مشروط برخوردار باشند، در مدرسه و محل تحصيل علم و دانش و ديگر مكانهاي آموزشي و غير آموزشي نيز خواهند توانست با معلم و مسئولين مدرسه و همكلاسي ها و ديگر افراد، ارتباط عاطفي و اجتماعي صحيحي برقرار كنند و آماده همكاري و همفكري با دوستان و همسالان خود باشند و به آنها احترام گذارده و اختلاف عقايد ديگران را به راحتي پذيرا ‏شوند و به هيچ وجه درصدد تجاوز و حمله به حريم ديگران نباشند.

در سايه آزادي مشروط و مقيد است كه توانمنديها و استعدادهاي كودكان هدر نمي‏رود و در جهت و خطي مشخص و معين هدايت مي‏شود و والدين مي‏توانند آن نيروهاي بالقوه موجود در فرزندان خود را به سويي خاص جهت دهند.

بر اساس بررسي هاي روانشناسان اجتماعي افرادي كه در دوران كودكي، آزادي مشروط و معتدلي داشته‏اند، در بزرگسالي دشمن ظلمها و مخالف ناروايي ها بوده و به اصلاحات بزرگ اجتماعي توفيق يافته‏اند. جنبه‏هاي اشراق و آفرينندگي در آنان نيرومند بوده و از دنياي خود و عمر خود لذت بيشتري برده‏اند.

امروزه اكثر صاحبنظران روانشناسي معتقدند بهترين جو عاطفي بين اعضاء يك خانواده، همان فضايي است كه نه دچار محدوديت مطلق از طرف پدر و مادر شده و نه فرزندان از آزادي مطلق و بيش از حد برخوردار باشند، بلكه با يك انضباط هدايت شده و آزادي مشروط، تمام افراد و اعضاي يك خانواده بتوانند در رشد و تعالي يكديگر و ايجاد آرامش و آسايش در خانواده تلاش كنند و مؤثر واقع شوند، زيرا وظيفة‌ مهم خانواده تأمين آرامش و امنيت اعضاي آن و تعليم و تربيت فرزندان است. همانطور كه تعليم و تربيت مستبدانه و رابطة‌ ديكتاتوري ميان والدين و فرزندان موجب سلب آرامش اعضاي خانواده مي‏شود، همينطور آزادي بيش از حد و فرزندسالاري نيز باعث بسياري از نابسامانيها و ناهماهنگي ها در رشد اخلاقي، رواني و شخصيتي اعضاء خانواده است و مي‏تواند براي كودكان مخرب باشد و آنها را خودخواه نمايد، به طوري كه توقع توجه و محبت مداوم از ديگران داشته باشند. در حالي كه خانواده جايي است كه فرزندان بايد در آنجا منش و خلقيات مثبت را در خود پرورش دهند و از خودپرستي به نوع پرستي برسند.ولي در چنين فضايي فرزندان هرگز نخواهند توانست به اين مرحله دست يابند، زيرا آزادي مطلق و فرزندسالاري مانع رسيدن به اين هدف است.

بر اساس شواهد علمي و تجربي و با بررسي شيوه‏هاي فرزندپروري نتايج قابل ملاحظه‏اي بدست آمده است. پژوهشگران در اين بررسي توجه خود را بر چهار بعد از ابعاد رابطه والدـ فرزند متمركز نموده‏اند كه عبارتند از:
الف) ـ كنترل

والدين تا چه اندازه سعي دارند در فعاليتهاي كودكان دخالت كنند و تا چه حد مي‏كوشند كه وابستگي يا پرخاشگري كودكان خود را مطابق با معيارهاي خويش تغيير دهند.
ب)ـ توقع رشد يافتگي

ميزان فشارهايي كه به كودك وارد مي‏آيد تا عملكرد او با ميزان توانايي وي همسان باشد.
ج)ـ وضوح ارتباط بين كودك و والدين

ميزان توانايي والدين در توضيح دلايل خود به هنگام اطاعت طلبيدن از كودك و ميزان توجه آنها به عقايد و احساسات كودك.
د)ـ فرزند نوازي

ميزان محبت و عطوفت كه والدين نسبت به فرزندان و ميزان لذت بردن از پيشرفت آنها.

نتايج اين پژوهش بيان مي‏دارد كه والديني كه فرزندانشان رشد يافته‏اند، بالاترين نمره ات را در هر چهار بعد ياد شده كسب كرده‏اند. اين والدين، مهربان و پرحرارتند و ارتباط خوبي با فرزندانشان برقرار مي‏كنند و در عين حال براي عقايد آنها احترام قائلند و در مورد آن رفتارها، بطور كلي پيگيرانه و خالي از ابهام عمل مي‏كنند.

والدين كودكان گروه دوم، تا حدود زيادي اهل كنترل بودند، ليكن رفتاري چندان گرم و با محبت با فرزندانشان نداشتند. والدين رشد نايافته ترين كودكان، يعني گروه سوم نسبت به فرزندانشان محبت نشان مي‏دادند، اما چندان مقيد به كنترل آنها يا برقراري ارتباط با آنها نبودند و انتظارات زيادي از آنها نداشتند. اين قبيل والدين معمولاً فاقد كارايي و سازمان دهي در امور خانه خود هستند و در تعيين ضوابط، تشويق و تنبيه و ارائه پاداش سهل انگاري نشان مي‏دهند.

پژوهشگران در مطالعات بعدي نشان مي‏دهند والديني كه در انتظارات خود از رفتار فرزندانشان، استواري و همساني در خور توجهي نشان مي‏دهند و در عين حال مهربان و گرم هستند و به عقايد فرزندانشان احترام مي‏گذارند، فرزنداني كارآمد و متكي به خود بار مي‏آورند. والديني كه رفتار فرزندانشان را زياده از حد كنترل مي‏كنند و بيشتر به تأمين نيازهاي خود مي‏انديشند، كودكاني مي‏پرورانند كه اگر چه تا حدود زيادي خويشتندار مي‏باشند، اما در برخوردهاي خود با موقعيتها يا افراد جديد از احساس امنيت و اطمينان به نفس كافي برخوردار نيستند. والدين سهل گيري كه نه رفتار مسئولانه كودكانشان را مورد تشويق قرار مي‏دهند و نه رفتار ناپخته آنها را منع مي‏كنند، كودكاني مي‏پرورند كه از لحاظ خويشتنداري و اتكا به خود در پايين‏ترين سطح قرار دارند.(بومريند،1972)

بنابراين مطابق نتايج اين پژوهشها در رابطه والدـ فرزندي و فرزندپروري نبايد دچار افراط و تفريط گرديد و لازم است از هر گونه سخت گيري هاي شديد و يا سهل انگاري هاي بيش از اندازه پرهيز نمود. والدين موظفند ضمن ايجاد ارتباط گرم و صميمي با فرزندان خود رفتارشان را كنترل كنند. اين همان روشي است كه در فضاي آزادي مشروط تأمين مي‏شود. زيرا والدين در عين حال كه بايد در حفظ استقلال و رعايت حرمت و شخصيت فرزندان خود تلاش كنند، در مواردي نيز ضروري است در كار آنها مداخله كنند و از خطراتي كه فرزندشان را تهديد مي‏كند، مراقبت و محافظت نمايند و يا در مواردي كه فرزندشان لازم است از محيط مجاور خود شناخت پيدا كند، به وي كمك كنند و موجبات رشد و افزايش تجاربش را فراهم نمايند و او را آزاد و رها به حال خويش وانگذارند.
مفهوم فرزند سالاري
الف)ـ از منظر روانشناسي

هر چند در كتب روانشناسي و تربيتي به طور مستقيم از واژه «فرزند سالاري» سخني به ميان نيامده است، اما نظير واژه پدرسالاري بر نوع رابطه اعضاء يك خانواده با يكديگر و چگونگي رسيدگي و حل و فصل مشكلات مختلف خانواده اشاره دارد، لذا از منظر تربيتي فرزندسالاري يك نوع شيوه فرزندپروري و رابطه فرزند – والد است. شيوه‏اي كه در آن فرزند خانواده براي دستيابي به اهداف و خواسته هاي خويش نسبت به ساير اعضاء حتي پدر و مادر خويش از تسلط كافي برخوردار است و با توجه به آزادي مطلقي كه بر فضاي چنين خانواده‏اي حكمفرما مي‏باشد، او مي‏تواند به راحتي با بهره گرفتن از امكانات و شرايط فرهنگي، اقتصادي، اخلاقي، اجتماعي و . . . بر ديگران حكمراني كند و چيزي يا كسي نمي‏تواند مانع وي شود و نظرات و ديدگاههاي خويش را بر اعضاء خانواده، حتي والدين خود تحميل كرده و به اجرا در آورد.

بنابراين مي‏توان در شيوه فرزندسالاري ويژگيهاي زير را مشاهده كرد:

والدين سعي مي‏كنند به تمام خواسته ها و اهداف فرزند خويش بدون چون و چرا جامه عمل بپوشانند.

فرزند براي به اجرا درآوردن آرزوها و نيل به آنها از آزادي عمل كافي و فراواني برخوردار است.

والدين در امر تربيت فرزند يا دچار ضعف شناختي هستند يا در بكارگيري راهكارهاي عملي لازم در اين زمينه از تدبير و قدرت كافي برخوردار نيستند.

فرزند با استفاده از اهرم هاي شناختي، عاطفي و رفتاري توانسته است بر تسلط رواني خويش بر اعضاء خانواده حتي والدين خود بيافزايد و نقطه نظراتش را بر آنها تحميل كند و به اجرا در آورد.

در اداره خانه و خانواده و تصميم گيري هاي مربوط به آن، بيش از حد و فراتر از آنچه شايسته و بايسته است به نظرات فرزند توجه مي‏شود.

هنگام تعارض بين نظرات مختلف اعضاء خانواده حتي بين والدين و فرزند، نظرات فرزند چه حق باشد و چه باطل، مقدم داشته مي‏شود و به اجرا گذاشته مي‏شود.
ب )ـ از منظر دين

آموزه هاي اسلامي و متون ديني نيز ما را به رعايت حد ميانه و آزادي مشروط در روابط بين اعضاء خانواده و از جمله رابطه والدـ فرزند توصيه مي‏كند. زيرا در فرهنگ اسلام آنچه در اختيار انسان است، از جمله فرزندان، امانت الهي‏اند و خانواده مسئول حفظ سلامت، رشد و سعادت آنها است. همانطور كه امام سجاد(ع) در رساله حقوق خود مي‏فرمايد: «فانّك مسئول عما ولّيته»«تو مسئول آنچه كه در اختيارت قرار داده‏اند، هستي». بنابراين همانطور كه فرزندان وظايف و مسئوليتهاي زيادي در برابر والدين خود دارند و چندين بار در قرآن به اطاعت از والدين و نيكي به آنها دستور داده شده است، پدران و مادران نيز در برابر تعليم و تربيت فرزندان خود و رشد و كمال آنها مسئول و مكلف هستند و به آنها اجازه داده نمي‏شود كه فرزندان خود را در يك آزادي مطلق و بي عنان رها كنند و آنچنان سهل گير و اهل تساهل و تسامح شوند كه فرزندان بتوانند به هر كاري كه مايلند دست زنند و بدون هر گونه مراقبت و نظارتي به هر كجا كه مي‏خواهند سركشي كنند و به هر اقدامي كه دلشان بخواهد، مبادرت ورزند. اين نكته را مي‏توان از اين آيه شريفه قرآن به خوبي دريافت، آنجا كه مي‏فرمايد: «. . . قوا و اهليكم ناراً»يعني‏اي كساني كه ايمان آورده ايد! خود و خانواده خويش را از آتشي كه هيزم آن انسانها و سنگها هستند، نگهداريد.

«
نگهداري خويشتن» به معناي ترك معاصي و عدم تسليم در برابر شهوات سركش است و «نگهداري خانواده» به معناي تعليم و تربيت و امر به معروف و نهي از منكر و فراهم ساختن محيطي پاك و خالي از هر گونه آلودگي در فضاي خانه و خانواده مي‏باشد. اين برنامه‏اي است كه بايد در تمام مراحل زندگي و از لحظه نخستين سنگ بناي خانواده، يعني ازدواج و مقدمات آن و سپس در زمان تولد فرزند و در ديگر مراحل تربيت با برنامه ريزي صحيح، با نهايت دقت تعقيب شود.

نكته قابل توجه اينكه تعبير قرآن به كلمه «قوا» يعني «نگهداريد»، اشاره به اين است كه اگر آنها را به حال خود رها كنيد، خواه ناخواه به سوي آتش دوزخ پيش مي‏روند، اين شما هستيد كه بايد آنها را از سقوط و انحراف از خط مستقيم الهي حفظ كنيد و موظف و مكلف به نظارت و مراقبت از فرزندان و اهل خانواده خود هستيد و نبايد به بهانه تأمين و توجه به نيازهاي مختلف، آنها را رها كرد.

دستور امر به معروف و نهي از منكر يك دستور عام است كه همه مسلمين نسبت به يكديگر دارند، ولي از آيه فوق و رواياتي كه درباره حقوق فرزندان و مانند آن در منابع اسلامي وارد شده به خوبي استفاده مي‏شود كه انسان در مقابل همسر و فرزندان خويش مسئوليت سنگين تري دارد و موظف است تا آنجا كه مي‏تواند در تعليم و تربيت آنها بكوشد و آنها را از گناه بازدارد و به نيكي ها دعوت نمايد و تنها به تغذيه جسم آنها قناعت نكند و در مواردي كه ضرورت دارد دخالت كند و نظارت و مراقبت عملي و هميشگي داشته باشد و اجازه ندهد كه فرزند آنچه به صلاح او نيست، به اجرا در آورد و با روشهاي صحيح تربيتي زمينه هاي رشد، كمال و هدايت فرزندان خود را فراهم نمايد و از آزادي مطلق و بي بندوباري فرزندان جلوگيري كند.

همانطور كه آيه شريفه قرآن فرمود: نه تنها آتشهاي قيامت، بلكه آتشهاي دنيا نيز از درون وجود انسانها سرچشمه مي‏‏گيرد. بنابراين هر كس موظف است خود وخانواده خود را از اين آتشها حفظ كند و هر كس مسئول حفظ خود و خانواده خود از هر گونه انحرافي است. در حديثي مي‏خوانيم: هنگامي كه آيه فوق نازل شد يكي از ياران پيامبر اكرم(ص) سؤال كرد: چگونه خانوادة‌ خود را از آتش دوزخ حفظ كنيم؟ پيامبر اكرم(ص) فرمود: «تأمرهم بما امرالله و تنها هم عمانها هم الله ان اطاعوك كنت قد وقيتهم و ان عصوك كنت قد قضيت ما عليك» آنها را امر به معروف و نهي از منكر مي‏كني، اگـر از تـو پذيـرفتند، آنهـا را از آتش دوزخ حفظ كـرده‏اي و اگر نپذيرفتند، وظيفه خود را انجام داده اي

بنابراين اگر فرزندان در دست والدين امانت الهي هستند، بايد پدران و مادران در حفظ و نگهداري آنها كمال دقت را داشته باشند و در مراقبت و نظارت بر اعمالشان از هيچ كوشش و تلاشي دريغ نورزند و آنها را به نيكي دعوت كنند و مانع هر گونه لغزش و انحرافي از جانب آنها شوند و آنان را مطلق العنان به حال خود رها نكنند.

در حديث جامع و جالب ديگري از رسول اكرم(ص) نيز آمده است: «الا كلكم راع و كلكم مسئول عن رعيته فالامير علي الناس راع و هو مسئول عن رعيته و الرجل راع علي اهل بيته و هو مسئول عنهم فالمرئه راعيه علي اهل بيت بعلها و ولده و هي مسئوله عنهم، الا فكلكم راع و كلكم مسئول عن رعيته»بدانيد همه شما نگهبانيد و همه در برابر كساني كه مأمور نگهباني آنها هستيد، مسئوليد. امير و رئيس حكومت اسلامي نگهبان مردم هستند و در برابر آنها مسئول مي‏باشند، مرد، نگهبان خانواده خويش مي‏باشد و در مقابل آنها مسئول است، زن نيز نگهبان خانواده شوهر و فرزندان و در برابر آنها مسئول مي‏باشد. بدانيد همه شما نگهبانيد و همه شما در برابر كساني كه مأمور نگهباني آنها هستيد، مسئوليد. نگهبان موظف به پاسداري از چيزي مي‏باشد كه به او سپرده شده است، چنانچه بخواهد آن امانت را رها كند و مانع ضررهاي احتمالي نشود، او را متخلف تلقي خواهند كرد و بايد تاوان و جريمه آن را بپردازد. گر چه ممكن است كودكاني بخواهند در خانه نقش حاكم و فرمانده را ايفا كنند و زمام امور را در اختيار بگيرند و والدين آنها نيز به اين امور بي تفاوت باشند و گمان كنند تخلفي كه او انجام مي‏دهد ناچيز است، پس مي‏توانند دست او را در عمل باز گذارند؛ غافل از اينكه كودك موجود سيري ناپذير است و چنان نيست كه اگر در امري آزاد گذارده شد، به همان مقدار قناعت ‏كند، بلكه هر قدمي كه والدين به عقب بردارند، او جلوتر مي‏آيد و فرجام چنين آزادي آن خواهد بود كه سلطه كودك همه را تحت قبضه خود قرار داده و حيات همگان را دچار آسيب خواهد كرد. اين نكته مهم و اساسي در روايت شريفي از امام علي(ع) اشاره شده است:‌ «جره الولد علي والده في صغره تدعوا الي العقوق في كبره»وقتي فرزند در كودكي جرأت (جسارت كردن به پدر خود را) پيدا كند، در بزرگسالي (و به تدريج) باعث عاق پدرش خواهد شد. بنابراين رابطه والدـ فرزند از همان ابتدا بايد طبق يك برنامه ريزي صحيح تربيتي و در يك فضاي عاطفي و دوستانه و در عين حال آزادانه و با احترام به گونه‏اي شكل گيرد كه هم فرزند احترام پدر خود را حفظ كند و هم پدر بتواند با روشي صحيح از بروز لغزشها و انحرافات فرزند خود جلوگيري كند و او را به سوي رشد و كمال سوق دهد و از هرگونه سخت گيري پرهيز نمايد.

در اينجا ضرورت دارد به روايتي اشاره كنيم كه دوران تربيت را به سه دوره تقسيم كرده است و مي‏فرمايد: «الولد سيد سبع سنين و عبد سبع سنين و وزير سبع سنين»دوران هفت سال اولِ كودك، دوران سيادت و آقايي اوست، دوران، هفت سالِ دوم او، «دوران اطاعت» است و هفت سالِ سوم او دوران وزارت است. اگر در اين روايت هفت سال اول را «دوران سيادت» ناميده‏اند، بدين معنا نيست كه كودك بايد به طور مطلق آزاد باشد و هركاري كه خواست انجام دهد و در برابر او هيچ محدوديتي ايجاد نشود و والدين وظيفه‏اي نسبت به اعمال و رفتار او نداشته باشند. بلكه به اين معنا مي‏باشد كه در اين دوران، كودك وظيفه و تكليف مسئوليت آوري ندارد و اگر از او درخواست كرديد كه كاري را انجام دهد، نبايد مورد مؤاخذه و سؤال قرار گيرد. به همين خاطر اسلام آموزش هاي رسمي را در هفت سال دوم براي او طرح كرده است و در مرحله اطاعت از او مي‏خواهد به بعضي دستورات توجه كند و در غير اينصورت والدين بايد از او بازخواست كنند و اگر دوران هفت سال دوم را دوران اطاعت ناميده است، بدين معنا نيست كه والدين مي‏توانند با ديكتاتوري مطلق همه چيز را بر او تحميل كنند و يا فرزند مجبور است آنچه والدين مي‏گويند با اجبار و اكراه به اجرا درآورد و دستورات آنها را جامه عمل بپوشاند و در يك فضاي سخت و خشن و دور از هر گونه عاطفه و صميميت، فرامين آنها را اطاعت كند، بلكه چون در اين دوران كودك وارد مرحله برهان پذيري مي‏شود، استدلالهاي منطقي والدين و مربيان خود را درك نموده و آزادي اعمال و رفتارش حد و مرز پيدا كرده و با قوانين و مقررات و اصول اخلاقي و رفتاري آشنا شده است، در واقع فرزندان در اين دوران (دوران اطاعت) به تدريج به پذيرش قانون و رعايت مقررات آگاه مي‏شوند و استقلال طلبي آنها در دوران اول جاي خود را به اجتماع طلبي در دوران دوم مي‏دهد. گذر از مرحله اول به مرحله دوم تحت تأثير رفتار والدين و در فضاي عاطفي مثبت خانواده ايجاد مي‏شود، كودك مي‏تواند قانون پذيري و اجتماعي شدن را ياد گيرد و با استدلالهاي منطقي و قانع كننده‏اي كه والدين براي او ارائه مي‏كنند، زمينه بروز افراط و تفريط ها را در آينده از بين ‏ببرد. زيرا بررسي‏ها نشان مي‏دهد كودكاني كه در هفت سال دوم عمر خود، از آزادي هاي زياد و بي حساب برخوردار بوده‏اند، در آينده دچار تندروي و افراط كاريهاي زياد شده‏اند و در درياي مفاسد و انحطاط اخلاقي سقوط كرده‏اند.و به همين جهت است كه اسلام اين مرحله را، دوران اطاعت و عبد بودن فرزند نسبت به والدين، معرفي كرده است و اگر محدوديت هايي براي او ايجاد مي‏شود، اولاً موجب پاكي و تهذيب نفس او مي‏باشد و از خطرات احتمالي آينده جلوگيري مي‏كند، ثانياً وقتي كه به همراه استدلال و منطق صحيحي باشد، براي فرزند كاملاً قابل قبول و پذيرش است و احساس سلب آزادي نخواهد كرد. دوران هفت سال سوم كه «دوران وزارت» ناميده شده است، بايد بر اساس تفاهم هر چه بيشتر بين والدين و فرزندان شكل گيرد و انس و صفا و صميميت و خيرخواهي بر روابط بين آنها حكومت كند، زيرا شرايط اين دوره به گونه‏اي نيست كه بتوان بر او سخت گيري كرد و يا به گونه‏اي رفتار نمود كه فرزند احساس محدوديت و استبداد و ديكتاتوري كند كه در آن صورت به طغيان و ايستادگي در برابر والدين و يا فرار و گريز از خانواده منجر خواهد شد، بلكه بايد بيشتر از گذشته با او هم سخن و هم شور و همراز شد و او را همچون يك وزير و معاون و همكار به رسميت شناخت و به او بها و ارزش مناسب داد و با اين روش از او مراقبت كرده و بر اعمال و رفتارش نظارت نمود و در نهايت بطور معقول و صحيح او را كنترل كرد تا هم به غرور جواني او لطمه وارد نشود و هم او را كاملاً آزاد و رها نگذاشت.

منبع:‏كتاب زنان؛شماره 15