حقّ كودك بر خطاكارى: مسئوليت كيفرى و صغير نابالغ ۱
حقّ كودك بر خطاكارى: مسئوليت كيفرى و صغير نابالغ ۱ تلخيص(۲) و ترجمه: دكتر نسرين مهرا مقدّمه مترجم «گيليان دوگلاس» استاد حقوق دانشكده حقوق كارديف انگلستان است. وى مقطع كارشناسى را در دانشگاه منچستر و كارشناسى ارشد را در دانشگاه لندن به پايان رسانده است و هماكنون كرسى تدريس در دانشگاههاى بريستون و سنگاپور را نيز در اختيار دارد. حوزه اصلى فعاليت پژوهشى وى حقوق خانواده است. دوگلاس تا كنون پنج كتاب تأليف كرده و همچنين در تأليف هشت كتاب ديگر نيز شركت داشته است. همچنين دهها مقاله نيز به چاپ رسانده است. دوگلاس هماكنون، سردبير دو مجله مهم حقوقى در انگلستان مىباشد. درآمد اينكه بزهكاران جوان مسئوليت بزه خود را بپذيرند و با خسارتى كه به بزهديده وارد كردهاند، روبهرو شوند و آن را متقبل شوند، درسى اخلاقى و اوّلين گام براى اصلاح و بازپرورى آنها محسوب مىشود. در اين مقاله از يك سو، مسئوليت كيفرى كودكان در حقوق انگلستان و از سوى ديگر، تلاشهاى صورتگرفته براى گسترش دامنه اين مسئوليت با لغو «اَماره قانونى عدم تكليف»(۳) از سوى دولت كارگرى منتخب ۱۹۹۷ م. مورد بحث قرار مىگيرد. به موجب اين اماره، فرض بر اين است كه اطفال بين ده تا چهارده سال از ارتكاب جرم ناتوان هستند. به نظر مىرسد كه اين تلاشها، در واقع بيانگر تمايلى براى توسعه نوع خاصّى از جامعه است كه در آن، بازگشت به ارزشهاى سنّتىِ باثباتترِ گذشته مطرح مىشود، اما اين موضوع خيالى بيش نيست. در اين نوشتار پيشنهاد شده است كه «اماره قانونى عدم تكليف» به صورت يك حقّ مهم براى كودك در نظر گرفته شود، حقى كه نهتنها بايد از الغاى آن صرف نظر كرد، بلكه بايد آن را حفظ و حتىالمقدور گسترش داد. سن مسئوليت كيفرى «ديويد گارلاند»(۴) استدلال كرده است: رويّههاى كيفرى در محدوده فرهنگ كيفرى خاصى وجود دارد. اين فرهنگ، خود با اشكال و صورتهاى فرهنگى وسيعتر حمايت و معنادار مىشود. اين اشكال فرهنگى نيز، به نوبه خود بر الگوهاى زندگى مادى و اقدامات اجتماعى استوار شده است. واقعيت اين امر هنگامى آشكار مىشود كه سن مسئوليت كيفرى مورد بررسى قرار گيرد. در نظام «كامنلا»ى انگلستان كمترين سنى كه امكان محكوميت شخصى به اتهام ارتكاب يك جرم وجود داشت، سن هفت سالگى بود. حداقل سن فعلى، ده سال است. در مورد كودكانى كه سنّشان كمتر از ده سال است، اماره غير قابل ردّ (مطلق) عدم تكليف (يا فقدان توانايى ارتكاب جرم) وجود دارد. سن مسئوليت كيفرى در تعدادى از كشورهاى اروپايى به شرح زير است: قبرس، ايرلند، ليختنشتاين و كشور سويس ۷ سال؛ اسكاتلند و ايرلند شمالى ۸ سال؛ جزيره مالت ۹ سال؛ در يونان، فلسطين اشغالى، هلند، سانمارينو و تركيه ۱۲ سال؛ فرانسه ۱۳ سال؛ در اتريش، بلغارستان، آلمان، مجارستان، ايتاليا، لتونى، ليتوانى، رومانى و اسلوونى ۱۴ سال؛ جمهورى چك، دانمارك، استونى، فنلاند، ايسلند، نروژ، اسلوواكى و سوئد ۱۵ سال ـ آندورا، لهستان، پرتقال و اسپانيا ۱۶ سالـ بلژيك و لوكزامبورگ ۱۸ سال. اين گستره وسيع سن مسئوليت، گستردگى نگرشها و رويهها را نسبت به كودكان منعكس مىنمايد و نشان مىدهد كه اين رويكردها تا چه اندازه، از ديدگاه تاريخى و فرهنگى ـ حتّى در منطقهاى كه همگنى نسبى در آن وجود داردـ خاص است. با وجود اين، به رغم تغييرات به وجود آمده به مرور زمان در الگوهاى فرهنگى، افزايش حداقل سن مسئوليت در انگلستان، به طور تعجبآورى با مشكل مواجه بوده است. يكى از دلايل آن، ممكن است دوگانگىِ رفتارهاى جامعه نسبت به كودكان باشد كه در جنبههاى مختلف قانون انعكاس پيدا كرده است. اين دوگانگى، بيش از پيش در حوزه عدالت كيفرى، به عنوان يكى از پرتنشترين حوزهها ديده مىشود. از يك سو، به صورت روزافزونى مىپذيريم كه كودكان در سنين نسبتا پايين، توانايى و قابليت بسيار پيچيدهاى براى انتخاب در زندگى دارند (از قبيل رضايت دادن به درمان پزشكى) و از سوى ديگر، اين تمايل نيز وجود دارد كه آنها را در برابر عواقب آن دسته از اقداماتشان كه غالبا بسيار غير عقلانى و از روى بىفكرى انجام دادهاند (مانند جرايم خشونتآميز)، حمايت كنيم. يك امكان ديگر، چنان كه آقاى «گارلاند»(۵) مورد اشاره قرار مىدهد، آن است كه برداشتها و استنباط متضادى از عدالت، فردى كردن يا ثابت و يكسان بودن مجازات از يك سو و اِعمال مجازات يا اصلاح از سوى ديگر در درون فرهنگ جديد وجود دارد كه آنها را مورد بررسى قرار مىدهيم. اَماره عدم توانايى ارتكاب جرم در يك دوره طولانى در قوانين انگلستان اين اَماره وجود داشته است كه كودكان ده تا چهارده سال از خطا بودن آنچه انجام مىدهند، آگاه نيستند و بنابراين نمىتوان آنها را بدون ادله مثبِتِ اين علم و يا به اصطلاح، سوء نيّت، تحت محكوميت كيفرى قرار داد.(۶) يكى از قضات قرن هجدهم به نام «هال»(۷) صدق يك ملاك را براى تشخيص اين سوء نيّت كافى دانسته است: «كودكان در زمان ارتكاب جرم مىبايست قدرت تشخيص بين خوب و بد را داشته باشد.» اين چنين آزمونى در پرونده «جى.ام.» (يك كودك صغير) عليه «رونكلس» صورت گرفت؛ بنابراين آزمون، كودك مىدانسته آنچه انجام مىدهد، «بسيار خطا» و فراتر از شيطنت است، هرچند نسبت به ماهيت غير قانونى يا غير اخلاقى عمل خود آگاه نبوده است. به هر حال براى ردّ اين اماره، بايد دلايل مجزايى براى ردّ اماره وجود داشته باشد. براى به دست آوردن اين دلايل، اتكا به حقايق جرم كافى نيست و صرف اين حقيقت كه طفل از محل وقوع جرم فرار كرده نيز كافى نيست، بلكه اين شواهد و دلايل را مىتوان از گفتهها يا اعمال كودك در هنگام ارتكاب جرم و يا با مصاحبه بعدى، نتايج آزمايشات روانى، مخفى كردن جرم، سابقه كودك و وضعيت تربيتى او به دست آورد. همچنان كه نحوه تفكّر درباره يك مجرم نوجوان در طى سالها عوض شده، تمايل به حفظ اماره مزبور نيز مورد ترديد قرار گرفته است. اخيرا در پى قتل نوزادى به نام «جيمز بالگر»(۸) توسط دو پسر ده ساله و پوشش رسانهاى بسيار وسيع موضوع، جهتگيرى قابل توجهى در بحثهاى سياسى براى تنبيه و مجازات بيشتر مجرمان ملاحظه شد.(۹) تلاش براى برداشتن اماره در دادگاهها، از طريق دادرسى مهم در دادگاه عالى(۱۰) در ۱۹۹۴ م. شايد به گونهاى غير معمول انعكاسى از پاسخهاى سياسى به شمار مىرفت. اين پاسخ قضايى را مىتوان به صورت آنچه «كولين هاى»(۱۱) آن را تحت عنوان «درونى شدن قضايىِ گفتمانِ حاكى از نگرانى اخلاقى» بيان نموده، مورد توجّه قرار داد. استدلال «هاى» اين است كه به محض اينكه رسانههاى گروهى، يك نگرانى روحى ـ اخلاقى حول يك مسئله خاص اجتماعى را ايجاد كنند (مثلاً در اينجا قتل يك كودك به دست كودكان ديگر) سيستم قضايى ممكن است خود را ناگزير ببيند تا با بازتاباندن اين نگرانيها از خود واكنش نشان دهد. وى در اين باره مىگويد: حداقل بخشى از اين وضعيت، نتيجه بازتاب رسانهاى موضوع و نگرانى روحى ـ اخلاقى حاصل از آن، به عنوان محاكمه نهتنها متّهمين (كه بدون ترديد گناهكار فرض شدهاند)، بلكه محاكمه سيستم قضايى انگلستان است. محاكمه متّهمين اصلى توسط هيئت منصفه به محاكمه سيستم قضايى انگلستان توسط رسانههاى گروهى (به نمايندگى از مردم انگلستان) تبديل مىشود. سيستم قضايى تنها مىتواند مقاومت خود را در برابر زوال سنّت، احترام و قدرت از راه رقابت با مطبوعاتِ كماعتبار، با به كارگيرى لحن اقتدارمآبانه مردمى نشان دهد.(۱۲) ديوان كشور انگلستان با رد اين تلاش، خواستار بررسى كامل موضوع از سوى پارلمان شد؛ از اين رو، وزارت كشور (نهاد دولتى مسئول سياستگذارى در زمينه عدالت كيفرى يعنى در واقع سياست كيفرى) موضوع را مورد بررسى قرار داد.(۱۳) حزب كارگر الغاى اماره مورد بحث را به عنوان بخشى از موضع خود در مورد نوجوانان، به مناسبت فعاليتهاى انتخاباتى سال ۱۹۹۷ م. مطرح كرد كه البته پس از به دست آوردن قدرت، اين موضع خود را عملاً تأييد كرد. مسلما لغو اين اماره با فضاى سياسى موجود كاملاً همخوانى دارد كه بيشتر به اين موضوع خواهيم پرداخت. چيستى منطق اماره «اماره عدم توانايى ارتكاب جرم» شايد معرّف قديمىترين پذيرش آن چيزى باشد كه امروز در حقوق انگلستان با عنوان «معيار صلاحيت گيليك»(۱۴) استنباط مىشود، يعنى اينكه كودكان با آهنگهاى پرورشى متفاوتى پُخته و باليده مىشوند و روند رشد ذهنى، احساسى و عاطفى آنها با يكديگر متفاوت است. اين موضوع بايد در هنگام ارزيابى اينكه آيا عمل و انتخاب كودك، با درك كامل وى از عواقب آن بوده است يا نه، مورد تأمل قرار گيرد. درست است كه آزمايش «گيليك» در زمينه تصميمگيرى از سوى كودك به عنوان مبناى مسئوليت كيفرى مطرح شده، اما اين مبنا در حقوق انگلستان فقط در محدوده فرضى قرار دارد كه افراد توانايى درك اعمال و عواقب آن را داشته باشند. همين توجه به مسئوليت كيفرى فرد، حفظ اماره را در قانون و همچنين انتقادهاى پيشين نسبت به آن را توجيه مىكند.(۱۵) «بلاك استون»(۱۶) با شناسايى وجود اماره تا دوران «ادوارد سوم»(۱۷) و استفاده از رويكردى از نوع معيار گيليك، آن را اينچنين توضيح مىدهد: ارزيابى قابليت و استعداد انجام يافتن كار بد يا گناه، چندان بر اساس گذشت زمان (سالها و روزها) نيست، بلكه بر ميزان درك و قضاوت فرد بزهكار مبتنى است؛ زيرا يك پسر يازده ساله مىتواند همان اندازه مكار باشد كه يك پسر چهارده ساله مكار است؛ در اين گونه موارد، (در خصوص افراد زير چهارده سال) «قصد مجرمانه، تعيينكننده سن مسئوليت كيفرى است»(۱۸)، اگرچه اطفال در بادى امر فاقد توانايى ارتكاب جرم تلقّى مىشوند؛ با وجود اين، چنانچه به نظر دادگاه و هيئت منصفه، آنها توانايى ارتكاب جرم را داشته باشند و بتوانند ميان خوب و بد تميز دهند، ممكن است محكوم شوند… . ضرورت تاريخى اين اماره از سوى نويسندگان امروزى تبيين شده است. آنها اين نكته را مورد توجه قرار دادهاند كه پيش از اواسط قرن نوزدهم، رفتار خاصى در مورد بزهكاران نوجوان وجود نداشته است. بدينمعنا كه اگر تشخيص داده مىشد كه نوجوانان داراى توانايى ارتكاب جرم هستند، تفاوتى ميان وضعيت آنها و وضعيت يك شخص بزرگسال وجود نداشت و بنابراين، كيفر آنها مانند كيفر بزرگسالان بود. براى مثال «موريس» و «گيلر» متذكر مىشوند كه چگونه در يك روز پنج كودك هشت تا دوازده سال به سبب سرقتهاى كوچك به دار آويخته شدند. (در آن زمان، فرض بر اين بود كه اگر رفتار ملايمترى نسبت به كودكان مجرم صورت گيرد، ممكن است اين رفتار، انگيزهاى براى ارتكاب جرم شود). بدين ترتيب، اين فرض براى نشان دادن ملايمت كمى نسبت به كودكان مورد استفاده قرار مىگرفت (هرچند كه به نظر نمىرسد كه دادستان براى اثبات خلاف آن و جلوگيرى از اعمال آن مشكل عمدهاى داشته باشد) آن هم در يك سيستم بسيار خشن كه در آن غالبا اعدام تنها كيفر موجود بود. «گلانويل ويليامز»(۱۹) در بررسى اين فرض در دهه ۱۹۵۰ م. مىگويد: معيار… با مجازات سزادهنده و نظريه مبهم مسئوليت اخلاقى مرتبط است. بر اساس تئورى مسئوليت اخلاقى، تنها اشخاصى مستعدِ ارتكاب عمل نادرستاند كه تا حدودى باهوش بوده يا كارهاى هوشمندانهاى را انجام دهند. نظريه سزادهى كيفر، آموزه مسئوليت اخلاقى را وارد قانون مىكند؛ زيرا هيچكس نمىتواند به صورت عادلانه مجازات شود، مگر اينكه از نظر اخلاقى مسئول باشد. در مورد كودكان، قانون، سنجش مبهمى را پذيرفته است كه در آن كودكان با علم به نادرستى عمل خود، نه به عنوان يك طبقه، بلكه به عنوان افرادى داراى مسئوليت اخلاقى هستند. هماكنون، قواعد حداقل سازمان ملل براى مديريت عدالت كيفرى اطفال، يعنى قواعد پكن مصوّب سال ۱۹۸۵ م. در مجمع عمومى سازمان ملل، در مادّه ۴ خود پيشنهاد مىكند كه آغاز سن مسئوليت كيفرى، «با توجه به بلوغ احساسى، فكرى و ذهنى كودك، نبايد در سطح خيلى پايينى تعيين شود». بدينترتيب، حداقل سن مسئوليت كيفرى و اماره عدم توانايى ارتكاب جرم براى اين اطمينان است كه تنها اطفالى با كيفر روبهرو شوند كه نسبت به اعمالشان داراى مسئوليت اخلاقى باشند. اماره مورد بحث چگونه حقى است؟ در نگاه اول، شايد كمى عجيب باشد كه عدم توانايى ارتكاب جرم را به عنوان حقّى براى كودك توصيف كنيم. با استفاده از طبقهبندى سودمند «مايكل فريمن»(۲۰)، حقوق كودك را مىتوان به چهار دسته طبقهبندى كرد: ۱. حقوق رفاهى يا حقوق بشر، مانند حقوقى كه در اعلاميه جهانى حقوق بشر وضع شده (و بسيارى از حقوق كنونى پيشبينى شده در كنوانسيون حقوق كودك)، و همچنين حقوقى كه در برابر همه قابل استناد است؛ ۲. حقّ برخوردارى از حمايت در برابر سوء رفتار يا غفلت در رفتار كه در وهله اول وظيفهاى به عهده پدر و مادر يا سرپرستان است؛ ۳. حقّ برخوردارى از رفتارى برابر با رفتار بزرگسالان، يعنى نوعى عدالت اجتماعى مبتنى بر عدم تبعيض بر مبناى نژاد و جنسيت؛ ۴. حقّ برخوردارى از استقلال در تصميمگيرى. اگرچه «فريمن» حقوق كودك بزهكار را مورد بحث قرار داده است، به سن مسئوليت كيفرى، در هيچ جنبه آن توجه نكرده است. در عوض، بر اين نكته تأكيد مىكند كه كودك بايد از همان حقوقى برخوردار باشد كه بزرگسالان از آن برخوردارند، بدينمعنا كه او تمركز خود را روى حقوق دسته سوم قرار داده است، ولى به نظر مىرسد كه بهتر است اماره مورد نظر به صورت حقّى در دسته دوم اين طبقهبندى، در نظر گرفته شود (حقّ برخوردارى از حمايت). اگر نهاد تعقيب ملزم به اثبات علم كودك به ماهيت خطاى ارتكابى خود باشد، از بدنام شدن كودكان توسط سيستم عدالت كيفرى، پيش از آنكه به اندازه كافى رشد كرده و مسئوليت خود را بپذيرند و از خطاى خود عبرت بگيرند، جلوگيرى مىشود. همچنان كه «اعلاميه جهانى حقوق بشر سازمان ملل متحد» و «كنوانسيون حقوق كودك» هر دو اشاره دارد به اينكه كودك، به علّت عدم رشد عمومى و ذهنى، به حمايت و توجه ويژه، از جمله حمايت مناسب قانونى نيازمند است. مادّه (۱)۴۰ كنوانسيون حقوق كودك در ادامه مقرر مىدارد: كشورهاى عضو در مورد كودكان مجرم يا متهم به نقض قانون كيفرى اين حق را به رسميت مىشناسند كه با آنان مطابق با شئونات و ارزش كودك رفتار گردد. اين امر موجب افزايش احترام كودك نسبت به حقوق بشر و آزاديهاى اساسى ديگران شده و سنّ كودك را در نظر گرفته و باعث افزايش خواست وى براى سازش با جامعه و بهعهده گرفتن نقشى سازنده در اجتماع مىگردد.(۲۱) اين متن هر دو موضوع را، يعنى «نياز توجه به سطح رشد كودك در هنگام اِعمال قوانين كيفرى» و «ميزان تمايل به سازگارسازى مجدّد او به جاى تنبيه»، به عنوان هدف در پاسخگويى به كودك مجرم، مورد توجه قرار مىدهد. خانم «جرالدين وان بورن»(۲۲) متذكر مىشود كه در زمان تهيه پيشنويس مادّه ۴۰، مفهوم «سازگارسازى و بازپذيرسازى اجتماعى»(۲۳) كودك، به دو دليل عمده، بيشتر از مفهوم «بازپرورى»(۲۴) كودك مطرح شده است: اوّلاً، بازپرورى كودك ممكن است به عنوان يك شكل نامطلوب كنترل اجتماعى مورد سوء استفاده قرار گيرد، ثانيا، چنين پنداشته مىشد كه بازپرورى تلويحا اين معنى را مىرساند كه مسئوليت صرفا متوجه «مجرم» است و بايد او را تحت اصلاح و درمان قرار داد تا مجددا به اجتماع بازگردد. ولى از «بازپذير و يكپارچهسازى كودك»(۲۵) با جامعه چنين استنباط مىشود كه اين مفهوم بر «محيط اجتماعىِ كودك» و نقش «جامعه» در يارى رساندن به كودك تمركز دارد، يعنى با كمك اين عوامل است كه كودك به عضوى مسئول در جامعه درمىآيد. اين مطلب قابل بحث است كه آيا به تفكيك ميان اين دو مفهوم نياز هست يا نه؟ با وجود اين، آنچه از نظر حقوق كودك اهميت دارد، شناسايى «حقّ كودكى» (كودك بودن) است، بدينمعنا كه با آنها همانند بزرگسالان رفتار نشود. در اين باره، هرچند كه اماره عدم توانايى ارتكاب جرم، همچون نوعى آزمون صلاحيت گيليك عمل مىكند، هدف آن، حمايت از كودكى است كه فاقد اين توانايى است، نه كودكى كه داراى آن است. اين اماره را مىتوان متضاد با حقّ خودمختارى كودك دانست كه «جان اكلار»(۲۶) در نظريات خود درباره «معيار گيليك»، آن را به عنوان «خطرناكترين، اما در عين حال ارزشمندترين حقوق كودك مشخص كرده است، يعنى حقّ كودكان در ارتكاب خطاهاى خاص خودشان».(۲۷) در هر حال، اين بحث را نيز مىتوان مطرح كرد كه شناسايى «حقّ عدم صلاحيت»، ارزش مفيد و مؤثرى در زمينه عدالت كيفرى براى جامعه دارد. «ادوين لمرت»(۲۸) هنگام بحث درباره نياز به «عدم مداخله قضايى» و در پاسخ به بزهكارى نوجوانان استدلال كرده است، «ارتكاب بزه»(۲۹) به طور نسبى بخشى عادى در فرايند رشد كودكان محسوب مىشود و غالب نوجوانان وقتى به مرحله رشد مىرسند، از آن رويگردان مىشوند. لكهدار شدن و برچسبخوردگى كودك ناشى از ورود به سيستم كيفرى، ممكن است اجتناب از جرم را در آينده براى او بسيار دشوارتر كند. بدينترتيب، پذيرفتن حقّ كودك براى ارتكاب خطا ـ بدون تحمّل رنج، عذاب و مشكلاتى كه در صورت بزرگسال بودن دامن او را مىگيردـ از احتمال كشيده شدنش به دنياى جرم در بلندمدت، كاهش مىدهد. اين منطق در عرصه بينالمللى نيز پذيرفته شده است. در قواعد پكن و مادّه ۴۰ـ۳۰ـ ب كنوانسيون حقوق كودك، نياز به پيشبرد سازوكارهاى غير قضايى براى برخورد با كودكان بزهكار ذكر شده است. كميسيون اروپا نيز در توصيه خود درباره واكنشهاى اجتماعى عليه بزهكارى اطفال(۳۰)، استفاده از روشهاى مختلف قضازدايى(۳۱) را مورد توجه قرار داده است. تغيير نگرشها نسبت به مسئوليت و بزهكارى اطفال در قرن نوزدهم به صورتى فزاينده، اين نگرش توسعه يافت كه دوران كودكى يكى از اركان متمايز رشد فرد است و استدلال شده است كه افزايش نگرانيها در خصوص بزهكارى اطفال را در پى داشته است. در آن دوران (همچنان كه در دوران پيش از آن يا در دوران اخير)، ترس از بىنظمى در جامعه ناشى از فقر، ضعف اخلاق عمومى و بىقيدى كودكان تلقّى مىشد؛ زيرا اگر در سالهاى تعيينكننده كودكى، رفتار و اخلاق متناسب و مطلوب در افراد شكل بگيرد، خطر بىنظمى از سوى آنها كاهش مىيابد. البته والدين بايد بيشترين تأثير را در جامعهپذيرى كودك داشته باشند، اما با وجود جوامع صنعتى پيچيده كه نيروى كار حرفهاىترى را مىطلبد، همواره نمىتوان به والدين براى انجام آنچه مورد نياز است، اعتماد كرد. اينكه از والدين درخواست مىشود، نسبت به تحصيل فرزندانشان در مدارس دولتى يا تحت نظارت دولت اطمينان حاصل كنند؛ زيرا در غير اين صورت، با ضمانت اجراها مواجه مىشوند، از آن حكايت دارد كه سازوكار اصلى جامعه اين است كه كودكان در دوران رشد، ارزشهاى مناسب و ويژگيهاى رفتارى لازم را فراگيرند. تنش موجود ميان آزادى والدين در پرورش فرزند بر مبناى ارزشهاى مطلوب خود و نيازمندى كشور به جمعيتى داراى ارزشهاى مشترك، موجب بروز اختلافاتى در زمينه كنترل دولت بر مدارس شده است. ولى در عين حال، اين امر بر نحوه نگرش به مسئوليت والدين در مورد بزهكارى كودكان نيز تأثير داشته است. ارتباط ميان رفتار مجرمانه و تربيت نامناسب و ضعيف كودك، از زمان پادشاهى خاندان «تودور»(۳۲) مطرح بوده است، اما از قرن نوزدهم به بعد، يعنى از عصرى كه اين موضوع با اعتقاد به رفاه كودك يا به روشهاى بازپرورانه يا رفاهمحور كيفرشناسى درآميخت، بيشتر مورد توجه قرار گرفته است. گسترش دادگاههاى اطفال(۳۳) و برخوردهاى ويژه با بزهكاران نوجوان از زمان تأسيس اوّلين زندان خاصّ اطفال در «پاركهاست»(۳۴) در ۱۸۳۸ م. و پيدايش اوّلين مراكز بازپرورى و مدارس صنعتى كه در اصل در ارتباط با مراكز خيريه بودند تا اقدامات كيفرى، مانند حبس خانگى، حضور در مراكز آموزشى ـ پرورشى و اقدامات ميانجيگرانه ديگر كه امروزه به كار مىرود، به عنوان ظهور يك فرايند رفاهمحورِ كودك مطرح شده است(۳۵) كه به موجب آن، اطفال به عنوان كسانى در نظر گرفته مىشوند كه به امكاناتى جدا از بزرگسالان ـ به منظور برآورده ساختن نياز به آموزش و پرورش كه آنها را از ارتكاب جرم دور كندـ نيازمند هستند. نگرانى در خصوص اصلاح و تربيتِ(۳۶) كودكان در پايان سده نوزدهم و ابتداى سده بيستم، تبديل به يك رويكرد درمانى شد كه به موجب آن، مجرميت بزهكاران بايد با هر وسيله ممكن، اعم از آموزش، اقدامات روانشناختى و امثال آن درمان شود.(۳۷) فرض اصلى پيشنهادات بازپرورى از سال ۱۹۲۰ م. به بعد، اين بوده است كه رفتار مجرمانه، نشانه نوعى گسيختگى يا اهمال والدين در تربيت اطفال است، همانگونه كه بدرفتارى يا غفلت آنها ممكن است سبب اين رفتار مجرمانه شود؛ بنابراين، كودك قربانى اين اهمال بوده و به مراقبت، آموزش يا درمان نيازمند است تا اين اشتباهات جبران شود. در واقع تفاوتى ميان كودك محروم و كودك بزهكار وجود ندارد يا اين تفاوت بسيار ناچيز است. براى مثال، نظر «كميته مولونى»(۳۸) را كه در سال ۱۹۲۷ م. براى نخستين بار دادگاههاى اطفال در كشور انگلستان را مورد مطالعه قرار داد، يادآورى مىكنيم: قائل شدن تفاوت بين اينكه آيا كودك به علّت ولگردى يا از كنترل خارج بودن يا به علّت ارتكاب جرم به دادگاه آورده شده است، اغلب امرى كاملاً اتفاقى است. غفلت و اهمال منجر به بزهكارى مىشود و بزهكارى غالبا نتيجه مستقيم اهمال است. در هر صورت، اين نظر با اعتقاد مستمر به ارزش مجازات ـ چه به عنوان يك عمل ذاتا تربيتى و چه به عنوان يك عمل بازدارنده يا عمل سزادهندهـ در تضاد است. تنش و تضاد ميان اين دو ديدگاه منجر به فراز و نشيب دائمى در نگرش به اطفال بزهكار شده است. سيستم عدالت كيفرى بايد تا چه حد در زمينه نجات طفل بزهكار از حيات مجرمانه، با اقدامات غير قضايى، مراقبت و آموزش پيش برود و تا چه حد بايد از نظام كيفرى كه توجهاش به موضوع مسئوليت در برابر اَعمال خطاكارانه و اِعمال مجازات متناسب با جرم بزهكار معطوف است، استفاده كند؟ سيستم دادگاههاى اطفال انگلستان (كه اولين بار با قانون كودكان ۱۹۰۸ م. ايجاد شد) مدتها بيانگر ائتلاف و نيز تضاد ميان مفاهيم رفاه كودك و رعايت تشريفات در فرايند دادرسى بوده است. براى مثال، الزامى قانونى درباره رفاه بزهكاران به هنگام تصميمگيرى درباره وضعيت آنان وجود دارد. هر دادگاه، در هنگام رسيدگى به پرونده كودك يا نوجوانى كه به عنوان بزهكار يا به عنوان ديگرى به دادگاه آورده شده است، موظف است نسبت به رفاه وى توجه داشته باشد و در موارد مقتضى، براى دور كردن او از محيط نامناسب اقدام نمايد، و به منظور حصول اطمينان از تأمين آموزش و پرورش او، اقدامات لازم را به عمل آورد.(۳۹) از سوى ديگر، سيستم انگلستان هرگز به طور كامل به سوى يك سيستم نامشخص بدون حقوق مربوط به رعايت تشريفات در فرايند دادرسى ـ آنطور كه سيستم آمريكايى تا هنگام صدور رأى ديوان عالى در مورد پرونده «اين رى گالت»(۴۰) اقدام مىكردـ حركت نكرد. در واقع، قضات صلح(۴۱) دادگاههاى اطفال، همچنان ملاحظات مربوط به مجازات و رعايت تناسب مجازات با جرم ارتكابى را مد نظر قرار مىدادند. خانم «آليسون موريس»(۴۲) و آقاى «هنرى گيلر»(۴۳)، تقريبا اين قضات را به سبب شكست «قانون اطفال و نوجوانان ۱۹۶۹ م.» (مشتمل بر رفتارهاى اصلاحى ـ درمانى در مورد بزهكاران نوجوان در حقوق انگلستان) مقصر دانستند و آن را با نشان دادن اصرار اين قضات بر اِعمال مجازات و اقدامات مرتبط با انضباط و كنترل بزهكار، نه اطمينان بخشيدن به نوجوانان و اطفال مبنى بر برخوردارى از رويكرد مراقبتى ـ حمايتىِ واحدهاى خدمات اجتماعى، به اثبات رساندند. يكى از انتقادات افشاكنندهاى كه بارها در مورد رفتار اصلاحى با بزهكاران مطرح شده است، اين بوده كه الفاظ به كار رفته در مورد بازپرورى و اصلاح، حدودِ اعمال واقعىِ مجازات و نتايج حاصل از تحميل آن را پنهان كرده است. اين مجازاتها نهتنها به كسانى تحميل شده كه ممكن بود در صورت اِعمال رويكرد كيفرى (سزادهنده) به علّت ارتكاب اَعمال ناشايست، مستحق مجازات تلقّى شوند، بلكه به كسانى نيز تحميل شده كه وارد سيستمى شده بودند كه ميان دلايل رفتار ضد اجتماعى، تفاوت و تميزى قائل نبودند كه امكان داشت از يك سو، از روى ناچارى در خيابان به گدايى پرداخته باشد و يا از سوى ديگر، وارد جرايم سازمانيافته شود. بعلاوه، فقدان جنبههاى حمايتى فرايند دادرسى عادلانه و امكان حبس براى مدت نامعين (تأسيسى كه آزادى مجرم را به قضاوت و تشخيص متخصصين واگذاشته) در دهه ۱۹۷۰، (به ويژه در ايالات متحده آمريكا)، به شدت مورد انتقاد قرار گرفت.(۴۴) در انگلستان و ويلز اعتبار عمومى رويكرد كيفرى، به علل مختلف (هرچند كه هيچوقت به طور كامل از بين نرفته بود) دوباره احيا شد. به طور كلى، سلب اعتماد عمومى از كارايى اقدامات اصلاحى در رسيدن به نتايج آن وجود داشت. نظريه رو به توسعهاى وجود داشت كه بر خلاف عقيده پيشين، ميان كودك محروم و كودك ناسازگار، تفاوت وجود دارد و اقدامات مربوط به برخورد با كودكان بايد با توجه به اين تفاوت انجام يابد. اين نظريه، همچنين ناشى از احساس نگرانى نسبت به كودكانى است كه از آنها غفلت شده يا مورد سوء استفاده قرار گرفتهاند. همچنين اعتقاد به اينكه مجازات، پاسخى مناسب به جرايم ارتكابى كودكان است، در شكلگيرى نظريه فوق نقش داشته است. كودك ناسازگار ممكن بود به همان كانون اطفالى فرستاده شود كه نوجوانان بزهكار در آنجا نگهدارى مىشوند و بدينترتيب، كودك ناسازگار، برچسب بدنامى بخورد. حتى نگرانى بدترى نيز وجود داشت كه كودكان نيازمندِ مراقبت يا حمايت، دقيقا به علّت مقررات خشك مربوط به ادلّه و نياز به دلايل اثباتى كه در زمينه اقدامات حمايتى، به روند دادرسى ويژه نوجوانان بزهكار نيز تسرى داده شده است، مورد حمايت قرار نگيرند. اخيرا تا حدودى به مسئوليت والدين در قبال سوء رفتار فرزندان آنها، توجه شده است، با اين پيشنهاد كه والدين نيز در صورت بزهكارى فرزندانشان مجازات شوند و حتى اگر لازم باشد، تحت آموزش مجدّد براى پرورش صحيح فرزند خود قرار گيرند. وضعيت نوجوانان زير ۱۴ سال در نظام عدالت كيفرى حركت نوسانى به سمت مُدل سزادهى (كيفرى)، به وضع قوانين بيشترى منجر شد كه هدفشان تقويت امكانات دادگاههاى اطفال براى اِعمال مجازات در مورد نوجوانان بزهكار بود.(۴۵) با وجود اين و به منظور دستيابى به اين هدف، شناسايى ضرورت اِعمال اقدامات قضازدايى در سيستم عدالت كيفرى (حتى در مورد بزرگسالان)، در مجموع به افزايش اخطار رسمى و غير رسمى پليس، به جاى دادرسى قضايى منجر گرديد. در سال ۱۹۸۴ م. تعداد ۱۰۹۰۰ نوجوان پسر ده تا سيزده سال به ارتكاب جرايم قابل كيفر محكوم شدند. تا سال ۱۹۹۳ م. اين تعداد به ۲۳۰۰ مورد تقليل يافت. هنگامى كه مجرمان گروه سنى يادشده، محكوم مىشدند، رايجترين حكم در مورد آنها، حكم تعويق صدور حكم مجازات بود (۵۲ درصد محكومشدگان در سال ۱۹۹۴ م.). حكم تعويق صدور حكم مجازات از سوى دادگاه ممكن است در مواردى صادر شود كه به مجازات شخص بزهكار نياز نباشد. اين حكم ممكن است مطلق باشد كه در اين صورت، هيچگونه تكليف يا محدوديتى بر بزهكار اِعمال نمىشود يا آن طور كه معمولاً عمل مىشود، مشروط به حسن رفتار بزهكار است؛ يعنى فقدان محكوميت ديگر ظرف سه سال يا كمتر. در مواردى كه اقدامى بيش از حكم به تعويق صدور حكم ضرورت داشت، معمولترين اقدام، نظارت بود (۲۳ درصد) كه تأكيد آن بر اصلاح و بازپرورى بزهكار به جاى مجازات است. سومين راهكار معمول (۱۹ درصد) الزام به مراجعه به يك مركز ويژه براى شركت در فعاليتهايى در روزهاى شنبه بود كه ماهيتا ممكن بود به عنوان راهكارى تنبيهى در نظر گرفته شود؛ زيرا هدف از اين حكم، محروم كردن بزهكار از اوقات فراغت بود، ولى اين مورد بسيار اندك است (حدود پنج هزار كودك). جريمه، رايجترين حكم تنبيهىاى است كه در مورد تمام بزهكاران اِعمال مىشود، با اينكه معمولاً والدين به پرداخت جريمه فرزندان خود ملزم مىشوند، فقط در مورد ۴۸ نفر از والدين در سال ۱۹۹۴ م. حكم صادر شد تا جريمه فرزندان خود را بپردازند. تعداد بيشترى، يعنى ۳۰۷ مورد، ملزم به پرداخت غرامت شدند كه يكى از راههاى تعيين ميزان مسئوليت است. اما هدف اين راهكار، مانند جريمه، آن نيست كه اين پيام را به بزهكار (يا به والدين) او برساند كه بزهكار استحقاق چنان كيفرى را دارد. دليل اين امر كه اكثر كودكانى كه مستحق حضور در دادگاه هستند و سزاوار هيچگونه مجازاتى نمىباشند، چيست؟ دليل اين امر، ممكن است ضرورت تفهيم مسئوليت به بزهكار در برابر عمل نادرست او باشد كه اماره عدم توانايى ارتكاب جرم در مقام تأكيد بر آن است و در مورد هر پرونده بايد رد شود (اگرچه اكثر بزهكاران با قبول مجرم بودن خود، اعتراف مىكنند كه توانايى ارتكاب جرم را داشتهاند). از سوى ديگر، ممكن است خجل كردن كودك با حاضر كردنش در دادگاه به عنوان اقدامى كافى در تفهيم مسئوليت او در برابر اَعمالش محسوب شود. اين نكته نيز قابل يادآورى است كه آمار ارائه شده، مربوط به جرايم قابل كيفرخواست است، يعنى جرايمى كه شديدتر بوده و ممكن است در دادگاه بزرگسالان به وسيله هيئت منصفه مورد رسيدگى قرار گيرد. در حقيقت، شديدترين جرايم كه از سوى كودكان انجام مىگيرد، هنوز هم در دادگاه جزايى(۴۶) و با حضور هيئت منصفه مورد رسيدگى قرار مىگيرد، نه در دادگاه اطفال. جرايم قتل عمد(۴۷) و قتل غير عمد(۴۸)، جرايمى كه احتمالاً مجازات چهارده سال يا بيشتر زندان را براى يك بزرگسال در پى دارد (سرقت به عنف(۴۹) و ايجاد آتشسوزى(۵۰))، تعرّض و مزاحمت منافى عفت(۵۱)، جرايم رانندگى منجر به مرگ (كه احتمال ارتكاب آن از سوى كودك بعيد است) و جرايمى كه در آن كودك به صورت مشترك با يك بزرگسال در معرض اتهام قرار مىگيرد، همگى در دادگاه جزايى رسيدگى مىشود. اين عمل ممكن است به منظور تأكيد بر شدت جرم باشد، اما اين احتمال وجود دارد كه با مفاد كنوانسيون اروپايى حمايت از حقوق بشر در تعارض و چالش قرار گيرد. مادّه ۱ قانون عدالت كيفرى مصوّب ۱۹۹۴ م. مجازات جديدى به نام «آموزش تحت كنترل» را ايجاد كرد كه به گرايشى سياسى مبنى بر درنظرگرفتن پاسخهاى كيفرى نسبت به كودكان بزهكار جامه عمل پوشاند. اين قرار شامل مجازات حبس بين ۶ ماه تا ۲ سال است كه نصف آن در جامعه و با نظارت به اجرا درمىآيد. قانون يادشده كه نبايد تا زمان آماده شدن امكانات لازم، به اجرا درآيد، مربوط به كودكان دوازده تا چهارده سالهاى است كه قبلاً سه بار يا بيشتر به جرايمى با مجازات حبس محكوم شده باشند و يا كسانى كه در دوره نظارت، مجدّدا مرتكب جرم شده يا قرار نظارت را نقض كردهاند. هدف اين قانون، برخورد با كودكان مرتكب تكرار جرم است كه وسائل ارتباط جمعى آنها را به سبب پديد آوردن موجى كوچك از جرايم (دزدى از فروشگاهها، سرقت از اماكن، تخريب و جرايم مربوط به خودرو) سرزنش مىكند. از نظر پليس و قضات، به دليل فقدان اقداماتى كه بتوان در قالب آنها اينگونه كودكان را بازداشت كرد، نمىتوان از ارتكاب جرايم از سوى آنها پيشگيرى كرد. اما اين ترديد وجود دارد كه اين اقدام اثر چندانى داشته باشد. به نظر مىرسد كه معرفى آن، يك حركت نمادين سياسى باشد تا نشان دهد، در مورد مجرمان نوجوان كه به صورت مكرر مرتكب جرم مىشوند، كارى انجام مىشود. قرار بازداشت كودكان در محل امن(۵۲) فقط در مورد شديدترين جرايم، مانند قتل عمد و غير عمد پيشبينى شده است. در قانون مذكور، مقرراتى براى كودكانى كه به سبب اين جرايم محكوم مىشوند، پيشبينى شده است تا بتوان حداكثر مجازات حبسى كه نسبت به مجرمان بزرگسال اِعمال مىشود، در مورد آنها نيز اِعمال كرد. از ديرباز كودكانى كه مرتكب قتل مىشدند، به مجازات زندان با مدت نامعيّن محكوم مىشدند. اين نوع مجازات كه مدت آن نامعيّن است، از طريق قانون كودك مصوّب ۱۹۰۸ م. و به جاى مجازات مرگ (كه معادل آن اكنون حبس ابد براى بزرگسالان است) براى كودكان مجرم پيشبينى شد و هدف آن بيشتر اصلاح و تربيت بود تا جنبههاى سزادهنده كيفرى. مدت زمان حبس اطفالى كه هنگام ارتكاب جنايتى؛ مانند سرقت، مرتكب قتل شدهاند، با توجه به دو عامل «مجازات» و «بازدارندگى» تعيين مىشود، ولى اين دو عامل در مقايسه با نحوه برخورد با مجرمان بزرگسال از قوّت يكسانى برخوردار نبوده و از اين رو، مدت حبس اينگونه كودكان، بايد دائما مورد بازبينى قرار گيرند. در مواردى كه مصلحتانديشى در مورد مجازات مطرح است، به رغم تأكيد سياسى بر جنبه سزادهى و به رغم نگرانى در مورد واكنش عمومى، دادگاهها مىتوانند رويكرد ديگرى اتّخاذ كنند. در يك پرونده مشهور كه در آن يك پسر يازده ساله به علّت انداختن يك قطعه بتون از بالاى يك برج و كشتن زنى كه در پايين آن در حال حركت بود، محكوم به قتل غير عمد شده بود، قاضى وى را به سه سال نظارت محكوم كرد. رسانهها اعلام نمودند كه پليس و خويشاوندان شخص مقتول، از اين برخورد دادگاه پشتيبانى كردهاند. اين مطلب خود از آن حكايت دارد كه در پروندههايى كه حقايق و پيشينه متهمان شناخته شده است، ممكن است آخرين واكنش مورد تقاضاى مردم، رويكرد كيفرى باشد. البته مشكل برقرارى تعادل ميان «مُدل كيفرى» و «مُدل اصلاحى»، مختص انگلستان و ويلز نبوده است. خانم «لسلى صبا»(۵۳) ناهماهنگيها و آشفتگيهايى را بيان كرده است كه در معيارهاى بينالمللى وجود دارد و نشاندهنده اين معضل است. در سال ۱۹۸۹ م. «كميته اروپايى مسائل جنايى»(۵۴) گزارشى درباره واكنش اجتماعى نسبت به بزهكارى كودكان تهيه كرد كه از توجه اين كميته براى يافتن راههايى به منظور ادغام مدلهاى كيفرى و اصلاحى در قبال اطفال بزهكار حكايت داشت. كميسيون نظر داد كه آموزش اطفال كمسنوسال بايد همواره هدف اصلى سيستم باشد؛ زيرا چيزى كه مورد نياز است، يارى رساندن به نوجوانانى است كه در مرحله رشد جسمى، عقلانى و روانى قرار دارند. اين كمك و يارى، بهويژه براى شكل دادن شخصيت آنها، به منظور روبهرو شدن با جهانى عارى از جرم و يافتن جايگاهشان در اجتماع اهميت دارد. ابهامات بينالمللى وسيعتر درباره اهداف سيستم عدالت كيفرى اطفال، در مقدمه «قواعد پكن» انعكاس يافته است، اما نتيجهگيرى انجامشده در كنوانسيون حقوق كودك، همانگونه كه قبلاً اشاره شد، به دنبال بازپذيرشدن اجتماعى نوجوانان است، نه مجازات و بازدارندگى آنان. انتقاداتى بر اماره عدم توانايى ارتكاب جرم تغيير نگرش نسبت به اطفال بزهكار، آنگونه كه در انگلستان و ويلز و نيز در سطح بينالمللى نشان داده شد، به صورتى روشن در نظرات ابراز شده در اماره عدم توانايى ارتكاب جرم و غالبا به عنوان بخشى از بررسى فراگيرتر در زمينه سياستگذارى مستمر در زمينه عدالت كيفرى انعكاس يافته است. قبل از آغاز دهه ۱۹۶۰ كه ميزان اعتماد به تأثير اقدامات كيفرى كاهش يافت، نگرش بسيار مثبتى در مورد ظرفيت جامعه براى اقداماتى در زمينه جرايم اطفال ـ نسبت به آنچه امروزه وجود داردـ گسترش پيدا كرده بود. بدينترتيب، انتقادات گذشته نسبت به اين اماره، به اين نظر مربوط بود كه كودكان به اصلاح و درمان نياز دارند، نه تنبيه. براى مثال، «كميته مولونى»(۵۵) اين مطلب را مورد توجه قرار داد كه بهتر است سيستم دادگاههاى اطفال بيشتر به جنبههاى رفاهى كودك آنگونه كه در كشور آمريكا مرسوم است، متمركز شود، اما چنين نتيجهگيرى كرد كه در مرحله قضاوت، اين امر حايز اهميت است كه ارتباط ميان جرم انجام شده و مسئوليت آن عمل، به شخص مجرم و جامعه نشان داده شود. اما پس از احراز جرم، كميته، ميان كودك محروم و كودك منحرف تفاوت بسيار كمى قائل شد و از راهكارهايى پشتيبانى كرد كه به بهترين وجه بتواند كودك يا نوجوان را اصلاح كند؛ بنابراين، تا آنجا كه موضوع به اماره ارتباط پيدا مىكرد، كميته با حفظ اماره حصول اطمينان را از اينكه كودك كاملاً مسئول عمل مجرمانه خود بوده است، مورد تأييد قرار داد. در حقيقت كميته مزبور مايل بود حدّاقلِ سنِ مسئوليت كيفرى بالا برده شود تا درك بيشتر اجتماع را نسبت به نيازهاى كودك منعكس كند. در اين باره كميته چنين بيان كرده كه اين سن (۷ سال در آن زمان) صدها سال پيش تعيين شده و اكنون نگرش كلّى جامعه نسبت به جرايم كودكان به شدت تغيير كرده است و نظر كميته آن است كه زمان بالا بردن سن، فرارسيده است… . توصيه صريح كميته آن بود كه سن مسئوليت كيفرى به ۸ سال افزايش يابد. به همين ترتيب، «گلانويل ويليامز»(۵۶) در مقالهاش، برخورد مبتنى بر مسئوليت اخلاقى را به عنوان برخوردى كهنه مورد انتقاد قرار داد: هر كس كه در زمينه اطفال صاحب نظر است، باور ندارد كه كودكِ خطاكار بايد به عنوان يك ضرورت اخلاقى، كفاره خطاى خود را با رنج كشيدن، بدهد. ممكن است بعضى اوقات، تنبيه بهترين رفتار باشد؛ زيرا تنبيه تنها راهى است كه با آن مىتوان يك كودكِ خاص را به قبول اشتباه خود وادار كرد… و سزادهى صرف، به منظور مجازات مردود است. انتقاد وى به اين اماره اين بود كه اماره به صورت سد و مانعى ميان كودك و دسترسى او به كمك يا درمان عمل مىكند. اماره، كودك را از زندان، تبعيد(۵۷) و چوبه دار نجات نمىدهد، بلكه او را از افسر تعليق مراقبتى، سرپرستان يا مدارس بازپرورى محروم مىكند. اين بحث كه اماره عدم توانايى ارتكاب جرم كودكانى را كه بيشتر از همه به كمك يا مراقبت نيازمند هستند، به فرار كردن قادر مىسازد، از سوى قاضى «لوز»(۵۸) در دادگاه عالى(۵۹) نيز مطرح شده بود. بزهكاران زير چهارده سال كه ممكن است كارى غير از اقدامات ضد اجتماعى و بعضى اوقات، جرايم خطرناك را بلد نباشند، نبايد در برابر سيستم مجازات كيفرى مصونيّت داشته باشند، بلكه بايد به شكل موجّهى در درون آن سيستم اداره شوند. بر اساس دلايل فوق، كودكان به دخالت سيستم عدالت كيفرى نيازمند هستند تا با آنها به صورت مقتضى برخورد شده و در مسير صحيح قرار گيرند. مشكلى كه در اين باره وجود دارد، اين است كه اين برخورد، امكان بدنام شدن و لكهدار شدن كودك را به علّت گرفتار آمدن در سيستم عدالت كيفرى و عملكرد طبقاتى و نژادى سيستم كه مىتوان آن را تا حد يك الگو دنبال كرد، ناديده مىگيرد. در همين خصوص «وينستون چرچيل»(۶۰) در «رادرفور»(۶۱) اظهار داشت كه من اطمينان دارم كه مجلس عوام اينجانب را در هر قدمى كه ممكن است براى اجتناب از زندانى كردن غير ضرورى برداشته شود، حمايت خواهد نمود. اين مصيبتى است كه فقط بر سر پسران طبقه كارگر نازل مىشود. فرزندان ساير طبقات ممكن است بسيارى از اين نوع جرايم را در دوران پرجنبوجوش و نوجوانى خود ـ چه در «آكسفورد» و چه در هر جاى ديگرـ مرتكب شوند يا ممكن است جرايمى را مرتكب شوند كه فرزندان طبقه كارگر به سبب آن به زندان مىافتند، هرچند ممكن است در اثر اين اعمال به كسى آسيبى نرسيده باشد. قاضى «لوز»، دليل ديگرى نيز براى منسوخ بودن اماره، ارائه كرد. دليل وى اين بود كه اماره از زمانى پيش از دوره آموزش و تحصيلات اجبارى نشأت مىگيرد، زمانى كه كودكان به سرعت امروز رشد نمىكردند؛ بنابراين، آنگونه كه وى تلويحا بيان مىكند، اين تصوّر كه كودكان ده ساله در اجتماع امروز، تفاوت بين درست و نادرست را نمىدانند، با عقل سليم در تضاد است. با وجود اين، «موريس» و «گيلر» معتقدند كه دقيقا كودكان همان طبقه كارگر هستند كه با پرداختن به كار ـ و زندگى خيابانىـ در سن كم سريع رشد مىكنند، بيش از همه، تهديدى براى نظمِ جامعه هستند و بيش از همه به كمك و مداخله در حيات اجتماعيشان نيازمند هستند. بدينترتيب، دلايل قاضى «لوز» مىتواند واقعيتهاى تاريخى را منعكس نكند. جالب توجه است كه توسل آشكار اما ناخودآگاه به مباحث مربوط به طبقات از سوى قاضى «لوز» نيز مطرح شده است. اين اماره «تبعيضآميز» و «منحرف» است: تبعيضآميز از اين نظر كه تمايل دارد عواقب و نتايج كيفرى را بيشتر به اَعمال كودكانى كه از خانههاى معروف به «خانههاى خوب» مىآمدند، نسبت دهد، تا به اَعمال كودكان ديگر؛ و منحرف از اين نظر كه تمايل دارد همان كودكانى را كه بيشترين احتمال ارتكاب جرم از سوى آنان وجود دارد، مبرّا كند؛ به عبارت ديگر، ايراد وارد بر اماره مورد بحث اين است كه كودكانى را كه از نامطلوبترين خانوادهها با بدترين شيوه تربيتى مىآيند (از جمله كودكان طبقات بسيار فقير كه بعضى اوقات، بىطبقه ناميده مىشوند)، بيشترين امكان سوء استفاده از آن را به منظور اجتناب از كيفر، مىيابند. اين اعتراض، اين عقيده قديمى را منعكس مىكند كه بزهكارىِ كودكان، ناشى از كم و كاستى والدين آنهاست، به ويژه والدين در طبقات كارگر. در مجلس اعيان «لرد لورى»(۶۲) از روى ترديد براى ردّ اين مطلب چنين پيشنهاد مىكند: يك پاسخ… (كه من فكر مىكنم كاملاً رضايتبخش نيست) اين است كه اماره، محكوميت و تنبيه كودكانى را كه احتمالاً به دليل تربيت بهتر، آگاه از مسئوليت اخلاقى اَعمال خود هستند، دربرمىگيرد و آنهايى كه فارغ از اين آگاهى هستند، مبرّا مىنمايد. اما اين بحث ممكن بود مطرح شود كه دقيقا همان كودكانى كه ثابت شده است نسبت به تربيت خوب والدين و تربيت اجتماعى، مقاوم و ناسازگار هستند، يعنى اطفالى كه بيش از همه به توجه جامعه نياز دارند و هرگز از چنان تربيتى برخوردار نبودهاند، مىتوانند خارج از سيستم عدالت كيفرى مورد توجه قرار گيرند؛ زيرا بر اساس تعريف، آنها فاقد مسئوليت اخلاقى در برابر اعمالشان هستند. ساير بحثها درباره اماره عدم توانايى ارتكاب جرم در بستر تجديدنظرهاى كلّى در زمينه نحوه رفتار با اطفال بزهكار بوده است؛ مثلاً «كميته اينگلبى»(۶۳) در سال ۱۹۶۰ م.، اماره را به عنوان نتيجه بالا بردن سن مسئوليت كيفرى به دوازده و نهايتا چهارده سال ملغا نمود. به پيشنهاد اين كميته، با كودكان زير اين سن از طريق مراقبت برخورد مىشد و از اين راه كودكان به مقامات ادارات محلى خدمات اجتماعى سپرده مىشدند، دقيقا همانگونه كه با كودكان مورد سوء استفاده و يا مورد غفلت عمل مىشد. عدم تمايل دولت براى انجام چنين كار جسورانهاى صرفا موجب بالا رفتن سن مسئوليت كيفرى از هشت سال به ده سال در قانون كودكان و نوجوانان ۱۹۶۳ م. گرديد. اما برخورد متهوّرانهترى در وضع قانون ۱۹۶۹ م. كودكان و نوجوانان صورت گرفت كه در آن به دادگاه اجازه مىداد (و دادگاه را تشويق مىنمود) تا قرارى مبتنى بر ارجاع وظيفه مراقبت و نگهدارى كودك به مقامات محلى در مورد كودكى كه محكوم شده است، صادر كند. قانون مزبور دربرگيرنده مقرراتى در مورد بالا بردن سن مسئوليت كيفرى به چهارده سال و در نتيجه الغاى اماره عدم توانايى ارتكاب جرم نيز بود. تغييرات اخير به علّت تغيير دولت در ۱۹۷۰ م.، چنان كه قبلاً اشاره شد، به اجرا در نيامد. هرچند «كميسيون حقوق»(۶۴) در پيشنويس قانون جزايى خود در ۱۹۸۵ م. بيان داشت كه ادامه حيات اين اماره، ديگر وجاهتى ندارد، فقط انتقادات «گلانويل ويليامز» را مورد توجه قرار داد. او نگران اين مطلب بود كه اطمينان حاصل شود با كودكان مجرم رفتار مناسب روا داشته شود، وى از انديشه مجازات استحقاقى حمايت نمىكرد؛ زيرا استدلالش اين بود كه از آنجا كه دادگاههاى اطفال صرفا به اثبات جرم و مجرم بودن اطفال مىپردازد و حكم به محكوميت صادر نمىكند، توجه چندانى به رابطه انتساب مسئوليت كيفرى ندارد و «به نظر نمىرسد كه كودكى كه مرتكب چند جرم كوچك شده، بتواند رؤساى دادگاه صلح را قانع سازد كه هيچ يك از اعمالش خطاى فاحش نبوده و بدينترتيب، آنها را وادار به ناديده گرفتن نظر دادگاه اطفال نمايد.» حال مشخص است كه يكى از خطرناكترين جنبههاى برخورد حمايتى ـ رفاهى با مجرمان نوجوان، فقدان تناسب ميان جرم و مجازات و ناعادلانه بودن برخورد بوده است. اماره را مىتوان به عنوان يك سپر حفاظتى بسيار مؤثر در نظر گرفت كه امكان قرار گرفتن كودك را در معرض يك سيستم بىرحم (خشك) كه در هر صورت با او برخورد خواهد كرد، محدود مىكند. بدينترتيب، بر خلاف نظرات اصطلاحطلبان، مانند «ويليامز»، حتى اگر نسبت به برخورد اصلاحى ـ رفاهى متعهّد بمانيم، اماره، توجيهپذير به نظر مىرسد. محققا، چنانچه فلسفه تناسب جرم با مجازات مد نظر باشد، اماره هنوز لازم خواهد بود. دولت محافظهكار در ۱۹۹۰ م. اين موضوع را پذيرفت و با پيشنويس قانونى با عنوان «جرم، عدالت و حمايت عمومى»(۶۵)، در جستجوى راهى بود تا ميان تحميل مسئوليت بر والدين به دليل ناتوانى در پرورش صحيح فرزندان خود و خود كودك هنگامى كه به سنى مىرسد كه بايد مسئول تلقّى گردد، تعادل برقرار كند. قانون جزايى بر اين اصل مبتنى است كه مردم تفاوت بين درست و نادرست را درك مىكنند. كودكان خيلى جوان اين تفاوت را به آسانى نمىتوانند دريابند و قانون اين موضوع را مورد توجه قرار مىدهد… . اين ترتيبات (يعنى اماره عدم توانايى ارتكاب جرم) امكان توجه به اين حقيقت را فراهم مىسازد كه درك، دانش و توانايى كودكان براى استدلال، هنوز در حال گسترش و شكلگيرى است. برعكس، به نظر مىرسد كه دولت كارگرى منتخب ۱۹۹۷ م. تصميم به حذف اماره گرفته است؛ زيرا با عقل سليم منافات دارد كه فكر كنيم يك كودك ده تا سيزده ساله نمىتواند خوب و بد را تميز دهد. انتقادات وارد بر اين اماره؛ از قبيل كهنه، غيرمنطقى و ناعادلانه بودن آن در عمل، دولت كارگرى را واداشت تا دو شيوه اصلاحِ جايگزين را مطرح نمايد: ۱. پيشنهاد اوّل دولت اين بود كه اماره به صورت كامل لغو شود كه اين راه را با توجه به سادگى و روشنى نمادينش ترجيح مىداد. ۲. پيشنهاد دوم اينكه اماره به صورت معكوس استفاده شود، بدينگونه كه كودك متهم بتواند استدلال كند كه فاقد توانايى ارتكاب جرم است. دولت به اين مطلب توجه داشت كه گزينه اخير مىتواند به سادگى به اين منجر شود كه در هر پروندهاى، استدلال فوق از سوى متهم مورد استفاده واقع شود و دادستان مجددا مجبور به اثبات اين امر شود كه كودك يقينا از شدّت عمل ارتكابى خود آگاه بوده است. به نظر مىرسد كه اين انتقاد، انعكاسدهنده ناآگاهى نسبت به كل مسئله معكوس كردن اماره است كه دقيقا بار اثبات را بر دوش متهم قرار مىدهد تا دادستان. واضح است كه نگريستن به حذف اماره به عنوان بخشى از مجموعهاى از اقدامات به رغم مبانى استدلال بر له و عليه آن از عزم دولت در زمينه «برخورد شديد» با جرم حكايت دارد. ارزشهاى سنّتى چه نوع ارزشهاى سنّتى را مىتوان نام برد كه اماره عدم توانايى ارتكاب جرم در راستاى تقويت يا تضعيف آن حركت مىكند؟ «كميته اروپايى مسائل جنايى» درباره پيگيرى تغييرات در نحوه برخورد با سياست كيفرى در ۲۰ سال گذشته، آن را به عنوان حركتى به سمت مُدل سنّتى معرفى كرده است. كميته مزبور، دو ويژگى عمده را در اين روند سنّتى مشخص نمود: ۱. تأكيد بر «عدالت استحقاقى»(۶۶)، يعنى اينكه مجازات بايد كاملاً با جرم متناسب باشد. نظر كميته آن بود كه برخورد فوق، اين اصل را كه دادگاه مجازات را متناسب با فرد و با درنظرگرفتن وضعيت و شخصيت مجرم تعيين مىكند، ناديده مىگيرد، ۲. اصل «ناتوانسازى»(۶۷) يا «خنثىسازى»(۶۸) مجرم، يعنى روانه كردن مجرم به زندان تا در اين مدت، مرتكب جرمى نشود. اين مدل سنّتى احتمالاً به نظريههاى «بكاريا»(۶۹) و ساير نظريهپردازان كلاسيك قرن هجدهم برمىگردد، اما «ديويد گارلاند» معتقد است تشخيص سنتى بودن زمينه جرم مشكل است و تلاش براى طبقهبندى كردن نويسندگان و نظريههاى مختلف در مورد مكاتب فكرى مشخص گمراهكننده مىباشد. در واقع مىتوان چنين فكر كرد كه مُدل دادرسى مبتنى بر مدل تناسب جرم و مجازات، كمتر از ديدگاه مبتنى بر رفاه كودك، سنّتى است؛ زيرا ديدگاه اخير از آغاز سده بيستم بر تفكّر موجود در عدالت كيفرى اطفال غلبه داشته است. «اندرو بينهام»(۷۰) اصولاً توجه ما را به مشكل مشخص كردن ارزشهاى مشترك در جامعه متكثرى چون جامعه انگلستان، معطوف مىدارد. شناسايى ارزشهاى سنّتى در جامعهاى كه فقط اقليت كوچكى از مردم به مذهب رسمى كشور خود، يعنى «مسيحيت انگيليكان» عمل مىكنند و نيز در جايى كه هنجارهاى مبنايى و ساختارى خانواده به صورت فراگير وجود ندارد و در جايى كه بحثهاى داغى در مورد چگونگى تربيت فرزندان مطرح مىباشد، دشوار است. «بينهام» در زمينه كوشش محكوم به شكستِ دولت براى شروع يك مبارزه همهجانبه اخلاقى به نام «بازگشت به اصول» در ۱۹۹۴ م. بحث مىكند. در اين چارچوب، دولت از مردم مىخواست تا به ساختارهاى سنّتى خانوادگى؛ از جمله پرورش كودكان در محدوده زندگى زناشويى، وفادارى نسبت به همسر و اِعمال نظم و انضباط شديد بر فرزندان بازگردند. اين تصوير، ترسيمكننده يك نماى افسانهاىِ پرسروصداى دهه ۱۹۵۰ بود (زمانى كه اغلب وزراى دولت در سنين رشد خود بودند) كه با دهه ۱۹۶۰ (دوره آزاديهاى افراطى كه دولت آن را علّت سقوط اجتماع ناميد) در تضاد بود. تصوير سياسى كودكان و محدوده درست آنها در بطن جامعه نيز مبهم است. عدم احترام كودكان به بزرگترها، عدم اطاعت آنها از مقررات و عدم توجه آنها نسبت به ديگران، مورد تأسف بوده و در تعارض با زمانهاى پيشين است، يعنى زمانى كه جمله «كودكان ديده شوند نه شنيده» راهنماى بزرگسالان درباره نحوه رفتارشان با كودكان بود. در اين ديدگاه قديمى، از آن جهت كه كودكان فاقد حقوقِ مشروع قانونى بودند، حقيقتى نهفته بود. اما اينگونه خوشبينيهاىِ واپسگرايانه نسبت به روزگار خوش گذشته، ويژگى هر دوره تاريخى است. شايد اين واپسنگرى به گذشته، خود نيز يك ارزش سنّتى انگليسى باشد و به طور قطع، اين يك ويژگى هميشگى فرهنگ عمومى انگلستان است. حداقل مىتوان گفت كه ديدگاه مدرن نسبت به كودكان در انگلستان نامشخص است؛ زيرا از يك طرف، كودكان زودتر به سن رشد مىرسند كه علّت آن تعليم و تربيت اجبارى است، به ويژه قرار داشتن آنها در معرض همه جنبههاى زندگى آنگونه كه تلويزيون و ساير رسانههاى جمعى به خصوص فيلمهاى ويديويى نشان مىدهند. از طرف ديگر، كودكان به صورت فزايندهاى، از اداره و كنترل والدين و تأثيرپذيرى از دليل و منطق آنها خارج مىشوند. موضوع جالب توجه آن است كه شايد تنها موضوعى كه اغلب بزرگسالان و والدين در آن اتفاق نظر دارند، موضوع استفاده از تنبيه بدنىِ محدود، به عنوان يك شكل قابل قبول انضباط و تربيت باشد. اما اين پيشنهاد كه كودكان زير ده سال بايد تحت ممنوعيت خروج از خانه در شبهنگام قرار گيرند تا از بدرفتارى آنها در اجتماع جلوگيرى شود، نشاندهنده ترس بسيار شديد از كودكان(۷۱) و ورشكستگى عقايد مربوط به نحوه برخورد اصلاحى ـ حمايتى با آنهاست كه چيز زيادى درباره ميزان رشد و بلوغ فكرى آنها به ما نمىگويد. تنبيه كودكان به سبب رفتارهاى بد آنها و در عين حال تنبيه و كنترل والدين به دليل عدم مراقبت و نظارت بر كودكان، تا حدى غير منطقى به نظر مىرسد. در مورد اغلب كودكان، واقعيت بسيار پيچيدهتر از اين است. امروزه كمتر از ۱۰ درصد از كودكان انگليسى به علّت ترس از ربوده شدن، بدون همراهى يك بزرگتر به مدرسه نمىروند و كودكان نيز ممكن است حداقل به همان ميزان كه مرتكب جرم مىشوند، قربانى جرايم خشونتآميز و سرانجام بزهديده واقع شوند. سياستمداران ممكن است دوران كودكى خود را به ياد آورند كه آزادى بسيار بيشترى براى بازى با دوستان خود و انجام دادن كارهاى خلاف، خارج از ديد بزرگسالان و در مقايسه با وضع امروز داشتهاند. اين استدلال ممكن است مطرح شود كه چيزى كه كودكان بيش از كنترل و تنبيه به آن نياز دارند، رفتار اصلاحى بيشتر است. نويسنده مشهور انگليسى «ويليام براون»(۷۲) در كتابهايش كه در دهههاى ۱۹۲۰ تا ۱۹۴۰ منتشر شد، كودكانى از طبقه متوسط را به تصوير مىكشيد كه با امنيت و آزادانه به صورت جمعى در كوچهها و خيابانها پرسه مىزدند و بازى مىكردند و به جاى ايجاد اغتشاش، مرتكب خلافهاى جزئى مىشدند كه اينگونه آزادى، براى كودكان امروز غير قابل تصوّر است. نتيجهگيرى مدتهاست كه چگونگى پاسخدهى به نوجوانان مجرم، سياستگذاران و مجريان قانون را تحت فشار قرار داده است. از اوايل قرن نوزدهم، تمايل به ايجاد تحوّلاتى در رفتارهاى اينگونه مجرمان ـ از راه اصلاح، درمان، آموزش يا مجازاتـ زياد شده است، اما در عين حال، در مورد چگونگى انجام دادن اين كار و سازگار كردن آن با سزادهى عدم قطعيت مداومى وجود داشته است. در حالى كه واقعيتِ آنچه در مورد مجرمان نوجوان (يا كودكان مورد غفلت واقع شده) رخ داد، اين بود كه آنها نخست به درون نظام «كانونهاى اصلاح و تربيت»(۷۳)، سپس به درون نظام «مدارس بازآموزى»(۷۴) و بعد از آن به پرورشگاهها كشيده شدند. واقعيت با اين ادّعا كه هدف اصلى از ايجاد اين مراكز، اصلاح و بازپرورى بوده است، فاصله داشت. امروز، رويكرد سزادهنده نسبت به بزهكاران در انگلستان، بخصوص نسبت به اطفال بزهكار، بخشى از كوشش در راه استقرارِ (نه استقرار مجدّدِ) دوره طلايى مسئوليت اخلاقى است كه با توجه به آن ميزان مجازات تعيين مىشود. در ايالات متحده آمريكا، چندين پرونده مربوط به كودكان بزهكار كه برخى از آنها تنها شش سال داشتند و كودكان خردسالتر را به قتل رسانده بودند، توجه مردم را به خود جلب كرد. البته قتل جرمى است كه به ندرت از سوى كودكان ارتكاب مىيابد و بنابراين نمىتوان آن را به صورت كلّى به جرايم نوجوانان تعميم داد. به همين ترتيب، اماره عدم توانايى ارتكاب جرم براى اطفال ده تا چهارده سال، صرفا يك منظر كوچك از يك تصوير وسيعتر در خصوص چگونگى پاسخ نظام حقوقى به بزهكارى اطفال است. پس مسئله مطرح در بطن سيستم عدالت كيفرى، مسئله مسئوليت فرد در برابر اَعمال اوست. سنّى كه يك دولت براى مسئوليت اطفال در برابر جرم تعيين مىكند، انعكاسدهنده نگرش آن دولت نسبت به كودكى و جرم است. در يك جامعه متمدّن، توجيه اخلاقى و در نتيجه، قانونى مسئوليت كيفرى اطفال شش يا ده ساله در قبال خطاهاى ارتكابى آنان امرى دشوار است. در هر حال، اماره عدم توانايى ارتكاب جرم، قبول نمادينِ ناباليدگى (ناپختگىِ) اطفال، نياز و حقّ آنها بر حمايت باقى مىماند. بنابراين، مادام كه سن مسئوليت كيفرى افزايش داده نشده است، نمىتوان اين اماره را كنار گذاشت. ۱. مشخصات مقاله حاضر به شرح زير است: Gillian Douglas, The Child’s Right to Make Mistakes: Criminal Responsibility and The Immature Minor, in Gillian Douglas and Leslie Sebba (Editors), Children’s Rights and Traditional Values, ۱۹۹۸, pp.۲۶۴-۲۸۷. ۲. گفتنى است كه پاورقيهاى حاوى توضيحات تكميلى براى مطالب متن به فارسى برگردانده شده است. ۳. Doli Incapax. ۴. David Garland. ۵. David Garland. ۶. در حقوق اسكاتلند چنين امارهاى وجود ندارد. ۷. Hale. ۸. James Bulger. ۹. Calin Hay. ۱۰. Queen’s Bench Divisional Court. هر دو حزب بزرگ سياسى، «برخورد شديد با جرم» را قبول كرده و سعى كردند با ارائه پيشنهاداتى در خصوص مقابله با مجرمان از رقيب خود پيشى بگيرند؛ براى نمونه مىتوان از الغاى حقّ متهم براى سكوت بنا به مواد ۳۴ـ ۳۹ بخش ۳ قانون عدالت كيفرى و نظم عمومى مصوّب ۱۹۹۴، اِعمال مجازات حبس ابد اجبارى براى بزهكاران مرتكب تكرار جرايم خشونتآميز از سوى دولت و همچنين پيشنهادات دولت برخاسته از حزب كارگر براى منع رفتوآمد كودكان زير ده سال در شب نام برد. ر.ك: Home Office, Tackling Youth Crime (۱۹۹۷). ۱۱. Colin Hay. ۱۲. C v. DPP [۱۹۹۴] ۳ WLR ۸۸۸. ۱۳. Reported in the Times, ۲۵ September ۱۹۹۵. ۱۴. Gillick Competence. ۱۵. در واقع به لحاظ منطقى مىتوان استدلال نمود كه اماره عدم توانايى ارتكاب جرم بايد در خصوص بزرگسالان نيز اعمال شود؛ چرا كه بسيارى از ايشان از درك مفهوم اَعمال خود عاجزند. فرض عدم صلاحيت زنان بزرگسال براى ردّ عمل جراحى و درمانهاى پزشكى در دوران حاملگى، مورد استقبال دادگاهها قرار گرفته است. بنابراين، با توجه به اين رويّه، حمايت به عمل آمده از كودكان را مىتوان به بزرگسالان نيز تسرّى داد. ۱۶. Blackstone. ۱۷. Edward III. ۱۸. Malitia supplet aetatem. ۱۹. Glanville Williams. ۲۰. Michael Freeman. ۲۱. نحوه نگارش مادّه فوق يادآور مادّه (۴)۱۴ «ميثاق بينالمللى حقوق مدنى و سياسى» (۱۹۷۶) است: «آيين دادرسى [كيفرى] در خصوص نوجوانان بايد به گونهاى باشد كه سن ايشان را لحاظ كرده و به سازگارسازى مجدّد آنها توجه داشته باشد.» ۲۲. Geraldin Van Bueren. ۲۳. Re-Socialisation. ۲۴. Rehabilitation. ۲۵. Reintegration. ۲۶. John Eekelaar. ۲۷. J. Eekelaar, The Emergence of Children’s Rights ۱۹۸۶, Oxford Journal of Legal Studies ۱۶۱, p.۱۸۲. ۲۸. Edvin Lemert. ۲۹. offending. ۳۰. Recommendation on Social Reactions to Juvenile Delinquency. ۳۱. Diversion. ۳۲. Tudor (۱۴۰۸). ۳۳. اين دادگاهها هماكنون دادگاههاى جوانان ûYouth Court خوانده مىشوند. ر.ك: مادّه ۷۰ قانون عدالت كيفرى مصوّب ۱۹۹۱ م. ۳۴. Parkhurst. ۳۵. تاريخچه اقدامات كيفرى در خصوص اطفال به صورت مفصّل در منابع ذيل آمده است: Morris and Giller, op.cit. and in a more recent review, by A. Rutherford, Growing out of Crime: The New Era, Waterside Press, Winchester, ۱۹۹۲, Chap.۳; L. Gelsthorpe and A. Morris, `Juvenile Justice ۱۹۴۵-۱۹۹۲′ in M. Maguire, et al (eds) The Oxford Handbook of Criminology, Clarendon Press, Oxford, ۱۹۹۴. ۳۶. Reform. ۳۷. در سالهاى دهه ۱۸۹۰ م. وزير كشور وقت بريتانيا «سِرگاد فرى لاشينگتن» ترديد خود را نسبت به ميزان واقعى تطابق بازپرورى كه مخالف مجازات دانسته مىشد، با رويكردهاى درمانى ابراز نمود. ۳۸. Molony Committee. ۳۹. مىتوان ملاحظه كرد كه اين ماده چگونه رفاه كودك را با برداشتن وى از خانه نامناسب و لزوم آموزش متوسط دانسته است. Introduced by the Children and Young Persons Act ۱۹۳۳ s.۴۴. ۴۰. In Re Gault, ۳۸۷ US ۱(۱۹۶۷). ۴۱. Magistrates. ۴۲. Allison Morris. ۴۳. Henry Giller. ۴۴. براى ملاحظه بحث و بررسى درباره تغييرات صورتگرفته در نظرات حكم بر حقوق كيفرى اطفال آمريكا، ر.ك: A.R. Mahoney, Juvenile Justice in Context, Northeastern UP, Boston, ۱۹۸۷, Chap.۲ and Figure ۲.۱. ۴۵. مخصوصا از طريق تغييرات ايجادشده در «تأديب سريع و قاطع» اطفال توسط دارالتأديب به موجب قانون عدالت كيفرى مصوّب ۱۹۸۲ م. ۴۶. Crown Court. ۴۷. Murder. ۴۸. Manslaughter. ۴۹. Robbery. ۵۰. Arson. ۵۱. Indecent Assault. ۵۲. Secure Detention. ۵۳. Leslie Sebba. ۵۴. European Committee on Criminal Problems. ۵۵. Molony Committee. ۵۶. Glanville Williams. ۵۷. Transportation. ۵۸. Laws. ۵۹. Divisional Court. ۶۰. Winston Churchill. ۶۱. Rutherford. ۶۲. Lord Lowry. ۶۳. Ingleby Committee. ۶۴. The Law Commission. ۶۵. Crime, Justice and Protecting the Public. ۶۶. Just Deserts. ۶۷. Ineapacitating. ۶۸. Neutralising. ۶۹. Beccaria. ۷۰. Andrew Bainham. ۷۱. صحبت ما در مورد كودكانى است كه به موجب مقررات دولت كارگرى به شكل غير قابل ردّ آن، فاقد توانايى ارتكاب جرم فرض شدهاند! ۷۲. William Brown. ۷۳. Reformatories. ۷۴. Approved Schools. منبع:http://naserian.hoqooqdan.com/1384/12/17/saqire-na-baleq
+ نوشته شده در ساعت توسط احمد خزایی
|