نظريههاى فمينيستى در جهان و ايران (1)
فاطمه مهدوى
تاريخچه فمينيسم
اساسا پس زمينههاى ديدگاههاى فمينيستى در غرب، به نيمه دوم قرن
هفدهم و اوايل قرن هجدهم برمىگردد و نويسندگان عصر روشنگرى اروپا، به دليل آن كه
طبع انسان را در چارچوب «خردمندى
سوداگرانه بورژوايى» تحليل مىكردند و بنيان تحليل خود را نيز مفهوم اتميستى
«فرد» قرار داده و فرد را با هر جنسيت، نژاد يا ايدئولوژى بر اساس فرد گرايى
(اومانيستى) تحليل نمودند، نظريه افراطى و نامناسبى را در خصوص تربيتيكسان زن و
مرد و نقشهاى يكسان اجتماعى براى دو جنس مطرح مىكردند كه با فطرت انسان و طبيعت
زنان سازگار نبود.
لذا از نظر تاريخى، جنبش فمينيستى به دو مرحله تقسيم مىشود: مرحله
اول، از اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم (1870- 1920) آغاز گرديد و مرحله دوم
- پس از ركودى 40 ساله - در دهههاى (1970- 1960) شروع شد و تا عصر حاضر ادامه
دارد.
فعاليتهاى فمينيستى - بويژه در مرحله اول - در ايالات متحده و
كشورهاى پروتستان مذهب اروپا و نيز مناطق پيشرفتهتر صنعتى و اقتصادى دنيا رواج
داشت و فمينيسم جديد با اين كه بار ديگر اين مناطق را متاثر كرد، اما كشورهاى
ديگرى; چون كشورهاى كاتوليك و برخى كشورهاى جهان سوم نيز شاهد خيزش جنبش فمينيستى
بودند.
فمينيستهاى دوره اول; يعنى فمينيستهاى قديمى، اهداف مشخص و محدودى
داشتند، بر عكس، فمينيستهاى جديد تحت عنوان هواداران «جنبش آزادى بخش زنان» كه
اهداف سازمان يافته و تنظيم شدهاى پيش رو ندارند و در نتيجه اهداف آنها حد و مرزى
ندارد.
بنابراين هر دو مرحله، نقطه نظرهاى خود را از فلسفه سياسى غالب جريان
روشنفكرى زمان خود گرفتهاند; ديدگاههاى فمينيست دوره اول از ليبراليسم و دوره
دوم از انديشههاى چپ نو (نئوماركسيسم) است.
پيروان اين جريان، در مرحله اول اهداف خود را در چارچوب ساختار
اجتماعى - سياسى سرمايه دارى و مسيحيت دنبال مىكردند و خواستار جايگاه يكسانى از
لحاظ سياسى، حقوقى و شغلى با مردان بودند. در اين دوره، فمينيسم در اعتراض به روند
مردسالارى بورژوايى پديد آمد. در مرحله دوم نيز، شرط اوليه دستيابى به برابرى زن و
مرد را تجديد ساختار جامعه مىدانند.
آنان بر اين عقيدهاند كه برابرى جنسى فقط از طريق انقلاب تحقق
مىيابد; زيرا نظم كنونى جامعه، حاصل قرنها تسلط مردانه است و نمىتواند زمينه
ساز جامعهاى مساوات طلب باشد. فمينيستهاى جديد خواستار نابودى گرايشها و
پندارهاى سنتى هستند و خواستار بنا نهادن جامعهاى بر اساس تقسيم برابر كار و
فعاليتيكسان در جامعه مىباشند.
بعضى از فمينيستها با اولويت قرار دادن مبناى زيستشناسى (تفاوتهاى
زن و مرد در بدو خلقت) ستمى را كه بر زنان مىشود تشريح و تبيين مىكنند. آنها
معتقدند كه تفاوت زنان و مردان در توليد هم نوع، انگيزهاى براى استمرار
نابرابرىهاى جنسى ميان آنها است و براى نابودى اين تبعيض، راه چاره را در دگرگونى
و هم چنين جلوگيرى از بارورى و توليد مثل آنان مىدانند. اين نقطه نظر به طور كلى
مشخصه فمينيستهايى است كه اصطلاحا «راديكال» شناخته مىشوند. اين گروه، عمدتا به
خط مشى مربوط به جنسيت و توليد مثل توجه دارند.
برخى نيز بر فرهنگ و منش جوامع در ارائه نقشها و ايجاد فرصتهايى
براى زنان و مردان اشاره مىكنند و اين دو ديدگاه مبناى مباحث فمينيسم است. آنهايى
كه به ديدگاه زيستشناسى توجه دارند، معتقدند: هويت اجتماعى زن با توجه به جنيست
او تعيين مىشود و بر اساس ديدگاه اجتماعى، كه بر تفاوتهاى القايى فرهنگ و جامعه
تاكيد دارند، بر هويت منتج از جنس زن اصرار مىورزند.
در هر حال آنچه در مباحث فمينيستى برجسته و شاخص مىباشد، «مساله مرد»
است و چه بسا فمينيستهايى هستند كه مردان را دشمن سازشناپذير زنان قلمداد
مىكنند و براى رهايى، راهى جداگانه و مستقلانه از مردان را براى برآوردن نيازهاى
زنان تجويز نمايند و از اين نظر مردان بطور كلى در زندگى زنان زايد هستند و حذف مىشوند.
البته فمينيستهايى نيز وجود دارند كه به حضور مردان و مبارزه براى نابرابرى بين
دو جنس معتقدند.
نظريههاى فمينيستى
واقعيت اين است كه فمينيسم افراطى غربى هدفى جز ايجاد اختلاف و
ناسازگارى ما بين دو جنس و تشديد بحران عدم تفاهم بين آن دو ندارند. فمينيستها با
ناديده گرفتن نقشها و ماهيت متفاوت زنان و مردان، سعى در ايجاد يك همانندى مصنوعى
و بعضا انقياد مردان توسط زنان دارند.
بعضى از فمينستها با تقسيم ارزشهاى مطلق اخلاقى به زنانه و مردانه،
خواهان رد كامل تمام ارزشهاى مردانه هستند. عدهاى از فمينيستها نيز با رد كامل
ارزشهاى اعتبارى و ذهنيت مردانه، دنيا و زندگى آن را بر اساس ارزشهاى زنانه طلب
مىكنند.
در واقع مىتوان گفت: اساسا مبناى نظرى فمينيسم كه مبتنى بر تقسيم
ارزشها به زنانه و مردانه است، ديدگاهى اومانيستى است.اين ديدگاه نوعى رابطه
مبتنى بر تضاد خصومت و رقابت در دو جنس برقرار مىكند.
بنابر آنچه گذشت، مىتوان گفت كه در حقيقت، نظريه فمينيستى از دو منظر
به مسايل زنان مىنگرد:
1. نگرش آسيب شناسانه: در طول تاريخ و در ضمن اين آسيبشناسى بسيارى از
نظريات فمينيستى شكل مىگيرد كه مهمترين آن، نظريات «تفاوت» ، «نابرابرى»
و «ستمگرى» است كه در روند آن فمينيستهاى ماركسيسم و ليبراليسم نگرش آسيب
شناسانه خود را از زن بيان مىكنند و هسته مركزى اين آسيبشناسى، نظام پدرشاهى است.
2. نگرش راه حل طلبانه: كه مبتنى بر ارايه طريق فمينيستهاى ماركسيسم و
ليبراليسم، راديكاليسم و سوسياليسم براى رهايى زن از قيود نظام مردسالارى است. اين
روشها بر محور «آزادى»
، «بىقيدى» و «لاابالىگرى» زن نسبتبه هر گونه توصيهاى است كه
طبيعت، دين، ساختارهاى جامعه، خانواده و روابط بين زن و مرد ارايه مىدهد. در
حقيقت، نقطه آسيبپذير فمينيسم از همين جا شكل مىگيرد; زيرا نقش مادرى، همسرى،
روابط طبيعى جنسى و ساختارى مذهب و خانواده را به عنوان نمودهاى پدرشاهى و بى
اعتبار معرفى مىكند و كليه ارزشهاى جامعه و خانواده را نفى مىنمايد.
در ميان نظريههاى گوناگون فمينيستى، سه نظريه مهم و گسترده قابل توجه
است كه بر «تفاوت جنسى» ، «نابرابرى جنسى» و «ستمگرى جنسى» تاكيد دارد و هر يك با توجه به موقعيت و شرايط خاص اجتماعى صاحب نظران
و پيروان آن بوجود آمده است.
1. نظريه تفاوت جنسى: جايگاه و تجربه زنان در بيشتر موقعيتها با جايگاه
و تجربه مردان در همان موقعيتها تفاوت دارد.
2. نظريه نابرابرى جنسى: بر اساس اين نظريه، نه تنها جايگاه زنان با
مردان متفاوت است كه كم ارزشتر و نابرابر نيز هست و لذا زنان در مقايسه با مردانى
كه از جايگاه اجتماعى برابرى برخوردارند، از منابع مادى، منزلت اجتماعى، قدرت و
فرصتهاى كمترى برخوردار مىباشند.
3. نظريه ستمگرى جنسى: در اين ديدگاه، زنان علاوه بر تفاوت و نابرابرى
جنسى با مردان، تحتستم نيز قرار دارند; يعنى تحت انقياد، تابعيت، تحميل و
بدرفتارى مردان به سر مىبرند.
گرايشهاى فمينيستى در دوران معاصر
در ميان جريانهاى فمينيستى معاصر، شش گرايش عمده وجود دارد كه
عبارتند از:
1. فمينيسم ليبرالى;
2. فمينيسم ماركسيستى;
3. فمينيسم اگزيستانسياليستى; (اصالت وجود)
4. فمينيسم روانكاوانه;
5. فمينيسم همجنس گرايانه;
6. فمينيسم زيستشناختانه;
اكنون به بررسى هر كدام از اينها به طور اجمال مىپردازيم.
فمينيسم ليبرالى
اين گرايش در ميان نظريههاى فمينيستى معاصر در اقليت قرار دارد.
گرايشهاى ليبرالى فمينيستى عمدتا مخالف رفورميستى با پذيرش نقشهاى از پيش تعيين
شده براى زنان و مردان در خانواده و جامعه بوده و در تلاش و القاى اين باوراندكه
در روابط زناشويى، مهم نقشهاى مردانه و زنانه، تشكيل خانواده و تربيت فرزندان
نيست، بلكه اين شادكامى و رضايتخود محورانه هر فرد است كه داراى اهميت است.
فمينيسم ليبرالى بر رد ايفاى نقش مادرى و همسرى زنان به عنوان يك تكليف اصرار دارد
و در مجموع اين دسته از فمينيستها ارزشى خاص براى خانه و خانواده قائل نيستند،
مگر اين كه مبنا، زن باشد. اين نظريه پردازان معتقدند كه در ازدواج، همه بهره
مندىها و رشدها براى مرد و همه عقب ماندگىها براى زن است و لذا پيشنهادهاى غير
بنيادى و بر هم زنندهاى را ارايه مىدهند.
بر اساس اين پيشنهادات، زنان آزاد هستند كه هر نوع زندگى را در غالب
ساختارهاى مختلف خانواده، اعم از (خانواده هستهاى و ازدواج، خانواده بدون ازدواج،
سقط جنين، همجنس بازى و...) اختيار نمايند.
فمينيستهاى ليبرال براى مبارزه با نابرابرى جنسى، برنامههاى ديگرى
نيز ارايه مىدهند كه از جمله آنها مىتوان به بسيج در جهت كاربرد امكانات موجود
سياسى و قانونى براى تغيير وضع موجود، تامين فرصتهاى برابر اقتصادى، دگرگونى در
خانواده و مدرسه، پيامهاى رسانهاى همگانى و...اشاره كرد.
فمينيسم ماركسيستى
اين ديدگاه با نظرات «ماركس و انگلس» آغاز شده و بر پايه ستمگرى
اجتماعى بنا نهاده شده است. فمينيسم ماركسيستى تحليل طبقاتى ماركسيستى را به
اعتراض اجتماعى فمينيستى پيوند مىزند. با اين همه اين تركيب، نه تنها نظريه
ستمگرى تشديد شدهاى را ارائه مىكند، بلكه به شكل آهستهترى نابرابرى جنسى را نيز
جلوه گر مىنمايد.
توجه اصلى ماركس و انگلس به ستمگرى اجتماعى طبقاتى بود، اما به ستمگرى
جنسى نيز توجهاتى از خود نشان دادند.
مضمون اصلى اين نظريه عبارت است از:
1. تابعيت زنان از نظامهاى اجتماعى سرچشمه مىگيرد;
2. مبناى رابطه، تابعيت زنان در خانواده است و خانواده در واقع چيزى جز
نظامى از نقشهاى مسلط و تحت تسلط نيست، لذا چارچوب چنين نهادى است كه زنان بيرون
از خانه شغلى ندارند و در نتيجه از استقلال اقتصادى محروم بوده و جزو متعلقات شخصى
شوهران بشمار مىآيند;
3. مشروعيت نظام خانوادگى به عنوان نهادى قديمى و بنيادى جوامع بشرى دروغ
است; زيرا در دوران ماقبل تاريخ، ساختارى براى خانواده وجود نداشته، و پيوند
خويشاوندى از طريق تبار زنان، و قدرت زنانه از طريق تنظيمات زندگى اشتراكى،
اجتماعى، كاربرد كالا، پرورش فرزند، تصميمگيرى آزادانه و...اعمال مىشده است;
4. عواملى اين نوع نظام اجتماعى را نابود و شكست تاريخى و جهانى جنس زن
را بوجود آوردند.
فمينيسم ماركسيستى در دوران معاصر، روابط جنسى را در چارچوب نظام
طبقاتى سرمايه دارى مورد بررسى قرار مىدهد; يعنى اين كه زنان در موقعيت و طبقه
يكسان با مردان، از منافع كمترى برخوردارند و منبع بى دردسر سود براى طبقات حاكم
بشمار مىروند.
فمينيسم اگزيستانسياليستى; (اصالت وجود)
يكى ديگر از گرايشهاى فمينيستى معاصر، گرايش اگزيستانسياليستى يا
مكتب اصالت وجود است. اين گرايش مبتنى بر تفسير خاص «سيمون دوبوار» و «ژان پل
سارتر» از رابطه زن و مرد است. در تفسير اگزيستانسياليستى آنچه مهم به نظر مىرسد،
تفسير تجربه اگزيستانس است كه از ديد آنها چنين تجربهاى اختصاص به انسان دارد،
تجربه اگزيستانس در اين نحله، تجربه مبتنى بر درك انسان از آزادى و اختيار مطلق
فرد است و بديهى است كه آزادى مطلق مورد نظر، صورتى افراطى از مفهوم ليبرالى و
اومانيستى آزادى است كه در واقع چيزى جز ميدان دادن به خواهشهاى نفس نيست.
اين نظريه اولين بار در سال 1949 توسط «سيمون دوبوار» در كتاب «جنس
دوم» مطرح شد. دوبوار در اين كتاب به تفحص در «ديگر بودن» زن پرداخت و اين سؤال
را مطرح كرد كه زن چيست؟ و پيش درآمد آن نيز زن محورى شد كه بعدها مشخصه فمينيسم
راديكال گرديد.
بر مبناى تفسير اگزيستانسياليستى «ديگرى» هميشه عامل مزاحم و بر هم
زننده آزادى و حوزه فرديت آدمى است; به عبارت ديگر همان گونه كه سارتر نيز مطرح
كرده است «دوزخ همين ديگران اند» و بر مبناى چنين تفسيرى، مفهوم خود بنيادانه
آزادى اگزيستانسياليستى، موضعى تماما ضد اجتماعى و آنارشيستى مىيابد. از اين رو
سيمون دوبوار مفهوم اگزيستانسياليستى ديگرى را در مورد مردان بكار مىبرد و
موجوديت مرد را «دوزخ و بر هم زننده فرديت و آزادى زنان» مىداند.
اين نظريه از اين منظر كه ريشه در نفرت دارد، بر قرارى هر نوع ارتباط
متعادل و متناسب بين دو جنس را محال فرض مىكند و اساس تفسير دوبوار از رابطه دو
جنس كاملا خصمانه و منفى است.
به عقيده دوبوار آنچه كه نهايتا زن را در قيد و اسارت نگاه مىدارد،
دو نقش همسرى و مادرى است و از نظر او ازدواج غارت سازمان يافته كار و ويژگىهاى
جنسى زن است، زنان دو سوم كار جهان را انجام مىدهند، اما تنها يك درصد از
دارايىهاى جهان را در اختيار دارند. دوبوار معتقد است كه همه آرزوهاى زن در شيوه زندگى محدود مىشود و
عملا او را به وابستگى اقتصادى مىكشاند و همه جاهطلبيش محدود به كار شكنجه آور
خانه دارى مىشود.
فمينيسم روانكاوانه
فمينيستهاى روانكاو معاصر سعى دارند تا با كاربرد نظريه «فرويد»
پدرسالارى را تبيين كنند. زنان از نظر فرويد انسانهاى درجه دومى هستند كه
سرشتبنيادى روانى شان آنها را براى يك زندگى نازلتر از زندگى مردان آماده كرده
است. اين گروه نيز به نوعى معتقد به نظريه ستمگرى جنسى و فمينيست زيستشناختانه
هستند.
فمينيستهاى روانكاو - مانند نظريه پردازان ستمگرى جنسى - نظام
مردسالارى را نظام انقياد و ستم به زنان مىدانند.
شاخص فمينيسم روانكاوانه، تلاش مردان - در نظام مرد سالارى - در
جهتحفظ موقعيت مردان نسبتبه زنان است. حال آن كه زنان گاهى در برابر اين نظام
مقاومت مىكنند و علت اين روحيه در مردان را در ريشه «هراس از مرگ» و «رابطه
دوگانه فرزند با مادر» مىدانند.
به اعتقاد آنها هراس از مرگ، به معناى ترس از متوقف شدن زندگى فرد و
ختم تكاپوهاى روحى و معيشتى است و مرد اسير اين ترس است، اما زن بدليل زايش و قدرت
بارورى، يا از اين ترس برخوردار نيست و يا كمتر از مرد از آن بيمناك است و اين حس
مردن است كه مردان را بسوى كسب قدرت، مالكيت و تسلط پيش مىبرد، مردان به دليل حسد
به نقش حياتى توليد مثل زنان و به دليل ميل به نمود، بدنبال كسب حق پدرى و نظارت و
تسلط بر جسم زنان (زن مظهر حيات است) مىباشند.
از طرفى در اين رهيافت اعتقاد بر اين است كه فرزندان نسبتبه پرورش
دهندگان (مادر) حالت دوگانه دارند; عشق و تنفر، نياز و وابستگى، عواطفى هستند كه
كنار هم رشد مىكنند.
از يك سو او به مادر وابسته است و از سوى ديگر در فرهنگى رشد مىكند
كه مردانگى داراى ارزش است، لذا فرزندان پسر بسرعت هويتخود را از زن جدا مىكنند
و در بزرگسالى به جست و جوى زن براى تملك برمى آيند.
فمينيسم همجنس گرايانه
فمينيستهاى همجنس گرا كه مردسالارى را در همه جا حاضر و ناظر
مىبينند، رابطه با مردان را امرى سياسى تلقى مىكنند، از اين رو، زنانى را كه تن
به چنين روابطى بدهند، متهم به همدستى در ستم بر زنان مىكنند. چنين بيان نامتعارفى
از خط مشى جنسى در اين شعار تجلى مىيابد كه «فمينيستبعنوان يك نظريه و همجنس
گرايى زنان بعنوان يك عمل مطرح است.»
در نيمه دوم دهه 1970 موضوع «جداسازى» زنان از مردان بر مباحثات فمينيستى غالب بود و باعثشكاف
عمده بين زنان همجنس گراى راديكال و ديگر فمينيستها گشت. گروه اخير در عين آن كه
همجنس گرايى زنان را بعنوان انتخاب آزادانهاى براى رفتار جنسى، مذموم
نمىدانستند، اما در عين حال مىگفتند: جداسازى سياسى زنان از مردان براى اكثريت
قاطع زنانى كه رابطه با جنس مخالف را انتخاب مىكنند، تاثيرى ندارد و هم چنان زنان
را در قيد و اسارت مردان نگه مىدارد.
فمينيسم زيستشناختانه
فمينيستهاى زيستشناختى با توجه به تبيين ستمگرى جنسى، اساس تبعيض
بين مرد و زن را در نظام آفرينش مىدانند. نقطه نظرات اين دسته از فمينيستها
اصولا در تضاد و تقابل كامل با مبانى انديشه دينى و الهى است; زيرا با تفاوتهاى
ذاتى در خلقت آدميان در ستيزند و معتقدند كه در جهان هستى از هنگام تولد به جنس زن
با اين خصوصيات فيزيكى و ناتوانى جسمى ظلم شده و قدرت بارورى، توليد مثل مادرى وى
نيز ناشى از اين ظلم طبيعت است كه بر زنان رفته است.
منبع:
www.e-resaneh.com