جليل اميدي
چكيده:
سنّ ازدواج در قوانين ايران دگرگوني بسيار به خود ديده است. ماده 1401 قانون مدني پيش از اصلاح چنين سنّي را براي دختران 15 سال و براي پسران 18 سال تمام بيش بيني كرده‏بود و در موارد مستثنا به اقتضاي مصلحت اعطاي معافيت از شرط سن را هم به ترتيب تا 13 و 15 سال تجويز نموده بود. قانون حمايت از خانواده در سال 1353 ازدواج زنان پيش از رسيدن به 18 سال و ازدواج مردان پيش از رسيدن به سن 20 سال را ممنوع اعلام كرد. اصلاحات سال 1361 اين وضعيت را دوباره دگرگون كرد و ماده 1041 قانون مدني به استناد مغايرت با احكام فقهي اصلاح و به موجب آن نكاح پيش از بلوغ ممنوع، امّا عقد نكاح پيش از بلوغ با اجازه اولياي صغير صحيح تلقي شد. وضع موجود در قانون مدني هم از ديدگاه حقوقي و جامعه شناختي در خور انتقاد است و هم با مقرّرات ملّي دولت‏هاي مترقي و مفاهيم و معيارهاي بين‏المللي مغايرت تمام دارد. از اين رو ارزيابي انتقادي و پيشنهاد اصلاح آن ضروري شمرده مي‏شود.
كليد واژه‏ها: صغار، سنّ بلوغ، ولي قهري، وصي، احوال شخصيّه مصلحت و مفسده.
قسمت اول ـ سوابق قانوني و وضع موجود
پيش از پيروزي انقلاب اسلامي ازدواج امري شخصي تلقي مي‏شد و اراده طرفين چنين عقدي از شرايط اساسي آن به شمار مي‏رفت. از اين رو اولياي صغار نمي‏توانستند براي آنان عقد نكاح منعقد سازند. از سوي ديگر قانون مدني سن قابليت صحّي براي ازدواج را در دختران 15 سال و در پسران 18 سال تمام مقرر كرده بود و جز در موارد مستثنا كه به اقتضاي مصلحت، معافيت از شرط سن اعطا مي‏شد پيش از رسيدن به سنين مذكور نكاح را ممنوع اعلام كرده بود. به موجب ماده 1041 اين قانون:
«
نكاح اناث قبل از رسيدن به سن 15 سال تمام و نكاح ذكور قبل از رسيدن به سن 18 سال تمام ممنوع است. مع ذلك در مواردي كه مصالحي اقتضا كند با پيشنهاد مدعي العموم و تصويب محكمه ممكن است استثنائا معافيت از شرط سن اعطا شود، ولي در هر حال اين معافيت نمي‏تواند به اناثي داده شود كه كمتر از 13 سال تمام و به ذكوري شامل گردد كه كمتر از 15 سال تمام دارند».
اين تصميم قانوني كه به پيروي از قانون مدني فرانسه اتخاذ شده بود مبنايي معقول داشت. ازدواج به معني تشكيل خانواده است؛ خانواده‏اي كه قوام و دوام آن مستلزم پايبندي عملي به پاره‏اي وظايف و مسئوليت‏هاي تربيتي، اجتماعي و حقوقي است. طرفين عقد ازدواج بايد آن اندازه از رشد جسمي و روحي برخوردار باشند كه اهميت اقدام خويش را دريابند و از عهده وظايف ناشي از آن برآيند. به هر تقدير رويه قضائي هم به سهم خود در تلطيف اين حكم قانوني و هماهنگي آن با عادات و رسوم رايج و شرايط و اوضاع و احوال اقليمي كوشش مي‏كرد. بدين طريق كه دادستان شهرستان پس از كسب نظر از پزشك قانوني و احراز استعداد جسمي صغير داوطلب ازدواج، از رئيس دادگاه شهرستان در خواست اعطاي معافيت از شرط سن مي‏نمود. مراجع قضائي هم البته در اعطاي معافيت مزبور چندان سختگيري نمي‏كردند. اما در همان زمان ادعا مي‏شد كه چون همسران جوان تجربه كافي براي انتخاب شريك زندگي و اداره خانواده ندارند معمولاً پيوندشان به جدايي مي‏كشد (كاتوزيان؛ 1/67). از اين رو قانون گذار در يك واكنش افراطي در صدد دگرگون ساختن وضع موجود برآمد و با تصويب قانون حمايت از خانواده در سال 1353 سن ازدواج را بالا برد. به موجب ماده 23 قانون مورد اشاره:
«
ازدواج زن قبل از رسيدن به سن 18 سال تمام و مرد قبل از رسيدن به سن 20 سال تمام ممنوع است. مع ذلك در مواردي كه مصالحي اقتضاكند استثنائا در مورد زني كه سن او از 15 سال كمتر نباشد و براي زندگي زناشويي استعداد جسمي و رواني داشته باشد به پيشنهاد دادستان و تصويب دادگاه شهرستان ممكن است معافيت از شرط سن اعطا شود...».
اين نوگرايي افراطي كه از جهات اجتماعي و تربيتي مورد انتقاد بود بعد از پيروزي انقلاب اسلامي و اصلاح قانون مدني به طور ضمني از ميان رفت. در اصلاحات سال 1361 حكم ماده 1041 قانون مدني ظاهرا مغاير با موازين فقهي تشخيص داده شد و با جايگزين شدن يك حكم منطبق بر فتاواي فقهي منسوخ گرديد. از نظر حقوقدانان متشّرع معيار شرعي در فقه بلوغ و عدم بلوغ است؛ ماده 1401 سابق با شرع مغاير بوده و لذا اصلاح شده است (محقق داماد، 47). به هر حال حكم فعلي ماده 1041 قانون مورد بحث چنين است:
«
نكاح قبل از بلوغ ممنوع است .
تبصره: عقد نكاح قبل از بلوغ با اجازه ولي صحيح است به شرط رعايت مصلحت مولّي عليه».
بدين ترتيب در اصل ماده به عنوان يك حكم عام اراده انعقاد نكاح از سوي افراد غير بالغ به واسطه فقدان اهليّت ممنوع شمرده شد،1 اما در تبصره آن انعقاد چنين عقدي از سوي اولياي افراد نابالغ صحيح تلقي گرديد. بي‏آن كه ميان اين دو دستور قانوني تو هّم معارضه و منافاتي برود.
قسمت دوم ـ مفهوم تبصره ماده 1041
مقصود از حكم تبصره مورد بحث اين است كه ولي مي‏تواند براي صغار تحت ولايت خود اعم از ذكور و اناث عقد نكاح منعقد كند. تعبير به اجازه در اين باره البته نادرست است، چرا كه اجازه در اصطلاح فقهي و حقوقي در موارد تنفيذ و اعتبار بخشيدن به آنچه واقع شده به كارمي‏رود و كاربرد آن هميشه مسبوق به وقايع و تصرفات فقهي يا حقوقي است. اجازه مورد بحث را بر اذن هم نمي‏توان حمل كرد، چرا كه جايگاه قانوني اين حكم و سياق عبارت و سوابق فقهي آن بيانگر آن است كه قانون گذار در مقام شناسايي ولايت اوليابرنكاح صغار بوده نه درستي اذن آنان در اين باره. بنابر اين بر خلاف آنچه از ظاهر عبارت و معناي متبادر تبصره برمي‏آيد به هيچ وجه نمي‏توان گفت مقصود مقنن آن بوده كه صغار پس از كسب اذن اوليا، خود مستقيما و اصالتا مي‏توانند مبادرت به انعقاد عقد ازدواج نمايند. آنچه مورد نظر تنظيم كنندگان متن تبصره مورد بحث بوده تجويز تزويج صغار از سوي اولياي آنان و بيان صحت انشاي چنين عقدي بوده نه تنفيذ و تصحيح عقدي كه به صورت غير نافذ از سوي خود صغار منعقد شده يا مشروط نمودن صحت نكاح صغار به اذن اوّليه اوليا.
از ميان عناوين مذكور در تبصره مورد بحث سه عنوان بلوغ، ولي و مصلحت نياز به توضيح دارند. ذيلاً به طور خلاصه و با تكيه بر منابع و مآخذ فقهي به توضيح اين سه عنوان مي‏پردازيم:
2
ـ 1 . بلوغ
بلوغ كه در لغت به معني رسيدن به يك امر اعم از محسوس يا غير محسوس است (مختار الصحاح) در اصطلاح فقهي و عرفي عبارت است از رسيدن به سني كه در آن غريزه جنسي آن اندازه رشد كرده باشد كه شخص از توانايي توليد مثل برخوردار گردد. ميان فقها بر سر اين كه افراد در چه سني به چنين موقعيتي مي‏رسند و از چنين استعدادي برخوردار مي‏گردند اختلاف است. اين اختلاف ناشي از تعارض و تشتّت ادلّه نقلي و تفاوت در تحليل‏هاي عقلي است. مشهور فقهاي اماميه سن بلوغ را در دختران 9 سال قمري و در پسران 15 سال مي‏داند. تبصره 1 ماده 1210 قانون مدني به اين فتواي فقهي صورت رسمي و قانوني داده است. پس معلوم مي‏شود كه اراده انعقاد نكاح از سوي دختران كمتر از 9 سال و پسران كمتر از 15 سال قمري نادرست است، اما تزويج آنان از سوي اوليا درست تلقي مي‏شود.
2
ـ 2 . ولي
مقصود از ولي در تبصره مورد بحث ولي قهري يعني پدر و جدّ پدري است. ساير اقارب افراد صغير ولايتي بر نكاح آنان ندارند. در خصوص امكان تزويج صغار از سوي وصي منصوب از سوي پدر يا جدّ پدري اختلاف است. به اعتقاد بعضي از فقها در صورت تصريح ولي قهري به اعطاي چنين اختياري وصي منصوب از سوي او هم مي‏تواند مبادرت به انعقاد نكاح براي صغار تحت و صايت خود بنمايد (العاملي، شرح اللمعة، 5/116). مشهور فقهاي اماميه با استناد به اصل عدم ولايت و اصل عدم انتقال ولايت از ولي قهري به وصي با اين عقيده مخالف است (النجفي، 29/92).به عنوان يك پيش فرض حقوقي مقررات قانوني مدني را در مقام تفسير بر نظر مشهور بايد حمل نمود. در مورد قيّم منصوب از سوي مراجع قضائي نيز گفته شده كه همين نظر را بايد پذيرفت، چرا كه علاوه بر دلايلي كه مشهور براي عدم ولايت وصي بر شمرده، كلمه ولي مذكور در عبارت تبصره خود مفيد اين معني است. وليّ در قانون مدني معمولاً در برابر قيّم به كارمي‏رود و شامل قيم نمي‏شود مگر اين كه قرينه‏اي كه دلالت بر عموم كند وجود داشته باشد. در اينجا چنين قرينه‏اي وجود ندارد (صفايي، 80).
مشهور فقهاي اماميه قائل به ولايت حاكم هم نيست. مستند فتواي مشهور در اينجا نيز حاكميت اصل عدم و بي‏نيازي صغير از چنين ولايتي است (النجفي، 29/188). بعضي از فقهاي اماميه با تكيه با دلايلي نظير«السّلطانُ وليُّ مَنْ لا وليَّ لَهُ» و اين كه نياز به نكاح و مصالح آن منحصر در مقاربت نيست درستي فتواي مشهور را مورد ترديد قرارداده‏اند (النجفي، 29/189).
2
ـ 3 . مصلحت
با وجود اطلاق ادلّه منقولِ ثبوت ولايت بر نكاح، از نظر فقها اعمال چنين ولايتي مشروط به مراعات مصلحت است، ولي بايد دانست كه مصلحت مفهومي است دو وجهي، هم جلب منفعت را در برمي‏گيرد و هم دفع مفسده و مضّرت را، يعني هم داراي وجه ايجابي است و هم واجد وجه سلبي (الشاطبي، الموافقات، 2/10). فقهاي اماميه در خصوص اين كه صحّت تزويج صغار از سوي اوليا مشروط به مراعات كدام وجه از دو وجه مصلحت است نظر واحدي ندارند. بيشتر آنان رعايت وجه سلبي مصلحت يعني فقدان مفسده و مضّرت را كافي دانسته‏اند. تعبير مؤلف مسالك در اين باره به گونه‏اي است كه به اعتقاد بعضي ظهور در اتفاقي بودن مسئله دارد. عدم مفسده فارق ميان اعمال ولايت پدر و جدّ پدري و ولايت حاكم به شمار رفته است، چرا كه درستي اعمال ولايت قهري مشروط به عدم مفسده است، اما صحت اعمال ولايت حاكم از نظر قائلان به ثبوت آن منوط به مراعات مصلحت در هر دو وجه آن است (الطباطبائي، 14/455). با اين حال برخي از متأخران اماميه همچون اعمال ولايت برمال، مراعات مصلحت را شرط اعمال ولايت بر نكاح هم شمرده‏اند، گرچه تعبير بعضي از آنان اين است كه مراعات مصلحت به احتياط نزديك‏تر است. عبارت مؤلّف العروة الوثقي در اين باره چنين است:
«
يشترطُ في صحّةِ تزويجِ‏الأبِ وَالجدَّ و نفوذِهِ عدمُ المفسدةِ‏وَالاّيكون العقد فضوليّاكالأجنبي و يحتملُ عدمُ الصّحةِ‏بالاجازةِ؛بَلِ الأحوطُ مراعاةُ المَصْلحِة»(الطباطبائي،14/455).
تقاوت اين دو فتوا در اين است كه بر اساس فتواي نخست درستي تزويج صغار از سوي اوليا منوط به اين نيست كه منفعتي مالي، معنوي يا جسمي از راه ازدواج عايد صغير يا صغيره گردد. همچنان كه لازم نيست كه تزويج صغير يا صغيره راهي براي رهايي وي از مفسده و مضرتي خاص باشد. كافي است كه نفس تزويج صغير از سوي ولي مبتني بر مفسده نباشد و از طريق آن زياني بر او وارد نيايد. در اين جهت گفته شده كه ولي نمي‏تواند صغير تحت ولايت خود را به غير كفؤ، مجنون، خصيّ و كسي كه واجد يكي از عيوب فسخ است تزويج كند. در صورت تزويج، دختر بعد از كمال داراي خيار فسخ خواهد بود. همين طور گفته شده كه چنانچه ولي دختر صغيره را بدون مهرالمثل به عقد ديگري در آورد بي‏آن كه مصلحتي مقتضي چنين امري باشد اقوي بطلان عقد و مهر است. مراد از بطلان در اينجا عدم نفوذ و ثبوت خيار است. چنانكه پيداست در اين گونه موارد نفس تزويج مبتني بر مفسده و مضرّت است. موارد مذكور منطبق بر ضابطه‏اي هستند كه شارح لمعه به دست داده است:«لُوْزَوَّجَ بِمَنْ لايقتضيه الأذْنُ الشرعيُّ ...»(العاملي 5/140).بديهي است كه اقتضاي اذن شرعي انتفاي مفسده است نه جلب منفعت. اين درحالي است كه فتواي دوم علاوه بر معاني و مقاصد مزبور جلب منفعت و تأمين مصلحت صغير را در معناي عام آن شرط مي‏داند. از همين رو گفته شده كه از ميان دو خواستگار آن را كه شريف‏تر است يا مهريه بيشتر مي‏پردازد (در صورت تساوي در ساير او صاف) بايد برگزيد (الطباطبائي، 14/456).
قانون مدني فارغ از مناقشات فقهي «رعايت مصلحت مولّي عليه» را شرط صحّت تزويج دانسته است. تعبير قانون مدني البته موجّه‏تر است. اعمال ولايت بر غير به ويژه در امر خطيري نظير نكاح از امور استثنايي است. در اعمال امور استثنايي هر اندازه كه ممكن است بايد قائل به محدوديت شد. آنچه از ظاهر قانون مدني بر مي‏آيد اين است كه براي درستي تزويج صغار اين كه نفس تزويج متضمّن مفسده نباشد و منتهي به تضرّر صغير يا صغيره نگردد كافي نيست، بلكه بايد از طريق تزويج مورد نظر منفعتي اعم از منافع مادي و معنوي عايد گردد يا مفسده‏اي كه تماميت جسمي يا منافع مادي يا معنوي صغير يا صغيره را تهديد مي‏كند از وي دفع گردد. از اين رو بايد گفت مصاديق معقول اعمال تبصره ماده 1041 قانون مدني مواردي است نظير اين كه ازدواج صغير يا صغيره سبب درمان بيماري يا موجب رهايي وي از انحرافات اخلاقي و آسيب‏هاي اجتماعي باشد يا تزويج صغير يا صغيره تنها راه خروج وي از محيط نامساعد و رهايي از فقر و فلاكت حاكم بر خانواده باشد. دراين گونه موارد چنان كه پيداست مفسده‏اي از صغير دفع مي‏گردد يا منفعتي عايد او مي‏شود .
2 - 4 .
ضمانت اجراي تخلف از شرط مراعات مصلحت
ضمانت اجراي ناديده گرفتن مصلحت مولّي عليه محل خلاف است. قانون مدني در اين باره حكم روشني ندارد. گروهي از فقها تخلّف از چنين شرطي را موجب بطلان عقد دانسته‏اند (الطباطبائي،14/456). بعضي از حقوقدانان متشرع ظاهر تبصره ماده 1041 قانون مدني را حمل بر پيروي از چنين قولي كرده‏اند، زيرا صحت عقد مشروط به رعايت مصلحت مولّي عليه شده است و مفهوم مخالف اين شرط هم به طور طبيعي عدم صحت يا بطلان است. (محقق داماد، 50). قول مشهور ظاهرا تخلّف از شرط مورد بحث را موجب عدم نفوذ عقد مي‏داند نه بطلان آن. از نظر مشهور تنفيذ و تصحيح چنين عقدي موقوف به اجازه صغير پس از رسيدن به سنّ بلوغ است. پيش از اين گفتيم كه از نظر مؤلّف عروه تخلّف از شرط مزبور عقد را تبديل به عقد فضولي و نفوذ آن را منوط به تنفيذ صغير بعد از كمال مي‏كند. هر چند از نظر ايشان بطلان كلي و عدم تصحيح و نفوذ عقد در صورت اجازه هم محتمل تلقي شده است. بعضي از حقوقدانان از قول به عدم نفوذ طرفداري كرده‏اند و به توجيه حقوقي آن پرداخته‏اند. از نظر آنان با وجود استعمال عنوان «صحيح »در تبصره مورد بحث نمي‏توان گفت عدم مراعات شرط مصلحت موجب بطلان است؛ راست است كه مفهوم مخالف شرط مورد بحث عدم صحّت نكاح است، ليكن عدم صحت اعم است از بطلان به معناي اخصّ و عدم نفوذ (صفائي، 88 ـ87).
به هر حال اصل ثبوت ولايت اولياي قهري بر نكاح صغار در ميان اماميه قدر متيقّن روايات منقول و موضع وفاق فتاواي فقهي است. بعضي از فقهاي اين مذهب نظير مؤلّف مسالك تصريح به عدم خلاف كرده‏اند و بعضي ديگر مدّعي انعقاد اجماع شده‏اند. ميان صغير و صغيره هم كسي قائل به تفكيك و تفصيل نشده همچنان كه در خصوص صغيره بكارت و عدم بكارت بي‏تأثير تلقي شده است. مسئله مورد اختلاف لزوم يا عدم لزوم چنين نكاحي است؛ مسئله‏اي كه ذيلاً به بررسي آن مي‏پردازيم.
2
ـ 5 . لزوم يا عدم لزوم تزويج صغار
آيا صغير يا صغيره‏اي كه با رعايت شروط شرعي از سوي ولي تزويج شده پس از رسيدن به كمال از اختيار تنفيذ يا ردّ نكاح برخوردار است ؟ فقهاي اماميه چنين عقدي را در حق صغيره لازم شمرده‏اند. ظاهرا لزوم عقد ولي در حق دختر صغيره و قول به عدم اختيار او در ردّ ياتنفيذ نكاح مخالفي ندارد. مؤلّف عروه در اين باره نوشته است:«لا خيارَ للصّغيرةِ اذا زوَّجَهاالأبُ أوِالجدُّ بعدَ بلوغِها و رشدِهابَلْ هَو لازمٌ عليها» بعضي در اين باره ادعاي اجماع هم كرده‏اند.(الطباطبائي، 14/453). مستند اين قول چند چيز است: نخست روايات منقول. دوم حاكميت اصل لزوم بر عقود. از نظر فقهي اعتقاد به وجود خيار براي دختر صغيره پس از رسيدن به كمال مستند به دليل روشني نيست، بنابر اين تزويج وي از سوي ولي از حيث لزوم و قابليت فسخ تابع لزوم است. سوم اين كه ولي قائم مقام مولي عليه است پس نسبت عقد به مولي عليه همچون نسبت آن به ولي است. در اين زمينه روايت معارضي هم وجود دارد (النجفي، 29/173) كه بر اساس آن صغير يا صغيره‏اي كه از سوي پدر به عقد ديگري در آمده، پس از رسيدن به سن بلوغ از حق خيار برخوردار است، اما آنچه بايد دانست اين است كه فقهاي اماميه با استناد به ضعف سند و امكان حمل خيار بر طلاق و موارد فسخ به استناد عيب و امثال آن از اين گونه روايات اعراض كرده‏اند. صاحب جواهر با تصريح به انعقاد اجماع بر نفي خيار از دختر صغيره دلالت چنين رواياتي را بر اختيار وي در تنفيذ يا ردّ نكاح نفي كرده است.(النجفي، 29/174).
در خصوص پسر صغير وضع به گونه ديگري است. در اين مورد گروهي از فقها از جمله شيخ طوسي، قاضي ابن برّاج، ابن ادريس قائل به ثبوت خيار بوده‏اند. مستند قول اين گروه دو چيز است يكي احتمال ورود ضرر بر صغير از راه ثبوت التزامات مالي ناشي از نكاح همچون مهر و نفقه بي آن كه ضرورت يا مصلحتي در اين باره موجود باشد و ديگري روايتي با عبارت: «اِنَّ الغُلامَ أذا زوّجه ابوهُ ولم يُدركْ كان له الخيارُ أذاأدْرَكَ أوبَلَغَ خَمْسَ عشرة سَنةً». مشهور فقهاي اماميه با پرهيز از پذيرش اين گونه استدلال‏ها در خصوص صغير هم قائل به لزوم عقد و عدم اختيار او در تنفيذ يا ردّ عقد است. پاسخ مشهور به استدلال مخالفان چنين است: اولاً، ادعاي فقدان ضرورت و مصلحت مخدوش است. به ويژه با توجه به اين كه مهر در ذمه ولي مستقر مي‏شود احتمال ضرر هم منتفي است. ثانيا، روايت مورد استناد هم از حيث صحت صدور و هم از جهت درستي دلالت بر مدعي محل ترديد و تأمل است و محتمل است كه خيار مذكور در آن محمول بر طلاق يا فسخ به استناد عيب يا تخلف ولي از شرط مراعات مصلحت باشد (النجفي، 29/216 ـ 172). در كتاب تحريرالوسيله نظر مشهور در عين ايجاز و اختصار اين گونه بيان شده است: «أذاوَقَعَ العَقْدُ مِنَ الأب أوِالجدِّ عنِ الصّغيِر أوِ الصّغيرةِ معَ مُراعاةِ مايجبُ مُراعاتُهُ لا خيارَ لهما بعدَ بُلوغِهما بل هو لازمٌ عليهما».
قسمت سوم ـ مطالعه تطبيقي
3
ـ 1 . مذاهب اربعه اهل سنت
فقهاي مذاهب اربعه نيز قائل به اختيار اوليا در تزويج صغارند. حضور ولي در تزويج پسر صغير و مجنون و دختر اعم از صغيره و كبيره و عاقله و مجنونه دردو مذهب شافعي و مالكي از اركان عقد محسوب مي‏شود، ركني كه فقدان آن موجب بطلان عقد است. آنچه در حق زنان مي‏توان گفت اين است كه جز در مذهب حنفي كه در قياس با تصرفات مالي تنها صغر و جنون موجب حجر و سبب اثبات ولايت است، در ديگر مذاهب نكاح زنان هميشه به ولايت انجام مي‏شود. صغرو كبر، عقل و جنون، بكارت و غير آن هيچ كدام موجبي براي اثبات يا انتفاي ولايت به شمار نمي‏آيند. اما در خصوص ذكور همه مذاهب بر اين كه صغر و جنون سبب ثبوت ولايت و بلوغ و عقل موجب انتفاي آن است اتفاق نظر دارند. ادله قائلين به ولايت مطلق بر نكاح زنان آيات و احاديثي است نظير آيه: «فَلاتعضُلُوهُنَّ أنْ ينكحنَ اَزْواجهنَّ اذاتراضَوْا بَيْنَهمْ بالمعروفِ». وجه استدلال به آيه اين است كه خطاب به اولياو نهي آنان از ممانعت و كارشكني در نكاح زنان خود بيانگر اختيار آنان است در غير اين صورت خطاب و نهي از ممانعت بي معني خواهد بود و نيز حديث «لاتَزوجُ المرأةُ المرأةَ ولا تزوجُ المرأةُ نفسَها» و حديث «لانكاح الّا بوليٍّ» و حديث «أَيُّما امرأةٍ نكحَتْ بغير اذن وَليِّها فنكاحُهاباطلٌ فنكاحُها باطلٌ فنكاحُها باطلٌ»2 از سوي ديگر بايد دانست كه در مذاهب اربعه ولايت بر نكاح منحصر در ولايت پدر وجد پدري نيست؛ غير ازپدر و جد پدري، وصي، حواشي نسب پدري، ولي معتق و حاكم نيز تحت شرايطي از اختيار تزويج افراد تحت ولايت خود برخوردارند.
آنچه در اينجابيشتر در خور ذكر است اين است كه در مذاهب مورد بحث ولايت بر نكاح به دو قسم اجباري و اختياري منقسم مي‏گردد. در ولايت اجباري ولي كه اصطلاحا ولي مجبر خوانده مي‏شود بدون لزوم كسب اذن يا رضاي افراد تحت ولايت مي‏تواند مبادرت به تزويج آنان نمايد. در اين كه ولايت اجباري براي چه كساني و عليه چه كساني ثابت است اختلاف است. شافعي‏ها اين نوع ولايت را منحصر به ولايت پدر و جد پدري بر دختر باكره اعم از صغيره و كبيره دانسته‏اند (الشربيني الخطيب، مغني المحتاج، 3/149). اما مالكي‏ها و حنبلي‏ها تنها پدر و وصي او را نسبت به نكاح صغيره ولي مجبر دانسته‏اند.از نظر مالكي‏ها ثبوت ولايت وصي منوط به تصريح پدر است. به علاوه حاكم نيز در صورت فقدان اولياو قيام ضرورت و مصلحت ولي مجبر است. معيار حنفي‏ها در اثبات و انتفاي ولايت حجرو عدم حجراست. از نظر آنان صغار و مجانين اعم از ذكور و اناث و باكره و غير باكره تحت ولايت هستند و اين ولايت هميشه اجباري است. نسبت ولي بامن عليه الولاية نيز بي تأثير است. به طورخلاصه در مذاهب اربعه اهل سنت نيز تزويج صغار از اختيارات اولياست. اين كه ولي مي‏تواند براي افراد تحت ولايت خود عقد نكاح منعقد كند با مخالفت هيچ فقيهي روبه رو نشده است(الجزيري، 4/26).3 درعين حال اعمال چنين ولايتي مشروط به وجود شروطي است. شروطي كه فقدان آنها گاه موجب بطلان عقد است. شافعي‏ها دراين باره هشت شرط بر شمرده‏اند:
1-
عدالت ولي؛
3-
فقدان عداوت آشكار ميان ولي و فرد تحت ولايت؛
3-
فقدان عداوت و كراهت ميان فرد تحت ولايت و طرف ديگر عقد؛
4-
وجود كفائت؛
5-
تزويج به مهرالمثل؛
6-
ملائت زوج و توانايي او در پرداخت صداق و نفقه؛
7-
اين كه مهراز نقد رايج بلد باشد؛
8-
حال بودن مهر.
پنج شرط نخست شرط صحت عقدند و تخلف هر كدام از آنها موجب بطلان است. سه شرط اخيراز نظر شافعي‏ها شرط جواز اقدام يا مباشرت ولي در انعقاد عقد است، بدين معني كه در صورت فقدان يكي از اين شروط مباشرت ولي تكليفا حرام اما عقد وضعا صحيح است (الجزيري، 4/25؛ الشربيني الخطيب، 3/149).تنها شرطي كه حنفي‏هابراي اعمال ولايت پدر و جد بر نكاح محجورين ذكر كرده‏اند عدم اشتهار آنان به سوء اختيار پيش از انعقاد عقد است. شهرت به سوء اختيار كه از جمله مظاهر آن فسق و هرزگي است، مانع صحت عقداست گرچه فرد محجور به غير كفؤ يا با غبن فاحش در مهر(نقصا درخصوص اناث و زيادتا درباره ذكور) تزويج شده باشد. ساير اوليا در صورت تزويج به غير كفؤ يا با غبن فاحش در صداق اقدام‏شان باطل و در غير اين صورت غير نافذ و موكول به تنفيذ محجور بعد از خروج از حجر است (الاحكام الشرعية في الاحوال الشخصية، 16). در اين ميان مالكي‏ها و حنبلي‏هاتنها عيوب فسخ نكاح را موجب محدوديت اعمال ولايت ولي دانسته‏اند. از نظر آنان شرط اعمال ولايت اجباري آن است كه طرف ديگر عقد داراي يكي از عيوب فسخ نباشد وگرنه شخص تحت ولايت پس ازكمال و خروج از ولايت اختيار فسخ خواهد داشت (الجزيري، 4/36 ـ30).
براين اساس اعمال ولايت برنكاح صغار در مذاهب اربعه هم محدود و مشروط به شروطي است؛ گرچه اصل و تعداد شروط مزبور محل خلاف است، قدر متيقّن مسئله آن است كه از نظر فقهاي اين مذاهب نيز به هر حال مراعات مصلحت و غبطه افراد تحت ولايت ضروري است. به عنوان يك قاعده كلي در ميان اهل سنت و جماعت اساساهر نوع اعمال ولايت و تصرف در امور و شئون ديگران منوط و مقيد به مراعات مصلحت است.4بااين حال در اين كه ضمانت اجراي تخلف از شروط مورد نظر در اين مذاهب چيست اختلاف است. شافعي‏هاچنان كه گذشت تخلف از بعضي شروط را مانع صحت عقد و عدم مراعات بعضي ديگر را تنها تكليفا حرام دانسته‏اند. بنابراين از نظر آنان تزويج افراد تحت ولايت يا صحيح است يا باطل؛ شق سومي وجود ندارد. پس در اين مذهب بحث از ثبوت يا عدم ثبوت خيار فسخ منتفي است. در مقابل فقهاي سه مذهب ديگر تخلف از شروط مورد نظر خود را گاه سبب بطلان و گاه موجب عدم نفوذ عقد و سبب ثبوت خيار دانسته‏اند (الجزيري،4/36 ـ 30).
اين نكته را هم بر اين بحث بايد افزود كه سن بلوغ نزد جمهور اهل سنت 15 سال تمام قمري است و در اين باره ميان دختر و پسر تفاوتي نيست. از شخص ابوحنيفه 18 سال براي دختر و پسر،17 سال در دخترو 19 سال در پسر هم نقل شده است. فتواي مشهور در مذهب مالك قائل به 18 سال است بدون تفكيك ميان دختر و پسر(عوده، 1/602).
3
ـ 2 . قوانين احوال شخصيه بعضي از كشورهاي اسلامي
سن ازدواج در قوانين مربوط به احوال شخصيه در كشورهاي اسلامي يكسان نيست. مادتين 7 و 9 قانون احوال شخصيه كشور عراق سن اهليت براي نكاح را به تبعيت از فتواي منقول از ابوحنيفه 18 سال تمام پيش بيني كرده‏اند. در اين قانون ميان ذكور و اناث از اين حيث تفاوتي ديده نمي‏شود. در عين حال مقرر شده كه پسرو دختر پس از رسيدن به سن 16 سالگي در صورت وجود قابليت جسمي و حصول بلوغ جنسي مي‏توانند با موافقت ولي واجازه مراجع قضائي اقدام به ازدواج كنند؛ در صورت مخالفت ولي دادگاه خود تصميم خواهدگرفت. قانون احوال شخصيه كشور سوريه در مواد 15 تا25 به پيش بيني سن ازدواج و شرايط معافيت از آن پرداخته است. به موجب اين قانون سن ازدواج براي دختر 17 سال و براي پسر 18 است. با اين حال چنانچه پسر يا دختر پيش از رسيدن به سنين مزبور مدعي بلوغ طبيعي و خواستار ازدواج باشد به شرط داشتن 15 سال براي پسر و 13 سال براي دختر و احرازصلاحيت و قابليت جسمي و اجازه ولي گواهي معافيت از شرط سن و اجازه ازدواج براي او صادرخواهد شد. در كشور تونس مواد 5 و 6 قانون احوال شخصيه سن ازدواج رابراي دختران 15 سال و براي پسران 18 سال تمام پيش بيني كرده است. بااين حال چنانچه دختر ياپسري پيش از رسيدن به سنين مزبور به بلوغ طبيعي رسيده باشدبااجازه ولي و موافقت دادگاه مي‏تواند ازدواج نمايد. درصورت امتناع ولي از اجازه اتخاذ تصميم با دادگاه خواهدبود. قانون احوال شخصيه كشور مراكش نيز در مواد 7 و 10 مقرراتي عين مقررات قانون احوال شخصيه تونس پيش بيني كرده است.(صفائي ،90). پس معلوم مي‏شود كه در اين گونه كشورها نظير آنچه در ايران پيش از پيروزي انقلاب اسلامي مي‏گذشت مسئله تجويز تزويج صغار از سوي اوليا منتفي است و اين گونه افراد خارج از ضوابط قانوني و پيش از رسيدن به سنين مقرر درقانون اصالتا و نيابتا مجاز به ازدواج نيستند.
3
ـ 3 . قوانين بعضي از كشورهاي غربي
در كشور فرانسه پيش از انقلاب كبير در 1789 و تدوين قانون مدني حداقل سن ازدواج براي دختران 12 سال و براي پسران 14 سال بوده است.اين قاعده كه ظاهرا ريشه رومي داشته در برخي ديگر از كشورهاي اروپايي نيز اعمال مي‏شده است. بناي اين قاعده بلوغ جسمي بوده است. پيش از رسيدن به سنين مزبورازدواج ممنوع شمرده مي‏شده‏است. شرط صحت ازدواج اكنون در كشور فرانسه براساس قانون مدني 21 سال تمام است .
در كشور انگلستان بر اساس بخش دوم قانون 1949(Marriage Act) و بخش يازدهم قانون 1973 (MatrimoniaI Causes Act)سن ازدواج براي دختر و پسر 16 سال تمام است. ازدواج پيش از رسيدن به سن مزبور ممنوع و درفاصله ميان 16 و 18 سالگي موكول به موافقت اوليا و سرپرستان قانوني است. (Standly, kat, Familg Law, P.P.13_14)
3
ـ 4 . اسناد بين المللي
با مطالعه اسناد و ابزارهاي بين المللي مربوط به تأمين و تضمين حقوق بشرو آزادي‏هاي اساسي افراد به سه نكته در خور توجه در خصوص امر ازدواج مي‏توان دست يافت.
نكته نخست اين كه براساس مفاهيم و معيارهاي مندرج در اين گونه اسناد زن و مرد از حقوق يكسان برخوردارند. اين كه جنسيت به هيچ وجه نمي‏تواند مبناي تبعيض و تمايز در حقوق باشد از اصول متعارف و مفاهيم اوليه حقوق بشر و آزادي‏هاي اساسي افراد است و تقريبا در تمامي اسناد و متون بين‏المللي مربوط به حقوق و آزادي‏هاي مزبور منعكس شده است. بند اخير ماده 55 منشور ملل متحد (مصوب 26 ژوئن 1945)، ماده 2 اعلاميه جهاني حقوق بشر(مصوب 10 دسامبر 1948)، ماده 2 ميثاق بين المللي مربوط به حقوق مدني و سياسي (مصوب 16 دسامبر 1966)، ماده 2 ميثاق بين المللي مربوط به حقوق اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي(مصوب 16 دسامبر 1966)، كنوانسيون امحاي تمام اشكال تبعيض عليه زنان (مصوب 18 دسامبر 1979) و ماده 2 كنوانسيون حقوق كودك (مصوب 20 نوامبر 1989) بر اين اصل اوليه تأكيد تمام كرده‏اند. ماده 16 اعلاميه جهاني حقوق بشر و ماده 16 كنوانسيون امحاي اشكال تبعيض عليه زنان دولت‏هاي عضو را متعهد ساخته كه با اتخاذ تدابير مناسب و رفع تبعيض و تمايز از زنان زمينه تساوي كامل زن و مرد را در خصوص ازدواج و تشكيل خانواده فراهم سازند.(Ermacora, FeLix, International Human Rights).از اين رو بايد گفت آن دسته ازاحكام و مقرارت ملي كه در خصوص امر ازدواج ميان دختر و پسر يا زن و مرد تفكيكي قائل شده و با پيش بيني مقررات جداگانه تبعيضي به زنان تحميل كرده‏اند مغايربا مفاهيم و موازين بين المللي هستند.
نكته دوم اين كه در موازين بين‏المللي مربوط به حقوق بشر و آزادي‏هاي اساسي ازدواج امري است كاملاً شخصي و از شمار حقوق و آزادي‏هاي مدني (civiI Rights) حقي كه اعمال و استيفاي آن تنها به خود شخص و اراده آزاد او مربوط مي‏شود.بند 2 ماده 16 اعلاميه جهاني ازدواج را امري شخصي و مبتني بر اراده آزاد و رضايت كامل شمرده است. قسمت ب ماده 16 كنوانسيون امحاي اشكال تبعيض عليه زنان نيز دولت‏هاي عضو را ملتزم ساخته كه تدابيري اتخاذ كنند تا ازدواج زنان تنهاو تنها مبتني براراده آزاد و رضايت كامل آنان باشد .(Ermacora, p.p.16-50) بدين ترتيب معلوم مي‏شود كه احكام و مقررات ملي مربوط به ولايت بر ازدواج نيز بامفاهيم و معيارهاي بين المللي مربوط به حقوق بشر ناساگاز است .
نكته سوم و اساسي اين كه به موحب بند دوم ماده 16 كنوانسيون امحاي تمام اشكال تبعيض عليه زنان دولت‏هاي عضو بايد نامزد كردن (Betrolhal)كودكان و انعقاد عقد نكاح (marriage) براي آنان را فاقد آثار حقوقي بشمارند. براساس اين بند هرگونه اقدام در خصوص ازدواج افراد حتي اقدامات مشروع و قانوني ناگزير بايد در سني معين انجام گيرد و در دفاتر و اسناد ويژه به صورت رسمي به ثبت برسد(Ermacora,P.55). چنان كه پيداست اين كنوانسيوان بين المللي نيز از دو جهت با مسئله ولايت بر نكاح صغار در تعارض است؛ نخست از جهت ضرورت تعيين حداقل سن ازدواج دوم، از لحاظ عدم اعتبار و مشروعيت اقدامات صورت گرفته پيش از رسيدن به سن مقرر.چنان كه گذشت در فقه اسلامي نه ازدواج سن مشخصي دارد و نه نامزد كردن كودكان و انعقاد عقد نكاح براي آنان نامشروع وبي‏اعتبار تلقي مي‏شود.
قسمت چهارم ـ ارزيابي انتقادي و پيشنهاد اصلاحي
4
ـ 1 . ارزيابي انتقادي
حكم تبصره ماده 1401 قانون مدني محمل و توجيه منطقي ندارد. ازدواج امري است شخصي و مبتني بر عاطفه و احساس. به خصوص امروزه كه احساسات و عواطف انساني نسبت به گذشته بسيار تلطيف شده و فردگرايي و استقلال شخصيت و تشخّص هويت افراد رو به كمال نهاده به هيچ وجه نمي‏توان پذيرفت كسي با مداخله در امور ديگري و ناديده گرفتن عاطفه و احساس وي به جاي او تصميم بگيرد به ويژه تصميمي كه سرشت و سرنوشت فرد رابه گونه‏اي تعيين مي‏كند كه رهايي از آن اگر غير ممكن نباشد دست كم بسيار دشوار و داراي آثار سوء شخصي و توالي نامطلوب اجتماعي است. انتخاب همسر براي كودك او را از طبيعي‏ترين حق خود محروم مي‏سازد و به شخصيت او لطمه مي‏زند. به مسئله مراعات مصلحت نمي‏توان خشنود بود، چرا كه اولاً، مصلحت مفهومي است غير منضبط؛ يك معيار موضوعي است كه تشخيص آن عمدتا و عملاً از اختيارات اولياست؛ بي آن كه عهده‏دار اثبات وجود آن باشند. ثانيا، مصلحت پديده‏اي شناور و ضابطه‏اي كاملاً نسبي است و به تبع تغيير مكان و زمان و دگرگوني هنجارهاي اجتماعي تغيير مي‏كند و دگرگون مي‏شود. شايد بتوان از عهده اثبات اين امر برآمد كه در گذشته ولايت اوليا بر نكاح صغار به مصلحت آنان بوده و از سوي عرف رايج موجّه و قابل تحمل تلقي مي‏شده و شارع مقدس هم به لحاظ توجيه و تحمل عرف چنين مصلحتي را مفروض و معتبر شناخته است، اما اثبات اين امر امروزه بسيار دشوار است. گزافه نخواهد بود اگر گفته شود امروز نفس تزويج صغار در بيشتر موارد خود خلاف مصلحت است و فرض ضرر در نكاحي كه ولي قهري در باره آن تصميم مي‏گيرد غالبا فرضي منطبق بر واقع است. كسي كه به دور از هرگونه ضرورت اراده شخصي خود را جايگزين عاطفه و احساس ديگري مي‏كند، به جاي او تصميم مي‏گيرد و سرنوشت او را به گونه‏اي ناگشودني با سرنوشت ديگري پيوند مي‏زند بي‏هيچ ترديد مصلحتي بزرگ و تقريبا غير قابل جبران از وي تفويت كرده است. اگر اولياي صغار به طور كلي ملزم به مراعات مصلحت و غبطه آنان باشند بي‏گمان بايد گفت كه در غالب موارد و در شرايط و اوضاع و احوال عادي فرد اجلاي مراعات مصلحت صغار پرهيز از تزويج آنان است. به ثبوت خيار فسخ براي صغار هم نمي‏توان دلخوش بود، چراكه اثبات تخلف از شرط مراعات مصلحت هميشه آسان نيست. كسي كه با وجود تخلف ولي و ثبوت حق فسخ عملاً از عهده اثبات آن بر نيامده ناگزير بايد تن به سرنوشتي دهد كه خود از آن ناخشنود است. در صورت اثبات و فسخ نكاح هم «هيچ چيز نمي‏تواند گذشته دردناك را به كودكي كه تا رسيدن به سن بلوغ همسر ناخواسته را با تمام ضررهاي مادي و معنوي آن پذيرفته بازگرداند»(كاتوزيان، 76). اساسا چرا بايد حقي كه به يقين جنبه شخصي دارد و به خود شخص مربوط مي‏شود اختيار اعمال آن به ديگري اعطا گردد و آنگاه براي پيش‏گيري از تضرر، حق فسخ براي وي پيش بيني شود. منطقي و منصفانه نيست كه آنچه به يقين از آن كسي است سلطه وي بر آن در معرض تزلزل و تعليق و احتمال واقع شود.
از نظر دكترين حقوقي چنين نكاحي با عادات و رسوم و اخلاق اجتماعي زمان ما مخالف است. رويه قضائي و اداري بايد در انديشه پيشگيري ازخطرهاي احتمالي آن باشند(همان). به اين نكته نيز توجه مجدد بايد كرد كه دستور تبصره مورد بحث با آنچه در اسناد و ابزارهاي مربوط به حقوق بشر و آزادي‏هاي اساسي افراد آمده مغايرت تام دارد. در بسياري از دولت‏هاي غربي در صورت مغايرت ميان مقررات ملي و موازين و معيارهاي بين‏المللي نهاد قانون گذاري و رويه قضايي مقررات ملي را به نفع موازين بين المللي كنار مي‏گذارند و اين شيوه حل تعارض را مايه مباهات هم مي‏شمارند(گانزوف، 18ـ 11).
4
ـ 2 . پيشنهاد اصلاحي
آنچه به عنوان پيشنهاد بايد گفت يكي بازگشت به وضع پيش از اصلاح قانون مدني است، گرچه پذيرش چنين پيشنهادي باتوجه به ادله منقول و سوابق فقهي مسئله اندكي دشوار مي‏نمايد. پيشنهاد دوم محدود ساختن موارد اعمال ولايت مورد بحث از طريق اجتهادي درخور منطق و مقتضاي زمان است. ولايت بر امور و شئون مربوط به غير چنان كه گذشت مسئله‏اي است استثنايي و مبتني بر حاجت و ضرورت. بديهي است كه در موارد مستثنا و امور مبتني بر ضرورت به قدرت متيقن و به اندازه رفع حاجت و ضرورت بايد اكتفا نمود. از اين رو جز در موارد قيام ضرورت و اقتضاي مصلحت از اعمال ولايت بر نكاح صغار پيشگيري بايد نمود. در مفهوم مصلحت نيز تجديد نظربايد كرد. اين كه نفس تزويج مبتني بر مفسده و مضرّت نباشد كافي نيست، بلكه بايد تزويج صغير يا صغيره تنها در شرايط و اوضاع و احوالي تجويز شود كه از طريق آن مفسده و مضّرتي قائم يا نزديك به وقوع از وي دفع شود يا منفعتي متيقن عايد او گردد. افزون بر اين، بار اثبات وجود چنين مصلحت نامتعارفي را بردوش ولي بايدگذاشت و تشخيص آن را نيز به عنوان يك امر موضوعي به مراجع قضائي بايد واگذار نمود. ولي مدعي قيام ضرورت و اقتضاي مصلحت است و به استناد آن در صدد تزويج فرد تحت ولايت خويش؛ ادلّه اثبات ادعاي خود را به مرجع قضائي ارائه مي‏دهد؛ مرجع قضائي پس از ارزيابي ادلّه و بررسي اوضاع و احوال موجود موافقت يامخالفت خود را اعلام مي‏نمايد. فراتر از اين حتي در صورت موافقت مرجع قضائي و وقوع تزويج هم بر لزوم چنين عقدي نه نسبت به صغير و نه در حق صغيره نبايد پافشاري كرد. به فتواي آن دسته از فقها كه شروط بسيار براي اعمال چنين ولايتي برشمرده‏اند توجهي دو باره بايد كرد. برخي از فقهاي متقدم اماميه چنان كه گذشت لزوم چنين نكاحي را دست كم درخصوص صغير مورد ترديد قرار داده‏اند. يكي از ادلّه مورد استناد آنان ضرورت رفع يا دفع ضرر است، ولي بايد دانست كه احتمال ضرر در ازدواج‏هاي ناخواسته اختصاصي به صغير يا صغيره ندارد. پس اين گونه فتاواي فقهي را بايد جدي گرفت و در توسعه و تعميم آن بايد كوشيد. حاكميت ادلّه ثانويه‏اي نظير قاعده لاضرر مقتضي آن است كه اعمال ولايت بر نكاح صغار صرف نظر از مسئله مراعات يا عدم مراعات مصلحت، مطلقا غير نافذ و موكول به اجازه صغير و صغيره بعداز كمال گردد. حاصل پيشنهاد اخير اين است كه اولاً، تزويج صغار تنها در موارد قيام ضرورت و اقتضاي مصلحت صورت گيرد. ثانيا، معيار مصلحت و ضابطه ضرورت و مصاديق آن دست كم به صورت تمثيلي در متن قوانين موضوعه منعكس شود. ثالثا، مداخله مراجع قضائي ضروري تلقي شود. رابعا، بار اثبات اقتضاي مصلحت بردوش ولي گذاشته شود. خامسا، مراجع قضائي در تشخيص اقتضاي مصلحت با دقت و محدوديت بسيارعمل كنند. سادسا، تزويج صغار از سوي اوليا همواره غير نافذ و موكول به اجازه بعد از كمال تلقي شود.
پاورقيها:
1 -
مراد از ممنوعيت دراين ماده بطلان است يا عدم نفوذ؟ از نظر بعضي از فقها عقد صغير اعم از ممّيز و غير ممّيز به دليل عدم اعتبار عبارت صغير در عقود، باطل است، ولي گروهي ديگر عقود منعقد ازسوي صغير مميز را با استناد به اين كه دليلي بر عدم اعتبار عبارت وي در دست نيست، صحيح اما غير نافذ دانسته‏اند. از نظر گروه اخير چنين عقدي از سوي ولي يا خود صغير بعد از كمال قابل تنفيذ است (نك: الطباطبائي، 14/470؛ النجفي، 29/143).
2 -
حديث نخست راابن ماجه ودار قطني روايت كرده‏اند. حديث دوم را امام احمد، ابوداوود، ترمذي، حاكم و ابن حبّان و حديث سوم را هم ترمذي، حاكم و ابن حبّان روايت كرده‏اند. حديث دوم را صحيح و حديث سوم را حسن دانسته‏اند (نك: السيّد سابق فقه السّنّة، 2/118).
4 - «
التصرّف في الرعية منوط بالمصلحة»(ماده 58 مجلة الاحكام العدلية (نك: الزرقاء، 2/1050).
منابع:

1.
الجزيري، عبدالرحمن، الفقه علي المذاهب الاربعة، بيروت، دارالفكر، 1990.
2.
الرازي، محمدبن ابي بكربن عبدالقادر، مختار الصّحاح، بيروت دارالفكر، 1993.
3.
الزرقاء، مصطفي احمد، المدخل الفقهي العام، دمشق .
4.
سابق، السيد، فقه السّنة، بيروت، دارالقلم، 1990.
5.
الشاطبي، ابواسحاق، الموافقات في اصول الشريعة، بيروت، دارالمعرفة، بي‏تا.
6.
الشربيني الخطيب، الشيخ محمد، مغني المحتاج، بيروت ، دارالفكر،بي تا.
7.
الصابوني، عبدالرحمن، قانون الاحوال الشخصية، دمشق ،1979.
8.
صفايي، سيد حسين و امامي، اسدالله، حقوق خانواده، تهران ،دانشگاه تهران .
9.
الطباطبائي الحكيم، السيدمحسن، مستمسك العروة الوثقي، قم، 1404.
10.
العاملي، زين الدين، شرح اللمعة الدمشقية، بيروت، داراحياءالتراث العربي، 1983.
11.
عوده، عبدالقادر، التشريع الجنائي الاسلامي، بيروت، مؤسسه الرسالة، 1987.
12.
كاتوزيان، ناصر، حقوق خانواده تهران، شركت انتشار.
13.
گانزوف، و.ژ، حمايت از حقوق بشر در حقوق اساسي، ترجمه نجاد علي الماسي، تهران، مؤسسه حقوق تطبيقي، 2536.
14.
الاحكام الشرعية في الاحوال الشخصية علي مذهب الامام ابي حنيفة النعمان، بيروت، دارالندوة، 1988.
نشريه :مقالات و بررسي‏ها
صفحه : 83-100
زبان : فارسي
پياپي :63
سال :