سيد مصطفى ميرمحمدى(1)

چكيده:

حق «آزادى بيان» يكى از حقوق سياسى مدنى انسان شمرده مى ‏شود كه در آموزه‏هاى مكتب اسلام تشويق و تأييد شده است.اين حق در قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران و بسيارى از اسناد بين المللى پذيرفته شده است. مقاله حاضر، نخست به بيان اهميت و تعريف آزادى بيان مى ‏پردازد، سپس آموزه ‏هاى اسلام را در خصوص آزادى بيان طى دو گفتار بررسى مى‏ نمايد. در گفتار نخست مواردى چون تعقل، تدبر، گفتگوى أحسن، اصل امر به معروف و نهى از منكر، اصل مشورت، حق انتقاد و نصيحت زمامداران به عنوان مبانى تأييدكننده آزادى بيان در اسلام به شمار آمده‏اند. در گفتار دوم نمونه‏ هايى از سيره عملى پيشوايان دين در خصوص آزادى بيان و به عنوان شواهدى بر بحث ارائه گرديده‏اند.

«الرَّحْمنُ عَلَّمَ الْقُرْآنَ خَلَقَ الإِْنْسانَ عَلَّمَهُ الْبَيانَ»

خداى رحمان، قرآن را آموزش داد. انسان را آفريد. به او بيان آموخت.(2)

درآمد

آفريدگار جهان به مشيت حكيمانه خود انسان را موجودى آفريد كه مى‏انديشد و سخن مى‏گويد. نيروى تفكر و تكلم، دو فيض بزرگ خداوند است كه به آدميان بخشيد و لوازم آن دو را به طور طبيعى در وجود آنان به وديعه نهاد. در پرتو اين دو نعمت گرانقدر، خداوند، نوع بشر را بر ديگر موجودات برترى داد و به وى امتياز بخشيد.

«وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِيلاً»(3)

يعنى: و به راستى فرزندان آدم را گرامى داشتيم، و آنان را در خشكى و دريا روانه داشتيم، و آنان را بر بسيارى از موجودات كه خلق كرديم، برترى بخشيديم.

«بشر سخن آفرين، با آفرينش كلام مى‏تواند افكار و انديشه‏هاى درونى خود را بيرون بريزد و ديگران را از مقصود خود آگاه سازد. مى‏تواند منويات سياسى، اجتماعى، اقتصادى، فرهنگى و اعتقادى خويش را كه كسى از آنها آگاه نيست به زبان يا قلم يا تصوير يا به گونه‏اى ديگر در اختيار ديگران قرار دهد. اين همان نعمت بيان است كه قرآن از آن ياد كرده است.»(4)

اهميت، تعريف و تعيين محدوده بحث

«حق آزادى بيان يكى از آزاديهاى اساسى بشر است كه در اعلاميه جهانى حقوق بشر و ميثاقهاى بين‏المللى به رسميت شناخته شده است. اين حق در رديف آزاديهاى سياسى مدنى و نسل اول حقوق بشر به شمار مى‏رود و تعهدات دولتها درباره اين دسته از حقوق از باب تعهدات به نتيجه(5) است»؛ يعنى دولتهاى عضو ميثاقهاى مربوط، متعهدند بدون ملاحظه امكانات موجود و يا شرايط و اوضاع و احوال حاكم بر جامعه، اين حقوق را تضمين و محترم بشمارند. ماده نوزده اعلاميه جهانى حقوق بشر مصوب سال 1948 مى‏گويد:

«هر فردى حق آزادى عقيده و بيان دارد. اين حق مستلزم آن است كه كسى از داشتن عقايد خود بيم و نگرانى نداشته باشد و در كسب اطلاعات و افكار و دريافت و انتشار آن به تمام وسايل ممكن و بدون ملاحظات مرزى آزاد باشد».

هر چند اعلاميه جهانى حقوق بشر، ماهيت يك «اعلاميه» را دارد؛ ولى تاييد مفاد آن در اسناد متعدد بين‏المللى پس از آن و نيز در قطعنامه‏هاى صادره از مجمع عمومى سازمان ملل متحد، بيشتر مفاد اين اعلاميه را به حقوق عرفى بين‏المللى بدل ساخته است. ماده نوزده بند دو ميثاق بين المللى حقوق مدنى و سياسى مصوب سال 1966 (كه به سال 1347 به امضاى دولت ايران و در سال 1354 به تصويب مجلس رسيده است) مقرر مى‏دارد:

«هر كسى، بدون هيچ‏گونه ملاحظه‏اى، داراى حق آزادى عقيده و بيان است. اين حق مشتمل بر آزادى جست‏وجو و دريافت و رساندن اطلاعات و انديشه‏ها از هر نوع، خواه شفاهى، كتبى، چاپ يا به صورت هنرى يا به هر وسيله ديگر فارغ از ملاحظات مرزى است.

با توجه به آن كه دولت ايران عضو اين ميثاق است و با ملاحظه ماده نه قانون مدنى ايران كه مى‏گويد:

«مقررات عهودى كه طبق قانون اساسى بين دولت ايران و ساير دول منعقد شده باشد در حكم قانون است»

مقررات ميثاق مزبور در حكم قوانين عادى است و در كنار ساير قوانين، جزيى از حقوق موضوعى ايران محسوب مى‏شود. از سويى ديگر، حقوق ايران حقوق مذهبى است و مطابق اصل چهارم قانون اساسى همه قوانين و مقررات بايد بر اساس موازين اسلامى باشد. بر اين اساس، بحث از حق آزادى بيان از زاويه آموزه‏هاى اسلام، بحثى مطابق با واقعيت علمى و حقوقى در نظام حقوقى ايران است. اكنون نوبت آن است تا آزادى بيان تعريف شود.

تعاريف چندى از آزادى بيان به عمل آمده است:

1ـ آزادى بيان(6) عبارت است از «آزادى افراد در بيان عقيده و ايراد نطق و خطابه بدون ترس از دخالت دولت».(7)

2ـ آزادى بيان(8) يعنى: اظهار مطلب، نظر، عقيده و احساس، به صورت شفاهى يا كتبى يا تصويرى يا به هر طريق ديگر.(9)

تعريف نخست، تعريفى خاص از آزادى بيان است كه در آن آزادى سخن به عنوان نمونه روشن و غالب آزادى بيان، تعريف شده است، اما تعريف دوم، تعريف عام آزادى بيان است. كه در تحقيق حاضر همين تعريف دوم مدّ نظر قرار گرفته است.

«در جامعه كنونى ما اين آزادى در قالب نوشتن كتاب، مقاله، انتشار مجله و روزنامه، سخنرانى، كنفرانس، وبلاگ نويسى، تهيه برنامه‏هاى راديو و تلويزيونى و مانند آن تحقق مى‏يابد. اصل 24 قانون اساسى كه مى‏گويد:

و نشريات و مطبوعات در بيان مطالب آزادند، مگر آن كه مخل مبانى اسلام يا حقوق عمومى باشند...، هر چند برخى از مصاديق آزادى بيان را اعلام مى‏دارد؛ ولى به واقع مى‏توان آن را اعلام اصل آزادى بيان به طور كلى دانست.»(10) اين حق در اصل 175 قانون اساسى نيز آمده است آنجا كه مى‏گويد:

«در صدا و سيماى جمهورى اسلامى ايران، آزادى بيان و نشر افكار با رعايت موازين اسلامى و مصالح كشور بايد تامين گردد»

سخن درباره آزادى بيان بسيار است و زواياى مختلفى از آن مى‏تواند محل بحث و مطالعه قرار گيرد. ليك هدف اين مقاله آن است تا نشان دهد در آموزه‏هاى مكتب حيات‏بخش اسلام، حق آزادى بيان به‏گونه تحسين برانگيزى تشويق و تأييد شده است.

روى سخن در اين تحقيق آن نيست كه اصرار ورزد آنچه در اعلاميه جهانى بين‏المللى حقوق بشر آمده با شريعت اسلام سازگار است يا ناسازگار؛ بلكه هدف آن است كه نشان دهد در اسلام، به عنوان يك دين و شريعت، قبل از آمدن اعلاميه‏ها و اسناد حقوق بشرى، آزادى‏هايى از جمله آزادى بيان به نحو شايسته‏اى حمايت و تأييد شده است.

اصول و ضوابطى كه فقيهان و حقوقدانان مسلمان با بهره‏گيرى از منابع اسلام در اختيار گذاشتند، راهنماى بسيارى از مباحث از جمله آزادى بيان است. نبايد فراموش كرد كه زمينه‏هاى تاريخى بحث از آزادى بيان و عقيده در غرب بيشتر متأثر از شرايط و فضايى بود كه كليسا بر جوامع حاكم كرده بود و رهايى از آن جز در تعريف چنين آزاديهايى فراهم نمى‏گشت. اما در اسلام، اصول متعددى اين حق و بلكه در مواردى اين تكليف را، استوار داشته است.گفتار، رفتار پيشوايان دين، تأييدى بر حق آزادى بيان است كه مطلب را در اين باره طى دو گفتار پى مى‏گيريم.

گفتار اول: مبانى آزادى بيان در اسلام

در اسلام مؤيداتى چند بر استوارى و استحكام آزادى بيان وجود دارد:

اول: دعوت به انديشه، تدبر و تعقل

بى‏ترديد انديشه داراى جايگاه رفيعى در اسلام است. آيات فراوانى از قرآن كريم در مورد تعقل، تفقه، گفت‏وگو به طريق احسن وارد شده است كه هر يك نمونه روشنى از آزادى بيان شمرده مى‏شوند.

انديشه زمانى شكوفا مى‏شود كه مجال طرح يابد. تدبر آنجا به بار مى‏نشيند كه افكار نو زمينه‏هاى آن را فراهم سازد. تفقه(جست‏وجوى در دين) بدون ابزار آن كى تواند كه انجام گيرد! بى‏ترديد خلق سخن و نيز آثار به جاى مانده از منابع بشرى و الهى در قالب كتاب، تاليف، حديث و مانند آن از مهمترين ابزار تفقه‏اند.

قرآن در برخورد با مخالفان، آنان را به بيان دلايل خود فرا مى‏خواند: «قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ»(11) آنان كه از سخن بهتر پيروى مى‏كنند مژده بندگى خداوند دريافت مى‏دارند. اين دسته افراد، كسانى هستند كه خداوندآنان را هدايت نموده و راه درست را نشان آنان داده است. اينان صاحبان خرد و انديشه‏اند.«... فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِكَ الَّذِينَ هَداهُمُ اللّهُ وَ أُولئِكَ هُمْ أُولُوا الأَْلْبابِ»(12)

بشارت ده به آنان كه سخن را مى‏شنوند و از بهترين آن پيروى مى‏نمايند. اينان كسانى هستند كه خداوند هدايتشان فرموده و اينان همان خردمندانند.

واضح است كه بحث روى خود «شنيدن» نيست؛ بلكه شنيدن راهى است براى پيروى و گزينش بهترين سخنان.

بندگان خداوند آنگاه قادر خواهند بود «قول احسن» را برگزينند كه قول حسن و يا پايينتر، مجال طرح بيابد. فراهم ساختن چنين مجالى جز همان آزادى بيان نيست. اين سخن مشهور على عليه‏السلام : كه فرمود «انظر الى ما قال و لا تنظر الى من قال» نيز ناظر بر انتخاب سخن درست از ميان گفته‏هاى بسيار است نه آن كه گوينده كيست و در چه موقعيتى است. چه بسا! موقعيت سياسى، اجتماعى و كاريزمايى گوينده و دوستى و دشمنى نسبت به وى در ترجيح سخن و نظر او مؤثر افتد. به ديگر سخن، براى اين جمله مشهور: «كلام الملوك، ملوك الكلام» جايى و مقامى نيست.

آثارى كه با عنوان «احتجاج» اكنون در ميان مسلمانان ديده مى‏شود نمونه‏اى از بحثهاى منطقى و علمى پيشوايان دين با مخالفان هم عصر خود است. طبرسى صاحب كتاب «الاحتجاج» كه مباحثات علمى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و پيشوايان شيعه را در اثر گران‏سنگ خود گرد آورده است، در مقدمه كتاب، انگيزه‏اش را در تدوين كتاب چنين بيان مى‏دارد:

«آنچه مرا به تأليف اين كتاب وادار نموده آن است كه برخى از دانشمندان هم كيش ما از روش استدلال و مناظره روى برتافتند و چنين گويند كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و ائمه هرگز مناظره ننموده و براى پيروان خود آن را روا نشمردند. مناسب ديدم كتابى را گردآورى كنم كه در آن استدلالات و مناظرات و گفتگوهاى به حق (مجادله) پيشوايان دين با مخالفان خود، در يك‏جا جمع شده باشد. و آنجا كه ائمه عليهم‏السلام برخى را از ورود به اين مناظرات منع نمودند مربوط به آنانى است كه از علم بهره‏اى نداشته و در بيان مقاصد دين ناتوانند.»(13)

بر اين اساس اگر آثارى با نام احتجاج، كه بيشتر در فرهنگ شيعى تدوين يافته است را مهمترين مدرك تاريخى حق آزادى بيان بدانيم، سخن به گزاف نگفته‏ايم؛ زيرا در آن مخالفان بى‏هيچ هراسى عقايد و ايده‏هاى خود را با صاحبان انديشه مطرح و به گفت وگو مى‏نشستند.

دوم: اصل امر به معروف و نهى از منكر

از اصول استوار نزد مسلمانان كه آيات فراوانى از قرآن مجيد بر آن تأكيد دارد اصل امر به معروف و نهى از منكر است. قرآن، مسلمانان را جمعيتى مى‏داند كه يكديگر را به نيكى فرا مى‏خوانند و از نادرستى بر حذر مى‏دارند.

«وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ»(14)

يعنى: بايد از شما برخى خلق را به خير و صلاح دعوت كنند و مردم را به نيكوكارى امر و از نادرستى برحذر دارند.

در اسلام مسؤوليت افراد از مسؤوليت كارگزاران جدا نيست. اگر دولتها جامعه را اداره مى‏كنند مردم نيز عضو همان جامعه‏اند. نظارت مردم بر كارگزاران از مواردى است كه در سيره حكومتى پيشوايان مسلمان وجود داشته است و مسلمانان بويژه در صدر اسلام در مقابل حكومت، احساس مسؤوليت مى‏كردند و نظارت بر اعمال و رفتار زمامداران را حق خود مى‏دانستند. (كلكم راع و كلكم مسؤول عن رعيته)

«امام على عليه‏السلام در وصيت خود به فرزندانش مى‏فرمايد: «لا تتركوا الامر بالمعروف و النهى عن المنكر فيولى عليكم شراركم ثم تدعون فلا يستجاب لكم» يعنى: از امر به معروف و نهى از منكر دست بر مداريد. نتيجه آن خواهد بود كه بدترين شما بر شما سلطه يابد، آنگاه دعا كنيد و به اجابت نرسد.(15)

آنچه در ربط ميان امر به معروف و نهى از منكر با آزادى بيان گفتنى است تقابل حق و تكليف است؛ يعنى آزادى بيان، حق شمرده مى‏شود، اما امر به معروف و نهى ازمنكر تكليف. بنابراين، چه ربطى وجود دارد كه امر به معروف از مبانى آزادى بيان محسوب شود؟ در پاسخ بايد دو رابطه مهم در اين تكليف را از يكديگر تفكيك نمود. نخست رابطه ميان اشخاصى است كه در آن، نظارت بر اجراى قانون و حمايت از اخلاق و همبستگى اجتماعى و اعتقادى، هدف قرار مى‏گيرد. ديگرى رابطه دولت و مردم است كه ثمره آن از سوى حكومت، ارشاد و رهبرى و از سوى مردم، نظارت و بازدارندگى است.

در رابطه اخير، زمانى ضرورت حق آزادى بيان بيشتر احساس مى‏شود كه شخصى بخواهد در برابر انديشه رايج و متكى به قدرت سخن گويد و انتقاد كند. روشن است كه تمجيد از قدرت نياز به حمايت ندارد؛ بلكه بيانى كه با مانع قدرت روبه رو مى‏گردد، نيازمند حمايت است. آزادى بيان در صورتى چهره خارجى مى‏يابد كه در برابر مانع قدرت اعمال شود. بر اين اساس، لازمه تحقق آزادى بيان، احساس تكليف و ضرورت بيان انديشه (امر به معروف و نهى از منكر) است.»(16)

مسلمان نه تنها حق آزادى بيان دارد؛ بلكه مكلف به اعمال اين آزادى است. مسلمان بايد در برابر ستم و تجاوز بايستد و عاملان آن را به تكاليف اجتماعى و انسانى و دينى خود ترغيب و وادار كند. بديهى است مسلمان آنگاه مى‏تواند حاكمان را از منكر نهى كند كه در بيان انديشه خود آزاد باشد. از اين روست كه اعلاميه اسلامى حقوق بشر مصوب وزيران خارجه كشورهاى عضو سازمان كنفرانس اسلامى به سال 1990 (معروف به اعلاميه قاهره) در ماده 22 خود در كنار حق آزادى بيان، «امر به معروف و نهى از منكر» را نيز جاى داده است. اين ماده چنين مقرر مى‏دارد: الف) هر انسانى حق دارد نظر خود را به شكلى كه مغاير با اصول شرعى نباشد، آزادانه بيان كند. ب) هر انسانى حق دارد براى خير و نهى از منكر بر طبق ضوابط شريعت اسلامى دعوت كند.

«اين قضيه مشهور است كه خليفه دوم با آن كه به سخت‏گيرى و ترس مردم از وى معروف است در آغاز خلافت، در لابه‏لاى سخن خود با مردم چنين گفت: اگر من از صراط حق و عدالت منحرف شدم شما مرا راست كنيد. يكى از افراد عادى، دست به شمشير برد و فرياد زد: اگر تو راست نشدى با اين شمشير كج، راستت مى‏كنيم. كسى در آن جمع بر اين فرد مسلمان خرده نگرفت و عتابش نكرد. خليفه نيز نه تنها بر او سخت نگرفت؛ بلكه گفت: «خدا را شكر مى‏كنم كه در ميان مسلمانان كسى وجود دارد كه او را به راه راست مى‏برد.» چنين گفتگوى مستقيم و علنى بين رئيس دولت و افراد عادى يكى از زيباترين تصاوير دموكراسى و آزادى بيان است كه آموزه‏هاى اسلام آن را با يك پيشينه طولانى به ارمغان آورده است.»(17)

سوم: اصل مشورت

اصل مشورت نيز يكى ديگر از مهمترين اصول مورد توجه اسلام در امور فردى، اجتماعى و سياسى است كه لازمه منطقى و طبيعى آن وجود آزادى بيان است.

قرآن كريم، پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را به مشورت با ياران و اصحاب فرمان مى‏دهد و مى‏فرمايد:

«و شاورهم فى الامر»

يعنى: با آنان مشورت كن!(18)

به نظر برخى از فقيهان معاصر در اين آيه نكات برجسته‏اى وجود دارد:

1ـ شخص پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در مقام رهبر سياسى امت مخاطب اين دستور است؛ زيرا شخصيت پيامبر سه جنبه دارد.

اول: شخص حقيقى و در مقام يكى از افراد برجسته جامعه بدون در نظر گرفتن سمت ايشان.

دوم: صاحب مقام نبوت و تشريع.

سوم: رهبرى جامعه سياسى.

در اين آيه، جنبه سوم شخصيت آن حضرت مورد خطاب است و او وظيفه دارد با مردم مشورت كند.

2ـ مرجع ضمير در «شاورهم» مردم‏اند كه بايستى طرف مشورت قرار گيرند. مردم نيز بى‏واسطه و يا به واسطه نمايندگان خود طرف مشورت قرار مى‏گيرند.

3ـ «مقصود از «أمر» به قرينه سياق، سياست‏گذارى در زمينه عمومى است؛ زيرا وقتى مخاطب، شخصيت سياسى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله است موضوع تكليف نيز مسائل مربوط به سياست‏گذارى خواهد بود.»(19)

روشن است چنانچه مردم، به طور مستقيم يا از طريق نمايندگان خود، نتوانند نظرات خويش را ابراز كنند، مشورت موضوع و هدف خود را از دست خواهد داد. مشورت زمانى واقعى است كه بدون ترس از قدرت حاكم، بيان شود. بر اين اساس اجراى اصل قرآنى مشورت با به رسميت شناختن حق آزادى بيان تضمين خواهد شد.

چهارم: حق انتقاد و نصيحت به زمامداران مسلمان

حق انتقاد يكى از نمونه‏هاى بارز حق آزادى بيان است. اين حق براى يكايك شهروندان محفوظ است و هر كس مى‏تواند دستگاه‏هاى مختلف سياسى كشور را مورد انتقاد قرار دهد. به رسميت شناختن اين حق در عمل، زمامداران را وادار مى‏كند تا در پرهيز از نگاه تيز بين توده مردم و خردمندان جامعه، چنان عمل كنند كه كمتر هدف انتقاد قرار گيرند.

آورده‏اند كه پيامبر در واپسين روزهاى عمر شريف خود در مسجد حاضر شد و در آخرين سخنرانى خود، ضمن سخنانى به والى پس از خود، چنين گوشزد فرمود:«...و لم يغلق بابه فيأكل قويهم ضعيفهم...» در را به روى مردم نبندد (راه حضور آنان را باز گزارد) تا زورمندان ضعيفان را لقمه نكنند.(20)

امام على عليه‏السلام در مورد زمامدارى خود مى‏فرمايد:

«اى مردم مرا بر شما و شما را بر من حقى است. حق شما بر من آن است كه از خيرخواهى شما دريغ نورزم... و حق من بر شما اين است كه در بيعت وفادار بوده و در آشكار و نهان خيرخواهى و نصيحت را از دست ندهيد.»(21)

امام صادق عليه‏السلام نيز بهترين هديه را بيان عيبها از سوى دوستان مى‏شمارد و مى‏فرمايد:

«احب اخوانى الى من اهدى الى عيوبى»

محبوبترين برادرانم نزد من كسى است كه عيبهايم را به من هديه كند.(22)

«به رسميت شناختن حق انتقاد از سوى حاكميت به سود اوست؛ زيرا در اين صورت علاوه بر آن كه پايبندى خود را به قانون نشان مى‏دهد، حكومت خود را نيز از آفات دراز مدت قانون‏شكنى حفظ مى‏كند.

نتيجه بستن راه انتقاد، پرداختن تاوان سنگين بى‏عدالتى و قانون شكنى در دراز مدت است. بزرگترين ثمره انتقاد، اطلاع‏رسانى است. هيچ حاكميتى از داشتن اطلاعات بى‏نياز نيست. براى مثال اگر در سطح جامعه نارضايتى‏هايى بروز كند و گزارش آن را به مقامات نرسانند و يا ناقص برسانند، نتيجه چنين سياستى در دراز مدت، بى‏خبرى سطح بالاى حاكميت از حقايق جامعه است. انتقاد ـ هر چند تلخ ـ مفيد است. اگر حاكميتى به هر دليل خود را بى‏نياز از اطلاعات برآمده از انتقادهاى مردم بداند، باز نمى‏تواند كاركرد انتقاد را ناديده بگيرد. وقتى فردى به هر دليل ـ حق يا ناحق ـ از كسى انتقادى دارد و آن را به زبان مى‏آورد، حس مى‏كند كه سبك شده است؛ اما اگر نتواند آنچه در دل دارد بگويد، تبديل به عقده‏اى مى‏شود و به شكل ديگرى كه غالبا خشنتر است، بروز پيدا مى‏كند.»(23)

«نصيحت به زمامداران مسلمان» نيز بابى است كه در فقه سياسى اسلام گشوده شده است.(24) كتاب شريف اصول كافى در بابى با عنوان «النصيحة لائمة المسلمين» مى‏آورد پيامبر اسلام در مسجد «خيف» سرزمين منا و در مراسم حج در ميان مردم فرمود: «خداى يارى دهد آن كه سخنم را بشنود و آن را حفظ كند و نگه دارد و به آن كه نشنيده است، برساند... دل مرد مسلمان در سه چيز كينه و خيانت نمى‏كند. عمل خالص براى خدا، نصيحت به زمامداران مسلمان و تحكيم جامعه اسلامى»(25)

بديهى است نصيحت در اينجا، موعظه نيست. اين كار از دست هر مرد و زن سالخورده‏اى به آسانى بر مى‏آيد؛ بلكه نصيحت يعنى: خيرخواهى و نماياندن راه درست به زمامدار. هدف در «نصيحت» آن است آنچه را كه واقعيت حيات سياسى و اجتماعى و زندگى ملتى ايجاب مى‏كند بى‏واهمه بتوان به صاحبان قدرت منتقل ساخت. در زبان تازى معنى نصيحت آن است كه فردى را به چيزى كه صلاح است، بخوانند و از آنچه فساد است، دور سازند.(26)

«حاكم يا عادل است و مشروع يا ستمگر است و نا مشروع. در فرض اخير دفاع از حقوق ديگران و فريادرسى ستمديدگان، مشمول و افضل الجهاد كلمة حق عند سلطان جائر،(27) مى‏شود كه در آن هر مسلمانى از باب امر به معروف و نهى از منكر و در حد توان خود، زمامدار را به رعايت حقوق ديگران وادار مى‏سازد و آنجا كه حاكم عادل است و مشروع، مشمول النصيحة لائمة المسلمين مى‏شود. هر چند برخى عقيده دارند كه چنين خيرخواهى هر دو زمامدار عدل و جائر را شامل مى‏شود.»(28)

«اكنون در جامعه بين‏المللى، بشر به اين حد از مطالبات خود رسيده است كه اعلام دارد: هر كس حق دارد به صورت فردى يا جمعى از سياستها و اعمال مقامات و نهادهاى حكومتى در ارتباط با نقض حقوق بشر و آزاديهاى سياسى با ارائه دادخواست يا ساير روشهاى مناسب به مقامات قضايى، اجرايى، قانون‏گذارى يا هر مرجع صالح در نظام حقوقى كشورش، شكايت نمايد و مراجع مزبور مى‏بايست حكم خود را در مورد اين شكايتها بدون تأخير بى مورد صادر نمايند»(29)

هر چند اين حق در قالب اعلاميه بيان شده است و اعلاميه براى دولتها الزام آور نيست؛ ولى از سوى ديگر از وجود چنين مطالباتى در رابطه ميان دولت و مردم خبر مى‏دهد. اين در حالى است كه مسلمانان، قرنها پيش در سايه آموزه‏هاى اسلام و رفتار پيشوايان دين آموخته‏اند كه آنان حق و در مواردى تكليف دارند كه درباره عملكرد زمامداران خود، بى‏هيچ هراسى انتقاد كنند. اين يكى از شاخصهاى حكومت اسلامى به شمار مى‏آيد. اكنون نوبت آن است كه به ارائه نمونه‏هايى از سيره پيشوايان دين در اين مورد بپردازيم.

گفتار دوم ـ سيره پيشوايان دين و آزادى بيان

با مراجعه به تاريخ زندگى پيشوايان دين مى‏توان دريافت كه آنان نه در گفتار؛ بلكه در عمل هم، تا آنجا كه به نظم عمومى و اخلاق جامعه آسيب نرساند در برابر افكار مخالف، اصل آزادى بيان را رعايت و ترغيب نموده‏اند.

سيره پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، نخستين بنيان‏گذار حكومت اسلامى در مدينه، اين بود كه اجازه مى‏دادند صاحبان حق، سخن خود را بدون ترس بيان كنند. انتقاد و اعتراض خود را بر زبان آورند و در برابر حاكم چشم و گوش بسته عمل نكنند.

خداوند، پيامبرش را شخصيتى مهربان، خوش قلب و مردم‏دار معرفى مى‏كند و مى‏فرمايد:

«لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ»

يعنى: چنانچه سخت دل و تند خو بودى مردم از اطراف تو پراكنده مى‏شدند.(30) سعه صدر، گشاده‏رويى و اخلاق كريمانه از مهمترين عوامل موفقيت آن پيام‏آور وحى بود. در اينجا به نمونه هايى از تاريخ زندگى پيامبر در مدينه اشاره مى‏كنيم؛ چرا كه حضرت در اين شهر، حكومت تشكيل داده و علاوه بر مقام نبوت، صاحب قدرت و حكومت نيز بود.

«تاريخ نويسان اسلام مى‏نويسند پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله سه روز پيش از وفات خود، به مسجد آمد به مردم گفت: هر كسى حقى بر گردن من دارد برخيزد و اعلام دارد؛ زيرا قصاص در اين جهان آسانتر از قصاص در روز رستاخيز است.

در اين موقع،فردى به نام سوادة بن قيس برخاست و گفت: موقع بازگشت از نبرد «طائف» در حالى كه بر شترى سوار بوديد، تازيانه خود را بلند كرديد كه بر مركب خود زنيد، اتفاقا تازيانه بر شكم من اصابت كرد و من اكنون آماده گرفتن قصاصم.

درخواست پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله يك تعارف اخلاقى نبود؛ بلكه جدا مايل بود حتى يك چنين حقوقى را كه هرگز مورد توجه مردم قرار نمى‏گيرد، جبران نمايد. پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله دستور داد بروند همان تازيانه را از خانه بياورند. سپس پيراهن خود را بالا زد تا سوادة قصاص كند. ياران رسول خدا با دلى پرغم و ديدگانى اشكبار منتظرند كه جريان به كجا مى‏انجامد. ناگهان ديدند سوادة، پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را در آغوش محبت گرفته و مى‏بوسد. در اين لحظه، پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله او را دعا كرد. گفت: خدايا! از سواده بگذر همان طور كه او از پيامبر اسلام درگذشت.»(31)

در اين واقعه گزارش نشده است كه كسى از حاضران در آن مجلس سوادة را مورد سرزنش قرار داده باشد و اين نيست جز آن كه پيامبر در سايه آموزه‏هاى زندگى‏ساز اسلام، مسلمانان را به گونه‏اى تربيت كرده است كه از هيچ مقامى نهراسند و آنان نيز آموخته‏اند كه ديگرى را در دفاع از حق خود مانع نگردند.

«در جنگ «حنين» وقتى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله سهمى از غنايم را به اقتضاى مصلحت به تازه مسلمانان داد برخى از انصار اعتراض كردند و انتقاد خود را به وسيله سعد بن عباده به اطلاع پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله رساندند. در اين ميان مردى بنام ذو الخويصره با تندى رو به پيامبر كرد و گفت: من امروز كارهاى شما را دقيقا مورد بررسى قرار دادم و ديدم در تقسيم غنايم راه عدالت در پيش نگرفتيد! پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: اگر عدالت و انصاف نزد من نيست پس نزد چه كسى است؟ خليفه دوم از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله خواست تا اجازه دهد كه او را تنبيه كند؛ اما حضرت فرمود رهايش كنيد. آنگاه به سعد بن عباده كه به نمايندگى از انصار، پيام گله‏آميز را منتقل كرد فرمود: همه آنان را در يك نقطه جمع كن تا من جريان را براى آنها تشريح كنم. و چنين توضيح داد:

و شماها گروهى بوديد گمراه، به وسيله من هدايت يافتيد. فقير بوديد، بى‏نياز شديد. دشمن بوديد، مهربان گرديديد. همگى گفتند درست است اى رسول خدا پيامبر فرمود: شما نيز مى‏توانيد در مقابل به من پاسخ بگوييد و در برابر خدمات من، حقوقى را كه بر گردن من داريد به رخ من بكشيد و بگوييد: اى رسول خدا! روزى كه قريش تو را تكذيب كرد ما تو را يارى كرديم و پناه داديم. روزى كه تهيدست بودى تو را كمك كرديم. اى گروه انصار! چرا از مختصر مالى كه به قريش دادم تا آنها در اسلام استوار گردند دلگير شديد. آيا راضى نيستيد كه ديگران شتر و گوسفند ببرند و شما پيامبر را همراه خود ببريد. به خدا سوگند! اگر همه مردم به راهى بروند و انصار به راه ديگر، من راه انصار را برمى‏گزينم.

سخنان منطقى پيامبر، چنان در دل انصار جاى گرفت كه همگى گفتند: اى رسول خدا! ما به قسمت خود راضى هستيم و كوچكترين گله‏اى نداريم.»(32)

«پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله جوانى به نام اسامة بن زيد را كه سن او از بيست سال تجاوز نمى‏كرد بر سپاهى كه گروهى از آنان از نظر سنى چند برابر او عمر كرده بودند، به فرماندهى منصوب كرد. اين عمل پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله انتقاد و اعتراضات بسيارى در پى داشت. با اين كه اين رخداد مربوط به سالهاى آخر زندگى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله است و آن حضرت در بستر بيمارى بودند، با وجود اين به مسجد آمد و از جمله فرمود: و ... فرماندهى اسامة بر برخى از شما گران آمده و انتقاد داريد. انتقاد شما تازگى ندارد. قبلاً نيز نسبت به پدر او انتقاد مى‏كرديد. هم پدر او شايسته فرماندهى است هم فرزند...،»(33)

آنچه در اين واقعه جلب توجه مى‏كند اين است كه حضرت اعتراض و انتقاد آنان را عادتى مى‏داند كه در گذشته نيز وجود داشته است و اگر اين عادت بر خلاف دستورات الهى بود و مسلمانان حق انتقاد نداشتند، پيامبر به عنوان پيام‏آور دستورات دين، لازم بود آنان را از تكرار اين‏گونه رفتارها بر حذر دارد. در حالى كه چنين نكرد و به شيوه منطقى به آنان پاسخ داد

«شخصى از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله طلب داشت و در مطالبه خود درشتى كرد. حضرت همچنان ساكت بود؛ ولى اصحاب برآشفتند و در صدد تأديب او برآمدند. حضرت فرمود: متعرض وى نشويد، بگذاريد صاحب حق، حرف خود را بزند.»(34)

«عبدالله ابن أبى سردسته منافقان مدينه بود. او كسى بود كه وجود پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را مانع به قدرت رسيدن خود مى‏ديد. از حضور در جنگ احد به دليل آن كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نظر او را ترجيح نداد، خوددارى كرد و در عمل در مدينه، رهبرى چهره نفاق را بر عهده گرفت. اصحاب پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از وى دل پرخونى داشتند و حتى قصد جان او نيز كردند و فرزندش نيز حاضر شد او را بكشد؛ اما پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله رحمت هر بار مانع شد و در هنگام بيماريش به عيادت او رفت و بر جنازه‏اش نماز خواند.»(35)

«ابن اثير در أسد الغابة در معرفى اصحاب پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله درباره زن صحابى ـ أسماء بنت يزيد ـ مى‏گويد. وى نزد پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله رفت و خطاب به حضرت گفت: من فرستاده جمعى از زنان مسلمان هستم كه با من هم‏سخن و هم‏رأى‏اند. خداوند تو را بر مرد و زن مبعوث كرد به تو ايمان آورديم و پيروى‏ات نموديم. ما جمعيت زنان در محدوديت بوده و عزلت‏نشين خانه‏ها و ابزار شهوت مردان و آبستن فرزندان شماييم. مردان با حضور در جماعتها و تشييع جنازه‏ها بر ما برترى دارند و چون به جهاد روند اموالشان را محافظت نموده و فرزندانشان را تربيت مى‏كنيم. اى فرستاده خدا! آيا ما در پاداش آنان شريكيم؟ پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله رو به اصحاب كرد و فرمود: آيا از زبان يك زن سؤالى زيباتر از اين درباره دين شنيده‏ايد؟ گفتند: نه يا رسول الله. حضرت فرمود: اى اسماء نزد زنانى كه از آنان نمايندگى مى‏كنى برگرد و به اطلاع آنان برسان رفتار نيك هر يك از شما در استحكام خانواده و سازگارى با شوهر با آنچه گفته‏اى برابر است!، اسماء از مژده‏اى كه از سخن پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله دريافت داشت در حالى كه ثناى خداوند مى‏گفت، خارج شد.»(36)

«پيامبر در سال ششم هجرت با مشركان مكه پيمان صلح حديبيه را در هفت ماده امضا نمود. مطابق ماده دوم، چنانچه از قريش كسى از مكه فرار كند و به مسلمانان بپيوندد مسلمانان متعهد به تسليم او بودند؛ اما اگر مسلمانى به مكه مى‏گريخت قريشيان متعهد به تسليم فرد فرارى نبودند. اين ماده مورد انتقاد گروهى از مسلمانان از جمله خليفه دوم قرار گرفت. آنان معترض بودند كه اين ماده، شرايط نابرابر ايجاد مى‏كند. پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله با بيانى مستدل به آنان پاسخ داد و از جمله فرمود و مسلمانى كه از اسلام به سوى شرك فرار مى‏كند و محيط بت‏پرستى و آيين ضد انسانى را بر محيط اسلام و آيين خداپرستى ترجيح مى‏دهد، اسلام را از دل و جان نپذيرفته و ايمانى استوار ندارد و چنين مسلمانى به درد ما نمى‏خورد و...،(37

ملاحظه مى‏شود كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله حق انتقاد را حتى به پيمان نامه صلح كه ناظر به منافع و امنيت ملى است و معمولا به ملاحظه مصالح ملى و منافع حياتى، كمتر انتقاد پذيرند. با روش منطقى پاسخ داد.

امام على عليه‏السلام و آزادى بيان

يكى از زيباترين سند حكومتى امام على عليه‏السلام كه از برگهاى زرين تاريخ اسلام شمرده مى‏شود فرمان و سفارشهاى آن حضرت به مالك اشتر است. در قسمتى از آن فرمان مى‏فرمايد:

«و أشعر قلبك الرحمة للرعية و المحبة لهم و اللطف بهم و لا تكونن عليهم سبعا ضاريا تغتنم أكلهم. فانهم صنفان: اما أخ لك فى الدين، أو نظير لك فى الخلق

يعنى: دلت را نسبت به توده مردم سرشار از مهربانى و لطف و محبت كن. مبادا چونان حيوان شكارى براى خوردن آنان لحظه‏شمارى كنى؛ چرا كه آنان دو دسته‏اند: يا برادر هم‏كيش تواند و يا همانند تو انسان و در خلقت برابر.(38)

در اين باره مى‏فرمايد:

«و اجعل لذوى الحاجات منك قسما تفرغ لهم فيه شخصك، و تجلس لهم مجلسا عاما فتتواضع فيه لله الذى خلقك، و تقعد منهم جندك و أعوانك من أحراسك و شرطك، حتى يكلمك متكلمهم غير متتعتع، فانى سمعت رسول الله صلى‏الله‏عليه‏و‏آله يقول فى غير موطن: و لن تقدس امة لا يؤخذ للضعيف فيها حقه من القوى غير متتعتع».

بخشى از وقت خود را براى كسانى كه به تو نياز دارند، منظور دار و شخصا به امور آنان رسيدگى كن و در مجلس عمومى با آنان بنشين و در برابر خدايى كه تو را آفريده، فروتن باش. سربازان و ياران و نگهبانان خود را از آنان دور كن تا سخنگوى آنان بتواند بدون اضطراب و لكنت زبان با تو گفتگو كند. من از رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بارها شنيدم كه مى‏فرمود: هرگز امتى را گرامى نخوانند كه در آن امت بى آن كه بترسند و در گفتار درمانند حق ناتوان را از زورمندان، نستانند.(39)

از رفتار و بيان آن امام به خوبى پيداست كه آن حضرت، حكومتى را طلب مى‏كرد كه در سايه آن آزادى بيان يك فرهنگ محسوب شود و اين فرهنگ نيز ترويج گردد.

بالاتر از آن به مالك سفارش مى‏كند از ميان وزيران و معاونان خود كسى را براى جلسات خصوصى برگزيند كه سخن تلخ حق را به او بيشتر گوشزد كند.

«ثم ليكن آثرهم عندك اقولهم بمر الحق لك، و اقلهم مساعدة فيما يكون منك مما كره الله لاوليائه، واقعا ذلك من هواك حيث وقع»

آن كس را بر ديگران برگزين كه سخن تلخ حق را به تو بيشتر گويد و در آنچه كه انجام مى‏دهى و خدا آن را از دوستانش ناپسند دارد كمتر يارى‏ات كند.(40)

«آنچه سوده همدانيه در باره حكومت على عليه‏السلام در حضور معاويه مى‏گويد گوياترين سند بر خواست آن امام در تشكيل حكومتى مبتنى بر آزادى است. ابن طيفور متوفاى قرن، در اثر گران‏سنگ خود با عنوان بلاغات النساء كه يكى از كهنترين أثر در گردآورى سخنان نغز زنان به شمار مى‏آيد، مى‏گويد:

و سوده همدانيه از زنان شاعره و از علاقه‏مندان به امام على عليه‏السلام بود در جنگ صفين حاضر شد و با اشعار خود جنگاوران را تشويق مى‏كرد. روزى بعد از شهادت امام على عليه‏السلام براى شكايت از كارگزاران معاويه نزد او رفت. معاويه وقتى او را ديد، گفت: تو بودى كه در جنگ صفين شعر مى‏گفتى و از على و فرزندانش حمايت مى‏كردى؟

گفت: بلى و اكنون نيز از حق روى نمى‏گردانم و پوزش نمى‏طلبم.

معاويه گفت: چرا چنين مى‏كردى؟

گفت: دوستى على عليه‏السلام و پيروى از حق.

معاويه گفت: بگو! چه مى‏خواهى؟

گفت: بسربن ارطاة از طرف تو نزد ما آمده مردان ما را كشت. اموالمان غارت كرد و به زور از ما مى‏خواهد كه به على ناسزا گوييم! اگر فرمان او نبريم سربلند و ارجمند خواهيم بود. و تو اى معاويه يا او را عزل كن و ما نيز تشكر مى‏كنيم و اگر چنين نكنى، رسوايت كنم!

معاويه گفت: مرا با قومى كه دارى، تهديد مى‏كنى! دستور مى‏دهم مجازاتت كنند...

سوده سر به زيرانداخت و گفت:

درود بر آن روحى (جسم) باد كه اكنون قبر او را در بر گرفته و عدالت نيز در آن به خاك سپرده شد.

همواره با حق بود و جز حق نمى‏خواست او وجودى آميخته از حق و ايمان بود.(41)

معاويه گفت: او كيست؟

گفت: على بن ابى‏طالب.

معاويه گفت: چه كرد كه چنين مقامى نزد تو يافت؟

گفت: روزى براى شكايت از يكى از كارگزارانش نزد او رفتم. ديدم به نماز ايستاده است. نمازش را به پايان برد و با مهربانى و عطوفت گفت خواسته‏اى دارى؟ شكايتم را مطرح كردم، گريست و دستانش را به سمت آسمان بالا گرفت و عرض كرد: بارالها تو بر من و آنان گواهى كه من فرمان ندادم كه در حق خلق تو ستم كنند. سپس نامه‏اى به كارگزارش نوشت و فرمود:... هرگاه نامه‏ام را دريافت كردى آنچه در دست دارى نگه‏دار تا ديگرى آن را از تو تحويل گيرد.

معاويه با شنيدن اين سخن گفت: بنويسيد با وى به عدل و انصاف رفتار شود.

سوده گفت: فقط براى من؟ يا براى همه كسانى كه با آنان زندگى مى‏كنم؟

معاويه گفت: تو را به دگران چه كار؟!

گفت: براى خود چيزى نمى‏خواهم اگر عادلانه شامل همه خواهد شد مى‏پذيرم و گرنه به من همان رسد كه به قوم من مى‏رسد.

معاويه گفت: «هيهات! ذوقكم ابن ابى‏طالب الجراة!» پسر ابى‏طالب جرأت را به كام شما چشانده است.»(42)

دشمنى معاويه با على عليه‏السلام غير قابل انكار است. مع‏الوصف، بدين نكته معترف است كه على بن ابيطالب عليه‏السلام حق انتقاد و آزادى بيان را در ميان پيروان خود عمومى كرده و به آنان طعم زيباى چنين آزادى را چشانده است.

«روزى امام عليه‏السلام مشغول نماز بود كه يكى از خوارج به نام ابن كوا عليه امام شعار داد و اين آيه قرآن را خواند:

«وَ لَقَدْ أُوحِيَ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ»

يعنى: به تو و به كسانى كه پيش از تو بودند وحى شده است كه اگر (به خدايت) شرك ورزى بى‏گمان عملت از بين مى‏رود و از زيانكاران خواهى بود.(43) مقصودش از خواندن اين آيه، و در واقع يك شعار سياسى، آن بود كه بگويد على عليه‏السلام با پذيرفتن حكميت در صفين افتخارات و امتيازات گذشته خود را از دست داده است. امام به احترام تلاوت قرآن سكوت كرد؛ اما او دو بار ديگر هم آيه را خواند تا در مرتبه سوم امام عليه‏السلام در پاسخ اين آيه را خواند:

«فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ وَ لا يَسْتَخِفَّنَّكَ الَّذِينَ لا يُوقِنُونَ»(44)

يعنى: صبر كن زيرا كه وعده خدا تخلف ندارد و (گفتار) آنان كه يقين ندارند تو را سست ننمايد.

چنين اعتراضاتى بى واسطه و مستقيم در دوران حكومت امام على صورت گرفت و امام متعرض آنان نيز نمى‏شد. تا انجا كه رفتارشان مخل امنيت مى‏شد.»(45)

«زمانى در مسجد سخن مى‏گفت كه يكى از گوشه مسجد بر ضد او شعار داد و گفت: «لا حكم الا الله» حكومت از آن خدا است و بس؛ يعنى اى على تو حق حكومت ندارى!

عده‏اى نيز با وى هم‏داستان شدند و همان شعار را سردادند!

تنها چيزى كه از امام شنيده شد اين بود: «كلمة حق يراد بها الباطل...» سخنى است حق كه باطل از آن خواسته شده...

اكنون تاريخ به خوبى روشن ساخته كه مقصود مخالفان چه بوده است. ليك اين بود رفتار آنها و آن بود رفتار على عليه‏السلام .»(46)

«معروف است روزى سخن مى‏گفت و ضمن آن فرمود: از من بپرسيد پيش از آن كه مرا از دست دهيد؟ مردى برخاست و پرسيد: مقدار موى بر سر و صورت من چقدر است؟! پاسخ داد: اگر برهانى نمودن آن دشوار نبود از مقدار آن آگاهت مى‏ساختم.»(47)

در برابر آنان كه در آغاز خلافت با او بيعت نكردند، مانعى نگذاشت. با افرادى همچون طلحه و زبير كه نقض بيعت كردند و عملاً سلاح در دست گرفتند و وارد جنگ شدند تا آنجا كه ممكن بود تلاش كرد جنگ رخ ندهد و با آنان درگير نشود. همچنين، در جنگ صفين موقعى كه قضيه خوارج رخ داد، آنان را صرفا به دليل داشتن عقايد خاص خودشان تعقيب نكرد و حتى حقوق آنان را از بيت‏المال مى‏پرداخت. آنان رسما در مجالس عمومى و در حضور امام انتقاد و و گاهى هم بدگويى مى‏نمودند و حضرت تحمل مى‏فرمود؛ اما همين كه رسما با امام وارد پيكار شدند، با آنان وارد كارزار شد.»(48)

امام رضا عليه‏السلام و آزادى بيان

«عصر امام رضا عليه‏السلام به عصر توسعه مرزهاى دانش معروف است. از سويى مأمون به دليل علاقه شخصى‏اش به علم و دانش، دانشمندان را محترم مى‏داشت و از بحثها و نشستهاى علمى استقبال مى‏كرد و از سويى ديگر حضور امام رضا عليه‏السلام را در طوس و مركز حكومت خود مغتنم مى‏دانست. بدين منظور مناظرات علمى ميان امام رضا عليه‏السلام با بزرگان اديان مسيحى، يهودى و زرتشتى و ديگر مذاهب آن عصر ترتيب داد. هر چند در نيت واقعى مأمون در هدف از ترتيب دادن چنين نشستهاى علمى، ترديدهايى وجود دارد؛ ولى آنچه در موضوع بحث ما حائز اهميت است، مختار بودن آن حضرت از طريق مأمون در حاضر شدن به چنين مجالسى است. برخى از ياران امام عليه‏السلام ، آن حضرت را از حضور در مناظره بر حذر داشتند و آن را توطئه‏اى از سوى مأمون دانستند. با اين شرايط، امام ترجيح داد در مجلس مناظره حضور يابد. مورخان در خصوص طرفهاى مناظره، چگونگى ورود به بحث، مطالب و مباحث مطرح شده از سوى دو طرف مناظره را به تفصيل نقل كردند.»(49)

امام عليه‏السلام زمانى در مجلس مناظره شركت مى‏نمايد كه ولايت عهدى را بر عهده دارد و فارغ از توطئه‏هاى سياسى پشت پرده داراى يك پشتوانه سياسى است؛ يعنى مى‏تواند از قدرت ولايت‏عهدى خود از مشاركت در چنين مناظراتى به ملاحظه امنيت و منافع و مصالح ملى خوددارى نمايد، اما امام چنين نمى‏كنند و در مجلس مناظره شركت مى‏نمايند و با آگاهى وسيع از همه اديان و مذاهب با بزرگان آنان به گفت و گو مى‏نشيند.

پس از يك مناظره طولانى و قتى اصحاب مناظره را قانع مى‏سازد و سكوت حاكى از پذيرش استدلال بر مجلس حاكم مى‏شود، اعلام مى‏دارد: اگر در ميان شما كسى مخالف اسلام است و مى‏خواهد سؤالى بپرسد، بى شرم و خجالت مطرح سازد(50) كه مناظره پس از آن نيز ادامه يافت

«در ميان پيشوايان دين به اين دليل به گوشه هايى از سيره عملى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، امام على عليه‏السلام و امام رضا عليه‏السلام پرداختيم كه آنان در بخشى از حيات پر افتخار خود به عنوان حاكم و أمير، اختيار حكومت را در دست داشتند يا در آن سهيم بودند. علاوه بر موارد مذكور، تاريخ زندگى ديگر پيشوايان دين بر تحمل افكار و انديشه‏هاى ديگرانديشان گواهى مى‏دهد.از آن جمله مى‏توان به برخوردهاى امام صادق عليه‏السلام اشاره كرد. برخوردهاى آن حضرت با افرادى مانند ابن أبى العوجاء ـ كه از ديگر انديشان آن روزگار بودند ـ چنان تحسين برانگيز بود كه آنان، برخوردهاى امام را به عنوان يك الگو به رخ آن دسته از اصحاب آن حضرت، كه تحمل مخالفتها را نداشتند، مى‏كشيدند و مى‏گفتند: اگر از اصحاب جعفر بن محمد عليه‏السلام هستيد ما اين سخنان را در حضور او مى‏گوييم و او به ما پرخاش نمى‏كند؛ بلكه سخنان ما را مى‏شنود و آنگاه پاسخ منطقى مى‏دهد.»(51)

بنابراين، آزادى بيان به عنوان يك اصل مورد احترام، در سيره و رفتار پيشوايان دينى وجود داشت و به آن عمل مى‏كردند. آنچه از يك جامعه اسلامى انتظار مى‏رود آن است كه رفتار پيشوايان مذهبى را سرلوحه اعمال و رفتارهاى خود قرار دهند. اينجاست كه معمار انقلاب اسلامى ايران مى‏گويد:

«دين اسلام متكى به برهان و متكى به منطق است و از آزادى بيان و قلم نمى‏هراسد»(52)

در پايان يادآور مى‏شوم كه هدف بحث آن بود تا جايگاه آزادى بيان را به عنوان يك اصل در آموزه‏ها و مبانى دين نشان دهم. ليك اين حق در هيچ نظام حقوقى و يا سند بين المللى مطلق نيست؛ بلكه اين اصل حداقل آنجا كه با آزادى ديگران در تعارض قرار مى‏گيرد، محدود مى‏شود. اخلاق و نظم عمومى از ديگر محدوديتهاى پذيرفته شده بر سر راه آزادى بيان است. البته بحث از محدوديتهاى آزادى بيان خود بحثى ديگر و فرصتى ديگر مى‏طلبد.

1ـ عضو هيأت علمى دانشگاه مفيد و كارشناس ارشد حقوق بين‏الملل، محقق و نويسنده.

2ـ رحمان / 4ـ1.

3ـ اسرا / 70.

4ـ مفسران مى‏گويند: منظور از «بيان» در آيه چهارم سوره الرحمان، زبان يا لغت و يا نيروى تكلم نيست؛ بلكه مقصود هر چيزى است كه انسان بتواند آنچه در ضميرش هست را به وسيله آن به اطلاع ديگران برساند. بيان، يكى از شگفتيهاى نعمتهاى الهى است. ترتيب كلماتى كه در آغاز و پايان اين سوره به كار رفته، زيباست. كلمات رحمان، قرآن، انسان و بيان در آغاز سوره آمده است. سوره با صفت رحمانيت خداوند آغاز و با ثناى الهى پايان مى‏يابد. هرگاه خداوند با صفت «رحمان» ياد شود بدين معناست كه نعمتهاى پروردگار شامل همه افراد بشر از هر كيش و ملت، با ايمان و بى ايمان، سياه و سفيد خواهد بود، بنگريد: سيد محمدحسين الطباطبايى، الميزان، الطبعة الخامسة، مؤسسة الاعلمى، بيروت، 1983، ج 19، ص 95.

5- Obligation of Result .

6- Freedom of speech.

7ـ على آقابخشى، فرهنگ علوم سياسى، مركز اطلاعات و مدارك علمى ايران، 1374، ش 985.

8- Freedom of Expression.

9ـ حسين مهرپور، حقوق بشر و راهكارهاى اجرايى آن، انتشارات اطلاعات، ص 160. تعريف مذكور تعريف قانون اساسى سوئد از آزادى بيان است كه در بند يك ماده يك از فصل دوم آن آمده است. همچنين بخش 77 قانون اساسى دانمارك در تعريف آزادى بيان مى‏گويد: « هر شخصى حق دارد ايده و نظر خود را منتشر كند. بنويسد و بگويد. مشروط بر آنكه بتواند در دادگاه پاسخگو باشد

10ـ ناصر كاتوزيان و همكاران، آزادى انديشه و بيان، انتشارات دانشكده حقوق و علوم سياسى دانشگاه تهران،1382، صص108ـ17.

11ـ بقره / 111.

12ـ زمر / 18.

13ـ الطبرسى، الاحتجاج، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، بيروت، 1983، ص 13.

14ـ آل عمران / 104.

15ـ نهج البلاغه، وصيت 47

16ـ ناصر كاتوزيان و همكاران، پيشين، ص 306.

17ـ مصطفى ابراهيم الزلمى، حقوق الانسان فى الشريعة الاسلامية و القانون الدولى، بيت الحكمة، العراق، 1998، ص24.

18ـ آل عمران / 159.

19ـ محمدهادى معرفت، حقوق متقابل مردم و حكومت، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه، ج 5، صص 197ـ195.

20ـ الحميرى البغدادى: قرب الاسناد، مؤسسة آل البيت لاحياء التراث، قم، 1413، ص100.

21ـ نهج‏البلاغه / خطبه 34.

22ـ محمدرضا، محمد و على حكيمى، الحياة، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، تهران، 1370، ج 1، ص 196.

23ـ سيد حسن اسلامى، تأملاتى در مفهوم انتقاد، مجموعه مقالات همايش بين‏المللى حقوق بشر و گفت‏وگوى تمدنها، صص 39ـ38.

24ـ به عنوان نمونه بنگريد: محمد صالح المازندرانى، شرح اصول كافى، ج 7، ص19 / شرح النووى، صحيح مسلم، دارالكتاب العربى، بيروت، الطبعة الثانية، 1407، ج2، ص38.

25ـ نصر الله عبدا سمع مقالتى فوعاها و حفظها و بلغها من لم يسمعها...ثلاثة لا يغل عليهن قلب امرء مسلم اخلاص العمل لله، النصيحة لائمة المسلمين و اللزوم لجماعتهم. الكلينى، الكافى، التحقيق على اكبر غفارى، دارالكتب الاسلامية،، ج1، ص403.

26ـ «الدعاء الى ما فيه الصلاح و النهى عما فيه الفساد»، المنجد فى اللغة، ذيل كلمة نصح.

27ـ المتقى الهندى، كنز العمال، مؤسسه الرسالة، بيروت، ج3، ص64.

28ـ محمد صالح مازندرانى، پيشين.

29ـ بند 3 (الف) ماده 9 «اعلاميه مربوط به حقوق و مسئوليت افراد، گروهها و نهادهاى اجتماعى براى تقويت و حمايت از حقوق بشر و آزادى‏هاى سياسى به رسميت شناخته شده جهانى» A\ Res\53\114, 8 March 1999

30ـ آل عمران / 159.

31ـ جعفر سبحانى، فروغ ابديت، نشر دانش اسلامى، 1363، ج 2، صص 502ـ501.

32ـ همان: صص 370ـ369

33ـ همان: صص 488ـ487.

34ـ حسين ميرزا خانى، گزيده‏اى از تاريخ تحليلى اسلام، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، 1369، ص114.

35ـ همان، ص 138.

36ـ احمد ابوالوفا، القانون الدبلوماسى الاسلامى، دار النهضة العربى، القاهره، 1992، ص147.

37ـ حسين ميرزاخانى، پيشين، ص 116.

38ـ نهج‏البلاغه، نامه 53.

39ـ همان.

40ـ همان.

41ـ صلى الا له على روح تضمنهقبر فاصبح فيه العدل مدفونا

قد حالف الحق لا يبغى به بدلافصار بالحق و الايمان مقرونا

42ـ ر.ك.: سيد محسن الامين، أعيان الشيعة، دارالتعارف للمطبوعات، بيروت، 1986، ج 7، ص 324؛ ابن طيفور، بلاغات النساء، منشورات داورى، قم، ص 30.

43ـ زمر / 65.

44ـ روم / 60.

45ـ الطبرسى، پيشين، ص 227.

46ـ سيدرضا صدر، راه على عليه‏السلام ، انتشارات 22 بهمن، ص 37.

47ـ الطبرسى، پيشين، ص 261.

48ـ دفتر همكارى حوزه و دانشگاه: درآمدى بر حقوق اسلامى، سمت، ص 272.

49ـ الطبرسى، پيشين، صص 432ـ415.

50ـ همان، ص 424 « يا قوم ان كان فيكم احد يخالف الاسلام و أراد أن يسأل فليسأل غير محتشم».

51ـ دفتر همكارى حوزه و دانشگاه، پيشين، ص274 به نقل از بحارالانوار، ج3، ص58.

52ـ صحيفه نور، ج 9، ص 187.

 

منبع :رواق انديشه؛شماره 44