نويسنده: اليزابت فاكس ـ جلووف

مترجمان: دكتر اصغر افتخاري و محمد تراهي

ورود جهان به هزارة سوم توأم با تغييرات چشمگيري بوده است كه از اين ميان نقش آفريني بازيگران غيردولتي از اهميت و اولويت زيادي برخوردار مي‏باشد. جنبش زنان كه با شعار «تساوي حقوق زنان و مردان» پا به عرصه گذارده و در اواخر قرن بيستم، در گسترة جهاني مورد اقبال زيادي واقع شد؛ از جمله اين جنبش هاست كه مي‏طلبد مورد تأمل و بررسي دقيق قرار گيرد. ضرورت اين امر با توجه به نفوذ ايده هاي اين جنبش به جامعه ايراني، بيش از پيش براي ما روشن مي‏شود. افزون بر اين، امروزه داعيه هاي اين جنبش به مراتب وسيعتر و بيشتر از زمان تكوين آن مي‏باشد؛ به گونه‏اي كه شكل و تعريف تازه اي از خانواده را عنوان مي‏نمايد كه تا بيش از اين براي ما چندان شناخته شده نبود. مجموع ملاحظات بالا، ترجمه كتاب «زنان و آينده خانواده» را كه به بررسي ماهيت و انواع گروههاي فمينيستي در غرب پرداخته است، ضروري مي‏سازد. در ادامه، ترجمه سه فصل نخست از اين كتاب ارائه مي‏شود.
مقدمه

در انجيل متي باب شانزدهم آيات 2 تا 4، حضرت مسيح خطاب به فرسياني كه از باب طعنه از وي تقاضاي آيتي آسماني از وي داشتند، چنين مي‏فرمايد:

«
چون شامگاه به آسمان نگريسته و آن را سرخ فام مي‏بينيد، از خوبي هوا خبر مي‏دهيد و چون صبحگاه آن را سرخ و گرفته بيابيد، از بدي هوا در بقيه روز خبر مي‏دهيد. بسيار عجيب است! شما رياكاران مي‏توانيد با نگاه كردن به آسمان، وضعيت هوا را پيش بيني نماييد، اما نمي‏توانيد آيات عصر خود را درك و فهم كنيد، لذا تقاضاي آيتي ديگر مي‏نماييد. اين نسل شرير و خلافكار، آيت آسماني ديگري را مي‏طلبد، اما به جز آن، آيت بزرگ آسماني ـ يعني حضرت يونس نبي – چه آيتي ديگري مي‏توان براي ايشان تدارك ديد؟»

انسان معاصر هم اكنون در وضعيتي مشابه فرسيان دوران حضرت مسيح قرار داد و از درك آيات زمان خويش عاجز گشته است. البته مشكل اصلي ما در تفسير اين آيات نيست و از اين حيث تلاش شايسته اي صورت گرفته است. ما همچون «فرسيان» از ايجاد شك و شبهه در مفروضات عصر ما از رهگذر تفاسير آيات زمان خويش، گريزانيم و ديگر آن كه مايل نيستيم برداشتهاي ما، وضعيت موجود را به چالش بكشد. (به عبارت ديگر مشكل اساسي در «توان تفسير گري» ما نيست، بلكه در «نوع» تفاسير و «التزام» به آنها مي باشد.)
الف)- خشونت نوجوانان

در بهار 1998 حادثه اي شگفت انگيز براي آمريكائيان در شهر «جونس بارو» از ايالت آركانزاس به وقوع پيوست. در اين رخداد، دو پسربچه به سوي چهار دختر همكلاسي خود و معلمانشان تيراندازي نمودند. كشته شدن اين چهار كودك در واقع «نشانه اي» در آن زمان بود كه مي‏توانست براي مردم آمريكا معنادار باشد، اما تعداد اندكي از مردم به تفسير درستي از اين «نشانه» دست يافتند. واقعه «جونس بارو» اولين حادثه تيراندازي در مدارس آمريكا در آستانه هزاره سوم نبود و گمان مي‏رود كه آخرين هم نباشد. به تعبير «ناديا لبي»گزارشگر ويژه اين حادثه براي مجله تايم، اين حادثه از وجود نابهنجاري خطرناكي در جامعه آمريكا حكايت داشت. نابهنجاريي كه شكستن حريمي (ديگر) را در جامعه خبر مي‏داد. به گفته وي، از اين منظر اين حادثه آنقدر هولناك ارزيابي مي‏گردد كه حتي خواب را از چشمان رئيس جمهور ربوده و پدران و مادران امريكايي را به اين فكر اندازد كه آيا به اندازه كافي كودكان خود را از شياطيني كه مي‏توانند با تسخير روح آنها (مانع) تشخيص خوب از بد نزد ايشان شوند، مراقبت كرده اند يا خير؟

اگر چه تعبيرات «لبي» اغراق آميز مي‏باشد، اما وي ميزان وحشتي را كه امريكايي ها (به دنبال اين حادثه) دچار آن شده اند، به خوبي توصيف كرده است. (وحشتي كه باعث شد) امريكايي ها به فكر پيدا كردن عوامل (اين حادثه) و پيشگيري (از وقوع چنين حوادثي) در آينده بيافتند. يك تفسير كلاسيك براي فهم چنين وقايعي استناد به نقش بارز فقر بود كه در رخداد «جونس بارو» باطل گرديد. چرا كه مدرسه در بخش فقير نشين قرار نداشت و دو دانش‏آموز دوازده و سيزده ساله تيرانداز نيز فقير نبودند. اگر چنين حادثه خشونت آميزي مي‏تواند در «جونس بارو» اتفاق افتد چرا در جاي ديگر اتفاق نيفتد؟ ناگهان انزوا، خشونت و هيچ انگاري نوجوانان نه به عنوان يك استثناء بلكه به عنوان يك اصل و قانون مورد توجه قرار گرفت و بزرگسالان براي پيدا كردن مقصر به تكاپو افتادند. دسترسي آسان به سلاحهاي گرم از جمله اسلحه هاي نيمه اتوماتيك زمينه را براي نشانه گيري آسان فراهم مي‏نمايد. همچناني كه نمايش خشونت و بي‏بندوباري در رسانه ها به ويژه در تلويزيون و فيلمهاي سينمايي و بازي هاي ويدئويي نيز اينكار را انجام مي‏دهند. متأسفانه هيچگونه تلاشي براي شناسايي و مهار مقصر اصلي اينگونه تراژدي ها كه تعدادشان هم رو به فزوني دارد، انجام نشده است. طبق تفسيرهاي فعلي ديوان عالي (امريكا)، هنوز هم آزادي حمل سلاح گرم و آزادي توليد و عرضه كالاهاي جنسي و خشونت‏آميز به ترتيب مورد حمايت دومين و اولين اصلاحية (قانون اساسي امريكا) قرار دارند. نكته مهم تر آنكه اين آزادي ها از منافع لابي هاي قدرتمند سياسي حمايت مي‏كند و سود اقتصادي بسياري را براي آنها به ارمغان مي‏آورد. عليرغم انتقادات گسترده مردم و مجامع عمومي، تاكنون رهبران امريكا از هرگونه اقدامي كه آزادي اقتصادي باندهاي اصلي سياسي را محدود نمايد، خودداري كرده اند.
1-
چه كسي يا چه چيزي مقصر است؟

چنانكه بيان شد دسترسي آسان به سلاحهاي گرم و تكثير و توزيع محصولات جنسي و خشونت‏آميز را مي‏توان به عنوان عوامل اصلي كه پيوسته در پيدايش اين نابهنجاري ها نقش آفرينند، مورد نقد قرار داد. اهميت ويژه اين عوامل در «داخلي بودن» آنهاست. در بعد خارجي مي‏توان به مواردي چون صدور (و قاچاق) اسلحه و پورنوگرافي به مثابه ارواح خبيثه عصر حاضر اشاره داشت كه از قدرت نفوذ به حوزه خصوصي خانواده ها و تخريب آنها برخوردارند.

زنگ خطر اين نفوذ بيشتر از همه در مورد اينترنت به صدا در آمده است. اينترنت با اين ادعا كه تأمين كنندة خواسته هاي كودكان مي‏باشد، به درون خانواده رخنه كرده و والدين هنگامي به اين موضوع (نفوذ اينترنت) پي‏مي‏برند كه خيلي دير شده است. جاي شگفتي نيست اگر مخالفان از نفوذ و تأثيرگذاري اينترنت در عصر حاضر به سان تسلط جادوگران يا ديوهايي ياد مي نمايند كه والدين در زمانهاي گذشته از جانب آن نگران بوده اند. به عبارت ديگر اينترنت، از اين منظر شيطان عصر حاضر ]براي سلامت خانواده ها[ به حساب مي‏آيد. اگر چه عوامل «داخلي» بيش از آنكه آسيب برسانند، تخريب مي‏كنند، اما در نهايت همين عوامل نيز به خوبي بررسي نمي‏شوند. توزيع گسترده اسلحه در ميان نوجوانان بدون شك احتمال (وقوع) درگيري ميان آنان را كه نتايج مرگباري به دنبال دارد،‌ افزايش مي‏دهد. اما نمي‏دانيم كه آيا اين نوجوانان بيش از نسلهاي گذشته درگير منازعات خشونت آميز خواهند شد يا خير؟ به عبارت ديگر آيا در جهاني كه پيش رو داريم نوجوانان بر سياق رفتارهاي متعارف در فيلمهاي سينمايي گذشته عمل نموده و خشونت را دامن مي‏زنند و يا اينكه، فيلم نامة تازه اي را تجربه مي‏كنند؟ اگر دومي است چه ميزان از اين جهان را سكس و خشونتي كه بيشتر آن را رسانه ها و اينترنت به نمايش مي‏گذارند، شكل مي‏دهد؟ متأسفانه پاسخ به اين پرسش چندان اميدوار كننده نيست. در سالهاي اخير اقبال به توليد محصولات جنسي به ميزان بسيار زيادي افزايش يافته است، به گونه اي كه حجم توليدات در اين حوزه ـ اعم از اطلاعات و يا تصاوير به اشكال فيلم، عكس، تصاوير رايانه اي و ـ با گذشته اصلاً قابل مقايسه نيست؛ به همين خاطر است كه كارشناسان علوم اجتماعي معتقدند كودكان امروزي در معرض انبوهي از تجارب جنسي مخرب زود هنگام قرار دارند و يا اينكه نوجوانان به واسطه ارتباط با اينترنت در دريايي از تصاوير (واقعي يا تخيلي) جنسي غوطه ورند كه تماماً دلالت بر آن دارند كه: كودكان امريكايي در حال بزرگ شدن در منجلابي هستند كه به طور قطع به احساساتشان و بروز حوادثي چون «جونس بارو» تأثير گذارند.

اگر چه از توضيحات بالا چنين برمي‏آيد كه پرداختن بيش از حد به مسائل جنسي و خشونت‏ورزي مسئوليت اصلي در بروز نابهنجاري هاي اجتماعي را بر عهده دارند، اما توجه بيش از حد به عوامل خارجي عملاً مانع از توجه دقيق به نقش خانواده ها شده است. با كمال تعجب مشاهده مي‏شود كه افراد بسياري رفتار جسورانه و بيمارگونة نوجوانان را (عاملي براي) فروپاشي زندگي خانوادگي نمي‏دانند، چه رسد به اينكه گرايش مادران را ـ خصوصاً براي كار در خارج از خانه، آنهم به دليل قانع كننده‏اي ـ عاملي براي اين فروپاشي بدانند. برخي نيز غيرمنصفانه، والدين ـ به ويژه مادر ـ را به خاطر (رفتار) خشونت آميز يا پوچ انگار و يا (روحية) يأس آلود كودكانشان محكوم مي‏نمايند. اگر چه عده اي نيز تمايل دارند والدين را به لحاظ حقوقي مسئول اقدامات جنايتكارانة كودكانشان بدانند. خلاصه كلام آنكه: تيراندازي در مدرسه ممكن است هراس انگيز باشد اما به آن اندازه نبوده كه بتوان آنها را به لحاظ آماري يك جريان مهم قلمداد نمود. از اين منظر ايشان بر واكنش عمومي جامعه چشم دوخته و بر اين باورند كه به جاي اصلاح فرهنگ و يا ساختار اجتماعي بهتر است نابهنجاري ها را از طريق وجدان عمومي جامعه و واكنش دسته جمعي (اكثريت) رفع و دفع نمائيم. اكثر كارشناسان همچنان از برقراري رابطه مستقيم ميان رفتار نابهنجار كودكان و ماهيت زندگي خانوادگي اجتناب مي‏كنند، به ويژه آنكه پيدا كردن يك رابطه مسئوليت دار بسيار مشكل است. هرگونه تلاشي براي ارتباط دادن تيراندازي در مدرسه به ماهيت خانواده، حاكي از ناديده گرفتن خصوصيات رفتار والدين و شيوه هاي (رفتاري) است كه كودكان متفاوت تحت تأثير آن بوده اند. حتي زماني كه ما درك روانشناختي خوبي از پويايي خانواده داريم، ارزيابي ميزان تأثير گذاري آنها بر رفتار كودكان همچنان دشوار به نظر مي‏رسد. آيا والدين «موجب» رفتار كودكان مي‏شوند و اگر چنين است آيا والدين مسئول رفتار آنها هستند؟ (پاسخ به چنين پرسشهايي) نيازمند توجه به دنياي فردي خاص هر خانواده است. اگر چه اين كار نيز براي درك جهت گيري اجتماعي ما كمكي نخواهد كرد. به عبارت ديگر اگر چه ساختار پويايي خانواده ها بر ابعاد مادي و معنوي رفتار اعضاي خانواده تأثير گذار است، اما اين رابطه يكسويه نبوده و متقابلاً ماهيت خانواده از رفتار اعضاء تأثير مي‏پذيرد؛ از اين رو زماني كه سرزنش كردن خانوادة كودك به خاطر رفتار فرزندشان غير ممكن مي باشد، شايسته است كه ميان تيپهاي متداول خانواده ها و الگوهاي رايج رفتاري ميان كودكان و نوجوانان ارتباط برقرار نماييم.
2-
پيدايش فردگرايي

بحث و گفتگو در مورد خانواده در عصر كنوني افزايش يافته و در اين مباحث محافظه كاران كه مدافع خانواده سنتي هستند با ليبرالها كه چندگانگي اشكال و روابط در خانواده را پذيرفته‏اند، به رقابت مي‏پردازند. در برخي از اين مباحث شيوه هايي كه از طريق آنها الگوي رفتاري در خانواده‏ها به تشويق يا تنبيه كودكان (منجر شده)، مورد توجه قرار گرفته است اما تنها عده اي از طرفداران اين دو گروه كه تعداد آنها رو به كاهش است، معتقدند كه ـ مثلاً ـ اگر مادر كودكي در خارج از منزل مشغول به كار نباشد، زندگي بهتر و مناسبتري را تجربه مي‏كند؛ يا اينكه اگر مثلاً دست كم يكي از والدين به هنگام بازگشت كودك از مدرسه در منزل حضور داشته باشد، اين كودك از رضايت بيشتري برخوردار است. اين روزها تنها اكثر سنت گرايان واپس گرا ـ‌ البته با كمي تأمل ـ‌ جرأت بيان اين پيشنهاد را دارند كه پدران و مادران نقش متفاوتي در زندگي كودك داشته و از اين رو مسئوليتهاي متفاوتي دارند. در واقع عليرغم انتقادات گسترده اي كه از (هر دو طيف) چپ و راست به عمل آمده است، شاهد بي تفاوتي بهت آوري نسبت به حركتها و جهت گيري هايي هستيم كه زندگي سياسي، اجتماعي و فرهنگي ما را تهديد كرده، و در يك دوره بسيار كوتاه و اغلب بدون آنكه متوجه باشيم، تغييرات فاجعه آميز در ماهيت جامعه خود را پذيرفته ايم.

امروزه آمريكائيان آزادي و حقوق فردي را وقف برتري و قداستي كرده اند كه آنها را عملاً از ساير جوامع جدا مي كند. مزيت بي سابقه فردگرايي رشته هاي پيوند ما با جامعه را به ميزان زيادي تضعيف كرده است. از منظر ساختاري و مردم شناسي، جوامع انساني به گونه‏اي توسعه يافته اند كه مشاركت و وابستگي متقابل امري ضروري تلقي مي‏شود و با روند رو به رشد فرد گرايي افراطي در اين جوامع سازگاري ندارد. از اين منظر پديدارهاي شگفت انگيزي رخ داده كه توجه به آنها جهت درك آينده خانواده ضرورت دارد. افزايش پيچيدگي‏هاي اقتصادي و اجتماعي به ويژه به شكل متداول و شناخته شدة آن، (يعني مدرنيزاسيون) باعث شده تا جوامع استقلال بيشتري به افراد عضو خود يا ـ به شكل عمومي‏ترـ به واحدهاي منفرد (خانواده ها) اعطا نمايند. در سراسر جهان گسترش سرمايه داري، سرعت فرآيند فردگرايي را افزايش داده است كه نتيجـه آن رواج گستـردة ايدة‌ حقـوق بشر فردي در بسياري از كشورها بوده است.

پيشرفت سرمايه داري و ايدئولوژي فردگرايي نبايد ما را فريب داده و به اين نتيجه برساند كه قداست فردگرايي يك هنجار جهاني است (در حالي كه) هنجار نبودن آن كاملاً روشن است. هنوز در اكثر نقاط جهان، افراد براي ادامه حيات و بقا تا حد زيادي به خويشاوندان و فاميل خويش وابسته اند و خانواده ها نفوذ زيادي بر اعضاي خود دارند. همچنين برخي از اديان (چشمگيرتر از همه اسلام) … به عضويت گروهي اولويت مي‏دهند، حتي زماني كه به طور معمول از قدرت خانواده حمايت نمي‏نمايند. تأملي كوتاه و اجمالي در آنچه گذشت، جاي ترديد باقي نمي‏گذارد كه تأكيد ما بر حقوق فردي از چشم انداز تاريخي و جهاني غير متعارف است و ديگر آنكه اطمينان ما به اينكه اين حقوق فردي يك هنجار تخطي ناپذير تلقي مي شوند، مغرورانه و نادرست است. غرور ما (باعث شده) تا به نحو خطرناكي چشمان خود را بر روي واقعيت و شرايطي ببنديم كه در آن بسر مي‏بريم. بدين خاطر مصرانه بر هنجاري كه وجود آن قطعي هم نيست (يعني اصالت تمام عيار فرد) تأكيد مي‏ورزيم؛ حال آنكه در اين حوزه، انقلابي بزرگ رخ داده كه ما در فهم معناي آن چندان پيشرفت نكرده ايم، انقلابي كه به هويت هاي جمعي تا فردي انگشت مي‏گذارد.
3-
فردگرايي و مذهب

در تأييد آنچه بيان شد لازم مي‏آيد، حتي به صورت اجمالي و مختصر به بررسي و بيان رويكرد اجتماعي و فرهنگي نسبت به مقوله مذهب بپردازيم. ما متأسفانه به خاطر برداشت نادرستي كه از اولين اصلاحيه قانون اساسي امريكا داريم، عبادت عمومي و دين ورزي همگاني را به اين دليل كه (اين نوع از رفتارها) ناقض آزادي فردي و اصل جدايي دين از سياست مي‏باشد، طرد مي‏نماييم. در نتيجه تلقي درستي نيز از مذهب عمومي كه بنياد سنن ديني يهودي ـ مسيحي را شكل مي‏دهد، نداريم و آن را رها كرده ايم. فراموش نكنيم كه لازمه پذيرش اصل تكثير عقايد مذهبي، قبول اصل ايدة «هويت ديني» است كه در بالا به آن اشاره شد. با توجه به رويش «درست» و «نادرست» از درون هويت ديني، توجه به اين بعد و تلاش در راستاي تحكيم آن كاملاً ضرورت دارد. اكثر كارشناسان به اين دليل آسوده خاطر هستند كه گرايش آمريكايي ها به لحاظ مذهبي در بسياري از حوزه ها از مسيحي ارتدوكس شرقي گرفته تا برداشتهاي روانشناختي و آيين هاي عصر جديد مبتني بر خودشناسي، در حال افزايش يافتن است. نظرسنجي كه اخيراً انجام گرفته حاكي از آن است كه گرايش زنان امريكايي به مذهب در حال افزايش است. بر اين اساس در دو سال گذشته تعداد زنان امريكايي كه معتقدند مذهب نقش مهمي در زندگي آنها دارد به شدت افزايش يافته است. امروزه 4/3 زنان امريكايي، مذهب را مهم مي‏دانند و نيمي از آنان تمايل دارند سازمانهاي مذهبي در مباحث عمومي (مربوط به) نقشهاي مردان و زنان در جامعه حضور داشته باشند. حدود پنجاه درصد آنان نيز علاقمند مشاركت سازمانهاي مذهبي در مباحث عمومي (مربوط به)سقط جنين و بيش از 3/2 موافق محدود كردن سقط جنين مي‏باشند. اين آمارها (باعث مي‏شوند تا) در مورد تغييرات در فضاي فرهنگي خود خوشبين باشيم اما برداشت و استنباطي كه از اين آمارها مي‏شود، مشكلات دشواري در پي خواهد داشت. بسياري از زناني كه اذعان دارند مذهب (نقش) مهمي در زندگي آنها دارد، حتي زناني كه در مورد حكمت سقط جنين دچار ترديد هستند، اعتقاد ندارند كه آموزه‏هاي كليساي آنها در مورد مسائل جنسي و وظايف مردان و زنان، آمرانه و تحكم آميز باشد. مشكل تنها اين نيست كه زنان تصور مي‏كنند ديدگاه كشيشان در مورد نقش زنان مرتجعانه يا تنبيهي است چرا كه بيش از 50% زناني كه در كليسا حضور مي‏يابند معتقدند كه كشيشان موافق تساوي ميان زنان و مردان هستند و بيش از4/3 آنان مدعي اند دستوري كه كشيش به آنها مي‏دهد شيوه اي براي مادر و يا همسر خوب بودن است. مشكل اصلي بسياري از زنان كليسا رو آن است كه به اثر گذاري آموزه هاي كليسايي بر زندگيشان باور ندارند؛ چه رسد به آنكه اين آموزه ها را الزام آور بدانند. فقط3/1 زناني كه به مذهب بها مي‏دهند و در كليسا حضور مي‏يابند معتقدند كه كليسا بدون ترديد بر ديدگاه آنها در مورد سقط جنين اثرگذار است. كمتر از 3/1 (زنان نيز) باور دارند كه دين نقش مهمي در درك آنها از ازدواج دارد و تنها 13درصد معتقدند كه مذهب بر برداشت آنها از تساوي ميان زن و مرد تأثير گذار مي‏باشد. در اين ميان اكثريت زنان مدعي اند كه مذهب به آنان معيارهاي اخلاقي و معنوي ارائه مي‏كند (88درصد)، (در حلّ) مشكلات شخصي به آنها كمك مي‏كند (85درصد)، باعث مي‏شود نسبت به جامعه احساس تعلق نمايند (84 درصد) و فرصتهاي رهبري براي آنها فراهم مي‏نمايد(75درصد). در نگاه اول اين آمارها گيج كننده به نظر مي‏رسند. در مورد زناني كه معتقدند كليسا به آنها اصول اخلاقي و معنوي مي‏آموزد، اما آموزه هاي آن در مورد سقط جنين، ازدواج و يا تساوي ميان زن و مرد بر آنها تأثير گذار نيست، چگونه بينديشيم؟ اين امكان وجود دارد كه اساساً زنان براي كمك به حل مشكلات شخصي خود، احساس تعلق كردن و (كسب) فرصت براي رهبري، به مذهب بها مي‏دهند؛ اگر چنين است مي‏توانيم نتيجه بگيريم كه زنان به خاطر آنچه كه مذهب به آنان ارائه مي‏كند ـ و نه آنچه كه از آنان مي‏خواهد ـ براي آن ارزش قائل مي‏شوند. اين آمارها شباهت بسياري با يافته هاي جيمز داويسون هانترو دستياران وي دارد. در تحقيق هانتر و دستيارانش پاسخ دهندگان پيوسته با اين نظر مخالفت مي‏ورزيدند كه اصول (الزام آور) اخلاقي بايد بر وضعيتهاي متفاوت حاكم شود. پاسخ دهندگان بارها مخالفت خود را با متعهد كردن فرد به اصول اخلاقي ـ در زماني كه از احساسات اين فرد در مـورد وضعيت خويش اطلاعي ندارند ـ اعلام كردند. هر دو تحقيق نشان مي‏دهد كه حتي امريكايي‏هايي كه خود را فردي مذهبي و يا ديني مي‏دانند، (تحت تأثير آموزه هاي سكولاريستي) مخالف حاكميت دين بر زندگي خويش هستند… از منظر ايشان تأكيد بر شخص و جايگاه فرد به قيمت هزينه كردن اصول اخلاقي در جامعه تمام مي‏شود؛ چرا كه اين ادعاها فرمان خداوند را به خواست و يا انتخاب فردي تنزل مي‏دهد. با اين حال بايد پذيرفت كه هنوز فردگرايي نتوانسته است جاي اصل مهم «عبادت جمعي» را بگيرد و دين اجتماعي را به صورت كامل از صحنه بيرون كند.
4-
فردگرايي و خانواده

همانطور كه فردگرايي در راستاي تغيير مفهوم مذهب بر ديدگاه هاي مذهبي امريكائيان تأثير گذارده، بر استنباط و برداشت آنها از خانواده به عنوان يك واحد (يكپارچه) و روابط ميان اعضاي آن نيز سايه افكنده است. در اكثر (مقاطع) تاريخي امريكا، خانواده بخش بنيادي جامعه محسوب مي‏گرديد و همچنان كه الكسي دوتوكويل در كتاب «دموكراسي در امريكا» خاطر نشان مي‏كند، براي سعادت و بهروزي كشور (وجود آن) ضروري بوده است. در سرتاسر قرن نوزدهم و بيشتر قرن بيستم، خانواده يك نهاد مهم اجتماعي محسوب مي‏گرديد و از معيار مهم خودمختاري و استقلال برخوردار بود نه تنها در جنوب كه برده داري رواج داشت و در غرب پيشرو، بلكه در سراسر كشورهاي كهن شمالي، خانواده يك قلمرو يكپارچه تلقي مي‏گرديد. حتي در هياهوي رقابت سنگين فردگرايي، سرمايه داري و دموكراسي كه در حال استيلا يافتن بر كشورهاي شمال غربي است، مشاهده مي‏شود كه خانواده همچنان اصول سلسله مراتبي خود را كه در آن مرد به عنوان شوهر و پدر بر همة اعضا از جمله همسر خود سلطه دارد و والدين نيز بر فرزندان خود احاطه دارند، حفظ كرده است. خلاصه كلام آنكه، جايگاه ويژة خانواده از پيشينه عقلاني و سياسي طولاني برخوردار است كه آن را در نوع خود «متفاوت» يا «متمايز» از ساير نهادها و يا كانونها قرار داده است. دقيقاً به همين خاطر است كه مشاهده مي‏شود قانون، روابط ميان اعضاي خانواده و روابط ميان اين اعضا با افراد خارج از خانواده را مجزا و منحصر بفرد قرار داده و احكام ويژه اي صادر كرده است. به عبارت ديگر اعضاي خانواده جايگاههاي خاصي را به خاطر موقعيت خود در خانواده به خود اختصاص مي‏دهند. آنان به جاي اينكه افرادي انتزاعي باشند، شوهر، همسر، پدر، مادر و فرزند هستند. وجود چنين نگرشي باعث مي‏شود كه اعضاي خانواده از عالم مثالي و دور از واقعيت يا «انتزاع» خارج شده و پا در درون جامعه گذارده، قابليت ارزيابي اجتماعي به عنوان افراد خوب يا بد را بيابند. بنابراين خاص نگري فوق، ادعاي كساني را كه روابط ميان اعضاي خانواده را بر اساس استانداردهاي حقوق فردي و صرفاً انتزاعي ارزيابي مي‏كنند، تضعيف مي‏نمايد.
ب) – فردگرايي زنان

اولين بارقه هاي جنبش زنان در اواسط قرن نوزدهم زده شد. اين جنبش آغازگر يك مبارزة طولاني و ثمربخش عليه ظلم ناشي از فرمانبرداري زنان از مردان در خانواده بود. اين فعالان اوليه حقوق زنان كه مرتباً به دنبال شبيه سازي شرايط زنان شوهر دار با بردگان بودند، به تدريج زمينه را براي برخي اصلاحات فراهم كردند. (اين اصلاحات با اعطاي) اين حق به زن شوهردار كه مي‏تواند اموال و دارايي به نام خود داشته باشد، آغاز شد. از همان ابتدا اكثر افراطيون اين جنبش بر اهميت دستيابي زنان به جايگاه خود به عنوان يك فرد، جدا از روابط خانوادگي تأكيد داشتند. دومين موج فمينيست ها با شدّت و حدّت بيشتري خانواده را به عنوان كانون سركوب زنان محكوم نمود. آنها در تلاش خود براي (به رسميت شناخته شدن) حق طلاق براي زنان به صورت افراطيش كه نيازمند ارائه دليل و مستند خاصي براي درخواست طلاق از سوي زن نبود،‌ (و به يك معنا موجب تخريب روابط زناشويي بود) و اعطاي كمك به زنان در قبال شوهران فحاش، موفق عمل كردند. بسياري از اين تحولات به پيشرفت چشمگير جنبش زنان منجر شد و معتقدم امروزه عدة كمي در مورد ارزش عملي مثبت اين تحولات ترديد دارند. اما دلايلي وجود دارد كه: بپذيريم اين تحولات به بهاء بسيار گزافي بدست آمده است. به عنوان مثال از جمله آثار ناشي از اين جنبش تبديل شدن زنان به نيروي كار و ورودشان به عرصه توليد اقتصادي مي‏باشد كه پيامدهاي مخرب زيادي داشته است. در نتيجه همان طوري كه پيوندهاي رسمي خانواده از طريق اصلاحات قانوني در حال تضعيف شدن بود، حضور زنان در خانواده به خاطر آنكه وقت خود را به كار در خارج از خانه اختصاص مي‏دادند، كاهش يافت. از طرف ديگر استقلال زنان از شوهران به خاطر حقوقي كه دريافت مي‏كردند، در حال افزايش يافتن بود. شايد قربانيان اصلي فروپاشي آرام ساختار يكپارچة خانواده، كودكان بودند كه به احتمال زياد (جهت نگهداري) به ديگران تحويل داده مي‏شدند و يا به حال خود رها مي‏گرديدند. به طور كلي اين تحولات، اصول و رفتارهاي فردگرايانه را به طور گسترده به درون خانواده منتقل كرد و در نتيجه ايدة «حق شخصي»، خانواده را به مثابه پديده اي مركب از چند نفر كه هويتي مستقل از افرادش دارد و يا به عنوان يك نهاد يكپارچه به جاي مجموعة مستقلي از افراد، از ميان برد. اكثر كارشناسان معاصر از اين تحولات استقبال كرده اند؛ آنها استدلال مي‏كنند كه خانوادة مبتني بر حق شخصي، با واقعيت جامعه شناختي معاصر انطباق ندارد و حقوق فردي مبتني بر خانواده، به طور فطري و فلسفي نادرست بنظر مي‏رسد. به نظر ايشان ايدة «(زندگي) خصوصي خانوادگي».

بايد جاي خود را به ايدة (زندگي) خصوصي‏ايي بدهد كه در آن افراد خودمختار در كانون توجه قرار دارند.

در دهه هاي اخير تلاشهاي گسترده اي در خصوص بازتعريف حقوق، ماهيت و وظايف، در خلال وقوع اين تحولات و تغييرات شگفت انگيز به عمل آمده است. در محافل مذهبي و نيز سكولار اين تغييرات به تشديد و اغلب قطبي شدن كشمكشها و منازعات ميان كساني كه خواهان «رهايي» زنان از قيد و بندهاي ناعادلانه هستند و كساني كه به زنان توصيه مي‏كنند نقش‏ها و وظايف سنتي خود را مجدداً بر عهده گيرند، منتهي شده است. در عمل اكثر زنان تندرويها را نپذيرفته، بلكه با پذيرش قسمتهايي از (نظرات دو طرف) اميد دارند ميان «معيار آزادي فردي براي خود» و توجه به «تعهدات و وظايفشان در قبال ديگران» توازن قابل قبولي بوجود آورند. توانايي زنان به ادامه و تداوم زندگي خود در خلال اين جنگ لفظي طاقت فرسا ممكن است ما را به اين نتيجه برساند كه اين تضارب آرا و منازعات را مي‏توان ناديده گرفت؛ به اين دليل كه هياهو و جار و جنجال براي هيچ است. اما پيش از آنكه اين لاادري‏گرايي راحت طلبانه را بپذيريم بايد خاطرنشان كنيم كه تندروي ها نفوذ چشمگيري بر افكار عمومي‏ و سياستگذاري دارد.

(
اگر چه) اتهامات خشم آلود هر دو طرف افزايش مي‏يابد، اما هيچيك از ما نمي‏توانيم با اطمينان (وضعيت) آشوب زده ايي را كه در آن بسر مي‏بريم، ارزيابي نماييم. (همچنين) نمي‏توانيم براي تغيير وضعيت زنان كه آشوب و اغتشاش به دنبال داشته و ساير پيامدهاي حركتهاي گستردة اجتماعي، حدي را مشخص نماييم. اين موضوع را به صورت ديگري مطرح مي‏نماييم؛ تا چه حدي زنان براي بهبود جايگاه فردي، (در عين حال كه) ساختارهاي سنتي در حال فروپاشي هستند، تلاش و مبارزه كرده اند؟ و تا چه حدي مبارزات آنها (به روند) اين فروپاشي شتاب بخشيده و يا حتي باعث ايجاد آن شده است؟ بدون ترديد بخشهايي از هر دو گروه عليرغم مسئول بودن، مشكلي را برطرف نكرده اند. نزاعها و كشمكشهاي لفظي، ما را از مهمترين بخش اين تغيير و تحول غافل كرده و به سوي بي نياز بودن از اينكه آيا كسي الگوي جديد زندگي زنان را مي‏پذيرد يا خير، (سوق داده است). به سختي مي‏توان شكافي را كه ميان زندگي زنان و (مسئوليت آنها) در سرپرستي خانواده و تربيت كودكان بوجود آمده را ناديده گرفت و اين شكاف تاكنون مانع از دستيابي به نتايج مورد نظر شده است. حتي مي‏توان ادعا كرد كه بعضاً نتايج ناخوشايندي را در پي داشته است. يك موضوع كاملاً روشن است؛ تغيير و تحول در زندگي و توقعات زنان در طول دهه‏هاي گذشته سابقه طولاني نداشته است و پيامدهاي آن بر تمامي بخشهاي خانواده و زندگي اجتماعي تأثير گذار بوده است. گذشته از اينها تغيير و تحولات در زندگي و انتظارات زنان تأثير شديدي بر خانواده ها و ديدگاههاي مربوط به خانواده ـ و به دنبال آن ـ بر زندگي كودكان و در ادامه بر سرشت و چشم اندازهاي نسلهاي آينده داشته است. زنان پلهاي ارتباطي ميان تغييراتي هستند كه بين فرد و جهان و اين روزها بين جهان و فرد روي مي‏دهد. پدران نيز تغيير در جهان را به درون زندگي خانواده منتقل مي‏كنند و مي‏دانيم كه نقش آنها در زندگي كودكان اجتناب ناپذير است. اما در زمان ما تغيير در زندگي عمومي زنان ـ اگر چه منحصر به شيوه هاي مثبت و سازنده نبوده ـ اهميت و تأثير خود را به طور قاطعانه به اثبات رسانده است.
ج) - فمينيسم و مبارزه براي (دستيابي به حقوق) برابر

از مهمترين پيامدهاي موج دوم فمينيسم آن بود كه ما را وادار كرد تا از نگاه زنان، يعني تلاش نمودن براي اثبات حقوق و مزايايي خاص براي زنان در زندگي اجتماعي، به خانواده و جامعه بنگريم. از اين منظر بسياري از مناسبات اجتماعي و نهادهاي موجود آن به ويژه خانواده، تا حدي مورد ترديد قرار مي‏گيرند. اين ترديد به ارتقاء آگاهي زنان منتهي شد و آنان دريافتند كه سهم نامتناسبي در خانه داري و پرورش كودك بر عهده دارند، به ويژه آنكه آنان اين موضوع را از قبل (نيز) مي‏دانستند، اما ارتقاء خودآگاهي و ساير اقدامات فمينيست ها به بسياري از افراد آموخت تا در مورد نقش خود در زندگي خانوادگي، روشي جديد ـ اما نه ضرورتاً كاملاً مطلوب ـ را در پيش گيرند. حتي كساني كه خانواده را كانون سركوب زنان نمي‏دانستند اغلب از توزيع نابرابر كار منزل ميان زنان و مردان ناخشنود و عصباني بودند. پيوستن فزاينده و دائمي زنان به نيروي كار باعث شد تا بين زندگي خارج از منزل زنان و زندگي شوهرانشان شباهت بيشتري بوجود آيد. اما اين امر الزاماً باعث نگرديد كه مردان مسئوليت بيشتري را در خانه بر عهده گيرند. آنچه كه در مورد تقسيم كار منزل صادق بود، در بسياري از حوزه هاي ديگر زندگي نيز صدق مي‏كرد. عدالت ايجاب مي‏كند كه زنان نيز در تمامي عرصه هاي زندگي از (حقوقي) برابر برخوردار باشند، اما مفهوم دقيق برابري كه مي‏تواند در بردارندة فرصتها و يا نتايج باشد، همچنان مبهم و بر اساس شرايط متغير است. البته (مفهوم) ايده آل آن همچنان از جايگاه نماديني برخوردار است.

البته بايد پذيرفت كه در پاره اي از سطوح، اين تساوي مدت زمان زيادي است كه پديد آمده و هم اكنون نيز جاري مي باشد. مثلاً امروزه ديگر سوالاتي از اين قبيل وجود ندارد كه چرا دختران مانند برادران خود نبايد در «هاروارد»،‌ «يان» و «پرينستون» حضور داشته باشند؟ يا چرا آنها به مدارس تخصصي متناسب با استعداد خود دسترسي ندارند؟ و يا اينكه چرا پس از راهيابي، از فرصت برابر در عرصه شغلي و دريافت حقوق محرومند؟

اصل تساوي ميان زنان و مردان در آموزش، استخدام، ورزش، سياست و دريافت حقوق در يك فاصله بسيار كوتاه زماني، مورد اقبال عمومي قرار گرفت و امروزه (از دهه 1990 به اين سو) حضور زنان در دانشكده ها و دانشگاهها مساوي و يا حتي بيشتر از مردان بوده است. زنان حضور خود را در مقاطع تحصيلات تكميلي و مدارس حرفه اي به طور دائمي افزايش داده و به مشاغل و حرفه هايي كه براي آن تربيت شده بودند، دست يافتند. شگفت انگيز تر آنكه در ميان طيفهاي مراكز استخدامي ـ از مكدونالد گرفته تا وال استريت ـ زنان استخدام شده، حقوقي برابر با مردان استخدام شده، دريافت مي‏نمايند. اكثر فمينيست ها عليرغم اين پيشرفت سريع، برابري و تساوي فزاينده ميان زنان و مردان را در عرصه عمومي چندان رضايت بخش نمي‏دانند. با در نظر گرفتن هر نوع معيار قابل قبول، بهبود نسبي در وضعيت زنان نسبت به مردان از وقوع يك انقلاب اجتماعي حكايت دارد؛ چرا كه بهبود فوق العاده و چشم گير بدست آمده در اين دوره كوتاه، قابل مقايسه با تمامي (اقدامات) ساير گروههاي كاري در طول تاريخ نيست. اما هنوز زمينه براي ايجاد برابري و تساوي ميان زنان و مردان در بسياري از موقعيتهاي معتبر و پر منفعت وجود دارد. نكته مهمتر آنكه هنوز بعيد به نظر مي‏رسد ـ همچنانكه شواهد حاكي است ـ زنان مانند مردان به سراغ كارهايي بروند كه لازمه انجام آنها داشتن احساس تعهد بالا و سخت كوشي ويژه است. بنابراين هنوز زنان در مقايسه با مردان كمتر احتمال دارد به رده هاي بالاتر تجاري، حرفه اي و سياسي دست يابند و چنين به نظر مي‏رسد كه مانعي نامرئي در فراسوي آنها قرار دارد. اين الگوها در عمل نشان مي‏دهد كه زنان مصرانه تمايل دارند بيشتر از مردان وقت خود را به خانواده و كودكان اختصاص دهند. اما فمينيستها اين احتمال را كه زنان با اختصاص دادن وقت بيشتري از مردان به خانواده و كودكان در حال بيان خواست و اولويت خود هستند، به راحتي مورد تأييد قرار نمي‏دهند. بسياري از فمينيست ها نيز با ارائه مدرك و اسناد بسيار، وجود نوعي تبعيض دائمي در جهت گيري زنان و مردان را به اثبات مي‏رسانند تا توازن نسبتاً ناهمانند ميان مسئوليت‏هاي داخل منزل و خارج از آن را رسميت بخشند؛ اگر چه تبعيض بنيادي و آشكار (در اين زمينه) تا حد زيادي در حال كاهش يافتن است. برخي نيز همچنان اصرار دارند كه استخدام زنان و بهبود (وضعيت آنها) نيازمند نظارت جسورانه و مداخله بيشتر فمينيستها است. عده اي نيز وادار كردن مردان به پذيرش نقشي برابر را در مسئوليتهاي خانوادگي و (امور مربوط به) منزل مورد توجه قرار داده اند و پيوسته در پي تحصيل آن هستند.

در اينجا مايل نيستم خصوصيات اين استراتژي‏ها را مورد بررسي قرار دهم، هرچند در ارزشمندي آنها نيز ترديد دارم. براي پيش بردن بحث در بستر اصلي اش، فرض خواهم كرد كه دنياي خارج منزل و داخل منزل، دنياي منصفانه و با ثباتي نيست و در آن مردان از برخي امتيازات غيرمنصفانه نسبت به زنان برخوردار هستند؛ درست همان طوري كه برخي از زنان ممكن است از چنين امتيازاتي برخوردار باشند. كاملاً بديهي است كه جهت گيري سيستم هاي گوناگون اقتصادي، سياسي و ايدئولوژيكي به نفع گروههاي مختلف اجتماعي است: سربازان در دوران فئوداليسم موفق بوده اند، بازرگان در دوران سرمايه داري خوب عمل كردند و ساير گروهها نيز همين طور. امروزه مشغوليت ذهني و وسواس گونة ما (در مورد) تساوي (حقوق) زن و مرد و نظارت بر پيشرفت و پسرفت در اين زمينه، باعث شده تا از ماهيت و اهميت تحول اجتماعي كه در حال مستولي شدن بر ماست، غافل شويم. از زماني كه وضعيت زنان در كانون اين تحول و تغيير قرار گرفته، آنان آگاهانه به درك اين تحول به طور ذهني و به عنوان تابعي از تجربة شخصي خود تمايل نشان داده اند و برداشتهاي ذهني آنها به طور مؤثري (ساير) الگوهاي اساسي و مهم را تحت الشعاع قرار داده است و اين موضوعي است كه بايد با تأمل بيشتري پيرامون آن انديشيد.

منبع:‏كتاب زنان>؛شماره 16