حوا بهتر از آدم است
نويسنده: نورتا - ريا
مترجم: سحر - قديمي
براي كساني كه مذهب ويكان (مذهبي كه اعتقاد و تعاليم پيش از مسيحيت در
اروپاي غربي را تحت تأثير قرار داده و به وجود نيروهاي فراطبيعي معتقد است) را
پذيرفتهاند، بدي اصطلاحي نسبي به شمار ميرود، نه اصطلاحي قطعي. ما تمام ابعاد
هستي را محترم ميشماريم و ستايش ميكنيم، اما، در غرب در دنيايي عمدتاً يهودي ـ
مسيحي زندگي ميكنيم و يهوديان و مسيحيان تصوري قطعي از شيطان در ذهن دارند. مقالهي
حاضر ميكوشد اين مسأله را بررسي كند كه اين استنباط قطعي از شيطان چگونه بر نقش
زنان در غرب تأثير گذاشت
.
به نظر ميرسد كه جنبش زنان در سال 1848 آغاز شد، هنگامي كه زنان
متأهل براي نخستين بار حق تملك بر دارايي را يافتند و نخستين كنگرهي حقوق زنان در
«نسكافالز» نيويورك برگزار و «بيانيهي حقوق زنان» و درخواست حق رأي براي زنان در
آن ارائه شد. گرچه در گذشته نيز كوششهايي براي دستيابي به حقوق زنان صورت گرفته
است. اخيراً، مورخي در انگلستان كتابي يافته است كه تقريباً به سال 1630 تعلق دارد
و عنوان «ارزش زنان: رسالهاي كه با استفاده از دلايل ساندري
(Sundrie Reasons) ثابت ميكند كه زنان سرآمد مرداناند» را
برخود دارد. 1 عنوان نخستين فصل چنين است: «حوا بهتر از آدم است» و سپس خالق گمنام
كتاب جزئياتي را در اين زمينه كه زنان بهتر از مرداناند، بر ميشمارد.
اما زنان در آمريكا تا نوزدهمين تجديدنظر سال 1919 كه در سال 1920 به
تصويب رسيد، حق رأي نداشتند. جنبش زنان تنها پس از دههي شصت ميلادي به يك نيروي
سياسي تبديل شد، چيزي كه «روث روزن» آن را يك انقلاب ميخواند.2
«
پيش از انقلاب، در خلال دههي پنجاه، رئيس دانشگاه هاروارد دليلي نميديد
كه بر شمار دانشجويان مونث دورهي ليسانس بيفزايد، از اين رو كه رسالت
دانشگاه «تربيت كردن رهبران» بود و زنان حق ورود به كتابخانهي لامونتهاروارد
را نداشتند، به اين استدلال كه ممكن بود توجه دانشجويان مذكر را منحرف كنند. آگهي
مشاغل در روزنامهها براساس جنسيت جدا شده بودند و كارفرمايان براي كاري يكسان،
حقوق كمتري به زنان ميپرداختند. دربارها اغلب از سرويس دادن به زنان خودداري ميكردند
و بانكها به شكلي عادي اعتبار يا وامهاي زنان را ناديده ميگرفتند. در بعضي
ايالات حتي از ورود زنان در هيأت منصفه نيز جلوگيري به عمل ميآمد. تهيهكنندگان
راديو صداي زنان را براي پخش زنده بسيار ناهنجار ميدانستند؛ مديران تلويزيون
عقيده داشتند آنان به اندازهي كافي اعتبار ندارند كه اخبار را به اطلاع مردم
برسانند؛ زنان شركتهاي بزرگ يا دانشگاهها را اداره نميكردند، به عنوان آتشنشان
يا مأمور پليس كار نميكردند، در دادگاه عالي نمينشستند، تجهيزات الكتريكي نصب
نميكردند، از ديركهاي تلفن بالا نميرفتند و صاحب شركتهاي ساختماني نبودند. با
توجه به اين چشمانداز كه زنان، آشوب و ويراني را با خود به همراه ميآورند، تمام
توفانها نام زنان را بر خود داشتند. در كمال شگفتي، دكتر ادگار برمن، پزشكي سرشناس
در سال 1970 در تلويزيون اعلام كرد كه زنان به قدري از آشفتگيهاي هورموني عذاب ميكشند
كه نميتوانند رياستجمهوري كشور را به عهده بگيرند. افراد كمي، زنان انگشتشماري
را كه پروفسور، دكتر يا وكيل بودند، ميشناختند. يك زن با توجه به وضعيت زناشويي،
دوشيزه يا خانم خطاب ميشد و از آنجا كه سقط جنين در هيچ قسمت از آمريكا قانوني
نبود، اگر زني تصميم ميگرفت اين عمل را انجام دهد، در حاليكه به خود ميلرزيد،
براي يافتن دكتري ماهر و دلسوز، در كوچههايي پرت و گمنام زندگياش را به خطر ميانداخت.
عامهي مردم عقيده داشتند كه قربانيان تجاوز جنسي احتمالاً خود «خواستار آن» بودهاند و گزارش آن براي
بسياري از زنان سرافكندگي به بار ميآورد. براي تفهيم تجاوز در هنگام زناشويي،
تجاوزي كه توسط دوست شخص انجام ميگرفت، خشونت خانگي يا آزار جنسي زباني وجود
نداشت. زخمهاي پنهاني كه زنان را در سكوت رنج ميدادند، تنها به دو كلمه ميانجاميد:
«اين زندگي است».3
اين نمونهها ميراث داستان آدم و حوا در «سفر پيدايش» در قرن بيستم به
شمار ميروند و اين تصور كه زنان در بهترين شكل، حقيرتر از مردان و در بدترين حالت
منشأ بدياند. به نظر «روزن»، انقلاب فمينيستي در نيمهي دوم قرن بيستم همه چيز را
تغيير داده است، اينكه «در پايان قرن بيستم، تفكرات فمينيستي، عميقاً در فرهنگ ما
رسوخ ميكند، چنانكه هر ايستادگي و سياستي را كه در مقابل آن صورت گيرد ريشهكن
خواهد كرد. در اين فاصله، كنفرانسهاي بينالمللي در ديگر بخشهاي جهان زنان را
تقويت ميكند و آنان به اشكال مختلف اقتدار مردسالارانه را به مبارزه ميطلبند و
دوباره فمينيسم را در سراسر دنيا رواج ميدهند». 4
اما بسياري با اين عقيده مخالفاند. به عنوان نمونه، «كارول تاوريس»
نشان ميدهد كه زنان را هنوز با معيارهاي مردانه ميسنجند. 5 براي نمونه او يادآور
ميشود كه تعداد بيشماري از مقالات تحقيقي، مجلهها و كتابهاي پرطرفدار
دربارهي تفاوتهاي جنسيت، مشكلاتي را مورد بحث قرار ميدهند كه ظاهراً زنان
بسياري را گرفتار ميكنند، مانند محترم شمرده نشدن، بيارزش دانستن كارشان، نداشتن
اعتماد به نفس كافي، ناتواني در ابراز خشم به طور آشكار، آزادي عمل ناچيز و رشد
ناكافي شخصيت. در مقايسه با مردان، زنان عقبتر واقع ميشوند و اساطير فرهنگيمان
اين تصور را تقويت ميكنند. «بسياري از تعصبات ترديدناپذير كه از به كار بردن
مردان به عنوان معيار انساني ناشي ميشد، در سالهاي اخير توسط زنان كشف شد. اما
اين تصور رايج از مرد در جهان عميقاً در زندگي و شيوهي تفكرمان حك شده است، زناني
كه از راه او دور شوند هنوز منحرف تلقي ميشوند. 6 آيا منحرف يكي از اصطلاحات
روانشناختي قابل قبول براي شيطان در حال حاضر است؟
«
كارول گيليگان» ميگويد: البته اينها همه به عقب بازميگردد، به آدم و
حوا ـ داستاني كه به جز مسائل ديگر، نشان ميدهد كه اگر زني را از مرد بيافرينيد،
يقيناً دچار گرفتاري ميشويد، در چرخهي زندگي، همچون بهشت عدن، زن منحرف شده
است».7 بدين ترتيب اجازه دهيد به آن داستان نظري بيفكينم:
آدم در باغ عدن ايستاده بود و احساس تنهايي ميكرد
.
خدا از او پرسيد: «چرا ناراحتي؟
»
آدم گفت: «كسي نيست كه با او صحبت كنم
».
خدا گفت: برايت همنشيني ميآفرينم، آن همنشين، زن خواهد بود. او برايت
غذا گرد ميآورد، آشپزي ميكند و لباسهايت را خواهد شست. همواره با تمام تصميمهاي
تو موافقت خواهد كرد. فرزندانت را حمل خواهد كرد و هيچگاه از تو نخواهد خواست
نيمه شب براي مراقبت از آنان برخيزي. تور ا نخواهد آزرد و همواره نخستين كسي است
كه هنگام مشاجره ميپذيرد كه اشتباه كرده است
.
آدم پرسيد: «چنين زني چقدر ميارزد؟
»
خداوند پاسخ داد: «ارزش او غيرقابل وصف است؟» 8
آه
! اين داستان نادرست است. بسيار خوب، شما از داستان اصلي آگاهيد. اينكه
چگونه خداوند آدم و نوع بشر را در تصور خود آفريد. سپس حوا، همنشين او را، از دندهي
آدم خلق كرد و خوردن ميوهي درخت معرفت را كه نيكي و بدي بود، براي هر دوي آنان
ممنوع كرد. ماري، حوا را فريفت كه ميوهي ممنوع را بخورد. سپس حوا، آدم را اغوا كرد كه او نيز ميوه را بخورد. به ما آموختهاند
كه اين عمل، خوردن ميوهي خوشمزه درخت معرفت كه نيكي و بدي بود، از دست دادن بهشت،
اخراج آدم و حوا ـ و بدين ترتيب بشريت ـ را از اين نخستين خانهي لذت و رضايت به
همراه داشت. همچنين به عنوان ثمرهي اين عمل، خداوند دستور داد كه زنان بايد به
سلطهي مردان تن دهند كه از آن زمان حقي آسماني يافتند كه بر زنان فرمان برانند.
«
مرلين استون» 9 مدرك باستانشناختي و اساطيرياي ارائه ميدهد كه اين
عقيده را اثبات ميكند كه پيش از پيدايش يهوديت، مردم ناحيهي خاورميانه و خاور
نزديك، پروردگاري مؤنث، مادر يا الههاي بزرگ را ميپرستيدند كه نامهاي گوناگوني
نظير آستارت، اينانا، نات، ايشتار، ايزيس و … داشت و انجيل با عنوان «آشتورت» بدان
اشاره كرده است. در خلال اين هزارهها، جوامع خاورميانه عمدتاً مادرمحور بودند و
فرزندان از تبار مادران محسوب ميشدند. زنان محترم شمرده ميشدند و شيوهي خاكسپاري
آنان اغلب در زمينهايي فراتر از مردان بود، اين مسأله را گواهي ميدهد. ميراث از
تبار زنان منتقل ميشد. برخي زنان چند شوهر داشتند. بدين ترتيب مادر كودك همواره
مشخص بود. اما پدر اغلب بيارتباط با آنان بود. زمين و بركتهايش به زنان يا قبيله تعلق داشت.
سپس مهاجمان هند و اروپايي از شمال وارد شدند. در طي چند سده، آنان
مردمي كه الههها را ميپرستيدند، شكست دادند، نه تنها در خاورميانه بلكه همچنان
در درهي سند در هند و در اروپاي جنوبي، به ويژه جايي كه تركيه و يونان امروزي
قرار دارند. در بعضي مناطق، اين مهاجمان شمالي، ستايش خدايان مذكرشان را با خدايان
مونث نواحي تسخير شده، همگون ساختند. به عنوان نمونه در اساطير يونان، ازدواج
بسياري از خدايان و الههها را مشاهده ميكنيم. در مناطق ديگر، مهاجمان كوشيدند
ستايش الههها را به طور كلي از بين ببرند
.
يكي از مناطق، ناحيهاي بود كه فلسطين خوانده ميشد. در اين ناحيه،
آيين پرستش چند خدا به صورت پرستش تكخدايي عبرانيان تحول يافت. به نظر «استون
» فاتحان
مذكر آنچه كه به دليل داشتن جنگافزارهاي آهني برترشان نسبت به جنگافزارهاي مفرغي
ساكنان آن سرزمين، آنان را شكست داده بودند، يك پيروزي كامل اجتماعي و سياسي را
نيز ميطلبيدند. او ميگويد آنان اساطير خاورميانه را بازنويسي كردند تا نشان دهند
كه از آن پس يهوه، تنها خداي مقتدر آن مردمان به شمار ميرفت و حق داشت سرزمين و
هرچه را دربردارد در اختيار بگيرد.
براي دانستن اينكه چه چيزي به آنها تعلق دارد، اين مردمان بايد پدراني
كه كودكان را به وجود آورده بودند، ميشناختند. قوانين را تغيير دادند، بدين ترتيب
زنان بايد ازدواج ميكردند تا فرزنداني داشته باشند. زوجهاي زناكار سنگسار ميشدند.
زن مجردي كه مورد تجاوز واقع ميشد، مجبور بود با تجاوزگر ازدواج كند، به ويژه اگر
باردار شده بود. عبرانيان
«اصرار ميورزيدند كه همهي زنان بايد به طور علني به عنوان دارايي
خصوصي مردي مشخص شوند، چه پدر، چه شوهر. از اين رو مفهوم اصول اخلاق جنسي را براي
زنان بنياد نهادند و بسط دادند». 10 به علاوه آنان ناچار بودند مذهب الههها را كه
به موازات مذهب خودشان وجود داشت، ريشهكن كنند: «مذهبي كه در آن زنان دارايي خود
را در اختيار داشتند، از يك هويت قانوني بهرهمند بودند و ميتوانستند از نظر جنسي
با مردان متفاوت رابطه برقرار كنند…»11 به چه روش ديگري ميتوانستند زنانشان را
قانع كنند كه اين وضعيت را بپذيرند كه دارايي شوهرانشان محسوب ميشوند؟ «زنان
عبراني مجبور بودند اين تفكر را بياموزند كه اگر زني با بيش از يك مرد رابطهي
جنسي برقرار ميكرد، گناه كرده است و بدكار محسوب ميشود. آنان بايد ميآموختند كه
اين كار، مصيبت، غضب و بيآبرويي را نزد قادر مطلق به همراه ميآورد ـ در حالي كه
در همان زمان، رابطهي جنسي شوهرانشان با دو، سه يا پنجاه زن مجاز قلمداد ميشد. از اين
رو قانون لويت اعلام كرد كه بكارت پيش از ازدواج و وفاداري به مقولهي زناشويي
براي تمام زنان عبري ضروري است و ديدگاههاي متضاد دربارهي جنسيت زنان، به مذهب
الههها مربوط ميشد».12
با توجه به نظر «استون»، حوا در داستان سفر پيدايش، مظهر الههاي است
كه كهن الگوي زني را شكل ميدهد كه عمل بدي انجام داده است، بدين ترتيب تمام زنان
شيطان صفت آفريده ميشوند و از اين رو فرمانبردار مردانند. او نشان ميدهد كه مار
سمبل مردي نيست بلكه «اساساً به عنوان موجودي مونث در شرق نزديك و خاورميانه مقدس
شمرده ميشده و عموماً با خرد و اندرزهاي پيشگويانه، بيش از باروري و رويش ـ كه
اغلب چنين پنداشته ميشود ـ ارتباط داشته است. 13 در سفر پيدايش مار به نمايندهي
شيطان مبدل شد
.
امروزه مردان يهودي ارتدوكس در نيايشهاي روزانهشان ميگويند: «مقدس
باد خداوند، پروردگار ما، سرور كيهان كه مرا زن خلق نكرد». در مسيحيت كه كتاب مقدس
يهودي را به عنوان عهد عتيق دربردارد، رهبران مذهبي «استفاده از مذهب را به منظور
دربند كشيدن بيشتر زنان در نقش موجوداتي بياراده و حقير ادامه دادند و بدين ترتيب
سلطه بر آنان را به عنوان دارايي مردان، آسانتر ساختند». 14 حتي در عهد جديد،
«پل» ميگويد: «زنان همچنان كه تسليم پروردگارتان هستيد، از شوهرانتان نيز اطاعات
كنيد. شوهر، سرور همسرش محسوب ميشود، همچنان كه مسيح رهبر كليساست و ناجي بدن به
شمار ميرود. بدين ترتيب همچنان كه كليسا از مسيح اطاعت ميكند، زن نيز در همهي
موارد بايد از شوهرش اطاعت كند.15
«
استون» ميگويد: «ممكن است از خود بپرسيم سركوب مناسك زنان تا چه
اندازه حقيقتاً سركوب حقوق زنان بوده است». 16
«
الن پيگلز»17 نيز داستان آدم، حوا و مار شيطاني را بررسي كرده، اما
توجه خود را به نوشتههاي چهار سدهي نخست عصر رايج معطوف كرده است. «حتي آن دسته
از ما كه مسيحي نيستيم يا به سفر پيدايش صرفاً به صورت ادبيات مينگريم، در فرهنگي
زندگي ميكنيم كه به شكلي زايل نشدني از تفسيرهاي مسيحياني كه تا چهار سده پس از
ميلاد مسيح ميزيستند، شكل گرفته است».18 به عنوان مثال، چشماندازمان از طبيعت
بشر، ويژگيهاي جنسي، جنسيت و ارزش فردي از مسيحياني حاصل ميآيد كه در آن دوران
زندگي ميكردند. در بيانيهي استقلال ايالات متحده آمده است: «ما اين حقايق را
بديهي تلقي ميكنيم كه همهي افراد بشر يكسان آفريده شدهاند». اين مسأله از لحاظ
تجربي غيرقابل اثبات است، اما به گفتهي «پيگلز» نتيجهاي است كه از شيوهي خوانش
داستان آفرينش حاصل شد. از ضرورت تصويب تمام اصطلاحات مربوط به قانون اساسي در اموري كه به
زنان و جنبش حقوقي زنان مربوطند، آشكار است كه مقصود تنظيمكنندگان بيانيهي
استقلال آمريكا از تساوي افراد بشر، به شكل دقيقتر به مردان اشاره دارد و زنان را
ناديده ميگيرد. چشمانداز جامعهي غربي از زن همچون شر انكار نشدني و نقش او به
عنوان دارايي مردان نيز از تفسيرهاي آموزگاران مسيحي به ويژه «آگوستين» از داستان
سفر پيدايش سرچشمه ميگيرد كه در سدهي چهارم ميزيستند. به نوشتهي «پيگلز»
مسيحيان نخستين، الزاماً به چنان مسائلي اعتقاد نداشتند.
جنبش مسيحي همچون فرقهاي متمرد آغاز به كار كرد
. آموزگاران يهودي عصر مسيح و پيش از او، اغلب، داستان آدم و حوا را به
كار ميگرفتند تا از اعمال جنسي يهوديان دفاع كنند كه از بيزاري از برهنگي در ملأ
عام (خداوند آدم و حوا را در بهشت لباس ميپوشاند) تا اعمال مربوط به زناشويي كه
به منظور تسهيل كردن مسأله توليدمثل طراحي شده بود، گسترش مييافت. (خداوند فرموده
است: توليد مثل كنيد و زمين را لبريز سازيد.) در عهد جديد، مسيح، داستان آدم و حوا
را تنها يك بار ذكر ميكند ـ هنگامي كه از او دربارهي دلايل قانوني طلاق ميپرسند.
مسيح پاسخ ميدهد اجازه ندهيد هيچ كس چيزي را كه خداوند به صورت پيوسته آفريده
است، درهم بشكند. اين گفته به اين صورت تفسير شد كه طلاق در مجموع امكانناپذير
است. ديرتر، «پل» اذعان كرد كه ازدواج گناه نيست ولي كساني را كه قادر بودند از آن چشم
بپوشند، در كليسا تشويق كرد تا بدين وسيله سرسپردگيشان را مردان نشان دهند. اما
اكثر مسيحيان نخستين اين مسأله را كه مسيحيان تندور امروز بدان معتقدند باور
نداشتند كه گناه آدم و حوا، جنسي بود (شناخت نفساني از خوردن ميوهي درخت معرفت كه
به خوبي و بدي بود، حاصل شد.) «كلمنت اسكندراني» (در حدود سال 180 عصر مسيحيت)
عقيده داشت كه گناه آدم و حوا، افراطكاري جنسي نبود، بلكه نافرماني به شمار ميرفت
و اينكه مضمون داستان آدم و حوا آزادي و مسووليتپذيري اخلاقي است. به عبارت ديگر،
ما همچون آدم در مقابل انتخاب آزادانهي خوبي و بدي، مسووليم.
مسيحيان نخستين همواره در معرض آزار اقتدار روميان بودند. آنان در
صورت امتناع از طرفداري از امپراتور خدايان بازداشت ميشدند، مورد شكنجه قرار ميگرفتند
و اعدام ميشدند. آنها به دليل موقعيت سياسي متزلزلشان، استفاده ازداستان آفرينش
را آغاز كردند
. «جاستين» خدايان روم را به عنوان شيطان محكوم كرد و به سفر پيدايش
متوسل شد تا نشان دهد بشر مديون است تنها از خدا طرفداري كند كه كل بشريت را
آفريد، پروردگار اسرائيل و از آن پس خداوند مسيحيان. به اين دليل كه «جاستين» حاضر
نشده بود خدايان روم را ستايش كند، سر از تناش جدا كردند.
در نزد «كلمنت اسكندراني» اين گفته كه خداوند بشر را در تصورش خلق
كرده، مدركي براي تساوي افراد بشر شد، شالودهاي كه قرنها بعد براي تفكر غربي از
آزادي (كه بيانيهي استقلال را نيز در برميگرفت، همچنان كه در بالا بدان اشاره
شد) و ارزش بياندازهي زندگي هر فرد، گرچه زندگي افراد مذكر، اساس قرار گرفت. اين
مسأله همچنين اتهامي براي سلسله مراتب سلطنتي روم به شمار ميرفت. به علاوه، كلمنت
ميدانست كه برخي از مسيحيان در داستان آفرينش نه تنها معاني ضمني جنسي و سياسي را
تشخيص ميدادند، بلكه معاني ضمني مسألهساز فلسفي و مذهبي را نيز در آن مييافتند
ـ دلايلي كه مردم را مرتد ميساخت. به عنوان مثال چگونه ميتوان گفت پروردگاري
مقتدر، جهان را سرشار از خوبي آفريده است، در حالي كه ما رنجهاي بيشمار در آن مييابيم؟
مار اهريمني از كجا پديد آمد؟ به چه دليل خداوند از دادن معرفت به آدم و حوا
ناراضي بود كه به گفتهي خود او ممكن بود باعث شود آنان «شبيه يكي از ما
» شوند؟
به عبارت ديگر بدي از كجا پديد آمد؟
گنوستيكها
(گنوستيسيزم فرقهاي عرفاني است كه پيروان آن انسان را زادهي شيطان
ميدانند نه خدا و ريشهي مانوي دارد) داستان آدم و حوا را به شيوهاي تعبير كردند
كه مسيحيان ارتدوكس را به وحشت انداخت و آنان را برآشفت. آنان گفتند اين داستان
هيچگونه معناي حقيقي ندارد و بايد آن را به شكل نمادين و بيشتر به صورت تمثيلي
تعبير كرد. گروهي آن را از ديدگاه مار رويات كردند، بدين صورت كه مار (كه در اينجا
از آن به صورت مذكر ياد ميكنند) خردمندتر از بقيهي حيوانات بود و از اين رو
كوشيد آدم و حوا را قانع كند كه تمثيلي از تجربهي مذهبي است و به كشف خودِ
روحانيِ اصيل (حوا) كه در وجود پنهان است (آدم) مربوط ميشود. سپس حوا روح تنهايي
را ارائه ميدهد كه در جستوجوي وحدت معنوي است، يا نيرويي ملكوتي را مينمايد كه
علت اصلي كل هستي است، انساني و آسماني. در معناي ژرفتر داستان تعابير تخيلي
بسياري وجود داشت، اما تمام گنوستيكها در اين مورد توافق داشتند كه داستان بيشك
معنايي عميقتر دارد و اينكه آن تنها سرگذشتي كه معنايي اخلاقي دربردارد، نيست،
بلكه اسطورهاي در آن نهفته است. آنان عقيده داشتند مبارزه كردن با شر، مسألهاي
فردي است. برخي گفتند هر فرد ميتواند رابطهي من و تويي و شخصي با خداوند داشته
باشد. اما هيچ يك از گنوستيكها همچون هندوها ـ يا ويكانها ـ آنقدر پيش نرفتند كه
بگويند: من، تو هستم!
مسيحيان ارتدوكس اين تفسيرها را محكوم كردند و گفتند گنوستيكها خيالپردازيهاي
عجيب و غريبشان دربارهي متن را به تصوير كشيده و حقيقت اصلي «سفر پيدايش
» را انكار
كردهاند، بدين معني كه سفر پيدايش نشان ميدهد كه بشر به لحاظ اخلاقي آزاد آفريده
شده و ارادهي آزاد به او واگذارده شده است. در چهار صد سال نخست عصر مسيحيت،
مسيحيان آزادي را پيام اساسي سفر پيدايش تلقي ميكردند ـ ارادهي آزاد، رهايي از
نيروهاي شيطاني، رهايي از تعهدات اجتماعي و جنسي، رهايي از حكومت مستبد و تقدير و
برتري به عنوان منشأ آن رهايي.
در سدهي چهارم عصر مسيحيت، با حضور «آگوستين» اين پيام تغيير كرد.
مسيحيت كه ديگر فرقهاي به شمار نميرفت، به جانبداري از سلطنت آمد و مذهب رسمي
امپراتوري قرار گرفت. از آن پس اسقفهاي مسيحي ديگر بازداشت و شكنجه نشدند و آنان
را اعدام نكردند. در عوض از پرداخت ماليات معاف شدند، هدايايي از خزانهي سلطنتي
دريافت كردند و در دادگاه نفوذ يافتند. در مدت كوتاهي، ثروت، قدرت و شهرت به دست
آوردند
.
در چنين اوضاعي «آگوستين» داستان آفرينش را همچون يكي از اسارتهاي
بشري تعبير كرد
. گناه آدم، نه تنها باعث پايبندي اخلاقي ما شد بلكه به قيمت آزادي
اخلاقي ما نيز تمام شد، به صورتي غيرقابل جبران تجربهي ما را از تمايلات جنسي
تباه كرد (چيزي كه «آگوستين» آن را نخستين گناه ميشمرد) و ما را از دستيابي به
آزادي سياسي حقيقي بازداشت. تصور گناه نخستين از لحاظ سياسي چارهي كار را نمود.
اين مسأله بسياري از همعصران او را قانع كرد كه انسان به حكومت بيروني به هيأت
حاكميت مسيحي و كليساي پشتيبان سلطنتي نياز دارد. تصور گناه نخستين به ميراثي براي نسلها بعدي مسيحيان غربي تبديل شد.
پس از «آگوستين» كساني كه با عقيدهي او مخالفت كردند، مرتد شدند. زنان تمام
امتيازهايي را كه در مسيحيت نخستين كسب كرده بودند، از دست دادند. زنان نه تنها
مقهور مردان بودند، بلكه علاوه بر آن با شر در يك خط قرار گرفتند.
جنبش زنان و جنبش ويكان از نظر زماني دقيقاً با يكديگر تداخل مييابند!
آرمان هر دو اصلاح كردن وضعيت زنان بوده است. جنبش زنان توجه خود را به نقش زنان
در جامعه معطوف ميكند. جنبش ويكان به بازشناسي آگاهانهي زن به عنوان جزء ضروري
ملكوت ميپردازد و در نتيجه
Resacralizdtion خود زن را به همراه ميآورد. 19 اين دو جنبش با فاصلهي كوتاهي از
پيشرفت ديگري كه در قرن بيستم در تمدن غربي به وجود آمد، روي دادند، بدين معني كه
كشف مجدد فرآيندهاي ضمير ناخودآگاه توسط فرويد، يونگ و تشخيص اينكه پيشرفتهاي
عقلي و منطقي، سركوبي آن مراحل را تأييد ميكردند، به نوعي يكسونگري انجاميد كه
مشكلات بسياري به همراه داشت. كار كردن با ضمير ناخودآگاه و پيشرفت توأم تواناييهاي
شهودي، موازنهاي يكسان ميان مردان و زنان به ارمغان آورد.
در حالي كه تواناييهاي منطقي و خودآگاه به مردان مربوط ميشوند، اين
مسأله كه تواناييهاي شهودي و كلنگرانه ويژگيهاي زنانه دارند، شگفتانگيز مينمايد.
به عنوان مثال «فارر»ها20 دربارهي اهميت زنان و مردان، هر دو در
«ويكا» مينويسند اما در مورد اهميت زنسالاري
بحث ميكنند: «ويكا، در ماهيت واقعياش با تحول و استفاده از «موهبت الهه» ـ
تواناييهاي شهودي و رواني ـ و در مرتبهاي پايينتر با «موهبت خدا» ـ تواناييهاي
تكبعدي منطقي و خودآگاه ـ ارتباط دارد. هيچ كدام بدون ديگري نميتواند كار كند و
هديهي الهه هم بايد هم در جادوگران زن و هم در جادوگران مرد جاري شود و هر دو
گروه بايد آن را به كار گيرند. اما در مجموع حقيقتي كه باقي ميماند، اين است كه
زنان با موهبت الهه شروع موفقيتآميزي دارند همچنان كه مردان در مجموع با قدرت
عضلاني و در آن چرخه زني كه همچون كشيشان وظيفهاي مذهبي و رتبهاي ارشد دارد،
مجرا و نمايندهي الهه محسوب ميشود». 21
اين مسأله براي زنان بسيار خوشايند است. زن در «ويكا» جايگاهي يافت كه
هزاران سال پدرسالاري او را از آن محروم كرده بود، جايگاهي محترم. اما به اين
مسأله توجه كنيد: چرا تواناييهاي شهودي و رواني با زن ـ با الهه ـ و تواناييهاي
تكبعدي منطقي و خودآگاه با مرد ـ با خدا ـ در يك خط قرار ميگيرند؟ آيا احتمال
ندارد كه اين مسأله تداوم عقايد پدرسالارانه باشد كه به انگارههايي قالبي در مورد
اين مسأله تبديل شده است كه مردان و زنان به چه چيزي شباهت دارند، مطمئناً بايد حق
مطلب را در مورد فرآيندهاي ضمير ناخودآگاه ادا كنيم، اما آيا اين مراحل لزوماً
زنانه هستند؟
«
فارر»ها ادمه ميدهند كه اين عقيده كه زنان تواناييهاي شهودي و رواني
بيشتري دارند «حقيقتي فطري» است. 22 آنان از «كارل يونگ» نقل قول ميكنند كه ميگويد:
«ميتوان زن را مستقيماً با مادر زمين يكي دانست، در حالي كه در مورد يك مرد نميتوان
چنين گفت (به جز در موارد ناشي از روانپريشي).» 23 سپس ميگويد «در اين مورد،
تجربهي ويكان دربارهي روانشناسي باليني كاملاً تأييد ميشود». 24 آيا مقصود آنان
كل روانشناسي باليني است؟ مطمئناً نه آن بخشي كه به زمان حاضر مربوط ميشود. 25
«
يونگ» در نيمهي اول قرن بيستم، پيشتر از آغاز جنبش زنان مينوشت،
مدارك تحقيقاتياش از زنان ـ و مرداني ـ كه در عصر پدرسالاري ميزيستند، نشأت ميگيرد.
نمادهاي كهن الگويي از ناخودآگاهي به وجود آمدند كه ميراث هزاران سالهي پدرسالاري
آن را شكل داده است. تحقيقات دامنهدار «يونگ» در سندهاي مربوط به اسطوره، مذاهب
دنيا و كيمياگري، اساساً به زماني بعد از هجومهاي هند و اروپايي و نيز عصر
پدرسالاري بازميگردد. بدين ترتيب ويژگيهايي كه براي نمادهاي كهن الگويي مختلف به
عنوان زن و مرد برميشمرد، ممكن است تعصب پدرسالارانه داشته باشند.
همين مسأله در مورد كار «جوزف كمبل» نيز صدق ميكند. «مورين مرداك»
هنگام تحقيق در مورد كتابش، سلوك قهرمان (زن)، در 1981 با «كمپبل
» صحبت
كرد. 26 او عقيده داشت كه مراحل سلوك قهرمان (زن)، ابعاد سلوك قهرمان (مرد) را دربر ميگرفت، همچنان كه «كمپبل»
توصيف كرده بود، اما «كانون توجه تحول روحي زن اين بود كه شكاف دروني ميان زن و
سرشت زنانهي او را بهبود بخشند». 27
او از پاسخ «كمپبل» مبني بر اينكه زنان به سلوك نيازي ندارند، شگفتزده
شد. «مرداك» در مصاحبهاي كه با او داشته، از او نقل قول ميكند كه: «در تمام سنت
اساطيري زن به چشم ميخورد. تنها كاري كه بر عهدهي اوست، اين است كه دريابد
جايگاهي دارد كه انسانها ميكوشند بدان دست يابند. هنگامي كه يك زن به شخصيت عالياش
پي ميبرد، از آن پس ديگر نخواهد كوشيد با تصور مرد دروغين، آن را نابود كند».28
«
مرداك» ادامه ميدهد: «اين پاسخ مرا مبهوت ساخت؛ آن را اصلاً قانعكننده
نيافتم. زناني كه
من ميشناسم و با آنها كار ميكنم دوست ندارند آنجا باشند، جايگاهي كه انسانها ميكوشند
بدان دست يابند. آنان نميخواهند مظهر «پنه لوپه» باشند، صبورانه انتظار بكشند،
ببافند و بشكافند. آنان نميخواهند خدمتكاران فرهنگ سلطهجوي مردان باشند و به
خدايان خدمت كنند. آنان نميخواهند از اندرزهاي مبلغان بنيادگرا پيروي كنند و به
خانهها بازگردند. آنان به الگويي نو نياز دارند كه دريابد يك زن كيست و چه ميخواهد».
29 كتاب او ارزش خواندن دارد، از اين رو كه كوششي است براي تفسير دوبارهي شماري
از نمادهاي كهن الگويي، بياينكه ديدگاههاي مردمحور متعصبانه داشته باشد.
اما بررسي دربارهي تمام نمادها كاري بزرگ به شمار ميآيد. در بررسي
مجدد بسياري از اساطير باستاني و اشياء دستساز به طور جزئي مغلوب ميشوند، آن
دسته از متون كه باقي ميمانند، ترديد قابل توجهي برميانگيزند. شايد به همين دليل
است كه امروز زنان به صورتي آشفته سخن ميگويند كه كسي از آنها سردر نميآورد و ميخواهند
نشان دهند آنان حقيقتاً ميتوانند كارهايي را انجام دهند كه مردان انجام ميدهند و
در همان زمان ميخواهند ثابت كنند كه نقشهاي سنتي و شيوهي نگاهشان به دنيا
حقيقتاً ارزشمند است
.
چه قدر طول ميكشد تا انسانها دريابند كه مردان و زنان در تضاد با
يكديگر قرار نميگيرند؟ در درون ما هم نيروهاي زنانه و هم قدرتها مردانه وجود
دارد. اين مسأله در تمام زمينهها صدق ميكند ـ زيستشناختي، روانشناختي و روحي
.
اما يادگيري مستلزم تضادهاي برخوردي است. بدون شناختن سفيد، نميتوان
سياه و بدون دانستن پايين نميتوان بالا را تشخيص داد، حتي بدون شناختن بدي نميتوان
به ماهيت نيكي پي برد. «يونگ» اين مسأله را ميدانست. او بدي را يك اصل توصيف ميكند
: «شبح غولآسايي
كه انسان آن را به حركت درآورد، باعث شد عصر ما چنان تجربهي خانمانبراندازي را
پشت سر بگذارد».30
واضح است كه او به كشتار ميليونها يهودي توسط نازيها در جنگ جهاني
دوم اشاره ميكند. او ادامه ميدهد: هماهنگ كردن اين شبح با جهانمان كار آساني
نيست. اين ديدگاه كه ما ميتوانيم به سادگي از بدي روي برگردانيم و بدين ترتيب از
آن اجتناب كنيم، در فهرست طولاني رفتارهاي سادهلوحانهي كهن جاي ميگيرد. اين
صرفاً سياست بوقلمون است و بر حقيقت بدي تأثيري نميگذارد. بدي متضاد ضروري خوبي
است كه بدون آن، خوبي نيز وجود نخواهد داشت. حتي تصور هستي نيز بدون بدي ممكن نيست
.
آيا اين مسأله بدان معني است كه بدي، مطلق است؟ تنها در اين صورت كه
خوبي نيز مطلق باشد و ايجاد كردن اين تمايزها در سطح مادي باعث ميشود كه
بياموزيم. اما «ويكان»ها آن را در سطح معنوي بازميشناسد، هر دو يكي است. سپس اين
مسأله را به دنبال دارد كه بدي ـ و خوبي ـ اصطلاحاتي نسبياند كه به چشماندازها
رواني و جسماني هر شخصي بستگي دارند. چشمانداز
«ويكان» اين است كه نه مردان و نه زنان، هيچ كدام به صورت فطري شر
نيستند.
خلاصه و نتيجهگيري
اين مقاله سرچشمههاي احتمالي و گسترش اين تصور را بررسي ميكند كه
زنان در مفهومي قطعي شر هستند و اينكه چگونه اين مسأله بر نقش آنان در جامعه تأثير
گذاشت. در طول هزاران سال اين تصور باعث شد كه زنان در جايگاهي حقيرتر از مردان
قرار بگيرند و از اين رهگذر مقهور سلطهي مردان واقع شوند. در نيمهي دوم قرن
بيستم، جنبش زنان و «ويكا»، هر دو ميكوشيدند وضعيت زنان را اصلاح كنند
.
جنبش زنان دامنه مسائلي را كه زنان ميانديشيدند كه قادرند و اجازه
دارند انجام دهند، به شدت گسترش داد. جنبش «ويكان» آگاهانه جنبش مونث را جز ضروري
ملكوت تشخيص داد و باعث ارتقاي معنوي ارزش خود زن شد. اما ترديد دربارهي اين
احتمال افزايش مييابد كه ممكن است «ويكا» در حال تداوم بخشيدن به ويژگيهاي كهن
الگويي دربارهي اين مسأله باشد كه زنان و مردان هر كدام چه خصوصياتي دارند. گرچه
هر دو جنبش در زايل كردن اين تصور كه زن به شكلي فطري شر است، مؤثر بودهاند
.
پينوشتها
:
1
ـ ناشناس، 2002.
2
ـ روزن، 2000.
3
ـ روزن، 2000، صفحات 11 و 12.
4
ـ همان، صفحهي 14.
5
ـ تاوريس، 1992.
6
ـ همان، صفحهي 29.
7
ـ گيليگان، 1982، صفحهي 6.
8
ـ مؤلف ناشناس، 2002.
9
ـ استون، 1976.
10
ـ استون، 1976، صفحهي 181.
11
ـ همان، صفحهي 182.
12
ـ همان.
13
ـ همان، صفحهي 199.
14
ـ همان، صفحهي 224.
15
ـ افسيان، 24 ـ 22: 5.
16
ـ استون، صفحهي 228.
17
ـ پيگلز، 1988.
18
ـ پيگلز، 1988.
19
ـ گروهي ممكن است اين مسأله را شگفتانگيز بيابند كه پيدايي «ويكا» در
نيمهي سدهي بيستم به شخصي به نام «جرالد گاردنر»، يك مرد، نسبت داده ميشود. اما
جنسيت نويسندهي رساله به ارزش رساله مربوط نميشود. ارزش يك رساله به ارزيابي
اطلاعاتي كه ارائه ميدهد، بستگي دارد.
20
ـ فارر، 1981 و 1984.
21
ـ همان، بخش اول، صفحات 17 ـ 18.
22
ـ همان، بخش اول، صفحهي 18.
23
ـ يونگ، 1969، صفحهي 106.
24
ـ فارر، صفحهي 18.
25
ـ براي نمونه نگاه كنيد به تاوريس، 1992.
26
ـ مرداك، 1990.
27
ـ همان، صفحهي 2.
28
ـ همان.
29
ـ همان.
30
ـ يونگ، 1969، صفحهي 322.
كتابشناسي
ـ ناشناس. ارزش زنان: رسالهاي كه با استفاده از دلايل ساندري ثابت ميكند
كه زنان سرآمد مرداناند، در حدود 1630. «كتابي كه برتري زنان را بيان ميكند،
پيدا شد». مقاله در تري ـ سيتي هرالد، 21 آوريل 2002، صفحهي 10
A .
ـ فارر، جانت و استوارت. كتاب مقدس جادوگران: كتاب مباني كامل
جادوگران. انتشارات فونيكس، كاستر
WA، 1981
و 1984.
ـ گيليگان، كارول. ندايي متفاوت. انتشارات دانشگاه هاروارد، كمبريج
MA، 1982.
ـ سي.جي. يونگ. كهن الگوها و ناخودآگاه جمعي. ويرايش دوم. ترجمهي آر.
اف. سي. هال. انتشارات دانشگاه پرينستون، پرينستون
NJ، 1969.
ـ مرداك، مورين. سلوك قهرمان (زن). شمبالا، بوستون، 1990
.
ـ الن پيگلز، آدم، حوا و مار شيطاني. كتابهاي وينتيج، رندون هاوس،
نيويورك، 1988
.
ـ روزن، روت. دنيا شكافته شد: چگونه جنبش نوين زنان، آمريكا را تغيير
داد. وايكينگ، پوتنام پنيگويين، نيويورك، 2000
.
ـ استون، مرلين. هنگامي كه خدا يك زن بود. هاركورت بريس يووانويچ،
نيويورك، 1976
.
ـ تاوريس، كارول. سنجش نادرست زنان: چرا زنان جنس برتر، جنس حقيرتر يا
جنس متضاد محسوب نميشوند. تاچ تون، سيمون واسكاستر، نيويورك 1992
.