دامنه امور حسبیه از دیدگاه امام علی (ع )
«حسبه» و پيشينه تاريخي آن ميآيد و در ادامه آراي صاحبنظران اهل سنّت و شيعه در اين امر مورد بررسي قرار ميگيرد تا روشن شود كه «حسبه» وظيفه فردي است يا وظيفه اجتماعي كه يك نهاد حكومتي بايد متولّي امور آن باشد. آن حضرت ميفرمايند: «مردم بناچار بايد امير و سرپرستي داشته باشند، خواه عادل باشد يا بدكار» و نيز ميفرمايند: «لايقترين فرد براي اين امر (حكومت) كسي است كه قدرت و توان اداره آن را داشته باشد و فرامين الهي را در اينباره بهتر از هركس بشناسد.» كليد واژه ها: فقه سياسي، حسبه، امور حسبيّه، امام علي بن ابي طالب، حكومت امروزه به اقتضاي زمان و مطرح شدن دوباره حكومت ديني در عرصه مديريت كلان جامعه ضروري است كه تعمقي در كيفيّت تشكيل حكومت و اداره جامعه با نظر به احكام الهي صورت گيرد. بر اهل فن است تا با بهرهگيري از منابع اصيل و عميق اسلامي مباحث موجود مطرح شده در اين باب را نهادينه و تئوريزه نمايند تا قابل عرضه براي الگوسازي و بهرهگيري در عرصه اداره جامعه امروز باشد. از جمله مباحث مهم در اين خصوص، فقه سياسي يا حكومتي است كه عناويني مانند «امور حسبيّه» را در اين مبحث ميتوان يافت و در نظريه تشكيل حكومت و تنظيم امور آن در ابعاد مختلف از آن الگو گرفت. در اين نوشتار جهت آشنايي با امور حسبيّه و دامنه كاربرد فقهي آن در سه محور به بحث خواهيم نشست: الف) تعيين جايگاه امور حسبيّه با بررسي تطورات مختلف فقه سياسي. ب ) بررسي دامنه امور حسبيّه با بهرهگيري از آراي فقهاي شيعه و اهل سنت. ج ) دامنه امور حسبيّه از ديدگاه امام علي عليهالسلام الف) بررسي ادوار مختلف فقه سياسي و تطوّرات آراي فقها: بخشي از فقه را كه به اداره اجتماع و مسائلي از قبيل امامت، ولايت و رهبري، نصب امراي ارتش جمعآوري وجوه شرعي، اخذ ماليات، جلوگيري از زشتيها و منكرات، برگزاري مراسم هفتگي جمعه و جماعات، حِسْبِه، حفظ و احياي حقوق مردم، تنظيم روابط جوامع اسلامي با كشورها و جوامع غير مسلمانان و... اختصاص مييابد، فقه سياسي مينامند.1 و بنا بر انديشه اسلامي، حكومت متولي اين امور ميباشد. مفهوم ويژهاي كه امروزه از آن به عنوان انديشههاي حكومتي اسلام ياد ميشود از جمله مفاهيمي است كه در طول زمان در قالب واژهها و اصطلاحات گوناگون جاي گرفته و بر زبان محدثان، فقها، مفسّران و حكماي اسلامي جاري گشته است؛ به همين جهت مطلب مربوط به آن با نامها و عناوين گوناگون و متعدد شناخته شده و در هر عصر و زمان و در هريك از منابع و متون تعبير خاصي به آن اختصاص يافته است چنانكه مجموعه مطالب مربوط به اين موضوع، زماني احكام السلطانيه و زماني تنفيذ الاحكام، گاه به نام «ولاية الفقيه» و گاهي به صورت عامتر مسائل الولايات و «الولايات و السياسات» به آن اطلاق ميشده است. عدهاي از فقها و محدثان هم اين موضوع را تحت عنوان «في العبادات و السياسات» مورد بحث قرار دادهاند و بالاخره در اين اواخر به نام «فقه سياسي» يا «فقه حكومتي» شهرت يافته است. همه اين عناوين و اصطلاحات حاكي از معنا و مفهوم مشترك و واحد است و نه معاني متعدد و مختلف كه در طول تاريخ و در بستر زمان همراه با فراز و نشيب فقه عمومي و فقه حكومتي، تحول و دگرگوني پذيرفتهاند.1 دوره تكوين و تدوين فقه سياسي «حكومتي» بدون ترديد اصول اوليه فقه حكومتي (سياسي) مانند هر انديشه اسلامي ديگري ريشه در قرآن، سنت رسول الله و امامان معصوم دارد و از لحاظ شكلگيري نيز با پيدايش فقه عمومي آغاز ميگردد و يقينا نقطه آغازين آن، عصر نزول قرآن و عصر نبوت رسول اكرم صلياللهعليهوآله بوده است. در واقع بايد ابتدا بپذيريم كه پيدايش وتكوين تمامي قوانين، احكام و دستورات اسلامي به همان عصر نزول برميگردد و اعصار بعدي كه تطوّرات آراي فقها را در بردارد، دوره تدوين اين مباحث است. ضمنا بايد توجه كنيم كه توسعه و تطوري كه توسط فقهاي اسلام در عصر غيبت كبري صورت گرفته، در همه فروع و مسائل فقهي از جمله فقه حكومتي بوده است و اين وظيفه را بنا بر دستور ائمه عليهمالسلام ميتوان تفسير نمود؛ آنجا كه ميفرمايند: «علينا إلقاء الأصول و عليكم لتفريع» بنا بر بياني كه گذشت، مشخص ميگردد كه شروع و نقطه آغازين فقه حكومتي عصر رسول خدا با نزول آياتي از قبيل «إني جاعلك للناس إماما»1 و «النّبي أولي بالمؤمنين من أنفسهم»2 و «لقد كان لكم في رسول الله أسوة حسنة»3 و آيات مشابه ديگر ميباشد. نكته مهم اينكه بايد توجه كنيم اين آيات اصل ولايت و حكومت عامه رسول خدا... براي جامعه اسلامي را به گونهاي استوار و دور از هر گونه ابهام بيان ميدارد و در واقع به مدد اين گونه آيات سنگ بناي فقه حكومتي در اسلام نهاده ميشود. به دنبال اين گونه آيات، آيات ديگري به تشريح اصل امامت و كيفيت اداره امور جامعه توسط اوصياي پيامبر صلياللهعليهوآله ميپردازد(يا ايها الذين آمنوا اطيعوالله و اطيعوالرسول و اولي الامر منكم)4 به موازات تأسيس و القاي قواعد و اصول فقه سياسي و حكومتي در بعد امامت و رهبري، مسائل و اصول زيادي در ديگر مسائل اجتماعي و سياسي مانند مسائل مربوط به محاربان، مفسدان في الارض، منافقان، امر به معروف و نهي از منكر، اقامه نماز جمعه و جماعات، خطبهها و نماز عيدين، ديات، قضاوت، اجراي حدود و تعزيرات، امور مربوط به محجور، سفيه و صغار، و صدها مسائل مشابه ديگر كه از مسائل فقه حكومتي به شمار ميآيند در متن قرآن و سنت پيامبر و روايات امامان معصوم عليهالسلام مطرح شده و اركان و اصول فقه حكومتي را پديد آوردهاند. مجموع اينگونه آيات و روايات بعنوان سند مورد استناد فتاواي فقها در دوران غيبت كبري واقع شد و مباحث تشكيل دهنده فقه حكومتي از آنها نشأت گرفت. با اين بيان درمييابيم كه فقه حكومتي اسلام مانند ساير احكام شرع و فقه عمومي در درجه اول از قرآن و سنت برخاسته و برپايه اصول و موازين شرعي در طول زمان تطور و تكامل يافته است؛ براي نمونه سيره رسول الله صلياللهعليهوآله در دوران تشكيل حكومت در مدينه و در هفتاد و چند جنگ پيامبر، اداره رهبري را در آن برعهده داشتند، ارسال نامهها به سلاطين و امپراتوريها و شيوه فرستادن مبلغان براي دعوت به اسلام و گرفتن زكات و ماليات و به طور كلي قضاوتهايشان در اداره جامعه در تمامي ابعاد بر مبناي عدالت و قسط بوده است. همچنين سيره نظري و عملي امام علي عليهالسلام در طول پنج سال حكومت پرافتخار ايشان و عهدنامهها، فرمانها و دستورهايي كه به مديران و استانداران خود ميدادند، خصوصا نامه ايشان به مالك اشتر نخعي در برگيرنده اصول ارزنده فقه حكومتي است و الگويي مشخص، واقع بينانه و قابل اجرا و ارائه در اين عرصه ميباشد. تطورات نظرات فقها پيرامون فقه سياسي يا فقه حكومتي آراي مختلف فقها پيرامون فقه حكومتي يا سياسي را از دوره بعد از غيبت كبري و هم عصر با نوّاب اربعه تا عصر معاصر ميتوانيم در سه دوره كلي مورد بحث قرار دهيم: الف) آراي فقهاي دوره متقدّم ب ) آراي فقهاي دوره متأخّر ج) آراي فقهاي دوره معاصر د) عصر تجديد حيات فقه حكومتي و سياسي (عصر انقلاب اسلامي ايران) نكته مهم و قابل ذكر پيرامون ادوار مختلف اين است كه در هريك از ادوار، هرگاه ركودي بر تفكرات فقها عارض ميگشته است؛ ما مُجّددي هم در كنار آن مشاهده ميكنيم كه در زنده و پويا كردن فقه و مخصوصا فقه حكومتي شيعه مؤثر بودهاند؛ مثلاً بعد از شيخ طوسي (485ـ560ه··.ق) حوزهها دچار ركود گرديد و بالندگي خود را كنار گذاشت اما با ورود فقهايي مانند شهيد اول (734ـ786 ه··.ق) و فاضل مقداد(726 ه··.ق) كه تفكيك سياست و ديانت را محال ميدانست و ميفرمود: «دين و حكومت دو همزاد و دو همراهند كه يكي را بدون ديگري فايدهاي نخواهد بود، مقتضاي حكمت آن است كه اين دو در يك تن فراهم آيند و الاّ اگر عالم مجتهد از حضور و آگاهي بر زمان و حاكميت و ارائه فكر و نظر براي هدايت اجتماعي جدا شود، نقص غرض لازم ميآيد.1» فقه حكومتي و سياسي عملاً تجديد حيات ميگشت اگرچه عدم سپردن مديريت كلان جامعه در اداره و تنظيم امور به فقها باعث ميگرديد كه اين آراء و نظرها به صورت يك نظريه باقي بماند مگر مقاطع خاصي كه بندرت اداره امور در بعضي از مسائل برعهده فقها گذارده ميشد. بعد از اين دوره، ركود مجددي بصورت آفت بر تفكرات فقها عارض گشت، دوره حاكميت تفكر خشك و افراطي و ضد تعقل اخباريگري كه باعث گرديد باب اجتهاد براي مدتي بسته گردد؛ ولي با ظهور فقهاي گرانقدري چون علامه وحيد بهبهاني (متوفي 1208) اين آفات رفع گرديد و فقه سياسي ـ حكومتي وارد عرصه نوين خود گشت. جهت بررسي تمامي آراي فقها اين مجال بسيار تنگ است2 و بررسي آن را به وقت ديگري وا ميگذاريم. در اين قسمت فقط به ذكر نام فقهايي كه در اين زمينه آرايي دارند، اكتفا ميكنيم، تا لااقل به كميت قابل ذكر فقها در اين عرصه تا حدّي آشنا گرديم. اعصار مختلف فقه حكومتي يا سياسي: الف) عصر فقهاي متقدم: از جمله فقهاي بزرگوار و مشهور اين عصر ميتوان از شيخ كليني(328 ه·· .ق)، شيخ صدوق(305ـ381 ه··)، شيخ مفيد، سيد مرتضي و سيد رضي را نام برد. جمعآوري نهجالبلاغه كه از غنيترين منابع در زمينه فقه حكومتي است، در اين عصر صورت گرفته است. از ديگر فقهاي اين عصر ميتوان به ابوالصلاح حلبي شاگرد سيد مرتضي و شيخ طوسي(متوفي 460 ه··) كه بعد از درگذشت او حوزههاي علميه دچار ركود شدند، اشاره كرد. بعد از شيخ طوسي ميتوان از علامه حلي، محمدبن ادريس، شهيد اول و فاضل مقداد به عنوان فقهاي دهههاي آخر اين عصر نام برد.3 ب) عصر فقهاي متأخّر: منظور از اين عصر دهههاي آغازين قرن دهم يعني روي كار آمدن دولت صفوي است تا انقراض اين دولت و روي كار آمدن سلسله زنديه و قاجاريه. در اين عصر ما شاهد رشد ديدگاههاي شيعي و گسترش مسايل مربوط به فقه حكومتي اسلامي و فراز و نشيبهاي زيادي هستيم از جمله فقهاي اين عصر علامه محمد باقر مجلسي صاحب «بحار الانوار» است و محقق ثاني و محقق كركي، شيخ بهايي، ميرداماد، شهيد ثاني، ملامحسن فيض كاشاني و مقدس اردبيلي را از جمله فقهاي برجسته اين عصر ميتوانيم نام ببريم. از جمله آفات عارض شده بر تفكر فقهاي اين دور، حاكميت تفكر خشك و افراطي و ضد تعقل اخباريگري حاكم بر حوزههاي علميه است كه باعث گرديد باب اجتهاد براي مدتي بسته گردد ولي با ظهور فقهاي معاصر، اين آفت رفع گرديد. از جمله مشخصات بارز اين عصر تأثير فقها در تغيير شيوه حكومت توسط حكام است كه موجب ميشود از اين دوره به عنوان «نقطه عطف تاريخي فقه حكومتي» ياد شود. بنا بر اهميت اين مطلب بناچار در اين عصر بايد تأمل كنيم تا علت نقطه عطف بودن آن را دريابيم . نقطه عطف فقه حكومتي در عصر فقهاي متأخر: ابتدا لازم است نظر شيخ طوسي از فقهاي متقدم را متذكر شويم كه پذيرفتن ولايت از طرف سلطان جائر را در صورتي كه براي انجام واجبي مانند امر به معروف و نهي از منكر و يا گرفتن خمس و زكات براي مصارف صاحبان و مستحقان باشد، مستحب ميداند.4 و نظير همين فتوا را از شيخ مفيد در «المقنعه»5 نيز يادآوري نماييم و عملكرد شاگردان شيخ، يعني سيد رضي و برادرش سيد مرتضي را در مورد پذيرش منصب حكّام ظالم به مدت سي و سه سال بعنوان قاضي القضاتي از طرف «القادر باللّه» و «بهاء الدوله ديلمي» را ذكر كنيم. شايسته است نظر ابن ادريس را نيز كه بر پذيرش و تصدي مقام سياسي از سوي سلاطين جور صحّه ميگذارد، متذكر شويم. او معتقد است كه اگر امري از سوي سلطان جائر به فردي واگذار شد، بر اوست كه قبول كند و مهم اين است كه آن شخص شرايط لازم را داشته باشد؛ از جمله اين شرايط جامع الشرايط بودن در علم، عقل، رأي، جزم، تحصيل، بردباري وسيع، بصيرت به مواضع صدور فتواي متعدّد و امكان قيام به آنها و عدالت است. شخص داراي شرايط، در واقع از جانب ولي امر، داراي نيابت است، اگرچه ظاهرا از سوي سلطان ستمگر تعيين شده باشد. او رد كردن اين مقام را بر اين شخص حرام ميداند و شيعه را موظف ميداند كه به چنين شخصي مراجعه نمايند و حقوق اموال خويش نظير خمس و زكات را به او تحويل دهند.1 احتمالاً بر مبناي اين ديدگاه فقهاي متقدم است كه محقق كركي از فقهاي متأخر از سال 916 ه··.ق به دربار شاه اسماعيل صفوي راه پيدا كرد و در مدت كوتاهي بر شاه تسلط معنوي يافت و نظر خود را بر اركان دربار حاكم ساخت. بعد از دوران شاه اسماعيل، دوران شاه طهماسب است. شاه آنچنان مجذوب استدلالهاي محقق پيرامون ولايت فقها ميشود كه تحت تأثير مقبوله عمربن حنظله پيرامون «ولايت فقيه» حكمي مبني بر انتقال قدرت به محقق صادر ميكند. متن فرمان شاه طهماسب صفوي بدين شرح است: «چون از كلام حقيقت بار حضرت صادق عليهالسلام كه فرمودند: «توجه كنيد چه كسي از شما سخن ما را بيان ميكند و دقت و مواظبت در مسائل حلال و حرام ما دارد و به احكام ما شناخت دارد، پس به حكم و فرمان او راضي شويد كه بحقيقت من او را حاكم بر شما قرار دادم؛ بنابراين اگر در موردي فرمان داد و شخص قبول نكرد بداند كه با حكم خداوند مخالفت ورزيده و از فرمان ما سر برتافته و كسي كه فرمان را زمين بگذارد مخالفت امر حق كند و اين خود در حدّ شرك است» چنين آشكار ميشود كه سرپيچي از حكم مجتهدان كه نگهبانان شريعت سيد پيامبران هستند با شرك در يك درجه است، بر اين اساس هركس از فرمان خاتم مجتهدان و وارث علوم پيامبر اكرم صلياللهعليهوآله و نايب امامان معصوم عليهمالسلام ، علي بن عبدالعالي كركي كه نامش علي است و همچنان سربلند و عالي مقام باد اطاعت نكند و تسليم محض اوامر او نباشد، در اين درگاه مورد لعن و نفرين بوده، جايي ندارد و با تدبير اساسي و تأديبهاي بجا مؤاخذه خواهد شد.2» با توجه به فرمان شاه طهماسب صفوي درمييابيم كه جايگاه فقها از جمله محقق كركي در بالاترين جايگاه بوده است؛ اما عدهاي با اعتراض به اين امر و مشاركت محقق كركي در امور دربار ميگويند: او فقط شيخ الاسلام3 منصوب شاه بوده و ولايتي بر شاه نداشته است. در پاسخ به اين اشكال بايد اذعان كنيم كه بنا بر استدلالات شيخ مفيد كه قبلاً آمد، اشكالي در پذيرفتن اين منصب نبود؛ علاوه بر آن شاه طهماسب طي فرمان گفته است «انت احقّ بالملك لأنّك النائب عن الامام عليهالسلام و إنّما اكون من عمالك اقوم بأوامرك و نواميك» ؛ «تو شايستهتر از من به سلطنت هستي زيرا تو نايب امام عليهالسلام هستي و من از كارگزارانت بوده به اوامر و نواهي تو عمل ميكنم.»4 همچنين او در طي فرماني رياست عاليه مملكتي را به محقق ثاني(شيخ كركي) تقديم نمود. هركس از دست اندركاران امور شرعيه در ممالك تحت اختيار و از لشكر پيروز اين حكومت را عزل نمايد بركنار خواهد بود و هركه را مسؤول منطقهاي نمايد مسؤول خواهد بود و مورد تأييد است و در عزل و نصب 1) السرائر، ابن ادريس، ج 3، ص 537ـ539 2) روضات الجنة، موسوي خوانساري، ج 4، ص362ـ363 3) از مناصب مهم ديني در عصر صفويه، عنوان شيخ الاسلام است از جمله وظايف شيخ الاسلام منصب قضا و نظارت بر امور شرعيه و رسيدگي به دعواهاي شرعي، امر به معروف و نهي از منكر، طلاق شرعي، رسيدگي به ضبط مال غايب و يتيم و بيوه زنان، مدرس علم حقوق و صاحب منصب امور شرعي و مدني نام بردهاند. لازم به ذكر است كه در عصر صفوي منصب صدر هم به فقها داده ميشده كه وظايفي مانند شيخ الاسلامي داشت. و در اينكه كداميك از جايگاه بالاتري برخوردار است، اختلاف وجود دارد. ايشان احتياج به سند ديگري نخواهد بود و هركس را ايشان عزل نمايد تا هنگامي كه از جانب آن عالي منقبت نصب نشود بركار نخواهيم گمارد.1 ما با ارائه اين اسناد تاريخي اهتمام داريم كه نشان دهيم هرگاه فقها فرصتي مناسب جهت اجراي احكام مييافتند اقدام نموده و سعي در پياده كردن شريعت مبين داشتهاند؛ كما اينكه تاريخ نگاران در مورد اعمال ولايت محقق كركي بعد از فرمان شاه اينگونه نگاشتهاند: «محقق در پي فرماني كه شاه برايش نوشت و امور مملكت را به او واگذار نمود، به تمامي نواحي قلمروي صفويه در خصوص نحوه اداره امور مملكت فرماني صادر كرد.2 در انتهاي اين مبحث بايد اضافه كنيم كه فقط محقق كركي در امر پذيرش اين منصب از طرف شاهان صفوي منحصر بفرد نبوده است؛ از جمله فقهاي ديگري كه اينگونه عمل كردند، ميتوانيم به علامه مجلسي كه شيخ الاسلام عصر شاه سلطان حسين بود، اشاره كنيم. عدهاي معتقدند كه اين عملكرد فقها موجب شد تا نفوذ ايشان در تصميمگيري و اجراي احكام تا حدي جايگاه خود را پيدا كند. نتيجه اين عملكرد حذف صوفيان دربار شاهان صفوي بود؛ صوفياني كه در عصر صفوي قدرت اول را داشتند و شاه به عنوان نماينده آنها قدرت دوم بود. با گرايش شاه به تشيع كم كم قدرت صوفيان تقليل پيدا كرد و فقهاي اماميه مشروعيت خود را به عنوان نيابت از امام زمان به دست گرفتتند و ظاهرا به فرمان شاه عمل ميكردند؛ در اين فرآيند كم كم صوفيان حذف شدند و در صحنه سياست دو نيروي سياسي با دو منشأ مشروعيت، كه از نظر شيعه تنها يكي درست بود، در صحنه باقي ماند. اين تركيب سياسي در طول دوران صفويه و قاجار و در نظر اين گروه حتي در دوره پهلوي و تا پيروزي انقلاب اسلامي(بهمن 57) با شدت و ضعف ادامه يافت. خلاصهاي كه بعنوان كيفيت عملكرد فقها در عصر صفوي به عنوان نقطه عطف بيان شد، از ديد انديشه سياسي و كيفيت قدرت شاه و قياس آن با قدرت فقها نياز به تأمل دارد كه با بحثهاي فقهي بايد مورد ارزيابي قرار گيرد. ج) عصر فقهاي معاصر: اين مرحله از دوران مرحوم علامه وحيد بهبهاني (متوفي 1208 ه··.ق) و شاگرد نامدار او سيد مهدي بحرالعلوم شروع و به فقيه مجاهد حضرت امام خميني رحمهالله ختم ميشود. ديگر فقهاي مشهور اين دوره عبارتند از: ملا احمد نراقي، ميرفتاح حسيني مراغهاي، صاحب جواهر، فاضل دربندي، شيخ مرتضي انصاري، علامه محمد حسين نائيني، آخوند خراساني، ميرزا محمد حسن آشتياني، ملا عبدالله مازندراني و شهيد آيت الله مدرس. اين عصر بعنوان درخشانترين دوره در تاريخ فقه سياسي و حكومتي است و داراي ويژگيهاي مهمي است از جمله: 1ـ پيدايش نظم و انتظام مشخص در اداره حوزههاي علميه و فزوني يافتن تأليفات و گسترش ابعاد و دامنه آن اعم از فقه حكوتي و غيره. 2ـ افزايش تك نگاريها در فقه حكومتي اسلام كه قبل از اين تاريخ در ضمن مباحثي مانند امر به معروف و نهي از منكر، جهاد، بيع و قضا و... بيان ميگرديد. 3ـ تمركز نسبي مباحث فقه حكومتي از جمله بحث ولايت فقيه در آثار ملا احمد نراقي در عوايد الايّام و سيد بحر العلوم در بلغة الفقيه، و ديگر فقها. 4ـ تأثير و رهبري فقها بطور مستقيم در جريانات سياسي و نظامي و ضد استعماري . 5ـ انجام تحقيقات و مطالعات مقارن و تطبيقي در فقه اسلامي، حقوق سياسي و اقتصادي رايج در جهان كنوني . د) عصر تجديد حيات فقه حكومتي (سياسي) در اين عصر از حضرت امام خميني رحمهالله به عنوان بزرگترين مجدد و احياگر فقه اسلامي خصوصا در بعد حكومتي بايد ياد كرد. بحق ميتوان گفت ايشان اولين فقيهي هستند كه زمينه تشكيل يك حكومت الهي را بعد از پيامبر صلياللهعليهوآله و ائمه عليهماالسلام فراهم آورده زمينه اجراي احكام فقهي اسلام خصوصا فقه حكومتي را ميسور گردانيدهاند. امام خميني رحمهالله علاوه بر بيان مباني نظري فقه حكومتي و فقه سياسي، در بعد عملي نيز يك الگوي بينظير در تاريخ فقه حكومتي ميباشند. ايشان ميفرمايند: «حكومت در نظر مجتهد واقعي، فلسفه عملي تمامي زواياي زندگي بشريت است؛ حكومت نشان دهنده جنبه عملي فقه در برخورد با تمامي معضلات اجتماعي، سياسي، نظامي و فرهنگي است. فقه تئوري واقعي و كامل اداره انسان و اجتماع از گهواره تا گور است ؛ هدف اساسي اين است كه ما اصول محكم فقه را در عمل و جامعه پياده كنيم و بتوانيم براي معضلات جواب داشته باشيم. همه ترس استكبار از همين مسأله است كه فقه و اجتهاد جنبه عيني و عملي پيدا كند و قدرت برخورد در مسلمانان را به وجود آورد.»1 مهمتر اينكه عملكرد امام خميني در جهت الگوسازي براي رشد و توسعه فرهنگ اصيل اسلامي در تمامي ابعاد قدر منيقّن است. بعد از پيروزي انقلاب اسلامي ايران شاهد گسترش فقه حكومتي در بين كشورهاي اسلامي بويژه در بعد علمي و عملي هستيم و اميد اين ميرود كه با ثبات جمهوري اسلامي ايران، تفكر و انديشه بنيانگذار جمهوري اسلامي ماندگار و زنده و پويا باشد. نكتهاي كه در پايان بررسي تطورات آراي فقها در ادوار مختلف لازم است بيان گردد و از اهميت زيادي نيز برخوردار است اينكه چرا در ادوار مختلف تدوين فقه سياسي(حكومتي)، بابي مستقل به اينگونه امور اختصاص داده نشده و احكام مختلف فقه سياسي و حكومتي در ميان ابواب مختلفي مانند جهاد، امر به معروف، مكاسب، حسبه، حدود، ديات، قصاص و... مطرح شده است. در پاسخ بايد گفت علت اصلي عدم تدوين باب مستقل، حاكم نبودن تفكر شيعي در مديريت كلان جامعه در اعصار تدوين فقه بوده است. بعد از احياي مجدد فقه اجتهادي در عصر معاصر، تحولي در فقه سياسي به وجود آمد و فقها با مطرح كردن مسأله ولايت فقيه كليه مسائل و مباحث فقه سياسي را بر اين محور قرار دادند و مسائل حكومت را بطور مستقل در اين مبحث بررسي كردند. بايد متذكر شويم كه بحث ولايت در ابعاد مختلف براي فقها در كليه ادوار تدوين فقه مطرح بوده است، اما در عصر فقهاي متأخر و معاصر بحثهاي فقه سياسي تمركز پيدا كرده و توسعه و تعميق آن تحت عنوان ولايت فقيه صورت گرفته است. ب) دامنه امور حسبيّه: بررسي دامنه امور حسبيّه با بهرهگيري از آراي فقهاي شيعه و اهلسنت: بعد از تبيين اجمالي مباني نظري بحث «امور حسبيّه» يعني جايگاه فقه سياسي و قلمرو آن دريافتيم كه جايگاه رفيع فقه حكومتي ابعاد گستردهاي از زندگي انسان را در برميگيردو بدون معرفت به مباني حكومتي در ابواب مختلف فقه شيعي، كارآمد بودن فقه در تمامي عرصهها شايد عيان نگردد. علت اينكه عدهاي نا آشنا يا معاند، ناكارآمد بودن فقه را عنوان ميكنند، ناشي از عدم شناخت آنان از مباني فقه حكومتي در عرصه اداره و مديريت جامعه است. در ابتداي بحث به بررسي لغوي واژه «حسبيّه» ميپردازيم و آنگاه دو رويكرد متفاوت را در اين امر بيان كرده و بررسي پيشينه تاريخي بضرورت در ادامه مطرح ميشود و در ادامه آراي فقهاي شيعي و سني را بصورت تطبيقي و گسترده مورد بررسي قرار داده و در انتها با مشخص شدن دامنه امور حسبه، ديدگاه حضرت علي عليهالسلام را در اين خصوص ميآوريم. و در پايان يك پيشنهاد به صاحبان قلم و انديشمندان متعهد ارائه ميدهيم. معناي لغوي: حسبه اسم مصدر و از ريشه «حسب» به معناي شمارش كردن است. ابن اثير در نهايه آورده است: فالاحتساب من الحسب و الحسبة اسم من الاحتساب و الاحتساب في الاعمال الصالحة و عند المكروهات هو البدار الي طلب الاجر و تحصيله بالتسليم و الصبر، أو باستعمال انواع البرو القيام بها علي الوجه المرسوم فيها طلبا للثواب المرجّو منها.2 «حسبه اسم است از احتساب، و احتساب در اعمال صالح و مكروهات عبارت است از سبقت گرفتن در طلب اجر از راه تسليم و صبر و يا قيام كردن به انواع كارهاي خير براي رسيدن به ثواب.» ابن اخوة نيز در معالم القربه في احكام الحسبه آورده است: الحسبه بكسر الحاء يكون اسما من الاحتساب بمعني ادخار الأجر ... و يكون من الاحتساب بمعني حسن التدبير و نظر فيه. «حسبه در لغت به كسر(حاء)، اسم از احتساب است و به معني اجر و نيز حسن تدبير و نظر در امور آمده است.1 طريحي هم در مجمع البحرين حسبه را مانند ابن اثير معني كرده است:«الحسبه بالكسر و هي الاجر» و آنگاه ميگويد: «و الحسبه الامر بالمعروف و النهي عن المنكر »2 ابن منظور در لسان العرب چند كاربرد ديگر را هم براي اين لغت آورده است: 1ـ طلب اجر 2ـ نيكويي در تدبير و اداره امور 3ـ خبرجويي كردن 4ـ انكار و خردهگيري3 در معناي «حسبه» فقيه عاليقدر سيد محمد آل بحرالعلوم در بُلغة الفقيه با عنوان «ولاية الحسبه» ياد كرده ميفرمايد: في ولاية الحسبة التي هي بمعني القربة المقصود منها القرب بما إلي الله تعالي و موردها كل معروف علم ارادة وجوده في الخارج شرعا من غير موجد معين.«حسبه به معناي قربت است و مرا از آن تقرب جستن به خداوند متعال است. مورد حسبه به هركار نيكي است كه ميدانيم شرعا وجود آن در خارج خواسته شده است بدون اينكه انجام دهنده ويژهاي داشته باشد».4 امور حسبيّه با رويكرد حقوقي: در ماده 1 قانون مصوب 2/4/1319 در تعريف امور حسبي آمده است: «امور حسبي اموري است كه دادگاهها مكلفند به آن امور اقدام نموده تصميمي اتخاذ نمايند. بدون اينكه رسيدگي به آنها متوقف بر وقوع اختلاف و منازعه بين اشخاص و اقامه دعوي از طرف آنها باشد.»5 همچنين در ارتباط با موضوعات مورد بحث در قانون امور حسبي مواد قانوني مدوّن گرديده است؛ در ابتدا از ماده 1 تا 47 كلياتي بيان گرديده و در مواد ديگر به اموري مانند: قيموميت، امور راجع به امين، مقررات راجع به غايب مفقود الاثر، مقررات راجع به تركه، ديون متوفي، مقررات راجع به وصيّت، تركه اتباع خارجه، تصديق انحصار وراثت، هزينه رسيدگي به امور حسبي، پرداخته است.6 در ارتباط با رسيدگي به امور حسبي ماده 3 اين قانون، رسيدگي به امور حسبي را به دادگاههاي حقوقي محول مينمايد. اگر چه بطور اجمال در اينجا امور حسبي از منظر حقوقي تعريف و وظيفه آن معين گرديده است، اما در اين نوشتار اين منظر از بحث، مد نظر ما نيست. امور حسبيه با رويكرد فقهي: كليه امور پسنديده را كه شرع اسلام تحقق خارجي آن را قطعا خواسته است و وظيفه ايجاد آن به شخص معيني موكول نشده است، «امور حسبيّه» مينامند. در تعريف ديگر آمده است «امور حسبيّه» اموري است كه بيقين ميتوان گفت شارع مقدس، راضي به وا نهادن آنها به حال خود نيست و حتما بايد مسؤولي عهدهدار تصدي آن باشد.7 اين امور را در فقه واجبات و مستحبات كفايي مينامند.8 ميتوان گفت «حسبه» به امور اجتماعي اطلاق ميشود كه نظام و اداره امور زندگي جامعه از هر نظر به آن بستگي دارد و اگر اين امور تعطيل بماند، زندگي اجتماعي فلج شده رفته رفته رو به اضمحلال و نابودي مينهد. آن امور عبارتند از امر به معروف و نهي از منكر، نشر همه خوبيها و مبارزه با همه مظاهر فساد، و به عبارت ديگر نظارت بر امور مردم و جلوگيري از تجاوزات، حفظ اموال ايتام، مستضعفان و افراد بيسرپرست، تصرف در اموال كساني كه به عللي نميتوانند در اموال خود تصرف كنند و موارد ديگر... اين مسؤوليت بزرگ را كه از ولايت و حكومت سرچشمه ميگيرد، گاهي خود امام و حاكم به عهده ميگيردو گاه به نيابت از طرف او انجام ميگيرد. از اين مسؤوليت بزرگ در طول ادوار حكومت اسلامي دايرهاي به نامه «حسبيّه» پديده آمده است.9 امور حسبيّه با رويكرد فقهي قلمرو متفاوتي دارد كه در بحثهاي آتي مشخص خواهد شد. پيشينه امور حسبيّه: گفتيم كه امور حسبيه اموري هستند كه شارع راضي به اهمال در آنها نيست و حتما بايد مسؤولي عهدهدار تصدي اين امور باشد. در كيفيت پيدايش اداره يا مركزي جهت تصدي اين امور و نقطه آغازين اين مركز، پيشينههاي مختلفي را ذكر كردهاند كه ما در اينجا به بيان نظريات مختلف در اين زمينه ميپردازيم: گروه اول بر اين باورند كه اساس حسبيه از تشكيلات روم قديم گرفته شده است. اينان ميگويند در بين سازمانهاي دولتي روم، نهادي بهنام «كنسورت»1 بود؛ اين نهاد از اهميت ويژهاي برخوردار بود و عمده وظايف آن نظارت بر بازارها و اخلاق عمومي بوده است. كنسور يا رئيس اين نهاد چنان قدرت و نفوذي داشت كه ميتوانست به جرم مخالفت با قانون يا عرف حتي برخي از اعضاي مجلس اعيان يا بزرگان كشور را از كار بركنار كند. مسلمانان پس از فتح مناطقي از روم كه داراي اين نهاد بود، آن را در تشكيلات حكومتي خود به وجود آوردند. هرچند كه دگرگونيهايي درخور تعاليم اسلام نيز به آن دادند. اين تغييرات فراوان بود تا جايي كه چندان اثري از گذشته بر آن باقي نگذاشتند.2 گروه دوم معتقدند كه اين همان منصبي است كه براي پياده كردن قانون اجتماع به وجود آمده است و اصل امر به معروف و نهي از منكر كه ريشه اسلامي دارد، مبناي آن است. لذا پيشينه اين منصب به زمان رسول اكرم صلياللهعليهوآله و خلفاي بعد از ايشان ميرسد كه خود بدون وسايط اين مسؤوليت را انجام ميدادهاند.3 اين گروه در سيره حضرت نيز تأمل نموده با استناد به روايات، نمونههايي را ذكر ميكنند. از جمله اينكه پيامبر اكرم صلياللهعليهوآله بر جمعيتي كه احتكار كردند گذشت و به آنها دستور داد كه اجناس را از انبارهايي كه در آن احتكار كرده بودند، بيرون آورند و در بازار و در معرض ديد عموم خريداران قرار دهند. احاديثي كه اين گروه نقل ميكنند بيشتر به نظارت حضرت بر بازار نظر دارد؛ شايد به اين دليل كه قائلان اين نظريه امور حسبيّه را بيشتر در ارتباط با مسائل نظارت بر بازار مورد بررسي قرار دادهاند. در ادامه از سيره حضرت امير عليهالسلام نيز نمونههايي را در كيفيت نظارت حضرت بر بازاريان ميآورند. به نظر نگارنده اگر اين گروه در سيره حضرت در امور حسبيّه و در فرمانهاي حضرت در اداره جامعه و حقوق اقشار مختلف تأمل ميكردند، ميتوانستند نمونههايي بسيار زيبا در اين باب ذكر نمايند. ما در آخر بحث به اين امر خواهيم پرداخت؛ چرا كه امور حسبيّه با عنايت به تعريف آن، فقط در نظارت بر امور اقتصادي محصور نميگردد ولي متأسفانه بيشترين مثالها در ارتباط با حضرت رسول صلياللهعليهوآله و امام علي عليهالسلام در باب نظارت بر بازار نقل شده است. گروه سوم بر اين باورند كه ادامه سيره پيامبر به واسطه خلفاي راشدين در اداره بازار، نقطه آغازين نهادي به نام حسبه در حكومتهاي اسلامي گشت. اينان ميگويند كه در زمان پيغمبر و ابوبكر، امور مالي دولت منحصر به سه درآمد بوده است: 1ـ زكات كه از دولتمردان ميگرفتند و به فقيران ميدادند. 2ـ غنيمتهايي كه در جنگ به دست ميآمد و ميان سپاهيان تقسيم ميشد. 3ـ جزيه كه از يهود و نصاراي عربستان دريافت ميداشتند. پيغمبر يا خليفه او اين درآمدها را ميگرفتند و بطور مساوي ميان مرد و زن، كوچك و بزرگ و بنده و آزاد تقسيم ميكردند و اگر چيزي هم از خارج مدينه ميرسيد در مسجد به دست پيغمبر يا خليفه او بدون قيد و شرط تقسيم ميشد و چيزي از آن باقي نميماند. جرجي زيدان، نويسنده مسيحي، اين نظر را در بين نظريات ديگر آورده و شايد ابعاد بيشتري را نسبت به ديدگاه قبلي مدنظر قرار داده است؛ او علاوه بر نظارت بر بازار، امور حسبيه را شامل رسيدگي به وضيعت زكات، غنيمت و جزيه نيز ميداند.4 گروه چهارم معتقدند كه عنوان حسبيه و رياست آن، نخستين بار در عصر امويان گزارش شده است. طبق اين گزارش در شهر «واسط» تحت حكومت امويان، براي اينكه دولت از غش و تدليس و حيله و احتكار بعضي از فروشندگان جلوگيري كند، مؤسسهاي براي مراقبت از آنان تأسيس گردانيد تا جلو كارهاي مضرشان را بگيرد؛ محتسب در رأس اين مؤسسه بوده است. اين گروه نقطه شروع اين مؤسسه را در عصر عمر ميدانند. جرجي زيدان در بيان نظر اين گروه ميگويد: «همينكه عمر ممالك روم و ايران را گشود و كشور اسلام توسعه يافت، عربها و روميان و ايرانيان با هم مخلوط شدند، در آمد اسلام زياد شد و ناچار براي ثبت و ضبط آن و تعيين دخل و خرج، محتاج به دفتر شدند. عمر براي تنظيم امور دفاتري تعيين كرد كه در آن واردات ثبت ميشد، ميزان حقوق مستحقان در آن قيد ميگشت و بقيه درآمد نيز نوشته ميشد كه در موقع لزوم از روي آن حساب، موجودي را به مصرف معين ميرساندند. به روايتي در سال 20 يا 15 هجري، اين دفاتر تأسيس گشت و اين همان است كه ايرانيان و روميان آن را ديوان ميخواندند. عمر از طرف خود مأموري جهت ديوان تعيين كرد و همينكه درآمد رو به فزوني گذارد، وي خزينهاي به نام «بيتالمال» را در مدينه داير كرد و بدينگونه از زمان او بيت المال تأسيس شد.»1 گروه پنجم كه عصر خلفاي عباسي را نقطه آغاز ميدانند. به نظر اين گروه، در زمان عباسيان به دليل آميزش اعراب با ساير ملل و ورود فرهنگ و آداب و سنن كشورهاي ديگر و ترجمه كتب مختلف و پيدايش تفكراتي غير از تفكرات موجود در بلاد اسلامي، و از طرف ديگر، به دليل تمايل خلفاي عباسي به خوشگذراني و آسايش و براي رفاه حال خودشان اشخاصي را معين كردند كه از طرف آنان به كارها رسيدگي كنند. بدين گونه منصب وزارت حسبه، يا شهرداري و غيره پديد آمد و تدريجا مؤسسات ساده سابق دولت اسلام داراي شعبات و توابعي شد و در هريك از دولتهاي اسلامي مطابق مقتضات محلي سازمانهاي مختلفي ايجاد شد؛ همچنانكه تشكيلات دولتي بغداد با قرطبه و قرطبه با قاهره بسيار اختلاف داشت. جرجي زيدان در ادامه راجع به ايجاد شعبه امور حسبه آورده است: «عباسيان براي هرنوع درآمد، خزانهداري جداگانهاي تشكيل دادند؛ به اين قسم كه مركزي براي جمعآوري و نگاهداري زكات و مركزي ديگر... مثلاً مؤسسه قضايي شعبهاي از امور حسبي و مظالم و نظميه و امثال آنرا به دنبال داشت.»2 اشكاليكه در پذيرش اين پيشينه براي امور حسبي به وجود ميآيد، اين است كه پيرامون عملكرد حضرت رسول صلياللهعليهوآله و خلفاي قبل از خلفاي عباسي در ارتباط با امور حسبيه نقلهاي زيادي آمده است كه با پذيرش اين پيشينه بايد از تمام آنها صرف نظر كنيم ؛ اين چشمپوشي با توجه به اسناد تاريخي ممكن نيست. ديدگاه استاد مطهري در پيشينه حسبه استاد مطهري در كتاب ده گفتار پيرامون امور حسبيه و تاريخچه آن بيان ميكند: «در حدود هزار سال پيش بر اساس اصل امر به معروف و نهي از منكر در جامعه و حكومت اسلامي دايره و تشكيلاتي به وجود آمد كه در تاريخ اسلام دايره حسبه يا احتساب ناميده ميشد. من تاريخ دقيق پيدايش دايره حسبه را نميدانم كه از چه زماني پيدا شده و به اين نام ناميده شده، ولي قدر مسلم اين است و شواهد تاريخي دلالت ميكند كه در قرن چهارم بوده است و علي الظاهر در قرن سوم پيدا شده باشد، اين دايره به عنوان امر به معروف و نهي از منكر درست شده بود و پايه ديني داشت و از شؤون حكومت بوده است.» استاد مطهري در هر حال دايره حسبه را همان دايره امر به معروف و نهي از منكر ميدانند و در ارتباط با محتسبان و خصوصا كسي كه در رأس اين دايره بود، چند شرط را بيان ميكند؛ از جمله عالم و مطلع بودن با ورع و تقوا بودن و امانتدار بودن ايشان وظيفه محتسب را نظارت بر كار و اعمال مردم ميداند تا مرتكب فساد نشوند. استاد مطهري در ارتباط با اصطلاح «حسبه» و پيدايش آن در تاريخ اسلام ميگويد: «اصطلاح حسبه و احتساب در مورد امر به معروف و نهي از منكر يك اصطلاح مستحدثي است كه از همان زمانهايي كه دايره احتساب در حكومت اسلامي به وجود آمد، اين كلمه هم به معناي امر به معروف و نهي از منكر استعمال شد و الا در قرآن يا اخبار نبوي صلياللهعليهوآله و يا روايات ائمه اطهار عليهمالسلام اين كلمه در مورد امر به معروف و نهي از منكر استعمال نشده است، نه در اخبار و روايات شيعه، و نه در اخبار و روايات اهل تسنن.1 اين كلمه در دوره بعد در اجتماع اسلامي بتدريج جايي براي خود پيدا كرد و در اصطلاح فقها و علما هم راه يافت؛ بعضي از آنان باب امر به معروف و نهي از منكر را «باب الحسبه» ناميدند. استاد مطهري از شهيد اول و كتاب دروس در اين مورد نام ميبرد. قابل ذكر است كه شهيد اول در كتاب دروس، باب حسبه را عنوان كرده ذيل اين عنوان مطالبي را در ارتباط با امر به معروف و نهي از منكر بيان ميكند.2 بايد توجه كنيم كه اگر استاد مطهري اظهار ميدارد كه نميداند دايره حسبه از چه زماني پيدا شده، احتمالاً نظر جرجي زيدان را در كتاب تاريخ تمدن اسلام يا قبول ندارد يا نظري مورد آن نداشته است چون در بيان تاريخ پيدايش حسبه، اين كتاب نسبت به ديگر كتب كاملتر بوده است. نكته مهمتر اينكه نقطه آغاز هرچه باشد، ايشان امور حسبيّه را از شؤون حكومت ميداند. بررسي نهايي پيشينيه جهت تنوير بحث شايد در نگاه اول با نظر به ديدگاههاي مختلف پيرامون امور حسبيه نتيجه بگيريم كه اين نظارت دايره حسبه، محدود به بازار بوده است ؛ مثالها و مطالب نيز مؤيد اين نظر است. به رغم اين نتيجه ظاهري، با عنايت به تعريف فقهي ارائه شده از امور حسبيه، به دو دليل بايد دامنه اين امور را گستردهتر از نظارت بر اقتصاد و بازار بدانيم. اول اينكه اين امر به اعتراف قريب به اتفاق فقهاي شيعه و سني بر اصل امر به معروف و نهي از منكر بنا نهاده شده است. دوم اينكه بنا به تعريف، امور حسبيه سلسله اموري هستند كه شارع مقدس راضي به اهمال آنها نيست و شايد جزء كوچك اين امور، بازار و نظارت آن باشد، ابعاد گسترده زندگي انسان در بعد فردي و اجتماعي ميتواند تحت اين امور كلي بيايد؛ مانند بعد اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي، سياسي، و خصوصا ابعاد حكومتي زندگي انسانها. چنانكه حضرت امام خميني رحمهالله در خصوص دامنه امور حسبيه ميفرمايند: بركسي پوشيده نيست كه اموري نظير حفظ نظام اسلامي، پاسداري از مرزهاي ميهن اسلامي، حفظ جوانان مسلمان از گمراهي و انحراف، جلوگيري از تبليغات ضد اسلامي، از روشنترين مصاديق امور حسبيه به شمار ميآيد و از طرفي، تنها تشكيل يك حكومت اسلامي ميتواند ما را به اين اهداف مقدس نايل سازد.»3 فقهاي متقدم در خلال ابواب فقهي ديگر به اين موضوع پرداختهاند اما بعد از شهيد اول كه در كتاب دروس باب الحسبه را آورده مشاهده ميكنيم فقهاي بزرگي چون سيد بحرالعلوم در بلغة فقيه، دو جلد از سه كتاب خود را به فقه حكومتي اختصاص داده و بابي مستقل تحت عنوان «ولايت حسبه» آورده است و دامنه آن را هم بسيار گسترده بيان فرموده است. همچنين از ديگر فقهاي مشهور ميتوان به صاحب جواهر (1266ه··.) و علامه محمد حسين ناييني و ملا احمد نراقي اشاره كرد كه از امور حسبيه و دامنه آن سخن به ميان آوردهاند. شايد مطرح شدن اينگونه امور حسبيه در فقه حكومتي فتح بابي باشد براي شناخت اصول اصيلي كه در منابع اسلامي داريم و تاكنون آنگونه كه شايسته است جهت تدوين قوانين حقوقي از آنها بهره نبردهايم. اميد است كه با روي آوردن به شناخت قواعد فقهي خصوصا فقه شيعي، راه بر نقاداني كه فقه اسلامي را فاقد كارآيي در عصر جديد ميدانند، بسته شود. مفهوم اصطلاحي و دامنه امور حسبيّه بسياري از ديدگاهها حسبه را به عنوان يك وظيفه حكومتي ميشناسند، اگر چه طول و عرضهاي مختلفي را براي آن ترسيم ميكنند و گاهي هم آن را يك وظيفه فردي و مترادف با امر به معروف ميدانند. بجاست كه با بيان ديدگاههاي مختلف به بررسي اين مفهوم بپردازيم. ديدگاه فقهاي اهل سنت پيرامون امور حسبيّه ماوردي از فقهاي قرن پنجم هجري حسبه را چنين تعريف ميكند: «هو امر بالمعروف اذا ظهر تركه و نهي عن المنكر إذا أظهر فعله»1 از آنجا كه پرداختن به امر به معروف و نهي از منكر وظيفه يكايك مؤمنان است او در صدد بيان تفاوتهاي اين وظيفه به عنوان يك نهاد حكومتي (كه محتسب مسؤوليت آن را به عهده دارد) و وظيفه فردي (كه مجري آن متطوع ناميده ميشود) برآمده فرق را بين آن دو ذكر ميكنند: أحدها: ان فرضه متعين علي المحتسب بحكم الولاية و فرضه علي غيره داخل في فروض الكفاية ؛ «نخست اين كه وجوب حسبه بر محتسب از باب ولايت بوده وجوب عيني است، در حالي كه براي ديگران وجوب كفايي است.» و الثاني: أن قيام المحتسب به من حقوق تصرفه الذي لا يجوز أن يتشاغل عنه و قيام المتطوع به من نوافل عمله الذي يجوز أن يتشاغل عنه بغيره؛ «دوم محتسب نميتواند از وظيفه خود به عذر اين كه كار ديگري دارد، شانه خالي كند، ولي متطوع ميتواند.» والثالث: أنه منصوب للاستعداء البسه فيما يجب انكاره و ليس المتطوع منصوبا للاستعداء ؛ «سوم: محتسب گمارده شده تا براي از بين بردن منكرات به او مراجعه شود، ولي متطوّع خير.» و الرابع: أن علي المحتسب إجابة من استعداه و ليس علي المتطوع إجابته ؛«چهارم بر محتسب است كه اگر كسي براي انكار زشتيها به او رجوع كرد اجابت كند، ولي بر متطوع چنين الزامي نيست» والخامس: أن عليه ان يبحث عن المنكرات الظاهره ليصل الي إنكارها ويفحص عما ترك من المعروف الظاهر ليأمر باقامته و ليس علي غيره من المتطوعة بحث و لا فحص ؛ «پنجم: بر محتسب است كه از زشتيها و منكرات آشكار و همچنين از وانهادن آشكار نيكيها و معروفها تفحص كند تا به از ميان برداشتن زشتيها و به پا داشتن خوبيها نايل آيد ولي بر ديگران فحص و بررسي لازم نيست.» و السادس: أن له أن يتخذ علي انكاره أعوانا لأنه عمل هو له منصوب و إليه ليكون له اقهر و عليه أقدر و ليس متطوع أن يندب لذلك اعوانا ؛ «ششم، محتسب ميتواند ياوراني را براي پيشبرد مقاصد خويش برگزيند ؛ زيرا بر اين كار گمارده شده است و هرچه با قدرت و قاطعيت بيشتري به آن عمل كند، مناسبتر است ولي متطوع نميتواند ياوراني طلب كند.» و السابع: أن له أن يعزر في المنكرات الظاهرة لا يتجاوز الي الحدود و ليس للمتطوع أن يعزر علي منكر؛ «هفتم: محتسب ميتواند انجام دهندگان منكرات آشكار را تعزير كند، ولي متطوع نميتواند.» و الثامن: أن له أن يرتزق علي حسبة من بيت المال و لا يجوز للمتطوع أن يرتزق علي انكار منكر ؛ «هشتم: محتسب ميتواند در ازاي وظيفه حكومتي خود (حسبة) از بيت المال مقرري دريافت كند، ولي متطوع نميتواند.» و التاسع: أن له اجتهاد رأيه فيما تعلق بالعرف دون الشرع كالمقاعد في الاسواق و إخراج الأجنحة فيه فيقر و ينكر من ذلك ما أداه اجتهاده إليه و ليس هذا للمتطوع؛ «نهم: محتسب ميتواند در امور عرفي، نظر شخصي خود را به كار بندد، مانند جايگاههاي خريد و فروش در بازار، زدن سايبانها در آن و... ولي متطوع نميتواند چنين كند.»2 با نگاهي اجمالي به نظر ماوردي پيرامون حسبه، درمييابيم كه وي حسبه را هم وظيفه فردي ميداند و هم نهاد حكومتي ؛ اما گستره آن در حكومت وسيعتر است. علاوه بر اين، از اين مبحث فقهي به عنوان يك واجب در تنظيم امور جامعه ميتوان بهره گرفت. از ديگر صاحبنظران امور حسبه ميتوان امام محمدغزالي(متوفّاي 505ه··) را برشمرد. اما نگرش او با نگرش ديگر انديشمندان اهل سنت متفاوت است. او حسبه را يك نهاد حكومتي نميداند، بلكه آن را يك وظيفه عمومي و غير حكومتي ميشمارد.3 ابن اخوة(648ـ729 ه··) از صاحبنظران باب حسبه نگرشي همانند ماوردي دارد، اما به ابعاد بيشتري از حسبه پرداخته و در فصول مختلف كتاب خود، در حدود 70 باب از مسائل حسبه را بحث كرده است. ابن اخوة در تعريف «حسبه» ميگويد «و الحسبة نظام إسلامي شأنه الاشراف علي المرافق العامة، و تنظيم عقاب المذنبين و هو اليوم من اختصاص النيابة العامه و الشرطة و صاحب الحسبة أو المحتسب منصب ديني يتصل بالقضاء1؛ «حسبه، نهاد يا سازمان اسلامي است كه شأنش اشراف بر امور مهم اجتماع و تنظيم كيفر مجرمان است و از مختصات نيابت عامه است؛ اين منصب، منصب ديني است كه به قضاوت مربوط است». او در توضيح اينكه حسبه يك وظيفه ديني است، ميگويد:«و الحسبة وظيفة دينية، شبه قضائيه، عرفها التاريخ الاسلامي تقوم علي فكرة الأمر بالمعروف و النهي عن المنكر و رغم أن الأصل في النظام الإسلامي قيام الناس جميعا بهذا الواجب فقد خصص لها في بعض العصور الإسلامية موظف خاص يسمي: المنسب: إذا كان معينا من ولي الامر و المتطوع بالحسبة: إذا قام بما دون التكليف2؛ «حسبه وظيفهاي ديني است مانند قضائيه. و در طول تاريخ حسبه بر اساس امر به معروف و نهي از منكر بنا شده است. در نظام اسلامي قيام به حسبه وظيفه عموم مردم است ولي در بعضي از عصرها به فردي به نام محتسب اختصاص داشته است» بايد توجه داشته باشيم اگر چه ايشان وظيفه حسبه را به محتسب در بعضي از عصرها واميگذارد اما بطور كلي نگاهش به حسبه وسيعتر از وظايف واگذار شده به محتسب است، چنانكه در نهايت براي حسبه چهار ركن را نام ميبرد. ركن اول محتسب، ركن دوم ما فيه الحسبه، ركن سوم المحتسب عليه و ركن چهارم، نفس الاحتساب . پيشتر گفتيم كه ابن اخوة مباحث مختلف حسبه و وظايف محتسب را در 70 باب تنظيم كرده است؛ در باب اول از امر به معروف و نهي از منكر به عنوان مهمترين محور ديني و اساس بعثت انبيا ياد ميكند و ميفرمايد: «اگر بساط امر به معروف و نهي از منكر برچيده شود و در آموزش و اجراي آن سهل انگاري روا گردد، اصل نبوت دچار وقفه شده ديانت از بين ميرود و سستي در امور اصلاحي شايع ميگردد و گمراهي و جهالت فراگير و فساد و تباهي بر زندگاني مردم چيره ميگردد و كشورها ويران و مردم هلاك ميگردند.» در ميان ابواب ديگر درباب وظيفه محتسب به وظايفي از جمله، نظارت بر اهل ذمه، مقابله با بدعت گذاران، تأديب گناهكاران، نظارت بر امور مردگان، نظارت بر بازار و معاملات، نظارت بر كار صنفهاي مختلف و بازار، نظارت بر كار ديگر شاغلان جامعه مانند واعظان، مربيان، مؤذنان، نامهنگاران، حسبه در حدود و تعزيرات شرعي و... آمده است. نكته قابل ذكر اينكه تقريبا نظارت بر تمامي مشاغل، و ديگر فعاليتهاي اجتماعي در نظر ايشان وظيفه محتسب است و اين گستردگي وظايف و اختيارات نشانگر ارزشمند بودن جايگاه اين عنوان فقهي در نزد اوست. مهمتر اينكه ايشان در پايان از ويژگيهاي محتسب ياد ميكند و شرايط ذيل را متذكر ميشود: 1ـ عدم مغايرت گفتار و عمل براي محتسب؛ 2ـ در نظر گرفتن خشنودي خدا؛ 3ـ رعايت سنت حضرت رسول صلياللهعليهوآله ؛ 4ـ پاكدامن بودن؛ 5ـ عدم وابستگي به دنيا؛ 6ـ خوش گفتار و گشاده رو بودن؛ 7ـ مراقبت مداوم و مستمر بر امور؛ 8ـ تشكيلاتي در خور شأن يك مسؤول در جامعه اسلامي داشتن. اميد است كه با بهرهگيري از كتابهاي ارزشمندي مانند معالم القربه كه در حدود 700 سال قبل به رشته تحرير در آمده است و آيين اداره جوامع را دربردارد، به ابعاد وسيع احكام اسلامي پي ببريم و و با الگوگيري از اينگونه قوانين به اهداف خود يعني رساندن جامعه به راه صلاح و رستگاري نايل شويم. از ديگر بزرگان اهل سنت كه در امور حسبه و وظايف محتسب سخن راندهاند، ابن خلدون است؛ او در باب حسبه ميگويد: اما الحسبة فهي وظيفه دينية من باب الامر بالمعروف و النهي عن المنكر الذي هو فرض علي القائم بأمور المسلمين يعيّن لذلك من يراه أهلاً له فيتعيّن فرضه عليه و يتخذ الاعوان علي ذلك و يبحث عن المنكرات و يعزر و يؤدب علي اقدرها و يحمل الناس علي المصالح العامة في المدينة1؛ «حسبه يكي از وظايف ديني و از مصاديق امر به معروف و نهي از منكر ميباشد كه اجراي آن بر متصدي انجام امور مسلمانان واجب شده است ؛ او كسي را كه براي اين سمت مناسب و شايسته تشخيص دهد، منصوب ميكند و به اين ترتيب اجراي اين امور بر اين متصدي حسبه «واجب عيني» ميشود. متصدي منصوب هم كساني را به عنوان همكاري با خود استخدام كرده از منكرات تفتيش ميكند و تعزير و تنبيه تأديبي متناسبي با منكر اجرا كرده مردم را به رعايت مصالح عمومي در شهر وا ميدارد. با تأمل در ديدگاه ابن خلدون درمييابيم كه او حسبه را به عنوان يك واجب عيني جهت مصالح امور جامعه برعهده ولي امر مسلمين ميداند و تفويض اين امر به ديگران را با رعايت اصولي صحيح ميداند و هدف اين امر را رعايت مصالح شهروندان نام ميبرد كه بهعنوان يك وظيفه ديني از باب امر به معروف و نهي از منكر بايد انجام گيرد. ديدگاه فقهاي شيعه پيرامون امور حسبيّه برخي معتقدند كه در آثار فقهي شيعه، 0حسبه» اصطلاح چندان روشن و مشهوري نيست اما امر به معروف و نهي از منكر كه ميتواند از پايهها و مباني قرآني و روايي حسبه باشد، در آثار بسياري از فقها، غالبا ضمن بحث جهاد، مطرح شده است. اگر چه اين ديدگاه، نظر تمامي محققان نيست، اما شايد بتوان گفت كه اين كلام در آثار فقهاي متأخر فقط تا قرن هشتم صادق است. و شهيد اول (متوفي 786 ه··.) در كتاب «الدروس» بابي را به «حسبه» اختصاص داده است، و تحت اين عنوان امر به معروف را بيان كرده است. بعد از شهيد اول محمد حسن نجفي (متوفي 1266) در بحث پيرامون ولايت فقيه از حسبه بودن و يا نبودن آن در جواهر الكلام2 سخن به ميان آورده و انتخابي بودن فقيه را رد كرده و ميفرمايد: «ولايت در قضا، نظام، سياست، و يا ولايت بر جمعآوري ماليات و ولايت بر ناتوانها همچون اطفال، ديوانگان و... بر همه اين موارد از جانب سلطان عادل و يا نايب آن، نه تنها جايز است، بلكه اولي نيز خواهد بود. زيرا از جمله مصاديق همياري بر انجام كارنيك و پرهيزكاري است و چه بسا براي برخي از افراد جامعه عينا واجب باشد...) سيد بحرالعلوم(متوفي 1326ه··.) در رساله ولايت مبحث ششم بحث نسبتا مفصلي را پيرامون «ولايت حسبه» مطرح كرده، ميفرمايد: في ولاية الحسبه التي هي بمعني القربه، المقصود منها التقرب بها الي الله تعالي و موردها كل معروف علم ارادة وجوده في الخارج شرعا من غير موجد معين. فهو من قبيل ما كان فيه ولايه الفقيه، غير انّه متعذر الوصول له حتي يرجع اليه...؛ « حسبه به معناي قربت است و مراد از آن تقرب جستن به خداوند متعال است، مورد حسبه هر كار نيكي است كه ميدانيم شرعا وجود آن در خارج خواسته شده است. بدون اين كه انجام دهنده ويژهاي داشته باشد. از جمله آن معروفها، ولايت فقيه است جز اينكه آن ولايت متعذر الوصول است تا اينكه به وي (فقيه) رجوع شود.»3 سيد بحر العلوم در ارتباط با حسبه و امور حسبيه آن را در حد «كل معروف» بيان ميدارد يعني دامنهاي بسيار وسيع براي آن قائل است، به حدي كه ولايت فقيه را نيز تحت آن معروفات قرار ميدهد و اختيارات حكومتي امام عليهالسلام را در عصر غيبت تفويض شده به فقيه عادل ميداند؛ در اين صورت دامنه اين امور بسيار وسيع به نظر ميآيد. علامه ميرزا محمد حسين ناييني (متوفي 1355) از فقهاي متأخر، به امور حسبيه با دامنه بسيار گسترده پرداخته است. او ميگويد: «از جمله قطعيات مذهب ما اماميه اين است كه در عصر غيبت، آنچه از ولايات نوعيه را كه عدم رضاي شارع مقدس به اهمال آن معلوم باشد، وظايف حسبيّه ناميده و نيابت فقهاي عصر غيبت را در آن متيقّن و ثابت دانستيم، حتي با عدم ثبوت نيابت عامه در جميع مناصب چون عدم رضايت شارع مقدس به اختلال نظام و ذهاب بيضه اسلام، بلكه اهميت وظايف راجعه به حفظ و نظم ممالك اسلام از امور حسبيه از اوضح قطعيات است، لهذا ثبوت نيابت فقها و نواب عام عصر غيبت در اقامه وظايف مذكور قطعيات مذهب خواهد بود.»1 در بيان علامه ناييني گستره امور حسبيه تا بدانجاست كه نيابت فقهاي عصر غيبت را در آن متيقّن و ثابت ميداند و اقامه امور حسبيه را براي فقها واجب عيني برميشمارد. گرانقدرترين فقيهي كه جايگاه و دامنه امور حسبيه را تبيين نموده است، امام خميني رحمهالله ميباشد كه در كتاب «البيع» خود ابتدائا امور حسبيه را تعريف نموده اينگونه تبين ميكنند: «امور حسبيّه، اموري است كه بيقين ميتوان گفت شارع مقدس راضي به وا نهادن آنها به حال خود نيست و حتما بايد مسؤولي عهدهدار تصدّي آن باشد. در اين موارد اگر يقين حاصل شود كه افرادي معين يا نامعين وجود دارد كه آن امور را تصدّي كنند، ديگر بحثي نيست؛ اما اگر ثابت شود كه انجام اين امور منوط به نظر امام عليهالسلام است، در آن صورت، بنا به دلايل ولايت فقيه، اين موارد نيز در دوران غيبت امام عليهالسلام از جمله اختيارات فقيه خواهد بود»2 امام رحمهالله اين اختيارات را براي فقيه محرز ميداند: «حتي اگر اصل ولايت فقيه را نيز ناديده بگيريم، هرگاه احتمال دهيم كه اين امور بناچار بايد زير نظر يكي از اين سه تن: فقيه عادل غير فقيه عادل و شخص مورد اعتماد انجام گيرد، بايد كسي را انتخاب كنيم كه از همه صفات مورد نظر برخوردار باشد. و چنين شخصي، همانا فقيه عادل مورد اعتماد ماست.»3 ايشان در خصوص دامنه و گستره امور حسبيه ميفرمايند: «بركسي پوشيده نيست كه اموري نظير حفظ نظام اسلامي، پاسداري از مرزهاي ميهن اسلامي، حفظ جوانان مسلمان از گمراهي و انحراف و جلوگيري از تبليغات ضد اسلامي، از روشنترين مصاديق امور حسبيه به شمار ميروند، و از طرفي، تنها تشكيل يك حكومت عادلانه اسلامي ميتواند ما را به اين اهداف مقدس نايل سازد.4 امام همچنين در راستاي تشكيل حكومت ميفرمايد: «حتي اگر دلايل ولايت فقيه را نيز ناديده بگيريم، بيترديد، قدر مسلم آن است كه فقهاي عادل بهترين كساني هستند كه ميتوانند عهدهدار تصدي اين امور شوند. پس ناگزير بايد آنان در اين امور دخالت كنند و تشكيل حكومت اسلامي به اذن و نظارت آنان باشد.»5 در صورت نبودن يا عدم توانايي فقها جهت تشكيل حكومت امام رحمهالله ميفرمايد: «در آن صورت بر تمام مسلمانان عادل واجب است كه به انجام اين امور اقدام كنند...»6 گستره امور حسبيه از ديدگاه امام رحمهالله بسيار وسيع است تا حدّي كه مهمترين ابعاد جامعه بشري را در برميگيرد. بايد دانست كه امور حسبيه فقط در امور جزئي نظير حفظ اموال غايب و ناتوان، و رسيدگي به وضعيت ايتام و بيوهزنان و رسيدگي و نظارت بر كار اصناف مختلف در بازار... منحصر نيست، بلكه امور فوق از مهمترين اموري است كه شارع حكيم به مهمل ماندن آن قطعا راضي نيست و شگفتي از كسي است كه براي نگهداري مال اندك صغير و غايب، و رؤيت هلال از باب حسبه اهتمام ميورزد اما در برابر حفظ كيان اسلام و نظام مسلمانان و مرزها و سرزمينهايشان بي تفاوت است. آيت الله بجنوردي نيز در مورد تشكيل حكومت از باب امور حسبيّه ميفرمايد: «اساسا تشكيل حكومت متوقف بر ثبوت ولايت فقيه نيست؛ اگر كسي به هر دليل حتي ولايت مطلقه را هم در مورد فقها قبول نداشته باشد، نميتوانيم بگوييم الزاما تشكيل حكومت را توسط فقها قبول ندارد بلكه حكومت بهدليل اينكه جزء احكام اوليه است، بايد تشكيل گردد و از باب امور حسبيّه هم ميتوان تشكيل آن را بر عهده فقهاي واجد شرايط دانست.»7 استاد عباسعلي عميد زنجاني از امور حسبيه بعنوان يك تئوري در وجوب اقامه حكومت ياد ميكند و ميفرمايد: «تئوري امور حسبيه يكي از دلايل وجوب اقامه حكومت اسلامي است، زيرا حفظ مرزهاي كشور و مباني مذهب و پاسداري از حريم قوانين الهي، و جلوگيري از انحراف جوانها و ردّ شبهات و دفاع در برابر تهاجم فرهنگي، سياسي و نظامي دشمنان، و خنثي كردن توطئهها و تبليغات زهرآگين ضد اسلامي كه از واضحترين مصاديق امور حسبيه است بدون استقرار يك نظام سياسي مبتني بر اصول و مباني و قوانين اسلامي، امكانپذير نيست» ايشان در ادامه ميفرمايد: «آنها كه تصور ميكنند فقها قادر به اداره دولت و كشور اسلامي نيستند، بايد بدانند كه اداره امور هر كشوري به صورت جمعي انجام ميپذيرد و هر مسؤوليتي به كارشناسان و افراد شايسته كاردان آن مسؤوليت سپرده ميشود؛ چنانكه در زمان اميرالمؤمنين نيز همه كارها مستقيما توسط آن حضرت انجام نميپذيرفت و تقسيم كار و واگذاري مسؤوليتها به قوايي مركب از افراد باتقوا و كاردان سپرده ميشد. تشكيل هيأت حاكمه صالح، متعارفترين شيوه عقلائي در ميان همه ملتهاست.»1 در نظر ايشان، ولايت فقيه در امور حسبيه بطور مطلق، مقتضاي خليفه، وارث، حاكم، امين و حجت بودن اوست، و در اين مورد اختلافي بين فقها ديده نميشود.2 نكتهاي كه در انتهاي اين بررسي لازم است ذكر شود، ديدگاه آيتالله منتظري ميباشد به رغم اينكه ايشان بيش از 120 صفحه از كتاب «مباني فقهي حكومت اسلامي»3 را به بحث حسبه و امور حسبيّه اختصاص دادهاند و بحث را از ديدگاه شيعه آنگونه كه شايسته است عنوان نكردهاند؛ يا شايد بهتر است بگوييم خيلي كم به اين ديدگاهها با اين وسعتي كه بيان كرديم پرداختهاند بلكه بيشتر بر آراء اهل سنت نظر داشتهاند تا جايي كه خواننده اگر از وسعت اين مباحث در تفكرات شيعي اطلاع نداشته باشد، اين مبحث را از ديدگاه شيعه بسيار محدود فرض ميكند. نتيجهگيري: نتيجه اول ـ ازنظر برخي انديشمندان اهل سنت (ماوردي، ابن اخوة) امور حسبيه واجب كفايي و از منظر گروهي (ابن خلدون) واجب عيني و قابل تفويض به ديگران از باب امر به معروف و نهي از منكر ميباشد و حيطه و گستره آن هم وظيفه ديني و شبه قضايي است. گروهي از فقهاي شيعه (بحرالعلوم، امام خميني رحمهالله و...) قائل به وجوب كفايي هستند؛ زيرا به مصلحت در نفس فعل قائلند نه در فاعل؛ بنابراين انجام فعل را از هر فاعلي مطلوب ميدانند. و اگر زماني مسلمانان جامعه يا عدول ايشان به امور حسبيه اقدام نكنند، بر ولي فقيه واجب ميگردد كه بنا به قاعده «الحاكم ولي الممتنع» و قاعده «السلطان ولي من لاولي له» ـ كه مراد سلطان عادل است ـ بر امور حسبيه اقدام كند. گروهي ديگر از فقهاي شيعه (علامه ناييني) قائل به وجوب عيني براي فقها هستند؛ بر اين مبنا كه نيابت فقها را در عصر غيبت متيقّن و ثابت ميدانند و از باب اين نيابت، اقامه امور حسبيّه را كه از قطعيات مذهب است، جزو وظايف فقها به صورت وجوب عيني برميشمارند. نتيجه دوم ـ از بررسي آراي فقهاي شيعه و اهل سنت به اين نتيجه ميرسيم كه هر دو گروه قائل به حيطه گسترده در امور حسبيه هستند كه تشكيل حكومت و تنظيم امور و اركان مختلف آن را در برميگيرد. با عنايت به اينكه امروزه اركان حكومت را در سه قوه مقننه، قضائيه و مجريه، خلاصه ميكنند با نگاهي عميق درمييابيم كه تعدادي از وظايف هر سه ركن ميتواند تحت امور حسبيه قرار گيرد. ج) دامنه امور حسبيه از ديدگاه امام علي عليهالسلام در بررسي جايگاه امور حسبيه و دامنه آن به اين نتيجه رسيديم كه: از جمله معروفات و مصاديق امور حسبيه، تنظيم امور جامعه مسلمانان در ابعاد مختلف آن است و اين مهم ميسور نميگردد مگر با تشكيل حكومت. امام علي عليهالسلام در اهميت اين امر و در پاسخ به خوارج كه نفي حكومت ميكردند، فرمود: كلمة حق يراد بها الباطل، نعم انّه لا حكم الالله، ولكن هؤالاء يقولون: لا امرةً الاّ للّه، و انّه لابد للنّاس من امير برٍّ او فاجر.4 «سخن حقي است كه از آن اراده باطل ميكنيد، آري نيست حكمي مگر از جانب خدا، ولكن خوارج ميگويند، امارت و رياست مخصوص خداوند است؛ حال آنكه ناچار براي مردم اميري لازم است، خواه نيكو كار باشد، خواه فاجر.» تبيين كلام امام عليهالسلام اينكه: اي خوارج! اگر منظور شما اين است كه حاكميت بالاصالة از آن خداست، در آن ترديدي نيست؛ ولي اينكه كسي نميتواند حاكم باشد، سخن باطلي است، زيرا لازمه آن هرج و مرج جامعه است. اگرچه حكم اصلي و قانونگذاري متعلق به خداست. اما او جانشيناني جهت اداره امور جامعه و تشكيل با واسطه يا بدون واسطه تعيين كرده است و مردم هم ناچارند امير داشته باشند خواه عادل، خواه فاجر؛ البته بايد دقت كرد كه حضرت در صدد ردّ كلام خوارج در نفي حكومت است كه ميفرمايد: «برٍّ او فاجر»، و الاّ نميخواهد بر حكومت خلفاي جور صحّه بگذارد و به آنها مشروعيت بخشد. بلكه در صدد است حكم عقل و عقلا را مبني بر رجحان حكومت جائر بر هرج و مرج بيان كند. نظر به اهميت حكومت در نزد حضرت بهعنوان امري ضروري در قوام گرفتن امور جامعه، وظيفه امام در اين امر چنين بيان ميگردد. اللّهم انّك تعلم أنّه لم يكن الذي كان منّا منافسة في سلطان و لا التماس شيء من فضول الحطام، وللن لنُردّ المعالم من دينك و نظهر الإصلاح في بلادك، فيأمن المظلومون من عبادك و تقام المعطّلة من حدودك1؛ «پروردگارا تو ميداني آنچه ما انجام دادهايم نه براي اين بود كه ملك و سلطنتي به دست آوريم و نه براي اينكه از متاع پست دنيا چيزي تهيه كنيم، بلكه به خاطر اين بود كه نشانههاي از بين رفته دينت را بازگردانيم و در شهرهايت اصلاحگري كنيم تا بندگان ستمديدهات به امنيّت و آسايش رسند و قوانين و حدودي كه به دست فراموشي سپرده شده بار ديگر عملي گردد.» همچنين امام عليهالسلام در بيان جايگاه خطير مجريان حكومت ميفرمايند: و مكان القيّم بالأمر مكان النّظام من الخرز: يجمعه و يصمه، فإذا انقطع النّظام تفرق الخرز و ذهب ثمّ لم يجتمع بحذا فيره أبدا2 ؛ «نقش زمامدار در قبال ملت، همانند رشتهاي است كه مهرهها را گرد آورده و به يكديگر پيوند ميدهند، پس اگر رشته بگسلد، دانهها از هم ميپاشد و هرگز تمام آنها گرد نميآيد.» امام، با يك تشبيه ساده ولي جالب، خاطر نشان ميكند كه قوام جامعه و وحدت و رشد آن به وجود قيّم و سرپرست بستگي دارد. حضرت در بخش ديگري مسؤوليت مجري قانون را نيز مشخص ميكند: انّه ليس علي الامام الاّ ما حمّل من أمر ربه: الإبلاغ في الموعظة، و الإجتهاد في النّصيحة، و الإحياء للسنّة و اقامة الحدود علي مستحقّها او إصدار السهمان علي اهلها؛3 «بر امام واجب نيست مگر قيام به آنچه پروردگارش به او امر كرده است؛ يعني ابلاغ موعظه، كوشش در پند و اندرز دادن، احياي سنّت، اجراي حدود بر آنكس كه سزاوار است، سهم و نصيب را به اهلش رسانيدن. شايد همين بخش از فرمايش امام جهت تعيين حيطه «امور حسبيّه» كافي باشد؛ چرا كه هر كدام از اين پنج محور خود دهها محور را در تنظيم امور جامعه شامل ميشود. امام در بيان خصوصيت سرپرست جامعه ميفرمايند: ايها الناس، انّ أحقّ النّاس بهذا الأمر أقواهم عليه، و أعلمهم بأمرالله فيه... ؛4 «اي مردم، سزاوارترين شخص براي اين امر تواناترين مردم است بر آن و داناترين ايشان است به اين امر...» اما آنچه مهم است هدف اقامه حكومت است كه امام آن را اقامه عدل و داد ميدانند و ارزش حكومت هم از اين هدف آشكار ميگردد. از عبدالله بن عباس نقل شده است كه گفت: در ذي قار بر اميرالمؤمنين عليهالسلام وارد شدم هنگامي كه پارگي كفش خود را ميدوخت، پس به من فرمود: قيمت اين كفش چند است؟ عرض كردم: ارزش ندارد. فرمود: سوگند به خدا اين كفش نزد من از امارت و حكومت بر شما محبوبتر است؛ مگر اينكه حقي را ثابت گردانم يا باطلي را براندازم... .5 در كلام امام بعد از مشخص شدن ارزش و جايگاه و مسؤوليت خطير زمامدار مشاهده ميكنيم كه اين مسؤوليت «امانت» نيز هست: و انّ عملك ليس لك بطعمة ولكنّه في عنقك أمانة و أنت مسترعي لمن فوقك ليس لك أن تفتات في رعيّة؛6 «حكمرانيات براي تو شكار نيست، بلكه امانتي است كه بر گردنت گذاشته شده است. ما فوق تو از تو نگهباني و حفظ حقوق مردم را ميخواهد. سزاوار نيست در ميان مردم به استبداد و خواهش دل عمل كني.» نتيجه اينكه، امام علي عليهالسلام ميفرمايد: اي مردم بدانيد كه برترين بندگان نزد خدا كسي است كه خوب امانتداري كند و حق مافوق و غير خدا را بشناسد«أنصف اللّه»1 كه به او امانتي را واگذار كرده است و بداند كه امانت را بايد در نهايت به اهلش برگرداند و از طرفي حق رعيّت را شناخته و ادا كند.أنصف الناس من نفسك، و من خاصّة أهلك و من لك فيه هوي من ريّتك ؛ «در آنچه با سرنوشت تو و بستگان و ديگر مردم مورد علاقهات، بستگي دارد دادگري كن.» فإنّك الاّ تفعل تظلم!...؛ «و اگر چنين نكني ستم كردهاي.» عمل ظالم اعلام محاربه با خداست. اوج كلام امام را در ارج نهادن به وظيفه خطير زمامداري جامعه و ايجاد عدالت و ترك ظلم و محاربه با خداست. اين شايد يكي از مهمترين مصاديق امور حسبيّه باشد كه حضرت به آن اشاره كردهاند. مصاديقي از امور حسبيّه در كلام امام علي عليهالسلام جهت تعيين دامنه امور حسبيّه در كلام امام علي عليهالسلام و تعيين مصداق، با نگاهي اجمالي در فرمايشات حضرت صدها مصداق را مييابيم كه هركدام در جهت امور فردي و اجتماعي ميتواند در مسير فلاح و رستگاري مؤثر افتد. اما بهدليل كثرت مصاديق و مجال كم ما به عنوان نمونه مواردي را بيان ميكنيم. 1. مهمترين مصداق: خودسازي و تعليم: نامه امام عليهالسلام به مالك اشتر كه در سال 38 هجري هنگام منصوب كردن او به استانداري مصر نوشته است، جامع آراي سياسي و اجتماعي ايشان ميباشد. پيرامون اين فرمان تاكنون كتابها و مقالات زيادي به رشته تحرير درآمده است. جرج جرداق مسيحي در ارتباط با اين فرمان و مقايسه آن با اعلاميه حقوق بشر ميگويد: واضع اعلاميه حقوق بشر بيش از دو هزار نفر متفكر از جوامع و ملل مخلتف بودهاند، در صورتي كه واضع فرمان مبارك به مالك اشتر يك تن بوده است. ... آنها كه حقوق بشر را نوشتندو تنظيم كردند، همانها هستند كه حقوق انسانها را سلب ميكنند. ... در صورتي كه فرزند ابيطالب هرجا كه قدم گذاشت و سخنش شنيده شد و شمشيرش با نور خورشيد درخشيدن گرفت، استبداد و انحصارطلبي را متلاشي ساخت و زمين را براي حركت انسانها هموار كرد. پس خودش در دفاع از حقوق افراد و جوامع شهيد شد، پس از آنكه در طول زندگياش هزار بار شهيد شده بود...»2 امام علي عليهالسلام نكتهاي بسيار مهم را بر تمامي فرمان خود بر مالك اشتر مقدم ميداد و متذكر ميشود كه: هذا ما أمر به عبدالله؛ «همه انسانها فقط با عبوديت ميتوانند در مسير رشد و كمال قرار گيرند، حتي براي رسيدنبه مقام والاي رسالت پيامبر اكرم صلياللهعليهوآله نيز اين مسير را طي كرده است(عبده و رسوله)؛ و در غير اين صورت و عدم پذيرش عبد بودن، آفات زيادي بر روح و جسم انسان مستولي ميشود؛ مثل ديكتاتوري و استكبارورزي كه تبعاتش به جامعه برميگردد پس اولويت دادن به تربيت خويشتن و مسائل ترتيبي در بعد روحي در صدر تمام سفارشها قرار ميگيرد. حضرت در زمينه خودسازي سفارشهاي ديگري به مالك دارد؛ از جمله: امره بتقوي الله ؛ (امر به تقواي الهي) و ايثار طاعته (مقدم داشتن فرمان خدا بر ديگر فرمانها) و اتباع ما امر به في كتابه من فرائضه وسنته التي لا يسعد احد الا باتباعها و لا يشقي الا مع جحودها؛3 «پيروي كردن از كتاب و واجبات آن، و ديگر سنتها كه انسان جز با پيروي آن رستگار نخواهد شد و جز با ضايع كردن آن جنايتكار نخواهد شد.» حضرت ميفرمايد تنها راه رسيدن به صلاح، اطاعت محض از خداوند است. ____________ در ادامه ميفرمايد: و يكسر نفسه من الشهوات ؛«اي مالك نفس خود را از پيروي آرزوها باز دار» و شحّ بنفسك عمّا لا يحلّ لك ؛ «هواي نفس را در اختيار گير و از آنچه حلال نيست خويشتنداري كن.» امام عليهالسلام دوران جواني را بهترين موعد جهت تربيت پذيري نسل جوان و آمادگي جسمي و روحي انسان ميداند: انّما قلب الحدث كالارض الخالية ما ألقي فيها من شيء قبلته؛ «همانا قلب و جان و روان جوان مانند زمين خالي آمادهاي است كه هر بذري در آن پاشيده شود، ميپذيرد و بارورش ميكند» امام در اولويت دادن به مسائل تربيتي نسل جوان خطاب به فرزندش امام حسن عليهالسلام ميفرمايد: فبادرتك بالادب قبل أن يقسو قلبك، و يشتغل لبّك، لتستقبل بجدّ رأيك من الامر؛1 «پسرم من در تعليم و تربيت تو شتاب كردم پيش از آنكه قلب تو سخت گردد و عقل و فكرت به امور ديگري مشغول گردد تا با تربيت و آموزشهاي ضروري با تصميمي جدّي و استوار به استقبال امور زندگي اجتماعي بشتابي» امام متولي تربيت و خودسازي را در مراحل بعدي خود شخص ميداند و ميفرمايد: ايها الناس، تولّوا من انفسكم تأديبها و اعدلوا بها عن ضراوة عاداتها2؛ «اي مردم خودتان عهدهدار تربيت نفس خويش باشيد و به اصلاح روحيات خود بپردازيد و آن را از كششها و عادتهاي دروغين بازداريد.» امام علي عليهالسلام موانع اين مسير را بيان ميدارد كه بايد از آن پرهيز كرد. ايشان از وسايلي نام ميبرد كه بايد از آنها استمداد جست. بعضي از ابزارها در نظر حضرت، تقوا، حلم و بردباري، پرهيز از زيادهخواهي، صبر و استقامت، و... ميباشد و بعضي از موانع، عصبانيت، بيبندوباري، امتيازخواهي، به خود رحم نكردن، بنده غير خدا بودن، معتاد به عادات زشت شدن و... است كه بايد از آنها پرهيز كرد. 2. جايگاه و وظايف متوليان امور اقتصادي، امنيتي و اصلاحات در كلام امام علي عليهالسلام حضرت چهار هدف را در فرمان خود به مالك متذكر ميشود: 1ـ جباية جراجها؛ 2ـ جهاد عدوها؛ 3ـ استصلاح اهلهــا ؛ 4ـ عمارة بلادها3 هركدام از اين موارد ميتواند در بحث مورد نظر مورد استفاده قرار گيرد: جباية خراجها: اي مالك خراج را جمعآوري كن. چرا چون: «فإن في صلاحه و صلاحهم صلاحا لمن سواهم و لا صلاح لمن سواهم الاّ بهم لانّ الناس كلّهم عيال، علي الخراج و اهله؛4 «زيرا بهبودي ماليات و ماليات دهندگان عامل اصلاح امور اقشار ديگر جامعه ميباشد و تا امور ماليات دهندگان اصلاح نشود كار ديگران نيز سامان نخواهد گرفت؛ زيرا همه مردم نان خور ماليات و ماليات دهندگانند.» اما آيا امام علي عليهالسلام ماليات گرفتن را في نفسه مهم ميدانند يا هدفي والا را در اين امر مشاهده ميكنند كه ميفرمايند: اصلاح امور ديگر اقشار هم به اين امر بستگي دارد. حضرت سيماي ماليات بگيران را ترسيم ميكند و به آنان فرمان ميدهد كه چگونه به اين مهم بپردازند و گوشزد ميكند كه شما آزاد نيستيد كه به هر نحو دلخواه از هركسي ماليات بگيريد: فإذا قدمت علي الحيّ فانزل بمائهم من غير أن تخالط أبياتهم، ثمّ امض إليهم بالسّكينة و الوقار، حتّي تقوم بينهم فتسلّم عليهم. ولا تخدج بالتّحيّة لهم ثمّ تقول: عبادالله أرسلني إليكم وليّ الله و خليفته لاخذ منكم حقّ الله في اموالكم فهل للّه في اموالكم من حق فتؤدّوه الي وليّه. فإن قال قائل: لا، فلا تراجعه... 5؛ «هرگاه به آبادي رسيدي در كنار آب فرود آي، و وارد خانه كسي مشو، سپس با آرامش و وقار به سوي آنان حركت كن تا در ميانشان قرار گيري، به آنها سلام كن، و در سلام و تعارفات و مهرباني كوتاهي نكن، سپس بگو: اي بندگان خدا! ولي خدا و جانشين او مرا به سوي شما فرستاده تا حق خدا را كه در اموال شماست تحويل گيرم آيا در اموال شما حقي هست كه به نماينده او بپردازيد؟ اگر كسي گفت: نه، ديگر به او مراجعه نكن... .» امام در اينجا ميخواهد بفرمايد: اي مسؤولان مالياتي ـ بلكه شايد بتوان گفت اي مسؤولان اقتصادي ـ شما بايد برنامهريزي داشته باشيد تا حقي را كه در اصل، حق خداست، به شما ميدهند تا در اصلاح امور جامعه مصرف كنيد و در اين مسير هم بايد تواضع داشته باشيد، هم انصاف را رعايت بكنيد، هم اطمينان و اعتماد به ديگران، هم رأفت و مهرباني را درخود تقويت كنيد نه اينكه وقتي به بيتالمال رسيديد ديگر نه خدا را به ياد داشته باشيد و نه خلق خدارا ، به همين دليل حضرت در نامه خود براي مخنفبن سليم، فرماندار اصفهان كه مأمور جمعآوري ماليات بود، مينويسد: امره بتقوي الله في سرائر أمره و خفيّات عمله حيث لا شاهد غيره و لا وكيل دونه... و امره أن لا يجبههم و لا يعضههم و لا يرغب عنهم تفضلاً بالإمارة عليهم...؛1 «تو را به ترس از خدا در اسرار پنهاني و اعمال مخفي سفارش ميكنم، آنجا كه هيچگواهي غير از او، و نمايندهاي جز خدا نيست... و به تو سفارش ميكنم با مردم تندخو نباش و به آنها دروغ نگو و به مردم، به جهت اينكه بر آنها حكومت داري بياعتنايي نكن.» پس از اين تفصيل، ماليات و اهميت جمعآوري آن جهت گردش امور جامعه مشخص ميگردد. اما مهم اين است كه حضرت اين مهم را مقدمه اهداف بالاتري ميداند. جهاد عدوّها:2 جهاد با دشمنان جهت ايجاد امنيت داخلي و امنيت مرزها و حفظ استقلال و نفي سلطه بيگانگان، حضرت افرادي را كه بايد اين مهم را انجام دهند اينگونه معرفي ميكند: فالجنود حصون الرّعيّه، زين الولاة، و عزّ الدّين و سبل الأمن، و ليس تقوم الرّعية الاّ بهم؛ «سپاهيان به امر خداوند دژهاي ملت و آبروي دولت، و عزت دين و پشتوانه امنيت اند و ملت بدون آنان پايدار نيست» حضرت در ادامه، ماليات و درآمدهاي عمومي را محل تأمين بودجه مورد نياز حصنهاي مملكت ميداند و دوام ماليات و سپاه را هم به قضاوت، كارمندان و نويسندگان، و سامان همگي اين موارد را بر عهده تجار، كسبه و صاحبان حرفه و صنعت ميداند كه بازار و كسب درآمد را در جامعه رونق ميدهند. امام عليهالسلام با بيان فرآيندي كيفيّت توليد و مصرف ماليات را بيان ميدارند كه جهاد عدو جهت ايجاد امنيت براي تمامي اين اقشار ميباشد و شايد در پايان اين عبارت كه ميفرمايد ثمّ الطبقة السفلي من اهل الحاجة و المسكنة، الذين يحق رفدهم و معوتتهم...، منظور اين است كه علاوه بر جهاد با دشمنان بيرون، بايد بر دشمن درون هم غلبه كرد. مردم بايد با تعاون و مددكاري زندگي طبقه مسكين و حاجتمند را اداره كنند و دولت نيز وظيفهاش دادن حق اين طبقه ميباشد. حضرت براي اين گروه آخر حق ديگري را نيز برميشمارد: واجعل لذوي الحاجات منك قسما تفرغ لهم فيه شخصك و تجلس لهم مجلسا عامّا فتتواضع فيه للّذي خلقك؛ «براي حاجتمندان بخشي از اوقات خود را اختصاص ده، و با آنان در مجمع عمومي بنشين، و در برابر خداوندي كه تو را آفريده خضوع كن...» به اين ترتيب، رسيدگي به وضع محرومان در نظر حضرت يعني جلب رضايت حضرت حق و جلب رضايتحق بالاترين مرتبه جهاد يعني «جهاد اكبر» است. نظر حضرت فقط مبارزه با دشمنان نظامي را شامل نميشود؛ چه بسا مبارزه با دشمناني كه مرزهاي عقيدتي را ميشكنند؛ بيشتر مد نظر حضرت بوده است. امروزه نيز دشمنان اسلام و دين با هجمه بر مرز عقيده و دين به انحاي مختلف سعي در كنار راندن باورهاي ديني و سست كردن اين ريشهها در وجود اقشار مختلف، خصوصا نسل جوان دارند كه بايد مسؤولان جامعه اين خطر را احساس كنند؛ بويژه كه حضرت امام خميني رحمهالله فرمودند: «بر كسي پوشيده نيست كه اموري نظير، حفظ نظام اسلامي و پاسداري از مرزهاي ميهن اسلامي، حفظ جوانان مسلمان از گمراهي و انحراف، و جلوگيري از تبليغات ضد اسلامي، از روشنترين مصاديق امور حسبيه به شمار ميروند...» استصلاح اهلها: تقدم ظاهري ايجاد امنيت و اصلاح اهل جامعه بر اصلاح امور جامعه در كلام امام نكتهاي بسيار مهم است. اگر حضرت فقط ميفرمودند «عمارة بلادها»، كافي بود كه ما نتيجه بگيريم از جمله وظايف مسؤول و كارگزار جامعه عمارت و ساختن شهرها است اما حضرت نخست ميفرمايند: استصلاح آنجا هم كه فرمودند «جهاد عدوّها» باز هم تأكيد بر خودسازي و تزكيه و پرداختن به امور فرهنگي كردند. جهت ورود به مشاغل اجتماعي، خودسازي شايد مقدم و ضروري است و اصلاحات در بعد فرهنگي و عقيدتي مهمتر از تمامي ابعاد ديگر اجتماعياست؛ زيرا اگر در اين بعد انسانها و اهل شهرها اصلاح نشوند چه بسا كه فعاليتها در اصلاح ديگر ابعاد عقيم بماند. «عمارة بلاد» بعد از اصلاح اهل ارزش دارد و الاّ سياق كلام حضرت نشان ميدهد كه اگر مردم اصلاح نشده باشند، اصلاح شهرها بي ثمر است. مصداق بارز آن را در جهان كنوني غرب ميبينم كه اهل اصلاح نشده ولي شهرها با ساختمانهاي سر به فلك كشيده، پيشرفت تكنولوژي بي حدّ و حصر يافته است؛ لذا هر روز آمار جنايات بزهكاري، سرگرداني نسل، از خودبيگانگي، فساد، اعتياد، از هم گسستن پيوند اعضاي خانواده و هزاران مشكل لا ينحل در اين كشورها افزايش مييابد. مقدمه اصلاح امور جامعه، اصلاح اهل جامعه است كه از مهمترين مصاديق «امور حسبيه» است با تأمل در كلام امام علي عليهالسلام درمييابيم كه حضرت بيشتر به اصلاح اهل بلاد نظر دارند تا امنيت در جامعه سايه گستر شود: اللّهم انّك تعلم أنّه لم يكن الّذي كان منّا منافسة في سلطان، و لا التماس شيء من فصول الحطام، ولكن لنردّ العالم من دينك، و نظهر الاصلاح في بلادك، فتأمن المظلومون من عبادك و تقام المعطلة من حدوك...1؛ «خدايا! تو ميداني آنچه از ما صادر شد(جنگها و زدو خوردها) نه براي ميل و رغبت در قدرت بود و نه براي به دست آوردن چيزي از متاع دنيا، بلكه براي اين بود كه آثار دين تو را، بازگردانيم و در شهرهاي تو اصلاح و آسايش برقرار كنيم تا بندگان ستمديدهات در امن و آسودگي باشند و احكام تو كه ضايع مانده جاري گردد...» . پس اصلاح اهل در نظر حضرت محور است هم براي جباية خراج، هم براي جهاد عدو، هم براي عمارة بلاد. جان كلام اينكه اگر مردم در مسير حق قرار گرفتند و رابطه خود را بر مبناي احكام الهي با خدا و خلق خدا به طريق صحيح تنظيم كردند، آنگاه ارزش دارد كه به عمارة بلاد هم پرداخته شود و به رشد و توسعه اقتصاد در بعد عمارة بلاد توجه شود نه اينكه اقتصاد در رأس امور قرار گيرد و ابعاد ديگر يا فراموش شود يا بسيار كم مورد اهتمام قرار گيرد. اين امكانپذير نيست جز در سايه مديريت صحيح، مديري مانند مالك اشتر كه قبل از تخصص در اجراي اين امور عبدالله بودن را بايد مد نظر قرار دهد. حضرت جهت عبدالله بودن نيز سفارشهايي دارد كه در ابتداي فرمان حدود 16 مورد را جهت اين امر مهم توصيه ميكند: 1ـ تقواي خدا را پيشه كردن ؛ 2ـ اطاعت از خداوندي را بر همه چيز مقدم داشتن ؛ 3ـ تبعيت از اوامر خداوندي در قرآنش ؛ 4ـ ياري كردن خداوند؛ 5ـ جلوي شهوات و طغيانگريهاي نفس را گرفتن ؛ 6ـ ذخيره كردن عمل صالح بعنوان بهترين ذخيره؛ 7ـ خويشتندار بودن ؛ 8ـ لطف و رحمت بر مردم جامعه را با قلب دريافت كــردن؛ 9ـ اينكه هرگز نگوييم امير شدهايم و همانگونه كه اميري ميكنيم، اطاعت حق كنيم ؛ 10ـ عدم گردنكشي در مقابل پروردگار ؛ 11ـ رعايت انصاف ؛ 12ـ بهرهبرداري از علم علما و حكمت حكما ؛ 13ـ صرف بهترين اوقات براي خـدا؛ 14ـ پرهيز از خودپسندي و جلوگيري از نفوذ شيطان ؛ 15ـ مقايسه نكردن عظمت خود با خدا ؛ 16ـ رعايت حال تمامي اقشار جامعه خصوصا اقشار ضعيف و انجام وظيفه در مقابل تمامي آنها. با توجه به فرمايشهاي حضرت علي عليهالسلام نتيجه ميگيريم كه شارع مقدس راضي به اهمال در هيچيك از مواردي كه ذكر شد نيست. ترك هريك از اين مصاديق آفاتي را بر جامعه مستولي ميكند كه عدل و عدالت را به خطر ميافكند و از اهداف تعيين شده دور ميكند. بدين منظور اهميت اموري كه بيان شد اقتضا ميكند كه اين موارد بخوبي در جامعه سامان پذيرند. بدين منظور نظارت بر كار كارگزاران در بخشهاي مختلف از جايگاه ويژهاي برخوردار است. نظارت بر كارگزاران در كلام امام علي عليهالسلام با توجه به گستردگي مشاغل در جامعه ضرورت نظارت بر كارگزاران جهت جلوگيري از بروز آفاتي مثل كم كاري، رشوهخواري، اجحاف، ظلم و ضرر... ضرري به نظر ميآيد. حضرت علي عليهالسلام به دليل اهميّت اين امر در موارد مختلف ميفرمايند: ثمّ انظر في أمور عمّالك فاستعملهم اختبارا؛2 «سپس در امور كارمندانت بينديش و پس از آزمايش به كارشان بگمار.» ، ثم انظر في حال كتّابك، فولّ علي امورك خيرهم؛ «سپس در امور نويسندگان و منشيان بدرستي بينديش.» نكتهاي كه امام به آن حساسيت نشان ميدهند، كنترل و نظارت بر امور خويشاوندان است تا آنان از هرگونه امتياز خواهي و برتريطلبي دور مانده براي مردم الگو باقي بمانند: ثمّ انّ للوالي خاصّة و بطانة، فيهم استئثار و تطاول و قلّة انصاف في معاملة؛ «همانا زمامداران را خواص و نزديكاني است كه خودخواه و چپاولگرند، و در معاملات انصاف ندارند، ريشه ستمكاريشان را با بريدن اسباب آن بخشكان... » در بخش ديگر حضرت راجع به رفتار با كارگزاران ميفرمايند: و ابعث العيون من أهل الصّدق و الوفاء عليهم فإنّ تعاهدك في السّرّ لأمورهم حدوة لهم علي استعمال الأمانة... ؛ «سپس رفتار كارگزاران را بررسي كن و جاسوساني راستگو، و وفا پيشه بر آنان بگمار، كه مراقبت و بازرسي پنهاني تو از كار آنان، سبب امانتداري، و مهرباني با رعيّت خواهد بود... » امام علي عليهالسلام در بخشنامه ديگري به مأموران دولتي دستور ميدهد: اذقوا اقلامكم و قاربوا بين سطوركم و احذفوا من فضولكم و اقصدوا قصد المعاني و ايّاكم و الاكثار فانّ اموال المسلمين لايحتمل الاضرار1؛ «قلمهاي خود را باريك بتراشيد و سطرها را در كنار هم ونزديك به يكديگر بنويسيد و اضافات و حرفهاي زيادي را حذف كنيد و فقط به معاني و مقاصد بپردازيد؛ زيرا بيت المال مسلمانان تحمل زيانكاريهاي شما را ندارد.» با عنايت به فرمايش حضرت درمييابيم كه اگر حضرت پيرامون گستردهترين و مهمترين مصاديق امور حسبيّه يعني حكومت و تنظيم امور آن توصيههاي زيادي دارند. در باب مسائل جزئي مانند كيفيت تراشيدن قلم هم توصيهاي دارند كه دامنه « امور حسبيّه» را در نظر حضرت بيشتر آشكار ميگرداند. در اينجا عنان كلام را در بيان دامنه امور حسبيه از ديدگاه امام علي عليهالسلام درهم ميپيچيم و تأمل و تعمق در اينگونه موارد را به علاقهمندان وا ميگذاريم، باشد كه از بيانات بليغ و معجزهآساي امام عليهالسلام بتواينم جهت تظيم امور جامعه در بعد فردي و اجتماعي بهره گيريم. پيشنهاد: به رغم گستردگي و عمق مباحث فقهي، متأسفانه امروزه عدهاي فقه را ناقص، دنبالهرو، ظاهربين، مصرف كننده، متأثر از ساختار اجتماع، تكليف مدار، حق مدار و كند، به دليل قائل شدن به مصالح خفيه ... معرفي ميكنند.2 بر صاحبان قلم و انديشمندان متعهّد است كه با شناخت ابعاد وسيع فقه از فرمانهاي امام علي عليهالسلام به عنوان جامعترين منبع فقه سياسي مدد گيرند و جهت تدوين فقهي پويا كه مبتني بر فقه جواهر ميباشد، استفاده كنند و بهره گيرند تا بتوانند پاسخي منطقي و علمي به نقادان كم اطلاع يا معاند در مباحث فقهي داشته باشند. و با توجه به گسترش روزافزون ارتباطات اجتماعي، اقتصادي، سياسي، فرهنگي و پيدايش دهها مسأله مستحدثه و پيچيده از يكسو و مقتضيات زمان و مكان و حفظ مصالح مسلمانان از سوي ديگر، مسأله اجتهاد و تفقه را به مراتب دشوارتر از گذشته كرده است. پس تمامي افرادي كه در اين باب مسؤوليت دارند، بايد تأملي دوباره در اين فرمايش حضرت امام خميني داشته باشند تا با تعمق و تفقه در مباني فقه عميق شيعه بتوانند اين ذخاير گرانبهاي علوم شيعي را پاس دارند: «حكومت در نظر مجتهد واقعي، فلسفه عملي تمامي زواياي زندگي بشريت است. حكومت نشان دهنده جنبه عمل فقه در برخورد با تمامي معضلات اجتماعي و سياسي و نظامي و فرهنگي است، فقه تئوري واقعي و كامل اداره انسان و اجتماع از گهواره تا گور است. هدف اساسي اين است كه ما چگونه ميخواهيم اصول محكم فقه را در عمل و جامعه پياده كنيم و بتوانيم براي معضلات جواب داشته باشيم. همه ترس استكبار از همين مسأله است كه فقه و اجتهاد جنبه عيني پيدا كند و قدرت برخورد در مسلمانان را به وجود آورد.»3
+ نوشته شده در ساعت توسط احمد خزایی
|