طلاق، مردان و زنان
سيد صمد موسوي خوشدل صاحبان اختيار طلاق، اختيار مطلق ندارند و هر يك به نحوي، كم يا بيش با محدوديتهايي در امر طلاق و توابع آن مواجهند: 1ـ محدوديت به مرزهاي اختيار ديگران: چنين نيست كه اختيار انحلال يك نكاح در هر زمان تنها به دست يك نفر باشد. مثلاً در مواردي دادگاه به تقاضاي زوجه و با اجتماع شرايط لازم، حكم طلاق را صادر ميكند. در چنين مواردي اقليم اختيار هر يك از صاحبان ولايت تا آنجا امتداد پيدا ميكند كه سرزمين اختيار ديگران از آنجا آغاز ميشود. 2ـ محدوديت به موجبات طلاق: صاحبان اختيار طلاق در هر شرايطي صاحب چنين اختياري نيستند، بلكه تنها در بعضي شرايط، اختيار طلاق دارند حتي ولّي فرد مجنون نيز در همه حال، اختيار طلاق دادن ندارد. او در شرايطي ميتواند اقدام به طلاق كند كه جنون دائمي باشد و طلاق دادن همسر مقرون به مصلحت باشد. 3ـ محدوديت به شرايط صحّت: شرايط صحّت طلاق دو دستهاند: برخي شرايط عمومي صحّت و نفوذ هر نوع ايقاعي هستند و برخي شرايط خاص طلاق هستند كه شامل شرايطي در طلاقدهنده و طلاقگيرنده و ايقاع طلاق ميشوند. 4ـ محدوديت به احكام تكليفي شرعي و قانوني: محدوديتهايي كه ذكر كرديم محدوديتهايي وضعي بودند كه موجب ميشدند در شرايطي امكان اقدام به طلاق صحيح از شخص سلب شود. محدوديتهاي مورد نظر در اين بند مربوط به برخي اوامر و نواهي هستند كه صرفنظر از مسأله بطلان يا صحت، در مواردي طلاق را واجب و لازمالاجرا و در مواردي ديگر آن را حرام و ممنوع ميكنند. اين نوع محدوديت و اجبار و بازدارندگي از طلاق، هم از ناحيه شارع و هم از ناحيه قانونگذار صادر شده است. در طول دوره قانونگذاري مقررات متعدي ابداع شدهاند كه شامل نهي مردان از واقع ساختن برخي صور خاص طلاق بودهاند. طلاقهاي ظالمانه و غيرموجّه آيا در حقوق اسلامي اختيار زوج براي طلاق، مطلق و نامحدود است و حتي در مواردي كه زندگي زوجين، روال عادي و مطلوب خود را طي ميكند زوج حقّ طلاق دارد؟ روايات بسياري در بردارنده مذّمت و انذار مرداني است كه بيهيچ ضرورت و مصلحتي و در حالتي كه هيچ موجبي براي نامطلوب شدن زندگي مشترك وجود ندارد، اقدام به طلاق كنند. برخي از اين روايات تعابير تكان دهندهاي در مورد چنين طلاقهايي به كار بردهاند. تعابيري از اين قبيل كه از چنين طلاقهايي عرش به لرزه ميافتد1 يا چنين طلاقهايي شخص را گرفتار لعنت يا دشمني خدا ميكند، در مطلق بودن اختيار مرد در طلاق ترديد ايجاد ميكنند: تلعف ام :لاقف لجرب »ص« هّللا لوسر َّرم نم لاق .هّللا لوسر اي اهتقّلط :لاق ؟كتءارما لجَّرلا َّنءا َّمث :لاق .ءوس ريغ نم لاق ؟ءوس ريغ :لاقف هلاوهْْيلَع هّّللالََص يّّبنلا هب َّرمفجََّوزت تلعف ام :لاقف ،هبَّرم َّمث ،معن لاقف ؟تجَّوزت ؟ءوس ريغ نم :لاق ،اهتقّلط لاق ؟كتءارما هّّللا يلَص هّللا لوسر لاقف .ءوس ريغ نم :لاق َّلك نعلي وا ضغبي َّلج و َّزع هّللا َّنءا :هلاوهْْيلَع 2».ءاسنلا نم ةقاّوذ َّلك و لاجِّرلا نم قاّوذ در رواياتي از اين دست، پيامبر اكرم(ص) بوضوح، مرداني را كه صرفا براي لذائذ جنسي، تنوّع طلبي كرده و طلاق ميدهند، ملعون و نفرين شده مينامند. در اين زمينه پاسخ به دو سؤال ضروري است: 1ـ آيا تعابيري مانند «يلعن» و «يبغض» كه در روايات در مورد چنين طلاقهايي مورد استفاده قرار گفتهاند دلالت بر حرمت دارند يا خير؟ 2ـ در صورتي كه چنين طلاقهايي حرام باشند آيا اين حكم موجب بطلان اين طلاقها خواهد شد تا بگوييم كه زوج صلاحيت قانوني ايقاع چنين طلاقهايي را ندارد؟ اگر رواياتي كه چنين تعابيري دارند تنها منابع قابل استناد در موضوع باشند ميتوان از آنها حرمت چنين طلاقهايي را استنباط كرد اما روايات ديگري نيز هست كه به پيچيدگي مسئله اشاره ميكند و آنكه نميتوان زندگي با زني را بر مردي كه او را نميخواهد تحميل كرد. بررسي اختيار زن در طلاق برخي فقها حتي با امكان وكالت زوجه در طلاق خويش از سوي شوهر مخالف بودهاند و در توجيه عدم اختيار زنان و مضّرات سپردن اختيار طلاق به آنها، سخنها گفته و مصاديقي از شتابزدگي و اشتباهات فاحش زنان در انحلال نكاح را نقل كردهاند.3 يكي از بانوان نويسنده4 ضمن طرح مطالب فوق افزوده است: «... اسلام شأن و منزلت زن را برتر از مرد دانسته كه اين دين راضي نيست زن در هر محضر و دادگاهي حاضر شود و وظيفه طلاق را بر دوش بگيرد. نيز اسلام، زن را از وارد شدن در ابغض الحلال دور داشته است ...» (!) با اين همه زنان در عرصه طلاق، صرفا منفعل و پذيرنده اثر نيستند. زنان هم در راستاي پيشگيري از وقوع طلاق، آنجا كه مرد قصد طلاق دارد و هم در جهت انحلال نكاح از طريق طلاق، نقش دارند. با تصميم زوجه در شرايط خاص و با درخواست او از دادگاه، مكانيسمي فعال ميشود كه نتيجه آن ميتواند اجبار زوج به طلاق يا مبادرت به طلاق از سوي حاكم باشد. حتي زوجه ميتواند به وكالت از طرف شوهر در صورت تحقق برخي شرايط و يا به صورت مطلق و هر وقت كه بخواهد اقدام به طلاق كند. اين در حالي است كه اختيار زن در انحلال نكاح و رهايي از رنج زندگي نامطلوب و پرهيز از گرفتار شدن در موقعيت ناخواسته به جز در زمينه طلاق، با اختيار مرد قابل مقايسه است و حتي در برخي موارد از اختيار مرد بالاتر است. زن نيز همانند مرد در ورود به نكاح، آزاد و مختار است و هرگاه نكاحي بدون موافقت و اراده زن واقع شده باشد وي در موارد زير اختيار ردّ نكاح را خواهد داشت: همچون وقتي كه در ايام صغر به ازدواج غير كفو و كسي كه قدرت بر انفاق ندارد درآمده باشند5، هرگاه وليّ او در ايام صغارت، او را به پايينتر از مهرالمثل به ازدواج درآورده باشد.6 در نكاح فضولي، در نكاح تحت تأثير اكراه. همچنين زن، نكاح دائم نافذ را نيز ميتواند از طرق زير منحل سازد يا موجبات انحلال آن را فراهم كند: از طريق اختيارات فيالجمله در امر طلاق از جمله به واسطه موارد زير: امكان تقاضاي طلاق از حاكم در موارد خاص، امكان وكالت از سوي شوهر در امر طلاق، امكان انتقال اختيار طلاق از شوهر به زن طبق عقيده فقهاي اهل سنت، امكان تخيير زن در انتخاب خود يا شوهر طبق عقيده برخي از فقهاي اماميه، امكان تعليق طلاق به فعل ارادي زن از نظر فقهاي اهل سنت. ــ فراهم كردن موجبات انفساخ نكاح و پايان يافتن مورد آن، ــ فسخ در مواردِ7 تخلف از وصف، تخلف از شرط فعل به اعتقاد حنابله، تدليس، در صورت عدم تمكن مرد از پرداخت نفقه زن بنا به برخي از اقوال. همچنين در صورت وجود عيوب موجب فسخ: همچون عيوبي كه فقط در صورت وجود در زمان عقد نكاح اختيار فسخ به زوجه ميدهند، خطاء، مقطوع بودن آلت تناسلي. و عيوبي كه اگر بعد از عقد نكاح حاصل شوند نيز حق فسخ براي زوجه ايجاد ميكنند8 همچون: جنون، عنن، خصاء بنا به نظر غيرمشهور، مقطوع بودن آلت تناسلي بنا به يكي از اقوال. در فقه اماميه و حقوق مدني ايران زنان ميتوانند با اخذ وكالت از شوهر يا با جلب موافقت او يا با اخذ حكم دادگاه مطلقه شوند. مطالعه در تاريخ حقوق ايران اين نتيجه را بدست ميدهد كه اختيارات زنان در امر طلاق در عين داشتن برخي افت و خيزها، حركتي روبه فزوني و افزايش داشته است. طلاق خلع و مبارات «خلع» به ضم خاء و سكون لام، اسم است و مشتق از خلع به فتح خاء ميباشد كه به معني كندن است. ادبيات عرب و قرآن9 چون زن و شوهر را تشبيه به لباس براي يكديگر كردهاند، خلع را كنايه از طلاق قرار دادهاند. «مبارات» نيز به معني مفارقت ميباشد. منظور از طلاق خلع، آن است كه زن به واسطه كراهتي كه از شوهر خود دارد در مقابل مالي كه به شوهر ميدهد طلاق بگيرد. در چنين طلاقي مرد به تنهاي در مورد طلاق تصميم نميگيرد بلكه در جريان تحقق آن مانند عقود دو اراده دخالت دارند: اراده زن در جهت بخشيدن مالي به شوهر به انگيزه رها شدن از عقه زوجيت و در مقابل، اراده مرد در جهت قبول مال بذل شده و انحلال نكاح. طلاق مبارات نيز از لحاظ ساختمان حقوقي با خلع يكسان است جز اينكه در مبارات كراهت تنها از جانب زن نيست بلكه زن و شوهر از يكديگر منزجر شدهاند. ميزان فديه در طلاق مبارات نبايد بيشتر از مقدار مهر باشد. فقها طلاق مبارات را نوع خاصي از طلاق خلع شمردهاند.10 لزوم دخالت اراده طرفين در جريان طلاق خلع و مبارات اين بحث را به وجود ميآورد كه در تحقق اين نوع طلاقها اراده زن چقدر مؤثر است و به اين ترتيب در فقه اماميه و حقوق مدني ايران مواردي وجود دارند كه زنان براي خود و نه به وكالت از شوهر، داراي اختيار در امر طلاق هستند؟ هر چند اراده آنها همراه اراده شوهر موجب انحلال نكاح ميشود. آيا خلع و مبارات از اقسام طلاق هستند؟ آيا طلاق در چنين حالتي از عقود است يا از ايقاعات؟ و آيا ميتوان ادعا كرد كه در طلاق خلع و مبارات، فديه در برابر طلاق قرار ميگيرد و رابطه آن دو مانند عوض و معوّض در ساير قراردادهاي مالي است يا آنكه طلاق، ماهيت اصلي خود را به طور مستقل حفظ ميكند؟ فقها در چگونگي انجام طلاق خلع، اختلاف دارند. از نظر گروهي، خُلع دو مرحله دارد. اين گروه از فقهاء، بيترديد خلع را از اقسام طلاق ميشمارند ولي كساني كه اجراي صيغه طلاق در خلع را ضروري نميدانند، در مورد طلاق يا فسخ بودن خلع، اختلاف نظر دارند. مشهور فقها با استناد به برخي روايات11، آن را طلاق دانستهاند و حتي در اين خصوص ادعاي اجماع نقل شده است.12 ديگران13 معتقد شدهاند كه خلع فسخ است و چنين استدلال كردهاند كه در آن، لفظ خاص طلاق و نيت آن وجود ندارد. در مورد مبارات، فقها اماميه اتفاق نظر دارند كه انحلال نكاح، متوقف به اجراي صيغه طلاق است.14 براساس نظر اكثر فقها كه خلع را از مقوله طلاق ميدانند بحث به ميزان اختيار زنان در طلاق، مرتبط ميباشد. بويژه اگر خلع و مبارات را معاوضه حقيقي بشمار آوريم چنانچه برخي فقهاء چنين نظري دارند گرچه راقم اين سطور، اين نظر را قبول ندارد و ديدگاه فقهائي را كه آن را معاوضه حقيقي نميدانند، نزديكتر به صواب ميداند و حتي بر اين مبني نيز زن با اقدام به بذل، عملاً به نوعي زمينهسازي براي طلاق و برانگيختن مرد بدان، اقدام ميكند گرچه نميتواند مرد را مجبور كند. اختيار طلاق براي زن با توجه به اختيار مرد در امر طلاق در حقوق اسلام فقها همواره درصدد بوداند در كنار ذكر حكمتها و فوايد احكام اوّلي درخصوص طلاق، راههايي حقوقي و شرعي براي جلوگيري از طلاقهاي ظالمانه زنان از سوي مردان بيابند. آنها همچنين در جستجوي راههايي بودهاند تا در زماني كه مردان، زنان را در موقعيت نامطلوب نگه ميدارند و در عين حال از طلاق آنها خودداري ميكنند، زنان بتوانند از رنج زندگي نامطلوب، رهايي يابند. گسترش چنين گرايشاتي از سويي باعث تشديد محدوديتهيا مردان در طلاق و از سوي ديگر موجب گسترش اختيارات زنان بوده است. فقها و حقوقدانان آنجا كه در صدد ارائه راههايي براي انحلال نكاح از سوي زنان بودهاند، عمدتا بر شيوه وكالت آنها در طلاق از سوي مردان تأكيد كردهاند. علاوهبرآن، راه رجوع به حاكم و تقاضاي صدور حكم طلاق نيز مورد غفلت قرار نگرفته است. نكته قابل توجه و الهام بخش در رابطه با وكالت اين است كه وكالت مطلق زنان از سوي مردان در امر طلاق عليرغم اينكه از نظر فقهي و حقوقي با اشكال خاصي مواجه نيست مور د عنايت و توصيه قرار نگرفته است. گويا مضارّ عموميت يافتن اعطاي چنين اختياري مورد ترديد نبوده است. در زمينه محدود كردن اختيار مردان در طلاق نيز، اجبار قانوني آنها به مراجعه به دادگاه مورد توجه قرار گرفته است. همچنين تلاش شده است از محدوديتهاي قراردادي براي كنترل اختيار مردان در امر طلاق بهرهبرداري شود. امروزه در حقوق ايران، آثار گسترش اختيار زنان در هر دو جهت مشهود است. در قانون مدني، مواردي كه زن ميتواند با مراجعه به دادگاه تقاضاي طلاق كند مشخص شده است. همچنين اجبار مرد به مراجعه به دادگاه براي طلاق، در مواردي كه زن رضايت به طلاق ندارد مانع قابل توجهي براي تحقق طلاق است. شرايطي كه امروزه به دستور شوراي عالي قضايي (سابق) در دفترچههاي نكاحيه درج ميشوند و در صورت تواف زوجين و امضاي آنها اعتبار مييابند نيز در برگيرنده هر دو جهت بازداشتن و واداشتن مرد به طلاق ميباشند. اختيارات زن ميتوانند در متون شرعي و قانوني مقرر شده باشند يا از قراردادها و ساير اعمال حقوقي اشخاص سرچشمه گرفته باشند. مجموعه اختيارات شرعي زنان در امر طلاق و مجموعه اختيارات قانوني آنها، نسبت عموم و خصوص من وجه را دارند. در صورتي كه شوهرش مفقود شده و او را بي خبر گذارده، در صورتي كه شوهر عاجز از تأمين مخارج اوست و يا از اينكار عمدا استنكاف ميكند و ...، جز ء مواردي است كه شرعا و به حكم اوّلي، اختيار طلاق بنحوي به زوجه منتقل ميشود و جزئيات آن در كتب فقهي آمده است. بعنوان مثال ميدانيم كه در حقوق اسلام، نفقه زن در ازدواج دائم به عهده شوهر است. هرگاه شوهر از دادن نفقه همسر خود استنكاف كند زن ميتواند به محكمه رجوع كند تا قاضي ميزان نفقه را معين و شوهر را به دادن آن محكوم كند. هر گاه در صورت استنكاف شوهر از دادن نفقه و شكايت همسر او، دادگاه طي حكمي شوهر را الزام به انفاق ميكند. هرگاه امكان اجراي اين حكم وجود نداشته باشد زن ميتوند از حاكم، تقاضاي صدور حكم طلاق كند و در اين صورت حاكم، شوهر را مجبور به طلاق ميكند. در موردي كه دوام زوجيت موجب عسر و حرج باشد حاكم، شوهر را اجبار به طلاق ميكند و هرگاه اجبار او ميسر نباشد زن به اذن حاكم شرع، طلاق داده ميشود. اين ترتيب بر اساس قاعدهاي در فقه است كه به موجب آن، حاكم، «وليّ ممتنع» شناخته ميشود. هرگاه شوهر از دادن نفقه همسر خود ناتوان باشد،15 همانند موردي كه از پرداخت نفقه خودداري ميكند، عمل ميشود. هرگاه الزام شوهر، ممكن نباشد دادگاه ميتواند به درخواست زن، به ميزان نفقه، از اموال وي در اختيار زوجه قرار دهد و اگر اموال او در اختيار نباشد نفقه زوجه ميتواند به عنوان قرض، توسط داوطلبي با اجازه دادگاه پرداخت شود و در نهايت از شوهر مطالبه گردد. در كتب فقهي، بحث عجز شوهر از انفاق در ذيل شرط «كفائت» در نكاح آمده است. برخي از فقها16 به اين سئوال كه آيا تمكن از نفقه، از شرايط كفو بودن است، پاسخ مثبت دادهاند. اين گروه از فقها در پشتيباني از نظر خود به برخي آيات17 و روايات18 و قاعده لاضرر اشاره كردهاند. اكثر فقها با استناد به برخي ديگر از آيات19 و روايات20 منكر اشتراط تمكن از انفاق، در كفائت شدهاند. برخي از فقها عجز مرد از انفاق را موجب ضرر زوجه و از نواقص مرد شمردهاند و گفتهاند اگر زن در زمان عقد جاهل به عجز مرد باشد حق فسخ خواهد داشت.21 در مقابل، بعضي از فقها با استناد به برخي از آيات22 و روايات23 خيار فسخ زوجه را رد كردهاند و تضرر او را با توجه به وجوب انفاق بر آنها از بيتالمال يا مسلمين، منتفي دانستهاند.24 آنچه گفته شد مربوط به عجز سابق بر عقد نكاح است. حال اگر مرد پس از عقد نكاح، از دادن نفقه زوجه عاجز شود بنا به آنچه مشهور دانسته شده، زن، حقّ فسخ نخواهد داشت. در مقابل برخي معتقدند زن خود حق فسخ خواهد داشت و برخي ديگر ميگويند وي ميتواند از طريق حاكم، نكاح را فسخ كند. در تأييد اين سخن به صحيحه ابي بصير استناد شده كه در آن اين اختيار به حاكم داده شده است كه بين مردي كه لباس و نفقه همسر خود را تأمين نميكند و زوجه او جدايي افكند. در اين روايت از حضرت امام محمدباقر عليهالسلام چنين نقل شده است: «من كانت عنده امرأة فلم يكسها ما يواري عورتها و يطعمها ما يقيم صلبها كان حقّا علي الامام أن يفرُق بينهما.» يعني اگر كسي نتواند همسرش را بپوشاند و سير كند، حاكم بايد طلاق را جاري كند. صاحب جواهر پس از نقل نظر فوق آن را رد ميكند.25 در اينكه پرداخت نفقه زوجه دائمه در اسلام بر مرد واجب است ترديدي نيست و روايات واصله در اين مورد در حد تواتر بلكه به تعبير صاحب جواهر فوق حد تواتر است.26 اگر مرد در عين تمكن، از انجام وظيفه انفاق خودداري كند، حاكم ميتواند او را از ارتكاب حرام، نهي و به انجام واجب، امر نمايد. مرد در چنين صورتي سه راه در پيش دارد: ممكن است دست از استنكاف بردارد و از آن پس نفقه زوجه را پرداخت كند27 فرض ديگر آن است كه مرد اقدام به طلاق كند. كه حسب مورد با تحقق طلاق يا با پايان عدّه، وظيفه انفاق ساقط ميشود مگر در مورد نفقه پرداخت نشده گذشته. فرض سوم آن است كه مرد به لجاجت و استنكاف ادامه دهد حاكم بر او سخت ميگيرد تا نفقه همسر را بپردازد يا اقدام به طلاق زوجه خود كند.28 ماده 105 قانون مجازات اسلامي (تعزيرات)29، اين امكان را براي دادگاه پيشبيني كرده كه هرگاه مرد در صورت استطاعت خود و تمكين زن، از پرداخت نفقه خودداري كند شوهر را تعزير كند. اگر اجبار به انفاق ممكن نباشد و مرد از طلاق دادن همسر خود نيز امتناع كند، حاكم ميتواند نفقه زن را از اموال شوهر پرداخت كند هر چند اين امر مستلزم فروش اموال شوهر باشد.30 اگر چنين كاري نيز ممكن نباشد، حاكم مرد را اجبار به طلاق خواهد كرد و در صورت ميسر نبودن اجبار به طلاق، حاكم خود به عنوان ولّي، طلاق را جاري خواهد كرد.31 در مورد كسي كه عاجز ا زانفاق است همين مراحل با اندك اختلافي مطرح است. كسي كه توانايي بالفعل انفاق به زوجه را ندارد موظف است توان بالقوه خود را به فعليت درآورد32 و نفقه همسر خود را بپردازد. هرگاه چنين امري ممكن نباشد يا مرد از توانايي بالقوه انفاق نيز محروم باشد، تكليف رها ساختن زوجه برعهده او خواهد بود. زيرا نگهداشتن زن بدون پرادخت نفقه او از مصاديق «امساك بمعروف» نيست و هرگاه مرد قادر به چنين امساكي نباشد لاجرم بايد «تسريح باحسان»33 را عملي سازد.34 در اين صورت اگر مرد خود اقدام به طلاق نكند، به اين كار اجبار ميشود و هرگاه اجبار او ميسر نشود حاكم به عنوان وليّ، اقدام به طلاق خواهد كرد. نكته جالب، آن است كه رسيدگي به مسأله استنكاف يا عجز از سوي دادگاه تنها با درخواست زن، شروع خواهد شد. استمرار رسيدگي نيز بستگي به نظر زن دارد. استنكاف يا عجز شوهر از دادن نفقه زن در بسياري از موارد ممكن است منجر به عسر و حرج او شود اما صدور حكم طلاق در فقه، وجود عسر و حرج نيست لذا دادگاه، تقاضاي زن ثروتمندي را كه شوهر تنگدست او عاجز از انفاق است، ميپذيرد و حكم طلاق صادر ميكند. عسر و حرج همچنين در مواردي نيز كه ادامه زندگي با مردي، براي زن، موجب عسر و حرج زن باشد، دادگاه ميتواند با درخواست زن و بدون توجه به خواسته مرد، حكم طلاق را جاري كند. اگر استمرار زوجيت، موجب عسر و حرج زوجه باشد و زن نخواهد زندگي در سختي و مشقت را تحمل كند ميتواند از حاكم، تقاضاي طلاق كند. در اين صورت چنانچه مراتب در دادگاه ثابت شود دادگاه، مرد را اجبار به طلاق ميكند و در صورتي كه اجبار او ميسر نباشد، حاكم شرع، اذن طلاق زوجه را خود صادر خواهد كرد. ماده 1130 قانون مدني گويد: «درصورتيكه دادگاه ميتواند زوج را اجبار به طلاق نمايد و...». از تعبير «ميتواند» در ماده فوق نبايد چنين برداشت كرد كه حاكم در اين مورد، مخيّر است و بنابه تمايل خود ميتواند مبادرت به اجبار زوج به طلاق كند و يا خودداري كند. هرگاه احراز شود كه دوام زوجيت موجب عسر و حرج زوجه است و زن نيز متقاضي طلاق باشد حاكم لزوما بايد شوهر را اجبار به طلاق كند و در صورت ميسر نشدن اجبار، خود مستقيما يا به واسطه وكيل اقدام به طلاق نمايد. تشخيص عسر و حرج، عرفي است. وضعيتي كه موجب عسر و حرج ميشود نسبت به زمانها و شهرها و افراد و حالات مختلف، متفاوت است. چهبسا مجموعه اعمالي نسبت به يك شخص خاص، او را در عسر و حرج قرار دهد اما همين اعمال در همان مكان نسبت به ديگري چنين نباشد. گفته شده است عسر و حرج نفي شده آن است كه نزد اكثر مردم، انجام عملي براي شخصي خاص مشقت داشته باشد.35 فقهاءِ بحث ضرر و حرج را در بحث از عيوبي از مردان كه با بودن آنها براي همسرانشان حق فسخ نكاح ايجاد ميشود مورد توجه قرار دادهاند. در مورد تعداد عيوب مزبور بين فقها اختلاف وجود دارد. در مورد جنون، خصاء و عنن با توجه به وجود برخي نصوص تقريبا اتفاق نظر وجود دارد اما برخي ديگر از عيوب محل اختلاف هستند مثل برص و جذام، برخي از فقها36 علاوه بر استناد به عموم برخي روايات، گفتهاند وقتي اين دو عيب در زن براي مرد، ايجاد حق فسخ ميكنند، با اينكه مرد به دليل داشتن اختيار طلاق ميتواند خود را خلاص كند، به طريق اولي، وجود آنها در مرد براي زن، ايجاد حق فسخ ميكند و زن براي خلاصي از ضرر و حرجي كه در اثر ادامه زندگي مشترك با شوهر جذامي يا مبتلا به برص حاصل ميشود راهي جز داشتن خيار فسخ ندارد. در پاسخ به استدلال فوق گفته شده است چنانچه ادامه زندگي مشترك براي زن موجب ضرر باشد، رهايي وي از طريق اجبار شوهر به طلاق از سوي حاكم ممكن خواهد بود.37 نظر صاحب عروةالوثقي در اين زمينه قابل توجه است. وي هنگام طرح مسأله طلاق زن در مورد غيبت طولاني و بيخبر شوهر، قاعده نفي ضرر و حرج را در جايي كه دسترسي به حاكم نباشد و مسلمانان بايستي به جاي او در اين امر حسبي دخالت كنند مورد استناد قرار ميدهد. همچنين در فرضي كه شرايط مربوط به امكان طلاق فراهم نباشد، مانند اينكه نفقه زن غايب داده شود يا حيات غايب معلوم باشد و در مورد زنداني شدن شوهر به گونهاي كه امكان آزادي او نباشد و شوهر تنگدستي كه توانايي دادن نفقه زن خود را ندارد و در تمام موارد مشابه با اين امور، وي امكان طلاق به وسيله حاكم را بعيد نميداند. صاحب عروةالوثقي با اذعان به اين كه فقهاي پيش از او طلاق را در چنين مواردي مجاز نشمرده و به جديث نبوي «الطّلاق بيد من اخذ بالسّاق» استناد كردهاند، در برابر اين شهرت عظيم، به ادلّه نفي ضرر و حرج متوسل ميشود. وي بويژه در موردي كه زن، جوان است و بايد تمام مدت عمر را در مشقت شديد صبر كند، امكان طلاق زن به وسيله حاكم را مورد تأكيد قرار ميدهد و سرانجام چنين نتيجه ميگيرد كه هرگاه خودداري از طلاق و باقي گذاشتن رابطه زناشويي موجب سقوط زن در ورطه معصيت و ارتكاب حرام ميشود لازم است حكم به طلاق داده شود.38 همين نظريه پسازانقلاب مورد توجه قرار گرفت و قانوني گشت. در جريان اصلاح ماده 1130 قانون مدني، فقهاي شوراي نگهبان در مقام اظهار نظر پيرامون مصبوه مجلس در اين زمينه دچار اختلاف رأي شدند و در نهايت تصميم به استفسار نظر حضرت امام خميني (ره) گرفتند. آنها در نامهاي به معظم له پس از ذكر موضوع، دو نظر موجود در ميان فقهاي شوراي نگهبان را به اين شرح بيان كردند: «بعضي از فقهاي شورا ميگويند آنچه مستلزم حرج است، لزوم عقد در نكاح است و بر فرض كه ادله حرج در اينجا حاكم باشد، ميتواند لزوم عقد را دربر دارد و براي زن حق فسخ ايجاد كند و با توجه به اينكه موارد فسخ، اجماعا محدود است و اين مورد جزء آن موارد نيست، پس حق فسخ قهرا منتفي ميشود. عدهاي از فقهاء ميگويند كه علت حرج در اينجا تنها لزوم عقد نيست بلكه انحصار طلاق به دست مرد منشاء حرج است و ما به ادله حرج، اين انحصار را بر ميداريم و با مراجعه به حاكم احتياطا و ثبوت موضوع در نزد حاكم، مرد مجبور به طلاق ميشود و يا حاكم طلاق ميدهد.» پاسخ حضرت امام(ره) چنين بود: «بسمهتعالي طريق احتياط آن است كه زوج را با نصيحت والاّ باالزام، وادار به طلاق نمايند و در صورت ميسر نشدن، به اذن حاكم شرع، طلاق داده شود و اگر جرئت بود مطلبي ديگر بود كه آسانتر است. روح الله الموسوي الخميني».39 پاسخ كوتاه حضرت امام(ره) سئوالات متعددي را ايجاد ميكند: طريق ارائه شده، طريقي مقرون به احتياط دانسته شده است، اگر قرار بر عدم رعايت احتياط باشد، طريق چيست؟ چه عواملي باعث ميشدند معظم له از ابراز نظر مكتوم خود پرهيز كنند؟ آن نظر چه بود؟ در مورد شيوه آسانتر رهايي زن از ورطه زندگي نامطلوب كه در ذهن حضرت امام (ره) بوده است ميتوان حدسهايي زد. شايد نظر معظم له امكان فسخ نكاح به وسيله زوجه در موارد عسر و حرج بوده است. ادله نفي ضرر و حرج ميتوانند لزوم عقد نكاح را رفع كنند آيا نميتوانند انحصار فسخ نكاح به موارد معين را برطرف سازند؟ وانگهي تعدادي از فقها و حقوقدانان در مواردي مثل ابتلاي مرد به جذام و برص با استناد به لزوم نفي ضرر و حرج قائل به فسخ نكاح شدهاند. نظر مشهور فقها در مورد خيار فسخ زني كه همسرش «مجبوب» باشد متكي به هيچ نص خاصي نيست و مشهور فقها با استنباط از ادله خصاء و عنن و نيز قاعده لاضرر، جب سابق بر عقد را موجب خيار دانستهاند.40 چنانچه معتقد به ايجاد خيار فسخ براي زوجه در موارد عسر و حرج باشيم اين اعتقاد ملازمهاي با رجوع به حاكم نخواهد داشت و زن ميتواند خود با وجود عسر و حرج، نكاح را منحل كند. البته براي پيشگيري از اختلافات آتي مناسب خواهد بود كه در چنين مواردي زن با طرح دعوي در دادگاه و اثبات وجود عسروحرج، انحلال نكاح راتثبيت كند. فرض ديگر در مورد نظر حضرت امام (ره) اين است كه ايشان معتقد به امكان اجبار مرد به طلاق در موارد خودداري او از ايفاي حقوق واجبه زن به طور عام و بدون رسيدن به مرحله عسر و حرج بودهاند. هنگامي كه در موردي خاص بحث طلاق به استناد عسر و حرج مطرح شود و اين تصميم در معرض اتخاذ باشد كه حكم اولي به استناد ادله نفي عسر و حرج رفع شود و به حكم ثانوي تمسك شود جا دارد كه قلب متشرعين بلرزد: آيا واقعا سختي و مشقتي وجود دارد؟ آيا ميزان مشقت به حدي رسيده است كه مجوّز رفع حكم اوّلي باشد؟ چه ميزاني از سختي لازم است تا با بروز آن بتوان شوهر را وادار به طلاق كرد يا بدون تمايل او طلاق را واقع ساخت؟ آيا با جاري شدن صيغه طلاق با ميزان موجود از عسر و حرج، انحلال زوجيت حاصل ميشود؟ آيا ميتوان پس از اين طلاق و بعد از ايام عدّه، با اين زن، ازدواج كرد؟ حقيقت اين است كه فقها در اين بحث تأمل بسياري كردهاند و آنها كه از لحاظ نظري چنين طلاقهايي را پذيرفتهاند در عمل، احتياط پيش گرفتهاند. به نظر ميرسد راهي بدون نياز به تمسك به قاعده نفي عسر و حرج وجود داشته باشد كه از طريق آن بتوان مرد را وادار به ايفاي حقوق واجبه زن كرد و در غيراين صورت او را اجبار به طلاق نمود، به نحوي كه اگر مرد از طلاق خودداري كند و اجبار او ميسر نشود حاكم بتواند به عنوان وليّ، اقدام به طلاق كند. در اين راه لازم نيست رنج حاصل از سوءرفتار مرد و خودداري او از ايفاي وظايف به حدي برسد كه غيرقابل تحمل باشد بلكه زن با طرح دعوي و درخواست ايفاي حقوق واجبه يا طلاق حتي در حالتي كه كمترين رنجي از عدم ايفاي حقوق خود متحمل نشود ميتواند كار را به طلاق منتهي كند. امام به امكان طلاق زن از سوي حاكم در صورت بدرفتاري مرد و عدم امكان تأديب او بدون موكول كردن به وجود عسر و حرج تصريح كردهاند. هرچند در قالب سخنراني و نه در طي يك بحث فقهي ـ حضرت امام(ره) فرمودهاند: «از شؤون فقيه هست كه اگر چنانچه يك مردي با زن خودش رفتارش بد باشد او را اولاً نصيحت كند و ثانيظ تأديب كند و اگر ديد نميشود اجراء طلاق كند».41 دراين صورتآيانگرانيحضرتامام(ره)، ازسوءاستفادههاياحتماليدر صورت قانوني شدن اين نظريه بوده است؟ به بعضي مواردي كه زنان طبق مقررات قانوني معتبر ميتوانند تقاضاي طلاق كنند، اشاره كرديم، همچون: ـ عدم ايفاي حقوق واجبه زن از سوي شوهر و عدم امكان اجبار او بر ايفا. ـ سوء معاشرت شوهر به حدي كه ادامه زندگي زن با او را غيرقابل تحمل سازد. ـ مخاطرهآميز بودن دوام زندگي زناشويي براي زن به واسطه امراض مسريه صعبالعلاج. اين قبيل اختيارات قانوني زنان در راه محقق ساختن طلاق، برگرفته از موازين شرعي بودند. اينك به تشريح برخي از اختيارات شرعي زنوان در امر طلاق ميپردازيم كه در قوانين مدون ذكر نشدهاند. اختيارات مورد نظر مربوط به وضعيتهاي خاصي هستند كه در آن شرايط چنانچه زن به وضع موجود رضايت ندهد و تقاضاي طلاق كند، طلاق بر مرد واجب ميشود و چنانچه مرد از انجام تكليف خودداري كند توسط حاكم با استفاده از اهرم تعزير وادار به انجام آن ميگردد و بنا به برخي اقوال در صورت ميسر نشدن اجبار، حاكم رأسا اقدام به طلاق ميكند. برخي از فقها در كتب خود به مصاديق طلاق واجب كه مجموعه محدودي را تشكيل ميدهند اشاره كردهاند. بعضي از اين موارد فاقد ضمانت اجراي حقوقي (اعم از مدني و كيفري) هستند. مثلاً فقها گفتهاند هرگاه مردي به ديگري وكالت داده باشد كه زني را به عقد او درآورد و پس از مبادرت وكيل به نكاح، وكالت او را تكذيب كند و راهي براي اثبات وكالت وجود نداشته باشد، بر زن مزبور تكليفي وجود ندارد و او ميتواند با ديگري ازدواج كند لكن بر موكل واجب است كه زوجه معقوده توسط وكيل را طلاق دهد. بعضي ديگر از مصاديق طلاق واجب از ضمانت اجراي كيفري و مدني برخوردار هستند. در چنين مواردي زن ميتواند صبر كند و از طرح دعوي خودداري كند و يا با مراجعه به دادگاه و پيگيري امر، موجب تحقق طلاق گردد. بعنوان مثال ميتوان به اختيار زوجه در صورت امتناع شوهر از انجام سار وظايف زوجيت اشاره كرد. از ايفاي حقوق زن در امر استمتاع جنسي خودداري كند و اجبار او هم ممكن نباشد زن ميتواند تقاضاي طلاق كند. به نظر ميرسد ميتوان از آنچه گفته شد نيز فراتر رفت و گفت امتناع مرد از ايفاي حقوق زن در امر استمتاع نيز به عنوان يكي از مصاديق نشوز مرد خصوصيتي ندارد و هرگاه شوهر در ساير امور نيز از ايفاي حقوق همسرش خودداري كند و اجبار او به ايفا ممكن نباشد زن ميتواند تقاضاي طلاق كند. چنانچه مرد ناسازگاري پيش گيرد و از انجام وظايفي كه در روابط زوجيت برعهده دارد42 امتناع كند، زن ميتواند و بر نشوز همسر خود صبر كند. چنانچه زن بر وضعيت مزبور راضي نشود ميتواند به دادگاه مراجعه كند و الزام زوج را به انجام وظايف و تكاليف خود بخواهد. در اين صورت دادگاه شوهر را ملزم به انجام تكاليف و رعايت حقوق زوجه ميكند. امتناع شوهر از انجام اين تكاليف گناه و جرم محسوب ميشود بنابراين دادگاه ميتواند شوهر را در چنين مواردي تعزير كند. مجازات شوهر با استمرار استنكاف او از ايفاي حقوق زوجه ميتواند به صورت شديدي تجديد شود. به نظر ميرسد مشابه موارد گذشته بتوان گفت هرگاه مرد از ايفاي حقوق همسر خود امتناع كند و اجبار او به ايفا نيز ميسر نشود مجبور به طلاق خواهد شد و در صورت ميسر نشدن اجبار به طلاق، حاكم خود به عنوان ولّي، اقدام به طلاق خواهد كرد. از توجيه فوق چنين نتيجه گرفته ميشود كه الزام مرد به طلاق در مورد امتناع از ايفاي حقوق زن، موكول به وجود عسر و حرج نيست و لازم نيست خودداري از انجام تكاليف، وضعيت را به آنجا رسانده باشد كه زندگي غيرقابل تحمل شده باشد. بنابراين تقاضاي طلاق با استناد به امتناع شوهر از ايفاي حقوق زن و عدم امكان اجبار او به ايفا، با صعوبت اثبات وجود عسر و حرج و احتياطهاي لازمالرعايا در مورد آن مواجه نخواهد بود. در مورد چگونگي برخورد با نشوز مرد مواضع مختلفي در ميان فقها ديده ميشود. آنچه محل اتفاق است اين است كه در صورت نشوز مرد و خودداري او از ايفاي حقوق زوجه، زن ميتواند الزام مرد را از حاكم درخواست كند. در چنين صورتي حاكم مرد را به ايفاي حقوق زوجه فرا ميخواند و اگر نفعي حاصل نشود مرد را تعزير ميكند.43 تعدادي از فقها موضوع طلاق را در بحث نشوز مرد پيش كشيدهاند و با تعابيري كه قابل انطباق با توجيه مذكور است از اجبار مرد به انتخاب يكي از طلاق يا ايفاي حقوق سخن گفتهاند و در آنجا كه امكان اجبار او به ايفاي حقوق نباشد اجبار به طلاق را تجويز كردهاند. مرحوم حلّي در رسالهاي تحت عنوان «حقوق الزّوجيه» پس از ذكر حقوق عمده زن برعهده مرد، اين سئوال را مطرح ميكند كه اگر مرد از انجام تعهدات خود نسبت به زن شانه خالي كند و از طلاق نيز خودداري نمايد تكليف زن چيست و چگونه بايد با مرد مقابله شود؟ وي با استناد به برخي از آيات قرآن44 اصلي كلي را بيان ميدارد به اين شرح كه هر مردي در زندگي خانوادگي بايد يكي از دو راه را انتخاب كند، يا تمام وظايف خود را به خوبي و شايستگي انجام دهد و حقوق همسر خود را ايفا كند (امساك بمعروف) و يا علقه زوجيت را قطع و زن را رها نمايد (تسريح باحسان). فقيه مزبور نتيجه ميگيرد كه حاكم در جايي كه مرد نه به وظايف زوجيت عمل ميكند و نه طلاق ميدهد بايد زوج را احضار كند و اول او را به طلاق مكلف كند و اگر مرد ا زطلاق خودداري كرد، خود مبادرت به طلاق كند.45 در كتاب جامعالشّتات، سئوال و جوابي درج شده است كه قابل توجه است. سئوال كننده ميپرسد: «هرگاه زيد با زوجهاش بناي ناسازگاري [گذاشته] و پيوسته او را اذيت ميكند و كار بزخم زدن و شكستن منتهي شده با آنكه زوجه در مراعات حقوق زوج، چيزي فرو گذاشت نكرده و زوج در حضور جمعي تصريح نموده كه اين زوجه براي من مصرفي ندارد و مطلقا به او علاقه ندارم و معذلك او را طلاق نميدهد هرگاه يقين حاصل شود كه با بقاي زوجية، منع زوج از آن فعل منكر، ممكن نميشود و مطمئن از اين نيستند كه زوجه را به قتل رساند در اينصورت كه رفع فساد منحصر در طلاق باشد آيا حاكم شرع يا عدول مؤمنين ميتوانند او را اجبار بر طلاق نمود؟» ميرزاي قمي در جواب مينويسد: «شكي نيست در اينكه چنانكه زوج را حقوقي چند بر زوجه هست كه در تخلّف از آنها زوجه، ناشزه است همچنين زوجه را بر زوج، حقوقي چند هست كه در تخلّف آن، زوج، ناشز ميشود و حقوق زوجه بر زوج، اين است كه نفقه و كسوه او را بموافق شريعت مقدسه بدهد و با او بدون وجه شرعي، كج خلقي نكند و او را اذيت نكند پس هر گاه زوج تخلّف كرد از حقوق زوجه و مطالبه زوجه، نفعي نكرد، بحاكم شرع رجوع ميكند و بعد از ثبوت در نزد حاكم، او را الزام و اجبار ميكنند بر وفاي حقوق و اگر تخلّف كرد، تعزير ميكند و هرگاه زوجه، راضي نميشود بر بقاي بر تحمل نشوز زوج، حاكم الزام ميكند زوج را بر وفاي حقوق يا بر طلاق دادن زوجه، و هرگاه براي حاكم، علم حاصل شود باينكه زوج، سلوك بمعروف نميكند و وفاي بحقوق زوجه نميكند او را اجبار ميكند بر طلاق و اين اجبار، منافي صحّة طلاق نيست ...»46 راهحل ارائه شده در پاسخ، امكان سهلتري را براي طلاق ايجاد ميكند و زن ميتواند با استفاده از اين راه بدون اينكه در اثر نشوز مرد، مبتلا به عسر و حرج شده باشد و يا حتي بدون آنكه كوچكترين رنجي به دليل امتناع مرد تحمل كرده باشد، تقاضاي طلاق كند. يكي از فقهاي معاصر47 نيز مسألهاي را ذكر كرده است كه هر چند در بخشي از آن بر موضوع ترك انفاق تأكيد شده است ولي از آن چنين استنباط ميشود كه اگر زوج در غير مورد نفقه نيز از ايفاي وظايف زوجيت امتناع ورزد و الزام دادگاه مفيد واقع نشود حاكم ميتواند زوجه را طلاق دهد. اين مسإله كه در ذيل عنوان "نشوز" ذكر شده بيانگر آن است كه اگر زن و شوهر از يكديگر كراهت داشتند حاكم دو نفر داور تعيين ميكند. اگر نظر داوران بر اصلاح قرار گرفت بين زوجين سازش برقرار ميكنند و اگر نظرشان بر جدايي بود راه طلاق و بذل را پيش پاي زوجين مينهند. اگر داوران اتفاق نظر پيدا نكنند و نافرماني و سرپيچي از تكاليف از ناحيه زن يا هر دوي زوجين باشد زن چارهاي جز صبر ندارد ولي اگر تخلف صرفا از ناحيه مرد باشد زن ميتواند به حاكم شرع مراجعه كند. در اين صورت حاكم زوج را امر ميكند كه يا از تخلف و سرپيچي دست بردارد و نفقه زن را بدهد يا او را طلاق دهد و رها كند و هرگاه شوهر از اجراي اين امر خودداري كند حاكم خود همسر او را طلاق ميدهد. از امام خميني(ره) نيز علاوه بر اشاره اجتمالي به وجود راهحلي آسانتر از مفاد ماده 1130 قانوني مدني براي رهايي زن از وضعيت نامطلوب، كه در پاسخ نامه شوراي نگهبان آمده است، اين تصريح وجود دارد: «از شؤون فقيه هست كه اگر چنانچه يك مردي با زن خودش رفتارش بد باشد او را اولاً نصيحت كند و ثانيا تأديب كند و اگر ديد نميشود اجراء طلاق كند.»48 شايد بتوان از اين اعتقاد دفاع كرد كه اگر زن بر ناتواني همسرش در انجام وظايف و ايفاي حقوق صبر نكند49، تكليف طلاق به طور متعين برعهده مرد باشد و او در صورت تقاضاي زن، از سوي حاكم وادار به طلاق شود و در صورت عدم امكان اجبار او حاكم بتواند خود مبادرت به طلاق كند.50 مرحوم حلّي در مورد اصلي كه در قالب «يا نگهداري به شايستگي و يا رها كردن به نيكي» ترسيم ميكند معتقد است كه بعيد نيست اين اصل، مفهوم اعمي داشته باشد و علاوه بر مواردي كه زوج عمدا و به تقصير زندگي را بر زن سخت و زيانآور ميكند، شامل مواردي نيز باشد كه هر چند زوج تقصير و عمدي ندارد ولي به هر حال نگهداري زن موجب ضرر و زيان اوست.51 با توجه به مطالب گفته شده، قانونگذار از راههاي متعدّد ميتواند احكام تكليفي طلاق را مورد توجه قرار دهد و از آنها براي ايجاد اختيار طلاق براي زن و وادار كردن مرد به طلاق بهرهبرداري كند: 1ـ حفظ مقررات مربوط به احكام تكليفي طلاق از قبيل قوانين مربوط به استنكاف مرد از انفاق و ... 2ـ مقررات مربوط به اختيار زن براي تقاضاي طلاق در مواردي كه مرد به دليل اقدام به ظهار يا ايلاء از ايفاي حقوق واجبه زن در زمينه استمتاع خودداري ميكند با استفاده از نظر مشهور فقها. 3ـ مقررات مربوط به اختيار زن براي تقاضاي طلاق در مورادي كه مرد نشوزا از ايفاي حقوق زاجبه زن در زمينه استمتاع يا ساير زمينهها امتناع ميكند (با استفاده از نظريه منقول از فقها در مورد نشوز مرد). 4ـ بررسي امكان وضع مقررات در مورد اختيار زن براي تقاضاي طلاق در مواردي كه مرد از ايفاي حقوق واجبه زن در زمينه استمتاع يا ساير زمينهها ناتوان است مشابه مورد عجز از انفاق. حتي اگر ترك وظايف زوجيت از سوي مرد در چنين مواردي، به دليل عدم توان او، نشوز تلقي نشود، ميتوان گفت كه مرد در چنين زمينههايي در صورت عدم بردباري همسرش، موظف به رها كردن اوست و طلاق ندادن او مغاير با وظيفه «امساك بمعروف» يا «تسريح به احسان» است. همچنين شوهر خود ميتواند با اعمال حقوقي خود اختياراتي را براي همسر خود در راه تحقق طلاق ايجاد كند و در ضمن يك عقد، شرطي را مورد توافق قرار دهد كه عامل تحقق طلاق باشد. اين شرط ميتواند به صورت «تعهد مرد به واقع ساختن طلاق در صورت تحقق شرايط خاص و عدم رجوع» يا «تعهد به وكيل ساختن زن در طلاق خود در صورت تحقق شرايط خاص» يا «تعهد به انتقال وجوه يا اموال معين به زن در صورت خودداري از انجام طلاق در شرايط خاص» (شرط فعل) يا «انتقال قهري وجوه يا اموال معين مرد به زن در صورت عدم مبادرت به طلاق در شرايط خاص» (شرط نتيجه) و يا ساير اشكال متصور باشد. البته صحت برخي از اشكال مورد ترديد قرار گرفته است. مثلاً فقها صورت اول فوق را باطل دانستهاند.52 شكلي كه در عمل بيشترين توجه را به خود جب كرده و مناسبترين و مفيدترين شكل تشخيص داده شده است شرط وكالت زوجه در طلاق خويش به صورت شرط نتيجه است. اينك تعهدات فوق تنها در قالب شرط ضمن عقد لازمالاجرا ميشوند يا راههاي ديگري از قبيل التزام يكجانبه مرد به آنها وجود دارند، تابع بحثهاي مفصل حقوقي و از جمله چگونگي اعتبار شرط ابتدايي است. علاوه بر تعهد زوج در ضمن عقد برخي ديگر از اقدامات حقوقي مرد نيز ميتوانند به نحوي براي زن اختيار واقع ساختن طلاق ايجاد كنند. بنا به اعتقاد برخي از فقها، مرد ميتواند همسر خود را در انتخاب خود يا شوهر مخير گرداند. در اين صورت هرگاه زن، همسر خود را انتخاب كند زوجيت ادامه مييابد ولي اگر خود را برگزيند، مطلقه خواهد شد. همچنين اگر طلاق فضولي مورد پذيرش قرار گيرد زن نيز ميتواند مبادرت به چنين طلاقي كند و در اين صورت هر چند طلاق با تنفيذ شوهر اعتبار پيدا خواهد كرد ولي به هر حال نقش زن در تحقق آن قابل انكار نخواهد بود. بويژه با قبول اين نظر كه آثار طلاق از زمان وقوع، و نه از زمان تنفيذ، جاري باشد، نقش زن برجستهتر خواهد بود. تخيير اصليترين منبع در مسأله تخيير، آيه 28 سوره احزاب است. در اين آيه، پيامبر صلّياللّه عليه و آله مأمور شده بود تا آمادگي خود را براي رهايي همسران خود در صورتي كه آنها طالب تجملاّت و زينت دنيا باشند به آنها ابلاغ كند. بر اين اساس زنان مزبور بين انتخاب خود يا پيامبر(ص)، مخير شدند و پيامبر(ص) را برگزيدند و اگر خود را انتخاب ميكردند، مطلّقه محسوب ميشدند يا طلاق داده ميشدند. برخي فقهاء، تخيير را مخصوص پيامبر(ص) ندانسته و گفتهاند كه هرگاه مرد، همسر خود را در امر جدايي، مخيّر گرداند، اگر زن، همسر خود را برگزيند و يا به ميزاني كه اتّصال را برهم زند، سكوت كند، اثر حقوقي خاصي بر تخيير مترتب نميشود. امّا اگر زن، مايل به جدايي باشد و به تعبير فقهاء، خود را انتخاب كند بنا به عقيده ابن جنيد از فقهاي اماميه، طلاقي اگر در مقابل عوض باشد، بائن است. ابن ابي عقيل از فقهاي اماميه به رجعي بودن طلاق مزبور معتقد است امّا اكثر فقهاي اماميه معتقدند كه تخيير در اين مورد نيز اثر حقوقي ندارد. طلاق وكالتي فقهاي اماميه در بطلان اشتراط انتقال اختيار طلاق به زن اتفاق نظر دارند ولي امكان وكالت زن در طلاق خويش را پذيرفتهاند و بدين ترتيب امكان به دست آوردن نتيجهاي را كه حصول آن از طريق اشتراط انتقال اختيار طلاق به زن غيرممكن دانسته شده است، فراهم دانستهاند. بهنظر ميرسد وكالت در امر طلاق مانند وكالت در ساير اعمال حقوقي نيابتپذير، داراي دو مرتبه باشد. مرتبه اول آن است كه مرد پس از آنكه تصميم به طلاق ميگيرد و مقدمات لازم را فراهم ميكند، اجراي صيغه مربوط را بنا به دلايلي از قبيل عدم توان اجراي صحيح آن، به ديگري واگذار ميكند. مرتبه بالاتر آن است كه مرد تصميمگيري در مورد طلاق را به ديگري واگذار كند تا او اگر مايل بود طلاق را محقق سازد.53 فقهاي اماميه به اجماع معتقدند كه مرد غايب ميتواند در طلاق همسر خود به ديگري وكالت دهد.54 در مورد مرد حاضر نيز مشهور فقها به امكان اجراي طلاق به وكالت از او معتقد هستند.55 فقهاي مزبور در اين مورد به اطلاق ادله وكالت، استناد ميكنند كه شامل كليه امور نيابتپذير ميشوند. همچنين اطلاق برخي نصوص از جمله صحيحه سعيدالاعرج56 مورد استناد مشهور فقها قرار گرفته است. به حكايت صحيحه مزبور، از امام صادق عليهالسلام در مورد مردي كه امر طلاق زن خود را به ديگري سپرده است سئوال ميشود و آن حضرت بدون جويا شدن از اينكه مرد مزبور از همسر خود غايب است يا خير، صحت چنين وكالتي را تأييد ميكنند. در مقابل، برخي از فقهاي اماميه57 معتقدند مردي كه نزد همسرش حاضر باشد فقط مباشرتا ميتواند اقدام به طلاق كند. حال آيا ميتوان زوجه را در طلاق خود وكيل كرد؟ عقيده مشهور در فقه اماميه، اين است كه زن، اهليت لازم براي وكيل شدن در اين مورد را دارد و اطلاق ادله مربوط، شامل زن نيز ميشود. در مقابل، شيخ طوسي بر آن است كه وكالت زن در طلاق خويش حتي در موارد غيبت زوج صحيح نيست.58 براي اثبات اين عقيده به دلايلي چند تمسك شده است. اولين دليلي كه در حمايت از عقيده شيخ طوسي اظهار شده است اين است كه قابل نميتواند فاعل باشد. بنابراين، زوجه كه قابل فعل طلاق است نميتواند فاعل اين فعل هم باشد. به اين استدلال چنين پاسخ داده شده است كه در عقود، كه مركب از ايجاب و قبول هستند، تغاير اعتباري طرف ايجاب و قبول، كافي است چه رسد به طلاق، كه تحقق آن تنها به يك انشاء ، محتاج است. بنابراين زن ميتواند به اعتبار اينكه وكيل شوهر است، فاعل و به اعتبار اينكه زوجه موكل است، قابل باشد.59 دومين دليل، استناد به روايت معروف «الطلاق بيد من اخذ بالساق» است.60 در پاسخ گفته شده است كه مراد از اين روايت، توجيه ولايت امر طلاق به مرد است كه با وكالت زوجه در طلاق، منافاتي ندارد.61 «ظهور نصوص مربوط به وكالت،62 در غير زوجه» سومين دليل است به اين معني كه ظاهر ادله وكالت، تجويز وكالت دادن به غير زوجه است. معتقدان به امكان وكالت زن در طلاق خود، منكر وجود چنين ظهوري در ادله مزبور شدهاند.63 بعضي از فقها در عين قبول امكان وكالت زن در طلاق خويش، به دليل اهميت امر فروج تأكيد كردهاند كه ترك احتياط و دادن وكالت به زوجه شايسته و سزاوار نيست.64 وكالت عام يا خاص در طلاق؟! ظاهر ماده 1119 قانون مدني و شرط مندرج در دفترچههاي نكاحيه در مورد وكالت زوجه در طلاق خويش، به زن، اختيار طلاق در موارد خاص ـ و نه هر وقت كه بخواهد ـ اعطا ميكند. ماده 1119 قانون مدني در صدر خود در يك عبارت كلي يادآوري ميكند كه طرفين عقد ازدواج ميتوانند هر شرطي را كه مخالف مقتضاي عقد مزبور ن باشد در ضمن عقد ازدواج يا عقد لازم ديگر بين خود مقرر كنند. سپس شرط وكالت زوجه در طلاق خود را به عنوان نمونهاي از شرطهاي ضمن عقد ذكر ميكند كه موارد خاصي مانند غيبت زوج، ترك انفاق، ازدواج مجدد شوهر و ... به عنوان مواردي كه در صورت تحقق آنها زن ميتواند به وكالت، اقدام به طلاق نمايد ذكر شده است. ترديدي نيست كه موارد فوق به عنوان نمونه و مثال ذكر شدهاند و جنبه انحصاري ندارند ولي آيا نميتوان از اين نمونهها قاعدهاي استخراج كرد و وكالت در طلاق را محدود به رعايت آن قاعده ساخت؟ تأمل در مثالها نشان ميدهد كه همه آنها ناظر به مواردي هستند كه زندگي زناشويي به نحوي براي زن، دشوار ميشود. چنين احساس ميشود كه قانونگذاران در عين تمايل به كسب اختيار طلاق براي زنان، به مضار هدايت زنان به سوي تقاضاي وكالت عام و مطلق در طلاق آگاه بودهاند. از سوي ديگر اگر پذيرفته شود كه انتخاب موارد طلاق وكالتي در اختيار طرفين قرار دارد، منطق حكم ميكند كه دادن وكالت به طور عام و مطلق نيز مجاز باشد. مثلاً اگر زوجين ضمن عقد شرط كنند كه زن وكيل باشد كه در صورت احساس بيميلي و تنفر نسبت به شوهر اقدام به طلاق كند، چنين وكالتي تنها از لحاظ نظري، با وكالت عام و مطلق، تفاوت خواهد داشت. به هر حال برخي از نويسندگان65 معتقد شدهاند كه وكالت بدون قيد و شرط زن در طلاق خود با حفظ اساس خانواده و نظم عمومي مخالف است. بعضي ديگر66 نيز ضمن پذيرفتن وكالت عام و مطلق زن، با توجه به اعتقاد به ضرورت مراجعه زوج به دادگاه براي طلاق، بر مراجعه زوجه به دادگاه به عنوان وكيل در طلاق ـ هر چند وكالت او عام يا مطلق باشد ـ تأكيد كردهاند و وكالتي را كه زن را از رجوع به دادگاه و تحصيل اذن قاضي معاف كند غيرمعتبر اعلام كردهاند. برخي ديگر از حقوقدانان67 نيز با قبول وكالت عام و مطلق اظهار كردهاند كه مدت چنين وكالتي بايد محدود باشد.68 در هر حال امروزه در ازدواجهاي اعطاي وكالت عام يا مطلق به زن در طلاق خود چندان مرسوم نيست و چنين وكالتهايي از سوي كارگزاران جامعه نيز تشويق و حمايت نميشود اما وكالت براي طلاق در موارد خاص به طور ضمني يا صريح از سوي كارگزاران، حمايت و تا حدودي تحميل ميشود و چاپ شرط مربوط به آن در دفترچههاي نكاحيه در اين راستاست. فقهايي كه امكان وكالت زن در طلاق را پذيرفتهاند آن را محدود به وكالت در طلاق در موارد خاص نكردهاند.69 فقها در بحثهاي خود در اين زمينه بيشتر وكالت در طلاق به صورت عام و مطلق را مدنظر قرار دادهاند و مطالب اندك مطرح شده در مورد وكالت براي طلاق در موارد خاص را بيشتر بايد در مباحث متأخرين جست و جو كرد.70 وكالت، قابل عزل يا غيرقابل عزل؟ وكالت، از عقدهاي جايز است. در فقه، سخن از انتفاء وكالت در صورت بيهوشي هر يك از وكيل و موكل نيز گفته شده و اين امر مورد اتفاق نظر فقها دانسته شده است.71 براساس ماده 678 قانون مدني72 وكالت در صورت عزل وكيل از سوي موكل، استعفاي وكيل، مرگ وكيل يا موكل و جنون هر يك از آنان پايان ميپذيرد. با توجه به جايز بودن عقد وكالت، برخي در پي تمهيداتي بودهاند تا اختياري را كه در امر طلاق، از طريق وكالت به دست ميآورند، به نحوي تثبيت كنند تا اختيار مزبور در صورت انصراف شوهر و اقدام به عزل از وكالت، از بين نرود. هرگاه وكالت به صورت شرط ضمن عقد، شكل گرفته باشد، با انحلال عقد اصلي، وكالت شرط شده در ضمن آن نيز مرتفع خواهد شد و هرگاه عقد وكالت مستقلاً منعقد شده و در ضمن عقد جايز، عدم عزل وكيل، شرط شده باشد، با انحلال عقد جايز اصلي و شرط ضمن آن، امكان عزل وكيل از سوي موكل مجددا فراهم خواهد شد.73 براي تثبيت اختياري كه زن از طريق وكالت در مورد طلاق خود به دست ميآورد، وكالت زن در طلاق خويش را در ضمن عقد لازمي ـ مثلاً عقد نكاح74 ـ شرط ميكنند يا در ضمن عقد لازمي، عدم عزل زن از وكالت در طلاق خود، شرط شود.75 1ـ ميتوان تصور كرد كه در شرط ضمن عقد به جاي درج وكالت در طلاق، خود طلاق مندرج شود. بدين ترتيب كه زوجين در ضمن عقد ازدواج يا عقد لازم ديگر، شرط كنند كه در صورت تحقق وضعيت خاص يا پس از گذشت مدت معين، زن، مطلّقه باشد (شرط نتيجه) يا مرد، موظف باشد در صورت تحقق وضعيت خاص يا گذشت مدت معين، مبادرت به طلاق كند. (شرط فعل) قرار دادن شرط طلاق به صورت شرط نتيجه، معتبر نيست. زيرا طلاق، ايقاعي است و انحلال نكاح از طريق طلاق، مستلزم اجراي صيغه طلاق با رعايت شرايط خاص آن است. شرط طلاق هرگاه به صورت شرط فعل، تنظيم شده باشد نيز باطل است. در عين حال برخي صاحب نظران، اشكال اصولي در اعتقاد به صحت آن نديدهاند.76 به هر حال چنين شرطي در فرض اعتبار نيز با مسأله ضمانت اجرا در صورت خودداري مرد از انجام طلاق، مواجه است.77 در عمل با توجه به مسائل موجود در خصوص شيوههاي متصور در مورد شرط طلاق در ضمن عقد، شرط وكالت زن در طلاق خود كه ابتكار عمل بيشتري را براي زن دربر دارد، مورد توجه بيشتري قرار گرفته است. 2ـ درج شرط وكالت در ضمن عقد نكاح نيز به دو صورت «شرط فعل» و «شرط نتيجه» متصوّر است. صورت اول، آن است كه زوجين در ضمن عقد نكاح يا عقد لازم ديگر توافق كنند كه مرد در صورت تحقق وضعيت خاص و يا پس از گذشت مدت معين، همسر خود را به نحو غيرقابل عزلي در امر طلاق خود، وكيل كند. صورت دوم آن است كه زوجين در ضمن عقد، توافق كنند كه زن، وكيل باشد تا در صورت تحقق وضعيت خاص يا پس از گذشت مدت معين يا به صورت مطلق و عام و هر وقت كه بخواهد، اقدام به طلاق كند. اين نظريه توسط فقهاي متأخر رد شده و گفته شده است كه وكالت به هر امري كه بر آن دلالت كند محقق ميشود.78 بنابراين ميتوان وكالت را به صورت شرط نتيجه در ضمن عقد لازمي مورد توافق قرار داد و در اين صورت وكيل قابل عزل نخواهد بود. قانون مدني نيز در ماده 67979 راههاي پيشگيري از عزل وكيل را بيان كرده است. براساس اين ماده هرگاه وكالت وكيل در ضمن عقد لازمي شرط شده باشد و يا در ضمن عقد لازمي شرط شود كه موكل وكيل را عزل نكند، موكل نميتواند او را عزل كند. 3ـ هرگاه وكالت در ضمن عقد لازم به صورت شرط نتيجه، مقرر شده باشد، عزل وكيل از سوي موكل موجب رفع وكالت نخواهد شد اما در موردي كه به صورت مستقل، انشاء و عدم عزل وكيل در ضمن عقد لازمي، شرط شود لازم است از عزل وكيل خودداري شود. اگر شرط مزبور تخلّف شود چه خواهد شد؟! در استفتايي از حضرت امام خميني (ره) در مورد يكي از مصاديق شرط ضمن عقد، سئوال شده است: «اگر شخص جنسي را از كارخانه بخرد مشروط به اينكه اين جنس را با توافق مدير كارخانه به قيمتي كه او گفته است به فروش برساند، حال اگر خريدار خلاف آن را عمل كرد و جنس را گرانتر فروخت اشكال شرعي دارد يعني حرام است يا نه؟» معظمله در جواب اين پرسش با تعبيراتي كلي فرمودهاند: «شرط در ضمن عقد لازمالوفا است ولي در صورت مخالفت اگر چه مشروط له خيار تخلف شرط دارد ليكن معاملهاي كه مخالف با شرط انجام شده محكوم به صحت است.»80 4ـ اصول وكالت براي همكاري وكيل با موكل و در راستاي تحقق اهداف موكل و عملي شدن اموري است كه او مايل به انجام آنهاست. بر همين اساس است كه ماده 667 قانون مدني81 به پيروي از موازين شرعي، وكيل را موظف كرده است كه در تصرفات و اقدامات خود، مصلحت موكل را مراعات كند. براساس اين ماده، وكيل نبايد از دايره اختياراتي كه با تصريح موكل يا قرائن و عرف و عادت معين ميشوند خارج شود. 5ـ به دليل جايز بودن عقد وكالت، عزل موكل، استعفاي وكيل، موت هر يك از وكيل يا موكل يا جنون هر يك از آن دو ميتواند وكالت را مرتفع كند. اگر عدم عزل زن از وكالت در طلاقود در ضمن عقد لازم، شرط شده باشد آشكار است كه محدوديت ايجاد شده، فقط مانع عزل او خواهد بود و راههاي ديگر مرتفع شدن وكالت، به قوت خود باقي خواهند بود ولي اگر وكالت زن در طلاق خود، ضمن عقد لازم، شرط شده با شد، مسأله قابل تأمل است. اگر زن مجنون شود يا بيهوش گردد آيا پس از افاقه ميتواند به استناد وكالت سابق، اقدام به طلاق كند؟82 يكي از حقوقدانان83 تصريح ميكند: «در موردي كه وكالت يا عدم عزل، ضمن عقد لازمي، شرط شود، اثر آن پايب ند ساختن وكيل و موكل و از بين بردن حق فسخ آنان است. طبيعت وكالت، همچنان باقي ميماند و در اثر فوت و جنون هر يك از دو طرف عقد، نيابت ا زبين ميرود زيرا، ظاهر اين است كه طرفين خواستهاند تا رابطه حقوقي ميان آن «وكالت» باشد منتها، وكالتي كه نتوانند به ميل خويش بر هم زنند. پس، طبيعي است كه آثار ديگر جايز بودن عقد، از جمله انحلال آن به فوت و جنون حفظ شود.» يكي ديگر از حقوقدانان84 تأكيد ميكند: «اثر شرط وكالت و همچنين شرط عدم عزل، ضمن عقد لازم، آنستكه وكالت و يا عدم عزل، لازمالوفا ميگردد و باعتبار وجوب وفاي بشرط نميتوان وكالت را فسخ كرد والاّ در احكام ديگر عقد جايز، مانند انحلال آن بفوت يا جنون احد طرفين تأثيري نخواهد داشت، زيرا وكالت، ضمن عقد لازم و يا سلب حق عزل از موكل، طبيعت عقد جايز را بلازم مبدل نمينمايد.» 6 ـ غيرقابل عزل شدن وكيل در صورتي حاصل ميشود كه وكالت يا عدم عزل وكيل، در ضمن عقد لازمي، شرط شود آنچه در عمل اتفاق ميافتد صرفنظر از موضوع عدم تفهيم شروط و امضاي آنها بدون آگاهي، اين است كه قبلاً صيغه عقد نكاح به طور غيررسمي و بدون توجه به شروط مذكور در دفترچههاي نكاحيه و احيانا توسط شخصي جز سردفتر ازدواج، جاري ميشود و پس از گذشت مدتي، با جاري شدن صيغه نكاح از سوي سردفتر ازدواج به طور صوري و يا حتي بدون آن، مراتب در دفتر مربوط، ثبت ميشود و شروط مذكور در دفترچههاي نكاحيه به امضاي زوجيه ميرسد. چنين توافقي بر روي شرط وكالت از آنجا كه در ضمن عقد لازم، انجا منگرفته است، حداكثر، تحقق وكالت را به صورت جايز در پيخواهد داشت. ممانعت زن از طلاق اختيارات زنان در ممانعت و جلوگيري از طلاق نيز مانند اختيارات آنها در واقع ساختن طلاق ميتوانند خاستگاههاي مختلفي داشته باشند. اين اختيارات ميتوانند برخاسته از مقررات شرعي و قانوني باشند يا از قراردادهاي زوج با زوجه، سرچشمه گرفته باشند. الف ـ اختيارات شرعي و قانوني علاوه بر آنكه زنان براي بازداشتن مردان از محقق ساختن طلاق ميتوانند محدوديتهاي وضعي مردان در اين زمينه را مورد توجه و استفاده قرار دهند و با درنظر گرفتن محدوديتهاي مزبور برخي از شرايط صحت طلاق را از ميان بردارند يا موانعي در برابر صحت طلاق قرار دهند. هرگاه بعضي از مصاديق طلاق، حرام شمرده شده باشند، زنان ميتوانند ضمانت اجراي كيفري امر مذكور را در راستاي بازداشتن مرد از طلاق به كار گيرند.85 ممكن است طلاق به دليل تزاحم با واجب فوري، حرام باشد يا از آن جهت كه مقدمه امر حرامي قرار ميگيرد، حرام محسوب شود مثل موردي كه مبادرت به طلاق موجب فتنه و خونريزي در بين طوايف يا خودكشي زن شود. در كليه موارد ياد شده، طلاق به دليل آنكه مصداق بدعت، مقدمه حرام و ... قرار ميگيرد، حرام محسوب ميشود. درهرحال در راستاي بازداشتن مردان از طلاق، قانونگذار علاوه بر احكام وضعي، ميتواندا حكام تكليفي را نيز مورد توجه قرار دهد و در مواردي كه طلاق به هر دليلي عنوان حرام مييابد با تهديد به مجازات و تعزير، مردان را از اقدام به چنان طلاقهايي باز دارد.86 طلاق و قاعده لاضرر بيشك طلاق در حالت معمول و متعارف خود كم و بيش همراه با رنج و مشقت زوجه است. جدايي زن از همسر خود به تعبير روايت،87 همراه با افسردگي و شرم و اندوه عظيم است. چنين مشقت و ضرر طبيعي، موضوع قاعده نفي ضرر و حرج نيست بلكه مراد، ضرر و حرجي علاوه بر ضرر و حرج معمول و متعارف است كه صرفظ نسبت به برخي اشخاص يا در بعضي اوقات و حالات خاص، حاصل ميشود. در حقوق كشورهاي اسلامي تحت عنوان «طلاق تعسّفي»، از طلاقهاي ظالمانه و خسارت آفرين و مشفتزا سخن گفته شده است. در مورد خسارات طلاق، كساني كه قائل به اصل حظر در طلاق هستند، ميگويند اين ممنوعيت، يك حظر ديني است و بنابراين طلاق فقط هنگام ضرورت و حاجت، مباح است و اين حاجت، حتي ممكن است عدم علاقه باشد. اين موضوع، امري است نفساني و فقط خود زوج از آن آگاه است و در نتيجه اگر شوهر بدون سبب، همسر خود را طلاق دهد از نظر ديني، گناهكار است گرچه از نظر حقوقي خسارتي بر اين عمل مترتب نميشود88 و نميتوان مانع او شد. گروهي از حقوقدانان، گرچه طلاق را حق شوهر ميدانند اما اين حق را همانند بقيه حقوق، از حيث اجرا و آثار آن، تحت حكومت مفاهيم قانوني و قضايي قرار ميدهند و از اين رو چنانچه شوهر، از حقي كه به او داده شده است، سوءاستفادهكندبايد خسارت متضرّر را جبران كند. برخي از حقوقدانان89 در ايران نظريه «سوءاستفاده از حق» را براي مقابله با طلاقهاي بيمورد و غيراخلاقي پيشنهاد كرده و گفتهاند: «حقي كه قانونگذار در مورد طلاق به مرد داده امتياز فطري و طبيعي او نيست، اختياري است كه بدليل حفظ مصالح خانواده به او اعطاء كرده است. پس، اگر مرد اين حق خود را نابجا به كار برد، و محرك او در طلاق دادن اميال نامشروع و خواستههاي غيرانساني يا تنها اضرار به زن و خانواده او باشد، بايد خسارات ناشي از كار خود را بپردازد. دادگاه ميتواند با ارزيابي دلائل مرد و توجه به عادت و رسوم و اخلاق عمومي، تشخيص دهد كه آيا شوهر مجاز در استفاده از اين حق بوده و آن را بجا استعمال كرده است يا نه؟ و در صورتي كه دلائل را موجه نديد، مرد را به جبران خسارات مادي و معنوي زن محكوم سازد. الزام مرد به جبران خسارت شايد در بادي نظر امري گران جلوه كند، زيرا چگونه ممكن است شخصي را از بابت اجراي حق خود به خسارت محكوم كرد؟ ولي، بايد دانست كه وجود حق با امكان محكوم ساختن به جبران ضرر منافات ندارد... . از نظر اصول حقوقي، شايد از اين هم پيشتر بتوان رفت و ادعاء كرد كه، اگر دادگاه جبران خسارت زن را منوط به جلوگيري از طلاق بداند، ميتواند از صدور گواهي عدم [امكان [سازش خودداري كند (ماده 3 قانون مسؤوليت مدني). ولي اين تعبير با ظاهر ماده 1133 و مباني تاريخي آن مخالف است. از ملاك ماده 137 قانون تجارت90 نيز ميتوان از اجراي حق طلاق مرد در موردي كه هدف از آن اضرار به زن است، جلوگيري كرد. با اينكه در شركتهاي تضامني هر يك از شركاء ميتواند شركت را فسخ كند، در صورتي كه غرض شريك اضرار بهديگرانباشد، اين حق از او سلب ميشود... .» حقوقدانان اروپا در بحث محدوديت حقوق به علت سوءاستفاده، بعضي از حقوق را مطلق دانستهاند و گفتهاند كه اين حقوق به جهت ماهيت خود به علت سوءاستفاده محدود نميگردند. يعني قانونگذار تشخيص داده كه پارهاي از حقوق به جهت بعضي مصالح بايد مطلق و نامحدود باشند. برخي از حقوقدانان ايراني نيز91 ضمن پذيرش تقسيم فوق، مواردي مثل حق پدر در مخالفت با ازدواج دختر نابالغ، عطف شاخه و ريشه درخت همسايه از ملك خود، حق درخواست تقسيم مال مشاع و حق معامله كردن يا خودداري از معامله را به عنوان نمونههاي حقوق مطلق در حقوق ايران ذكر كردهاند. برخي ديگر از حقوقدانان ايراني92 ضمن نفي مطلق بودن نمونههاي فوق نسبت به قاعده لاضرر، اين قاعده را عامالشمول دانسته و در عين حال افزودهاند: «حقوق مطلق در فقه اسلام و حقوق ايران اگر هم وجود داشته باشند بسيار معدود و مضيقند. شايد حق طلاق براي شوهر از جمله اين موارد بسيار نادر و استثنائي باشد.» ب ـ اختيارات ناشي از قرارداد علاوه بر مقررات قانوني و شرعي، و مفاد قرارداد نيز بايد در راستاي يافتن اختياراتي براي زوجه جهت بازداشتن مرد از طلاق مورد توجه و مطالعه قرار گيرند. راههاي مختلفي متصور است تا زوج، طي قراردادي، اختياراتي را براي زوجه، جهت جلوگيري از طلاق يا خنثي كردن نسبي آثار طلاق با ر جوع يا انعقاد نكاح جديد پس از انحلال كامل نكاح نخست، ايجاد كند. ميتوان تصور كرد كه زوج تعهد كند كه بدون تمايل زن، اقدام به طلاق نكند و يا در صورت اقدام به طلاق در صورت درخواست زوجه، رجوع كند يا با عقدي جديد با او ازدواج كند. ميتوان پيشنهاد كرد كه زوج در ضمن عقد لازمي به همسر خود براي رجوع در طلاق رجعي يا براي انعقاد نكاح جديد پس از انحلال نكاح نخست، وكالت دهد. ميتوان تصور كرد كه زوج پساز طلاق بهنحو معلق رجوع كند و رجوع را معلق بهفعلاراديهمسرمطلقهقراردهديا... .93 آنچه در عمل مورد توجه بيشتر قرار گرفته است اشتراط اين امر در ضمن عقد نكاح يا عقد لازم ديگر است كه چنانچه طلاق در شرايط خاصي انجام گيرد مرد پرداختهايي را به نفع زوجه مطلقه انجام دهد. همچون شرط دفترچههاي نكاحيه در مورد تقسيم اموال در صورت طلاق. شرط مندرج در دفترچههاي نكاحيه عمدتا شامل طلاقهاي هوسالود و ظالمانه و فاقد انگيزههاي موجه از سوي زوج است اما عبارات اين شرط، اعم از طلاقهاي مزبور است و شامل برخي از طلاقهايي كه توسط صاحب اختياراتي جز زوج و يا با انگيزههاي موجه واقع ميشوند نيز ميگردد. مثلاً عبارات شرط مزبور شامل طلاقهايي كه براي رعايت برخي از احتياطهاي شرعي94 واقع ميشوند. اختيار دادگاه در طلاق در اديان و فرهنگهاي مختلف و در حقوق كشورهاي دنيا برخوردهاي گوناگوني در مورد نقش دادگاه در مسأله طلاق ملاحظه ميشود. در برخي از اين برخوردها طلاق، امري كاملاً خصوصي و صرفا مربوط به خانواده تلقي ميشود و نقشي براي دادگاه در اين زمينه در نظر گرفته نميشود. در قطب مقابل، دخالت دادگاه در طلاق، امري ضروري محسوب ميشود و حكم دادگاه، از اركان طلاق دانسته ميشود و هيچ طلاقي بدون صدور حكم دادگاه واقع نميشود. بين اين دو قطب نظامهايي قرار دارند كه كم و بيش نقشي براي دادگاه در طلاق قائل هستند ولي طلاق را حداقل در برخي موارد، بدون دخالت دادگاه قابل تحقق ميدانند. با گذشت زمان و افزايش دخالت حكومتها در زندگي اتباع خود، امور خانواده بيش از پيش محتاج دخالت دولت شناخته شده و حساسيت دولتها به انحلال خانواده افزايش يافته است. در فقه اماميه و ساير مذاهب اسلامي در حالت عادي كه براساس اراده مرد واقع ميشود، دادگاه نفيا يا اثباتا در چنين طلاقهايي دخالت نميكند. در عين حال دادگاه در برخي وضعيتهاي ويژه ميتواند حكم طلاق را صادر كند و مرد را به طلاق وادار كند يا خود، طلاق را واقع سازد. در چنين مواردي حكم دادگاه از اركان طلاق محسوب ميشود و طلاق بدون آن نميتواند محقق شود مگر آنكه زوج با تمايل و اراده خود آن را واقع سازد. در برخي وضعيتها نيز ممكن است با تهديد به مجازات و تعزير از سوي دادگاه، مرد را از تصميم به طلاق منصرف كرد يا در صورت وقوع طلاق مرد را وادار به رجوع نمود. اين فرض نيز قابل بررسي است كه در برخي موارد، طلاقي كه با وجود مخالفت دادگاه واقع شده باشد باطل تلقي شود. اين مطلب روشن شد كه در شرايط عادي الزامي بر صاحبان اختيار طلاق براي انجام طلاق يا ترك آن وجود ندارد. اما اگر عنوان واجب بر طلاق، صدق كند يا طلاق، مصداق عنوان حرامي واقع شود وضعيت فرق ميكند. همچنين در جريان وقوع طلاق ممكن است برخي امور حرام و واجب وجود داشته باشند كه طلاق دهنده مكلف به ترك و انجام آنها باشد. در موارد فوق ممكن است امر حرامي در شرف وقوع باشد يا واقع شده باشد و استمرار يابد يا آنكه مكلف، در انجام امر واجبي تعلل كند. در چنين صورتي زوجه ميتواند براساس احكام امر به معروف و نهي از منكر همسر خود را به طلاق يا رجوع واجب وادارد و از طلاق يا رجوع حرام بازدارد. امر به معروف و نهي از منكر داراي مراتب مختلفي است و بهرهبرداري زن از مراتب مختلف تابع احكام مربوط است كه محدوديتهايي را براي اعمال مراتب بالا مقرر ميدارند. صاحب نقش اصلي در وادار كردن مردم به انجام واجبات و ترك محرمات، حاكم است. تصور مواجهه با شلاق تعزير اوست كه مردا نرا از عملي ساختن تصميم ارتكاب حرام در امر طلاق باز ميدارد و به انجام واجب ترغيب ميكند و هم اوست كه حكم مجازات را در صورت ترك واجب و ارتكاب حرام صادر ميكند، مجازاتي كه در صورت تكرار جرم تشديد ميشود. در مجموعههاي روايات به احاديثي از معصومين عليهمالسلام برخورد ميكنيم كه در آنها سخن ا زبه كارگيري شمشير و تازيانه توسط حاكم براي وادار كردن مردم به انجام واجبات و ترك محرمات در امور طلاق گفته شده است.95 علاوه بر الزاماتي در امور طلاق كه از سوي شارع، تحت عناوين حرام و واجب، ذكر شدهاند و اجراي آنها با ضمانت اجراي كيفري (و در مواردي حقوقي) تضمين ميشود، قانونگذار نيز در مواردي در موضوع طلاق الزاماتي را از مقوله فعل يا ترك فعل مقرر ميكند و اقدامات دادگاه را ضمانت اجراي آن قرار ميدهد. ولايت دادگاه در امر طلاق هنگامي كه سخن از ولايت دادگاه در امر طلاق ميگوييم مواردي را در نظر داريم كه حاكم در آن موارد اگر دلايل موجه لازم و كافي را موجود ببيند خود مبادرت به طلاق و انحلال نكاح ميكند و در غير اين صورت از محقق ساختن طلاق خودداري ميكند. در مواردي كه انجام طلاق به صورت تعييني يا تخييري بر مرد واجب ميشود هرگاه وي از انجام واجب خودداري كند، دادگاه او را حسب مورد به انجام واجب وادار خواهد كرد و در اين راستا حربه تعزير را مورد استفاده قرار خواهد داد. اگر مرد همچنان از انجام واجب خودداري كند و اجبار او ميسر نباشد حاكم خود طلاق را واقع خواهد ساخت. اين ترتيب بر اساس قاعدهاي است كه فقها آن را با تعبير «الحاكم ولّي الممتنع» بيان ميكنند. اين قاعده در كتب مختلف فقه مورد استفادعه فقها قرار گرفته است.96 هر چند فقها اين قاعده را بيشتر در ابواب معاملات و در خصوص افلاس، رهن، اجاره، احتكار و ... به كار بردهاند اما جريان آن در ساير ابواب فقه نيز بلامانعاست. درهرحال درمورد انجام طلاق توسط دادگاه باتوجه به اهميت امر فروج، رعايت كمال احتياط ضرورياست. البته دادگاههاي مدني خاص گاهي در آراء خود بجا يا نابجا به اين قاعده استنادميكنند. پاورقيها: ميزان و چگونگي چنين تحقيري را با ملاحظه راههاي متصور فوق براي جلوگيري از طلاق ميتوان احساس كرد، در عين حال جلوگيري از طلاق و حفظ علقه زوجيت گاهي اوقات به جهات خاصي براي زوجه مطلوبيت و اهميت دراد هر چند نكاح از نظر طبيعي مرده باشد و اميد احياي زندگي مشترك آرماني و ... وجود نداشته باشد. «فسخ شركت در صورتي ممكن است كه در اساسنامه اين حق از ش ركاء سلب نشده و ناشي از قصد اضرار نباشد....» ديگران با استناد به محدوديت عوامل انحلال نكاح در فقه و قانون مدني و عدم اندراج فسخ به موجب خيار تخلف شرط فعل در عداد موجبات انحلال نكاح، استدلال فوق را مخدوش دانستهاند. (صفايي سيد حسين و امامي اسدالله، همان كتاب ، صفحه 78، كاتوزيان ناصر، حقوق مدني ، خانواده، جلد 1 ، صفحات 262 و 263، محقق داماد سيد مصطفي، همان كتاب، صفحه 329). معظم له در پاسخ به استفتاي فوق فرمودند: «براي زنان محترم، شارع مقدس راه سهل معين فرموده است تا خودشان زمان طلاق را به دست گيرند. به اين معني كه در ضمن عقد و نكاح اگر شرط كنند كه وكيل باشند در طلاق، به صورت مطلق يعني هر موقعي كه دلشان خواست طلاق بگيرند و يا به صورت مشروط، يعني اگر مرد بدرفتاري كرد يا مثلاً زن ديگري گرفت، زن وكيل باشد كه خود را طلاق دهد، ديگر هيچ اشكالي براي خانمها پيش نميآيد و ميتوانند خود را طلاق دهند. از خداوند متعال توفيق بانوان و دختران محترم را خواستارم. تحت تأثير مخالفين اسلام و انقلاب اسلامي واقع نشويد كه اسلام براي همه مفيد ميباشد...» (موسوي خميني سيد روحالله، صحيفه نور، جلد 10، صفحه 78). 10- نجفي محمد حسن (صاحب جواهر)، همان كتاب، جلد 33 ، صفحات 88 تا 95. 11- الحرالعاملي محمدبن الحسن، همان، صفحه 491 ، احاديث 28600 و 28601 ، صفحه 495 ، حديث 28617 و صفحه 502 ،حديث 28640. 12- العاملي زينالدين (شهيد ثاني)، اروضةالبهية، جلد 6 ، صفحه 89، نجفي محمد حسن (صاحب جواهر)، همان ، صفحه 9. 13- احمدبن محمد (مقدس اردبيلي)، زبدةالبيان، المكتبةالمرتضوية لاحياء الاثارالجعفرية، تهران ، صفحات 608 و 609. 14- موسوي خميني سيد روح الله، همان كتاب، صفحه 315 ، مسأله 18، ـ نجفي، محمد حسن (صاحب جواهر)، همان، صفحه 95. الحر العاملي محمدبن الحسن، همان صفحه 491، احاديث 28600 و 28601 صفحه 495، حديث 28617 و صفحه 502، حديث 28640. 15- نويسندگان معمولاً مفهوم عجز شوهر از انفاق را با تهيدستي و فقر از مترادف گرفتهاند. به نظر ميرسد عجز از انفاق مفهوم عامتري دارد و شامل مواردي نيز ميشود كه مرد در عين دارايي، از انفاق به همسر خود ناتوان است. 16- ابو جعفر محمدبن الحسن (شيخ طوسي)، الخلاف، جلد 4 ، صفحات 271 تا 273 ، مسائل 27 و 28 و المبسوط، جلد 4، صفحه 179. ابو عبدالله محمد بن محمد (شيخ مفيد)، المقنعة، چاپ دوم، مؤسسةالنشرالاسلامي التابعة لجماعةالمدرسين، قم 1410 هجري قمري، صفحه 512، حسن بن يوسف (علامه حلي)، تذكرةالفقهاء، المكتبةالمرتضوية لاحياء الآثار الجعفرية، جلد 2 ، صفحه 603 و مختلف الشيعة، صفحه 576. 17- سوره نساء، آيه 25. 18- البيهقي احمدبن الحسين ، همان كتاب ، صفحه 135 (روايت نبوي در مورد فاطمة بنت قيس) 19- سوره نور، آيه 32 و سوره شرح ، آيه 6. 1- همان، صفحه 268، حديث 27880. 2- همان، صفحه 267، حديث 27879. اين حديث در فروع كافي نيز نقل شده است با اين تفاوت كه مطابق نقل اين كتاب پيامبر صلي الله عليه و آله جمله مربوط به ذوّاق و ذوّاقه را پس از سومين طلاق، غير موجه مخاطب بيان ميكنند. (ابو جعفر محمدبن يعقوب بن اسحاق (شيخ كليني)، فروع كافي، 8 جلد، چاپ سوم، دارالكتب الاسلامية، تهران، 1367، جلد 6، صفحه 54، حديث 1) 20- الحرالعاملي محمدبن الحسن، همان كتاب ، جلد 14، صفحات 43 و 44 ، جديث 25055 و صفحات 50 و 51 ، حديث 25073. 21- بهرامي احمدي حميد، سوءاستفاده از حق ، چاپ اول ، انتشارات اطلاعات ، تهران ، 1366 ، صفحه 174. 22- سوره نور، آيه 32 و سوره شرح ، آيه 6. 23- النوري الطبرسي حسين ، مستدرك الوسائل ، 18 جلد، چاپ اول ، مؤسسة آل البيت عليهم السلام الاحياءالتراث ، قم ، 1407 هجري قمري ، جلد 15 ، صفحه 218 ، حديث 18045. 24- نجفي محمد حسن (صاحب جواهر)، همان كتاب ، جلد 30 ، صفحات 104 و 105. 25- الحرالعاملي محمدبن الحسن ، همان كتاب ، جلد 15 ، صفحه 223 ، حديث 27714. 26- نجفي محمد حسن (صاحب جواهر)، همان كتاب ، جلد 31 ، صفحه 302. 27- بيشتر حقوقدانان در شرح ماده 1129 قانون مدني ، استنكاف از پرداخت نفقه گذشته را موجب اختيار زن براي تقاضاي طلاق ندانستهاند. هيأت عمومي ديوان عالي كشور در يكي از آراء خود حكم طلاقي را كه به استناد استنكاف شوهر از دادن نفقه گذشته صادر شده است، ابرام كرده است. (آرشيو حقوقي كيهان، مجموعه رويّه قضايي (آراء هيئت عمومي ديوان عالي كشور از سال 1328 تا 1342)، 1342 ، جلد 2 ، صفحات 31 تا 34)، 28- ماده 22 قانون حمايت خانواده سال 1353 كه مقرر ميكرد با وقوع طلاق تعقيب جزايي مستنكف از انفاق يا اجراي مجازات موقوف شود، در زمينه مخير ساختن مرد بين انفاق و طلاق كاملاً رسا بود. 29- ماده 105 قانون مجازات اسلامي (تعزيرت) مصوب 18/5/1362 كميسيون امور قضايي مجلس: «هر كس با داشتن استطاعت مالي نفقه زن خود را در صورت تمكين ندهد و يا از تأديه نفقه ساير اشخاص واجبالنفقه امتناع نمايد، دادگاه ميتواند او را به شلاق تا 74 ضربه محكوم نمايد.» سوره نساء، آيه 25. 30- نجفي محمد حسن (صاحب جواهر)، همان، صفحه 207. 31- موسوي خميني سيد روح الله، تحريرالوسيلة، جلد 2 ، صفحه 256 ، مسأله 10، موسوي خويي سيد ابوالقاسم، منهاج الصالحين، جلد 2 ، صفحات 313 و 314 ، مسأله 1406. 32- كسي كه فعلظ از انفاق عاجز است اما ميتواند توانايي انفاق را به دست آورد ولي از كسب آن خودداري ميكند ميتواند عاجز يا مستنكف ناميده شود. در هر حال نتيجه عملي يكسان است. 33- اشاره به سوره بقره، آيه 229. 34- جمالالدين مقداد بن عبدالله (فاضل مقداد)، التنفيح الرائع لمختصرالشرايع، جلد 3 ، صفحه 108. 35- النراقي المولي احمد، عوائدالايام ، چاپ دوم ، مكتبة بصيرتي ، قم ، 1408 هجري قمري ، صفحه 64 ، بحث پنجم از عائده نوزدهم. 36- العاملي زين الدين (شهيد ثاني)، الروضةالبهية، جلد 5 ، صفحات 380 تا 384. 37- انصاري مرتضي ، همان كتاب ، جلد 3 ، صفحه 348. 38- الطباطبايي اليزدي السيد محمدكاظم ، عروةالوثقي ، جلد 2 ، صفحات 75 و 76 ، مسأله 33. 39- مهرپور حسين، «طلاق قضائي و طبيعت حقوقي آن»، مجله قضايي و حقوقي دادگستري جمهوري اسلامي ايران، شماره 3 ، بهار 1371 ، صفحه 41. 3- به كتب مربوط به طلاق رجوع كنيد از جمله: مطهري مرتضي، همان كتاب، صفحات 257 تا 267 و 283 تا 296، واحدي قدرت الله، همان كتاب، صفحات 37 تا 48. 4- گواهي زهرا، بررسي حقوق زنان در مسأله طلاق، چاپ اول، مركز چاپ و نشر سازمان تبليغات اسلامي، تهران، 1373، صفحات 49 تا 54. 40- نجفي محمد حسن (صاحب جواهر)، همان كتاب ، جلد 30 ، صفحه 328. 41- موسوي خميني سيد روح الله، صحيفه نور، تهيه و جمعآوري : مركز مدارك فرهنگي انقلاب اسلامي ، 22 جلد، شركت سهامي چاپخانه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، جلد 10 ، صفحه 87. 42- وظايف مرد در مقابل همسر خود در نكاح دائم عبارتند از: ـ دادن نفقه شامل خوراك، پوشاك و ...، ـ مباشرت، ـ قسم، ـ حسن معاشرت، ـ رعايت عدالت ميان زوجات، ـ ... . 43- العاملي زينالدين (شهيد ثاني)، الروضةالبهية، جلد 5 ، صفحه 429، نجفي محمد حسن (صاحب جواهر)، همان كتاب ، جلد 31 ، صفحه 207 ، المامقاني عبدالله ، مناهج المتقين ، صفحه 376 ، موسوي اصفهاني سيدابوالحسن ، همان كتاب ، صفحه 352. 44- سوره بقره ، آيات 229 و 231 و سورهؤ طلاق، آيه 2. 45- مطهري مرتضي ، همان كتاب ، صفحات 321 تا 325. 46- ابوالقاسم بن الحسن الجيلاني (ميرزاي قمي)، همان كتاب ، صفحه 458. 47- موسوي خويي سيدابوالقاسم، منهاج الصالحين، جلد 2 ، صفحات 306 و 307 ، مسأله 1366. 48- موسوي خميني سيد روح الله، صحيفه نور، جلد 10 ، صفحه 87. 49- البته زن در موارد عجز شوهر از ايفاي حقوق، با محدوديتهاي اخلاقي بيشتري در مقايسه با موارد استنكاف مرد از ايفاي حقوق مواجه است. 50- نظر فقها و حقوقدانان را در مورد اختيار زن براي تقاضاي طلاق در صورت عجز شوهر از دادن نفقه، قبلاً ديدهايم. 51- مطهري مرتضي ، همان كتاب ، صفحه 323. در بحث عيوب موجب فسخ نكاح نيز شيخ مرتضي انصاري در پاسخ كساني كه تنها چاره زوجه را در مورد ابتلاي زوج به جذام و برص، داشتن خيار فسخ ميدانند گفته است چنانچه ادامه زندگي مشترك براي زن موجب ضرر باشد، رهايي وي از طريق اجبار شوهر به طلاق از سوي حاكم ممكن خواهد بود. (انصاري مرتضي ، همان كتاب ، جلد 3 ، صفحه 348). 52- ابوجعفر محمدبن الحسن (شيخ طوسي)، الخلاف، جلد 4 ، صفحات 343 و 344 ، مسأله 120، 53- در فقه بعضا سخن از مراتب بالاتري از وكالت گفته شده است مانند وكالت در كليه امور مالي موكل و يا وكالت در كليه امور وكالتپذير موكل. 54- نجفي محمدحسن (صاحب جواهر)، همان كتاب ، جلد 32 ، صفحه 23. 55- بحراني يوسف ، همان كتاب ، صفحه 168، العاملي زينالدين (شهيد ثاني)، مسالك الافهام، جلد 2 ، صفحه 4. 56- الحرالعاملي محمدبن الحسن، همان كتاب، جلد 15 ، صفحه 333 ، حديث 28096. 57- ابوجعفر محمدبن الحسن (شيخ طوسي)، النهاية، جلد 2 ، صفحه 523. 58- المامقاني عبدالله، مناهج المتقين، صفحه 384، نجفي محمد حسن (صاحب جواهر)، همان، صفحات 24 و 25. 59- العاملي زينالدين (شهيد ثاني)، الروضةالبهية، جلد 6 ، صفحه 23، نجفي محمد حسن (صاحب جواهر)، همان، صفحه 24. 5- العاملي زينالدين (شهيد ثاني)، اروضة البهية، جلد 5 ، صفحه 140. 6- همان، صفحه 139. 60- متأسفانه يكي از نويسندگان كه به عنوان عضو هيأت علمي يكي از دانشگاهها معرفي شده است در كتابي كه توسط يكي از سازمانهايي كه خود مسؤول گسترش فرهنگ اسلامي و قرآني است، منتشر شده است، استدلالهاي فوق را چنين نقل ميكند: «شيخ طوسي با دو دليل وكالت زن را رد نموده است: اول چون زن خود بايد در طلاق «قبلت» را بگويد(!؟) [يعني طلاق را بپذيرد] و «قابل» است، بنابراين نميتواند اجرا كننده طلاق يعني «فاعل» هم باشد. از طرفي در آيه شريفه (!؟) آمده است: «الطلاق بيد من اخذ بالساق» بايد مرد خود مجري طلاق باشد.»!؟ (گواهي زهرا، همان كتاب ، صفحه 59) (مطلب بين دو قلاب از كتاب مزبور است.) 61- العاملي زينالدين (شهيد ثاني)، همان ، صفحه 24، نجفي محمدحسن (صاحب جواهر)، همان. 62- الحرالعاملي محمدبن الحسن، همان، صفحات 333 تا 335 ، باب انه لا يشترط في وقوع الطلاق المباشرة بنفسه بل تصح الوكالة فيه ... . 63- نجفي محمد حسن (صاحب جواهر)، همان ، صفحات 24 و 25. 69- حسن بن يوسف (علامه حلي)، قواعد الاحكام ، جلد 1، صفحه 253، الحسيني العاملي السيد محمد جواد، مفتاح الكرامة، 10 جلد، موسسه آل البيت عليهم السلام، جلد 7 ، صفحه 544، الطباطبايي اليزدي السيد محمدكاظم، عروةالوثقي، جلد 2، صفحه 138، مسأله 3، العاملي زينالدين (شهيد ثاني)، مسالك الافهام، جلد 2، صفحه 4، نجفي محمد حسن (صاحب جواهر)، همان كتاب، جلد 27، صفحه 380 و جلد 32، صفحات 23 تا 25. 64- موسوي خميني سيد روحالله، تحريرالوسيلة، جلد 2 ، صفحه 294 ، مسأله 4، نجفي محمدحسن (صاحب جواهر)، همان ، صفحه 25. 65- صابري صفايي عبدالعلي، همان كتاب ، صفحه 61. 66- صفايي سيد حسين و امامي اسدالله، همان كتاب، صفحات 75 ، 76 ، 288 و 289، كاتوزيان ناصر، حقوق مدني، خانواده، جلد 1 ، صفحات 267 و 322. 67- امامي سيد حسن، همان كتاب، جلد 4، صفحات 338، 367 و جلد 5، صفحات 11، 40، 62 و 63. 68- در پايان اين بحث نظرها را به تفاوت «معلق كردن وكالت به شرط» با «دادن وكالت براي طلاق در موارد خاص، جلب ميكنيم. ميتوان تصور كرد كه در ضمن عقد چنين شرط شود كه در صورت وقوع فلان قضيه، زن وكيل است اقدام به طلاق كند. صورت ديگر اين است كه در ضمن عقد شرط شود كه زن وكيل است در صورت وقوع فلان قضيه اقدام به طلاق كند. برخي حقوقدانان نوشتهاند كه ماده 1119 قانون مدني به منجز بودن وكالت زن در مثالهاي ذكر 70- در ماههاي اول پس از پيروزي انقلاب اسلامي با توجه به طرح شبهائي در مورد اختيار مطلق و انحصاري مردان در امر طلاق طي نامهاي از حضرت امام خميني (ره) در اين خصوص استفتا شد. در اين نامه با اشاره به اينكه «مسأله اختيار طلاق به دست مرد، موجب ناراحتي و تشويش خاطر گروهي از زنان مبارز ايران شده است و گمان ميكنند كه ديگر به هيچ وجه حق طلاق ندارند و از اين موضوع افرادي سوءاستفاده كرده و ميكنند.»، نظر حضرت امام (ره) در اين زمينه سئوال شده بود. 71- موسوي خميني سيد روح الله، تحريرالوسيلة، جلد 2، صفحه 39، مسأله 23، نجفي محمد حسن (صاحب جواهر)، همان كتاب، جلد 27، صفحه 362. 78- الطباطبايي اليزدي السيد محمد كاظم، عروةالوثقي، جلد 2، صفحه 120، مسأله 6، موسوي خميني سيد روح الله، تحريرالوسيلة، جلد 2، صفحه 34. 79- ماده 679 قانون مدني مصوب 18/2/1307: «موكل ميتواند هر وقت بخواهد وكيل را عزل كند مگر اينكه وكالت وكيل يا عدم عزل در ضمن عقد لازمي شرط شده باشد.» 72- ماده 678 قانون مدني مصوب 18/2/1307: «وكالت به طرق ذيل مرتفع ميشود: 1ـ به عزل موكل. 2ـ باستعفاي وكيل. 3ـ بموت يا بجنون وكيل يا موكل.» 73- در استفتايي از حضرت امام خميني (ره) سئوال شده است: «اگر فتوا اين باشد كه شرط در ضمن عقدالزومآور است آيا شرط در ضمن عقد جايز نيز الزامآور است، مثلاً در ضمن عقد وكالت عدم عزل وكيل يا لزوم عقد را شرط كنند چه صورت دارد؟» معظم له پاسخ دادهاند: «شرط در ضمن عقد جايز مادام كه عقد فسخ نشده لازمالعمل است ولي شرط عدم عزل وكيل يا لزوم عقد وكالت در ضمن آن نافذ نيست.» (موسوي خميني سيد روحالله، استفتاآت، 3 جلد، چاپ اول، دفتر انتشارات اسلامي، 1372، جلد 2 ، صفحه 319، سئوال 3). 74- در مورد وكالتهايي كه امروزه در ضمن عقد نكاح به زن براي مطلقه ساختن خويش داده ميشود ممكن است اين ايراد مطرح شود كه مرد خود قبل از تحقق نكاح به طور كامل، اختياري براي طلاق ندارد پس چگونه ميتواند ديگري را در اين امر وكيل كند. در اين مورد ميتوان به اين نكته اشاره كرد كه زن و مرد با قرار دادن وكالت به صورت شرط نتيجه در ضمن عقد در واقع نكاحي مقرون به وكالت زن در طلاق خود ايجاد ميكنند. 75- حضرت امام خميني (ره) در پاسخ به اين سئوال كه «در صورتي كه ضمن عقد ازدواج يا عقد لازم ديگر زوج زوجه خود را وكيل در طلاق كند اين وكالت قابل عزل ميباشد يا خير؟»، فرمودهاند: «اگر به نحو شرط نتيجه شرط شده كه زن وكيل باشد اين وكالت قابل عزل نيست.» (همان، سئوال 2). 76- امامي سيد حسن، همان كتاب ، جلد 4 ، صفحه 338، جعفريلنگرودي محمدجعفر، حقوقخانواده،صفحه 90، المامقاني عبدالله، مناهج المتقين، صفحه 364، نجفي محمد حسن (صاحب جواهر)، همان كتاب، جلد30، صفحه 126. 77- برخي از حقوقدانان چنين پنداشتهاند كه شروط ملحوظ در ضمن عقد نكاح چنانچه قابل الزام نباشد، براي مشروط له خيار فسخ ايجاد ميگردد. در اين نظريه نكاح به ساير معاملات قياس شده و آنچه قانون مدني در مورد ساير معاملات در مواد 237 و 239 مقرر داشته است، در مورد نكاح نيز جاري دانسته شده است. (جعفري لنگرودي محمد جعفر، همان كتاب ، صفحات 194 و 228). 7- هرگاه مردي بدون كسب رضايت زن خود، با عمه يا خاله يا برادرزاده يا خواهرزاده او ازدواج كند بنا به اقوالي كه با يكديگر تفاوت دارند، اختيار انحلال نكاح اول يا دوم براي اشخاص فوق ايجاد ميشود. همچنين در عيوب مرد كه موجب پيدايش حق فسخ براي زن ميشود، برخي از فقها برص ، جذام، نابينايي، زنا و ... را افزودهاند. 8- در اين مورد اختيار زن وسيعتر از اختيار مرد است زيرا عيوب زن تنها در صورتي كه در زمان عقد نكاح وجود داشته باشند براي مرد حق فسخ ايجاد ميكنند. 80- موسوي خميني سيد روح الله، استفتاآت، جلد 2، صفحه 101، سئوال 75. 81- ماده 667 قانون مدني مصوب 18/2/1307: «وكيل بايد در تصرفات و اقدامات خود مصلحت موكل را مراعات ناميد و از آنچه كه موكل بالصراحه به او اختيار داده يا برحسب قرائن و عرف و عادت دخل اختيار اوست تجاوز نكند.» 82- موضوع استعفاي وكيل از وكالت و موضوع مرگ يكي از وكيل يا موكل با آنكه از عوامل انحلال عقد جايز وكالت هستند به دليل مربوط بودن موضوع اول به اختيار وكيل و به دليل منتفي شدن مورد وكالت (انحلال نكاح از طريق طلاق) در موضوع دوم، در بحث فوق مطرح نميشوند. 83- كاتوزيان ناصر، حقوق مدني، عقود اذني ـ وثيقههاي دين، چاپ اول، انتشارات بهنشر، تهران، 1364، صفحه 211. 84- امامي سيد حسن، همان، صفحه 234. 85- همچنين زنان ميتوانند از برخي الزامات قانوني در موضوع طلاق از قبيل لزوم ثبت طلاق و لزوم رجوع به دادگاه، در راستاي بازداشتن مرد از واقع ساختن طلاق استفاده كنند. علاوه بر آن زنان با گذشت از حقوقي كه بر عهده مر دان دارند و يا با اعطاي برخي امتيازات و ساير طرق ميتوانند تمايل شوهران خود به طلاق را تحت تأثير قرار دهند و آنها را از انجام طلاق منصرف كنند. 86- هرگاه در چنين مواردي مرد عليررغم نهي شارع مبادرت به طلاق كند و طلاق او از مصاديق طلاق صحيح باشد، در برخي از موارد ممكن است رجوع واجب باشد و در اين صورت دادگاه مرد را وادار به رجوع خواهد كرد و با تحقق آن، بسياري از اثار طلاق منتفي ميشود. 87- «... عن أبي جعفر عليه السلامُ في قوله تعالي: «فمتّعوهنَّ و سرِّ حوهنَّ سراحا جميلاً» قال: «متّعوهنَّ بما قدرتم عليه، فانّهنَّ يرجعن بكأبة و حياء و همّ عظيم و شماتة من اعدائهنَّ، فانَّ الله كريمٌ يستحيي أهل الحياء إنَّ أكرمكم عندالله أشدّكم إكراما لحلائلهم.» (الحرالعاملي محمدبن الحسن، همان كتاب ، جلد 15 ، صفحه 58 ، حديث 27157). 88- كمالالدين محمدبن عبدالوهاب (ابن الهمام)، شرح فتح القدير، 8 جلد، چاپ اول، دارصادر، بيروت، 1316 هجري قمري، جلد 3، صفحات 23 و 24. 89- كاتوزيان ناصر، حقوق مدني، خانواده ، جلد 1 ، صفحات 360 و 361. 90- ماده 137 قانون تجارت مصوب 13/2/1311: 91- كاتوزيان ناصر، حقوق مدني، ضمانت قهري ـ مسئوليت مدني، چاپ اول، كتابفروشي دهخدا، تهران، 1362، صفحه 217، شماره 116. 92- بهرامي احمدي حميد، همان كتاب ، صفحات 201 و 202. 93- استاد شهيد مرتضي مطهري در توجيه اختصاص اختيار طلاق به مرد به قانون طبيعي جفتجويي و اتصال زن و مرد اشاره ميكند و نقش طبيعي مرد را اقدام براي تصاحب و نقش طبيعي زن را عقبنشيني براي دلبري و فريبندگي و در اختيار گرفتن قلب مرد ميداند و نتيجه ميگيرد كه هر زمان شعله محبت و علاقه مرد خاموش شود ازدواج از نظر طبيعي مرده است و منتهاي اهانت و تحقير براي يك زن آن است كه در عين اظهار بيعلاقگي و تنفر مرد قانون بخواهد به زور و اجبار زن را در خانه مرد نگهدارد. (مطهري مرتضي، همان كتاب، صفحه 283). 94- براي ديدن نمونه رجوع كنيد به: موسوي خميني سيد روح الله، تحريرالوسيلة، جلد 2، صفحات 232 و 233، مسأله 28. 95- الحرالعاملي محمدبن الحسن، همان كتاب، جلد 15، صفحات 272 و 273، باب انه يجب علي الوالي تأديب الناس و جبرهم بالسوط والسيف علي موافقة الطلاق للسنة و ترك مخالفتها. 96- مثلاً فقها در بحث از مكلف بودن مالك به انفاق بر بهائم خود گفتهاند هرگاه مالك از انفاق خودداري كند اجبار به انقاق يا بيع يا ذبح (در صورت داشتن مورد) ميشود و هرگاه مالك همچنان از اداي تكليف امتناع كند حاكم به نمايندگي ممتنع عمل مورد نظر را انجام خواهد داد. (العاملي زينالدين (شهيد ثاني)، الروضةالبهية، جلد 5، صفحه 458). 9- سوره بقره، آيه 187. شده تصريح دارد. (امامي سيد حسن، همان كتاب، جلد 4 ، صفحه 375) در عين حال ظاهر ماده مذكور با صورت اول فوق بيتناسب نيست ولي شرط مذكور در دفترچههاي نكاحيه به نحو غيرقابل ترديدي منطبق با صورت دوم است. بحث در خصوص تفاوتهاي اشكال فوق و نظرات موجود در مورد تعليق در عقود و ايقاعات و تفاوت تعليق در انشاء و منشأ خارج از حوصله اين تحقيق است. نشريه :كتاب نقد صفحه : 206-247 زبان : فارسي پياپي :12 سال :1378 ماه :مهر
+ نوشته شده در ساعت توسط احمد خزایی
|