X
تبلیغات

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

سامانه ملی مقالات تخصصی رشته حقوق

سامانه ملی مقالات تخصصی رشته حقوق
 

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ توسط احمد خزایی


ابوذر - گوهري مقدم
قبل از دهه 1960 مسائل مربوط به منافع فردي، جمعي و سياسي و حق تعيين سرنوشت زنان توسط فمينيست‌ها مورد بحث قرار مي‌گرفت و پس از به چالش كشيدن اين محدوديت‌ها، فضا جهت بحث در مورد حوزه‌هاي ديگر باز گرديد. از نيمه دوم قرن بيستم، فمينيستها در سراسر جهان جنبه‌هاي علم و عمل سياسي را با استفاده از روش‌هاي فمينيستي به چالش كشيدند. (1)حوزه روابط بين اللمل نيز خالي از اين تأثيرات فمينيستي نبوده است و در واقع ورود زنان به صحنه روابط بين‌الملل مباني هستي شناختي و معرفت شناختي اين رشته را زير سؤال برده است .(2)

رشته روابط بين‌الملل به طور سنتي به مطالعه جنگ و صلح اختصاص يافته و به مسايل جنسيتي و فمينيستي توجهي نداشته است و بيشتر به روابط آنارشيك بين كشورها پرداخته و اكثر متفكران اين رشته مردان بوده‌اند و اين تفكيك‌ها بر مفاهيم كليدي اين رشته و مناظره‌هاي آن مسلط بوده است.(3) در درون اين رشته، تسلط رهيافت رئاليستي موجب گرديده بسياري از مفاهيم آن خاصيتي مردانه بيابند. از اين جهت تاكنون روابط بين‌الملل پارادايمي غير جنسيتي و لذا در معرض انتقادات فمينيست‌ها قرار گرفته است.(4) از اين رو برخي فمينيست‌ها به دنبال افشاي اسطوره‌ها و تعصبات مردانه در متون و مفاهيم اصلي روابط بين‌الملل مانند آنچه در واقعگرايي كلاسيك ماكياولي و‌هابز يافت, مي‌شود. بر اساس چنين رهيافتي، فمينيست‌ها به دنبال نشان دادن چگونگي مورد غفلت واقع شدن زنان در رشته روابط بين‌الملل، به علت طبيعي سازي تعصبات جنسيتي مي‌باشند.(5) البته نبايد تصور كرد در روابط بين‌الملل درباره فمينيسم و اطلاعات زنان هيچ ديدگاهي وجود نداشته است. در واقع تئوري فمينيستي با توسعه روابط بين‌الملل در قرن بيستم پس از پايان جنگ اول جهاني و جنبش‌هاي موفق زنان در حدود حق رأي در بريتانيا و آمريكا گسترش يافتند و نوشته‌هايي در باره دموكراسي و حقوق زنان از دير باز از يونان باستان توسط ساپفو (Sappho) و در قرون وسطي توسط كريستين پيسان (Christine pisan) و در اروپاي غربي توسط مري ولستون كرافت (Many Wollestone Craft)  وجود داشته است. فمينيسم امروزي محصول روشنگري اروپايي و پروژه‌هاي جهاني آزادي، حقيقت وعقلانيت مي‌باشد.(6)

جنبش فمينيست‌هاي امروزي ريشه در جنبش‌هاي اجتماعي آزادي زنان دارند. آنها مخالف هنجارهاي پذيرفته شده در مورد زنان هستند برخي نيز خواستار حضور زنان در عرصه‌هايي هستند كه به طور سنتي مردان در آن نقش داشته و برخي معتقد به تغييرات اساسي تر و اجتماعي و برچيده شدن نابرابري بين زن و مرد هستند.(7) فمينيست‌ها به دنبال نشان دادن نقش جنسيت در تحليل مسايل بين‌الملل هستند.(8) آنها معتقدند با دخالت دادن زنان در اين مسايل بهتر مي‌توان روابط بين‌الملل را شناخت. بسياري از متخصصان فمينيست روابط بين‌الملل سعي در تخريب هر يك از سطوح تحليل (فرد، دولت و نظام بين‌الملل) به عنوان نقطه عزيمت جهت بازسازي تئوري حساس به جنسيت در جهان سياست هستند. آنها همه سطوح تحليل را مردانه مي‌ببيند و سعي دارند جنسيت را بعنوان يكي از واحدهاي تحليل وارد روابط بين‌الملل نمايند.(9) آنها به زنان به عنوان گروههاي هويتي (identity group) وبه جنسيت به عنوان واحد تحليل نگاه مي‌كنند و معتقدند تفاوت‌هاي جنسيتي ضروري جهان سياست مي‌باشد. آنها تعاريف انتزاعي از حاكميت، انسان و دولت را باز سازي نموده و فضا را براي تئوري سازي تجارب زمان در جهان سياست مهيا مي‌كنند.(10) آنها با زير سؤال بردن مفاهيم اصلي رئاليسم، جريان اصلي (mainstream) روابط بين‌الملل را جرياني مردانه (malestream ) مي‌دانند. از اين رو متخصصان فمينيست به دنبال كشف مفروضات پنهان در مورد جنسيت و نحوه مطالعه روابط بين‌الملل از آن طريق مي‌باشند.(12) آنها سعي دارند روابط بين‌الملل رانسبت به جنسيت حساس نموده و دور نمايي جهاني را وارد مطالعات زنان نمايند كه اين امر شامل بيان نابرابري بين زن و مرد در سلسله مراتب نژادي، طبقاتي، اخلاقي، مليت وبوده كه در ساختار‌ها و فرآيندهاي جهان متجلي گرديده است.(13)

فمينيست‌ها در پي آنند تا به تجارب زنان پرداخته، واقعيت را از ديدگاه آنها بفهمند، پرسش‌هايي را مطرح كند كه به زندگي آنها مربوط است و از پيشداوري‌ها و تحريف‌هاي نظام‌مند  دانش مردانه پرده بردارند.(14) وراي آشكار ساختن فرضيات نهان در مورد جنسيت در روابط بين‌الملل، فمينيست‌ها مفاهيم سنتي در مورد جنسيت را به چالش مي‌كشند اين مفاهيم در روابط بين‌الملل شامل جنگيدن مردان و يا كشورداري آنان و مسائلي از اين قبيل مي‌باشند.(15)  فمينيست‌ها در روابط بين‌الملل معتقدند به تمامي جنبه‌هاي زندگي بين‌الملل نظير: بازدارندگي هسته‌اي، پايگاههاي نظامي خارجي، فروش اسلحه، سياست خارجي ومي‌پردازند. آنها معتقدند اولويت دادن به سياست عالي (high politics) موجب گرديده، مسايل سياست داني (low politic) مورد غفلت واقع شده، شناخته و تحليل نشوند.(16)  به عبارت ديگر در حاليكه روابط بين‌الملل به دنياي خارج (out side) توجه دارد فمينيستها درست در نقطه مقابل به درون (in side) توجه داشته اند.(17) آنها نقش زنان در سياست سازي و سياستگذاري خارجي و دفاعي را بسيار اندك و ناچيز مي‌دانند، اين در حالي است كه فمينيست‌ها زنان را بزرگترين حاميان نظاميان  دانسته و سربازان و مادران آنها را نيروهاي انقلابي در منازعات آزاديخواهي ملي و جنگها مي‌دانند.(18)

همانطور كه ذكر شد يكي از انتقادات فمينيست‌ها بر روابط بين‌الملل مرد بودن اكثر  دانشمندان و لذا مردانه ديدن موضوع مورد مطالعه آن مي‌باشد. آنها معتقدند سكوت دانشمندان اين رشته در مورد زنان اين معنا را به ذهن مي‌رساند كه روابط بين‌الملل نسبت به مسايل جنسيتي بي تفاوت  (gender–neutral)مي‌باشد و يا زنان اصولاً موضوع مورد بحث اين رشته نيستند.(19) آنها معتقدند عدم حضور متخصصان زن در اين رشته باعث گرديده تا اين رشته با زندگي مردان سروكار داشته باشد كه اين امر بايد اصلاح گردد.(20) به طور كلي فمينيست‌ها در روابط بين‌الملل معتقدند مي‌توان از طريق توجه به موارد تجربي، تئوريك وسياسي ناديده گرفته شده در اين رشته به بازيگران، نتايج و ويژگي‌هايي كه ظاهراً به آنها پرداخته شده، غنا بخشيد و از اين طريق جهان سياست را بهتر بشناسيم.(21)



نظريه‌پردازي فمينيستي

با توجه به نحله‌هاي مختلف فمينيستي (كه در بخش‌هاي آتي به آنها مي‌پردازيم) وجود تئوري واحدي در اين زمينه ممكن نيست از اين رو با توجه به تفاوت‌ها و گروههاي مختلف فمينيستي در اين بخش به نكات اساسي و كلي در رابطه با تئوري پردازي فمينيستي در روابط بين‌الملل مي‌پردازيم.

فمينيست‌ها به پديد آوردن نظريه‌هايي علاقه دارند كه به زنان امكان مي‌دهد موقعيت شان را درك كنند و نيز آنها را قادر مي‌سازند تا براي آزاد كردن خودشان فعاليت كنند. فمينيست‌ها يكپارجه نيستند و لذا نظريه‌هاي متعددي پديد آورده اند كه در پي آنند تا از علل فرو دستي زنان پرده بردارند و براي رهايي زنان سياست‌هايي بيابند. آنها معتقدند نظريه فمينيستي بايد هم از لحاظ سياسي و هم از لحاظ علمي بسنده باشد. يك نظريه سياسي ارزش‌هايي  مطرح مي‌كند كه از لحاظ اخلاقي مطلوب تلقي مي‌شوند ونيز مانند راهنمايي، جهت اجراي آن ارزش‌ها عمل مي‌كند. نظريه علمي بايد خود داراي انسجام دروني بوده و  با مدارك موجود كاملاً اثبات شده بوده، جامع همه اطلاعات باشد و نيز توان تبيين داشته باشد. با اين وجود نظريه‌هاي متعارض فمينيستي در مورد آنچه كه نيازمند تبيين است و تبيين‌هايي كه روشنگرند، توافق ندارند.(22)

پس از جنبش‌هاي جديد زنان از دهه 1960 به بعد نقش زنان و جنسيت در تحليل‌ها  و محافل علمي جدي شد. توسعه تئوري فمينيستي روابط بين‌الملل بسار كندتر از ايجاد آن بود زيرا روابط بين‌الملل عموماً پس از جنگ جهاني و جهت شناخت ريشه‌هاي جنگ و صلح بوجود آمد و جنبه تجويزي براي حكومتها داشت لذا ذهن متفكران اين رشته معطوف به مسايل سياست عالي بود و لذا از مسايل مطالعات زنان به دور بوده است.(23) تئوري فمينيستي روابط بين‌الملل از تئوري‌هاي سابق آن متفاوت مي‌باشد نه تنها به اين علت كه به جهان با ديد ديگري مي‌نگرد بلكه به اين علت كه هدفش تغيير جهان مي‌باشد.(24) اين تئوري‌ها هدف ساختارشكنانه در تئوري‌هايي رايج و متعادل روابط بين‌الملل دارند. فمينيست‌ها معتقدند اكثر تئوريهاي موجود از ديدي مردانه واز عقلانيتي مردانه صادر گشته اند.(25) از اين رو آنها در پي به زير سؤال بردن فرضيات هستي‌شناسانه و معرفت‌شناسانه تئوري‌هاي روابط بين‌الملل هستند.(26) نظريه‌پردازان فمينيست نسبت به مدل‌هاي تئوريكي كه مركزيت روابط انساني را ناديده گرفته و ذهنيت غريزي را سركوب مي‌كند، بدبين هستند. مثلاً  نظرات و مدل‌هاي كه انسان را از زمان و مكان خود  جدا ساخته و او را در فضايي مصنوعي قرار مي‌دهد و منافع و نيازهايي انتزاعي براي او تعريف مي‌كند، از اين قبيلند.(27) به عقيده آنان، نظريه پردازان سنتي، روابط بين‌الملل را مجموعه‌اي از كشورهاي مشابه توپ‌هاي بيليارد يا شبكه اي از روابط بين بازيگران دولتي و غير دولتي مي‌بينند و هيچكدام آنها آنچه جهت تحليل مسايل مربوط به جنسيت لازم است را دارا نيستند.(28) به اعتقاد آنان آنچه بعنوان سياست عالي در روابط بين‌الملل مطرح مي‌شود، زن را از اين ديسيپلين خارج نموده از اين رو معتقدند با در نظر گرفتن اين بازيگران (زنان) بهتر مي‌توان روابط بين‌الملل را شناخت و طبق گفته جين الشتاين، (Jean Elshtain) معتقدند: در جريان مردانه تئوري روابط بين‌الملل آنچه ناديده گرفته شده  به اندازه آنچه در نظر گرفته شده، اهميت دارد.(29)

آن تيكنر (Ann Tickner) نيز معتقد است تئوري‌هاي روابط بين‌الملل، صرفاً ويژگي‌هاي دولت‌هاي مردانه كه بازيگراني يكپارچه، منطقي، بي رقيب و تنها بازيگران صحنه روابط بين‌الملل هستند را به نمايش مي‌گذارند. او براين اعتقادات است كه جهت گيري اصلي رشته روابط بين‌الملل (رئاليسم كه خود را در برابر ايدئاليسم تعريف مي‌كند) نه تنها ادعاي برتري هستي‌شناسانه و هنجاري مي‌كند بلكه رشته را از بديل‌هاي ديگر نيز خالي مي‌كند كه موجب غيرواقعي و حتي خطرناك شدن آن مي‌شود.(30) برخي نظريه‌پردازان نيز معتقدند زنان از مباني سازنده معرفت غربي به حاشيه رانده شده اند و نتيجه مي‌گيرند معرفت از جهان و در جهان بيانگر منافع، ارزش‌ها، اعمال و تجارب كساني است كه آن را مي‌سازند و زنان از اين سازندگي خارج بوده اند و لذا معارف بيانگر منافع مردان مي‌باشد.(31) نظريات فمينيستي به طور كلي از انتزاع و جامعيت بيش از حد مقولات ساخته شده توسط مردان كه موجب ناديده گرفته شدن ستمديدگي زنان مي‌شود، انتقاد مي‌كند. و برخي از فمينيست‌هاي راديكال و افراطي از اين جهت، مخالف نظريه‌پردازي فمينيستي هستند و معتقدند نبايد در پي پرداختن به نظريه‌هاي جديد فمينيستي بوده، زيرا رويكرد نظري اساساً روشي مردانه است. آنان نظريه پردازي را وظيفه‌اي مي‌دانند كه نخبگاني آن را به عهده مي‌گيرند كه تجارب زنان را كه در زمره نخبگان نيستند كوچك مي‌شمرند و يا حتي ناديده انگارند.(32)

تئوري فمينيستي به دنبال تحليل شرايطي است كه زندگي زنان را شكل داده و به دنبال فهم فرهنگي از چيزي است كه بعنوان «زن» شناخته مي‌شود. مهمترين چالش كه تئوري فمينيستي با آن رو به روست  و فهم تفاوت ميان زنان و فهم تغييرات پيچيده جهاني است كه زنان در آن زندگي مي‌كنند از اين، رو، تئوري فمينيستي در آينده بايد بر واقعيات و شرايط بين‌المللي كه زندگي زنان را شكل مي‌دهد، تاكيد ورزند.(33)



جايگاه تئوري فمينيستي در روابط بين‌الملل

سؤال اساسي كه در اين مبحث مطرح مي‌شود آنست كه آيا اصولاً روابط بين‌الملل محلي براي تئوري فمينيستي مي‌باشد؟ ساندرا ويتوورث (Sandra Whitworth) در كتاب  «فمينيسم و روابط بين‌الملل» به بررسي مبسوط اين سئوال مي‌پردازد. او براي اين منظور به بررسي پارادايم‌هاي غالب رشته مي‌پردازد. او كار خود را از رئاليسم آغاز مي‌كند: رئاليست‌ها دولت‌ها را بازيگران اصل صحنه روابط بين‌الملل مي‌پندارند و رفتار آنها را عقلاني دانسته آنها را در پي كسب و افزايش قدرت مي‌دانند كه از سويي تأمين منافع خود را در افزايش قدرت مي‌دانند. ويتوورث استدلال مي‌كند حتي در مطالعه رئاليستي و هژمونيك روابط بين‌الملل نيز فضاهايي براي تحليل جنسيتي وجود دارد. بسياري از آثار مورگنتا، كار و تئوري ثبات هژمونيك و رژيم‌ها مي‌تواند چنين رهيافتي را شامل گردد. همه سنت‌گرايان روابط بين‌الملل از امكان ساخته شدن معاني (meanings) در اجتماع سخن به ميان مي‌آورند و هر يك با تغييرپذيري تاريخي سروكار دارند ولي در نهايت تعهد هستي شناسانه آنها به دولت و دولتمردان موجب مي‌گردد تحليل‌هاي فمينيستي از اين مباحث خارج شود.(34) هر چند فضاهايي در تئوري رئاليستي وجود دارد كه امكان ورود مباحث مربوط به جنسيت را به طور كامل سد نمي‌كند ولي از مباني رئاليسم بر مي‌آيد كه فضاي زيادي جهت تئوري فمينيستي در آن وجود ندارد. ريچارد اشلي (Richard Ashley) نيز استدلال مي‌كند بسياري از مفاهيم رئاليست‌ها مانند موازنه قدرت، قدرت، نظام كشورها، منافع ملي بدون در نظر گرفتن تاريخ بي معني مي‌باشند. او معتقد است رئاليست‌هايي چون مورگنتا، اين مفاهيم را در زمينه‌اي تاريخي مطرح نموده اند. چنين تفسيري از رئاليسم مي‌پذيرد كه معاني تصادفي و برساخته اجتماعي (socially constructed) هستند و اين فضايي جهت تحليل فمينيستي ايجاد مي‌كند. با اين وجود مباني هستي شناختي رئاليست‌ها هر گونه شمول فمينيستي را رد مي‌كند.(35) ويتوورث در ادامه سراغ رهيافتهاي پلوراليستي در روابط بين‌الملل مي‌آيد و معتقد است: اين ديدگاهها حوزه روابط بين‌الملل را گسترده ساخته و بازيگران جديد و ارزش‌ها و هنجارهاي متفاوتي از رهيافت رئاليسم را وارد رشته ساخته است. و به نظر مي‌رسد فضا جهت تئوري سازي درباره جنسيت مساعد گشته است ولي چنين برداشت‌هايي غير تاريخي بوده و بسياري ار مباني مادي منازعات، نابرابري و قدرت را ناديده مي‌گيرد و معتقد است منازعه نتيجه سوء برداشت معرفتي است تا نا برابري واقعي مادي, به نظر مي‌رسد اين برداشت بتواند مسايل مربوط به جنسيت را وارد روابط بين‌الملل نمايد ولي اين برداشت ناقص بوده و منابع ساختاري نابرابري و منازعه را ناديده مي‌گيرد. (36) در نهايت، ويتوورث تئوري انتقادي روابط بين‌الملل را محلي مناسب براي تئوري‌پردازي فمينيستي مي‌داند چرا كه اين رهيافيت بر نظم غالب تكيه نمي‌كند بلكه در مورد چگونگي ايجاد آن سؤال مي‌كند و شامل سؤال‌هايي از منابع مشروعيت سازمانهاي سياسي، اجتماعي و… است و در پيچيدگي‌هاي اجتماعي و سياسي به طور كامل تعمق مي‌كند. از اين رو چنين تفكراتي دقيقاً مي‌تواند مأمني براي جنسيت در روابط بين‌الملل ايجاد نمايد چرا كه تلاش مي‌كند در باره تغيير پذيري تاريخي قدرت و ساختارهاي اجتماعي معاني، تئوري سازي  كند.(37)

با بررسي مناظره‌هاي موجود در روابط بين‌الملل نيز مي‌توان بهتر جايگاه تئوري‌هاي فمينيستي را شناخت.  اولين مناظره روابط بين‌الملل بين رئاليسم و ايدئاليسم بوده كه به مسايل فمينيستي بي‌توجه بود. در اين مناظره رئاليست‌ها با تاكيد بر دولت‌هاي مقتدر و منازعه، مسايل وابستگي متقابل خانواده و همكاري را رد مي‌كند. ايدئاليست‌ها بر همكاري و وابستگي متقابل تاكيد دارند ولي سازمان‌ها و مفاهيم جنسيتي را رد مي‌كنند. در دومين مناظره عقلگرايي پوزيتيويستي عرصه را از روشهاي تاريخي و هنجاري مي‌ربايد در حاليكه نهادگرايان نئوليبرال بر وابستگي متقابل و همكاري تاكيد داشتند ولي زنان تنها جهت مذمت به برنامه‌هاي مردانه در نظر گرفته مي‌شدند.(38) مناظره سوم پوزيتويسم عليه پست‌پوزيتيوبسم مي‌باشد در اين مناظره بسياري از مفاهيم اساسي، تقسيمات و تئوري‌هاي روابط بين‌الملل تحت چالش بسيار پيچيده قرار گرفت. يوسف لپيد (Yosef Lapid) معتقد است مناظره سوم نتيجه شكست فلسفه تجربه گرا- پوزيتيويستي است كه در علوم انساني پديدار شد و موجب بازنگري معرفت شناسانه هستي شناسانه در مباني تلاش‌هاي علمي گشت. لپيد معتقد است كه درون رشته روابط بين‌الملل متخصصاني مسئول واردات رهيافت‌هاي بيگانه هستند كه دوگانه‌گرايي متاتئوريك در همه اشكال آن را رد مي‌كنند و شامل پست مدرنيست‌ها، پساساختارگرايان و نظريه پردازان انتقادي و تحليگران گفتماني مي‌باشد. از اين رو تئوري فمينيستي بخش اساسي اين مناظره مي‌باشد.(39) ويتوورث نيز مناظره سوم را به دلايلي مفيد مي‌داند:

1 -
زيرا اين مناظره با تاكيد بر رهيافيت‌هاي متعدد يا پارادايم‌هاي روابط بين‌الملل نه تنها احتمال بلكه اجتناب ناپذيري مفاهيم رقيب متاتئوريك روابط بين‌الملل را مي‌پذيرد.

2 –
بعلت نوع سؤالات مطروحه در آن مناظره به سوي راه‌هايي كشانده شده‌ايم كه انتقاد مي‌تواند به صورت بسيار مؤثري درون پاردايم‌هاي روابط بين‌الملل جاي گيرد و توسط موازين آن مي‌توان درون رهيافت‌هاي مختلف روابط بين‌الملل مقايسه و قضاوت نمود.

در چنين شرايطي فضا جهت فمينيست‌ها براي به چالش كشيدن پارادايم‌هاي روابط بين‌الملل از ديد جنسيتي فراهم گشته است.(40)



مكاتب مختلف فمينيستي در روابط بين‌الملل

در اين بخش به رهيافتهاي مختلف فمينيستي در روابط بين‌الملل مي‌پردازيم. هر چند اشتراكات اين رهيافت‌ها با هم بسيار زياد است و در مقدمه اين مقاله به آنها تا حدودي اشاره گرديد، ولي اختلافاتي نيز با هم دارند كه باعث تمايز آنها از يكديگر مي‌شود. معمولاً تقسيمات مختلفي از اين رهيافت‌ها صورت گرفته است كه در اينجا بدون توجه به آنها به بيان نحله‌هاي كلي اين تقسيمات مي‌پردازيم. مهمترين رهيافت‌هاي فمينيستي كه در اين بخش به آنها مي‌پردازيم عبارتند از: فمينيسم ليبرال، فمينيسم  اصول گرا، فمينيسم پست مدرن و فمينيسم  راديكال.



الف – فمينيسم ليبرال

فمينيست‌هاي ليبرال معتقدند زنان از بسياري از حوزه‌هاي مهم زندگي عمومي، سياسي، اقتصادي و … به دور افتاده اند (خارج شده‌اند) لذا به دنبال وارد نمودن زنان در صحنه جامعه بين‌الملل هستند.(41) آنها بر حقوق زنان به عنوان افراد جامعه و به خصوص حقوق آنان جهت برخورد مساوي بر اساس قانون و مسئوليت پذيري دولت جهت تضمين آزادي آنان جهت گسترش خود مختاري فردي تاكيد مي‌كند به عبارتي آنها بر عدالت و برابري تاكيد مي‌كنند و علت سركوب زنان را محروميت ناعادلانة آنها از حقوق اساسي و قانوني مي‌دانند.(42) آنها تفاوت‌هاي ذاتي بين زن و مرد را ناچيز و حتي هيچ  مي‌انگارند و مرد را كاملاً مساوي با زن دانسته(43) و عدم استفاده از زنان را به معناي هدر رفتن استعداد آنان مي‌دانند زيرا توانائيهاي آنان با مردان يكسان مي‌باشد.(44)

نظريه ليبرال فمينيستي به طور تاريخي درباره حقوق برابر براي زنان مربوط بوده است. آنان استدلال مي‌كنند كه زنان انسان‌اند و مانند مردان از همان حقوق طبيعي لاينفك برخوردارند. جنس زن به حقوقش ارتباطي ندارد آنان در پي اثبات اين مطلب هستند كه تفاوت‌هاي در خور توجه ميان دو جنس ذاتي نيستند بلكه نتيجه اجتماعي شدن و شرطي سازي نقش جنسي اند.(45) به عقيده ويتوورث فمينيست‌هاي ليبرال دو استراتژي تحقيقي را دنبال مي‌كنند:

1-
بيان ميزان تحت‌الشعاع قرار گرفتن زنان درصحنه‌هاي سنتي روابط بين‌الملل و راههاي مبارزه با موانع حضور مشترك آنها

2 –
كشف جايگاه زنان با وجوه نيت آنها از صحنه روابط بين‌الملل.

آنها دلايل متعددي براي تحت سلطه قرار گرفتن زنان شمرده‌اند كه يكي از رايج ترين توضيحات آن اجتماعي شدن زنان در آنگونه فعاليتهاست. آنها معتقدند پسران از بدو تولد با تفنگ بازي مي‌كنند و نه دختران، لذا مسايل امنيتي و سلاح موضوعي مردانه شده است. دليل ديگر مربوط به نظام و سيستم مي‌باشد. در نظام بين‌الملل موانعي سر راه حضور زنان وجود دارد. در ديدگاه ليبرال فمينيسم، سياست عالي، مسايل امنيتي و صلح، سياستگذاري و جنگ و… مانع حضور زنان در خط اول روابط بين‌الملل شده اند. آنها معتقدند صرف ورود زنان به روابط بين‌الملل مفيد نيست زيرا چه از لحاظ تئوري وچه از لحاظ عملي با آنها تبعيض آميز برخورد شده است. آنها به فعاليت‌هاي زنان در طول جنگ و در صحنه نبرد و در خانه و درصنايع و در مباحثات صلح و ملت سازي تاكيد دارند.(46)

فمينيست‌هاي ليبرال گرچه به اتخاذ مواضح اثبات گرايانه گرايش دارند، ولي به تحقيق بي طرفانه و منصفانه معتقدند زيرا آنها با ملحوظ داشتن زنان به منظور توليد دانش بي‌طرف جنسيتي، بر پيش‌داوري تحقيقات اثبات گرايانه مردانه چيره مي‌شوند.(47)  فمينيسم ليبرال مشكل اصلي را در وضع استخدامي و نابرابري اقتصادي زنان  و فرصت‌هاي نابرابر از لحاظ جنسي مي‌جويد و راه حل را در ايجا برابري در حد امكان مي‌داند. به نظر ليبرال‌ها تسلط مردان بر زنان در قانون نهادينه شده و موجب اخراج زنان از حوزه‌هاي مهمي از حيات اجتماعي گشته است. بنابراين ليبرالها از آرمانهاي برابري ميان زن و مرد دفاع مي‌كنند.(48)



ب -  فمينيسم اصول گرا  (standpoint femininism)

فمينيست‌هاي اصول‌گرا، به علت نگراني از ناتواني جريان اصلي و يا جريان مردانه (malestream) و تئوريهاي توسعه انساني در توضيح و تبيين جهاني كه زنان آن را تجربه مي‌كند، بوجود آمد. معرفت شناسي فمينيست‌هاي اصولگرا سعي در بيان اين مطلب دارد كه فهم و تصور انسان از جهان تا حد زيادي متأثر از تعامل فيزيكي او با جهان است. ادعاي اصلي آنها آنست كه گروههاي مختلف اجتماعي در جهان چارچوبهاي مختلف معرفتي و ديدگاههاي مختلفي نسبت به جهان بوجود مي‌آورد و در صورت پذيرش اينكه جنسيت يكي از اساسي ترين منابع تقسيم دراجتماع است از اين رو در جامعه اي كه از طريق جنسيت تقسيم شده، زنان متفاوت از مردان ديده و شناخته مي‌شوند.(49)

اين گروه از فمينيست‌ها معتقدند: دانشي كه ناشي از تجارب زنان در حاشيه جهان سياست است واقعاً بي‌طرفانه و مهم‌تر است چرا كه در روابط قدرت شركت نداشته و مقهور آنها نيست. منازعه سياسي زنان عليه در حاشيه قرار گرفتن خود، به آنها بي طرفي بخشيده است و به آنها امكان درك بهتر مسايل را مي‌دهد.(50) آنها معتقدند افرادي كه از لحاظ اجتماعي تحت سلطه اند – در اين مورد زنان در روابط بين‌الملل – ديدگاههاي دقيق و متفاوتي در مورد چگونگي جهان و قوانين عملكرد آن دارند و بايد اين ديدگاه‌ها را لحاظ كرد.(51) فمينيست‌هاي اصولگرا  معتقدند كه دانش مردان هرگز نمي‌تواند كامل باشد. منظور آنان فقط اين نيست كه ستمديگان مي‌توانند بيشتر بدانند، بلكه اين نيز هست كه دانش ايشان طي مبارزه آنها عليه ستم حاصل مي‌شود. دانش زنان از مبارزه عليه مردان و كوششي حاصل مي‌شود كه قصد دارد اين دانش را جايگزين دانش تحريك شده‌اي سازد كه مردان توليد كرده اند و از آن براي كنترل و فرودست‌سازي زنان استفاده مي‌كنند. آنان معتقدند توصيف‌هاي آنها نسبت به توصيف‌هاي  مردان كمتر جانبدارانه و كمتر تحريف شده‌اند.(52) فمينيست‌هاي اصولگرا بر ويژگي‌هاي منحصر به فرد زنان تاكيد دارند و معتقدند تفاوت‌هاي واقعي بين جنسيت‌هاي مختلف وجود دارد كه تنها برساخته‌هاي اجتماعي يا جبرهاي فرهنگي نيستند.(53)آنها چارچوبي جهت بررسي مجدد مفروضات اصلي رئاليست‌ها مي‌سازند و استدلال مي‌كنند كه رئاليست‌ها بر كشورهاي مجزا و خودمختار تاكيد دارند، زيرا مردان جدايي را بر وابستگي متقابل ترجيح مي‌دهند. پسران از همان دوران طفوليت بين خود و پرستار خود تفاوت مي‌بينيد لذا به جدايي و خود مختاري روي مي‌آورند در حالي كه دختران اين تفاوت را احساس نمي‌كند و لذا وابستگي را مي‌پسندند. آنها به طور كلي زنان را صلح طلب و مردان را جنسيتي جنگ طلب مي‌دانند. به اعتقاد آنها جنگ در حقيقت از ذهن مردان آغاز مي‌شود اما اساس صلح را بهتر است در ذهن زنان بجوئيم.(54)

رابرت كيوهين معتقد است: فمينيسم اصولگرا، درمورد مسايل مفهومي روابط بين‌الملل  خصوصاً در صورتي كه با فمينيسم تجربه گرا تركيب شود – امكان تدوين غني تر ومعطوف به جنسيت و نيز انتقاد از تعصب جنسيتي كه در مفاهيم وابستگي متقابل و نهادينه سازي كه توسط مردان ساخته شده، ممكن مي‌سازد. مثلاً كيوهين در مورد قدرت كه از مفاهيم اساسي رئاليست‌ها مي‌باشد به جاي تاكيد بر «كنترل بر سايرين» جنبه «ترغيب جهت همكاري با هم» را برداشت مي‌كند. اين برداشت، مفهوم حاكميت را نيز زير سئوال مي‌برد و چنان‌كه كيوهين بيان مي‌دارد تفكر فمينيستي بر هويت در كنار ديگران تاكيد دارد تا متفاوت نمودن خود از ديگران.(55) به اعتقاد كيوهين مفاهيم فمينيسم اصول گرا به اين معني نيست كه ديدگاههاي فمينيستي لزوماً به طور مطلق بر نظرات سنتي برتري دارند بلكه آنها تنها ديدگاههاي معتبري از واقعيات پيچيده جهان سياست ارائه مي‌دهند. مفاهيم فمينيسم اصول گرا نقطه عزيمت روشني جهت توسعه فمينيسم در روابط بين‌الملل ايجاد مي‌كند.(56)



ج  – فمينيسم پست مدرن :

فمينيست‌هاي پست مدرن مفروضات هر دو گروه اصولگرا و ليبرال را در مورد جنسيت رد مي‌كنند. در حاليكه فمينيست‌هاي اصول گرا تفاوت‌هاي جنسيتي را مهم و ثابت و ليبرال‌ها آن را ناچيز مي‌شمرند، پست مدرن‌ها آنها را مهم ولي مختلف مي‌دانند.(57) آنها با فمينست‌هاي اصولگرا هم عقيده اند كه رئاليسم مفروضات پنهاني در مورد نقش جنسيت دارد اما وجود جوهري ذاتي در جنسيت زن و مرد را انكار مي‌كند. آنها به ليبرال فمينسيت‌ها انتقاد مي‌كنند كه سعي دارند زنان را در ساختارهاي سنتي جنگ و سياست خارجي وارد نمايند. آنها معتقدند زنان ناظران منفعل يا قرباينان جنگي نيستند بلكه شركت كنندگان فعال در جنگ هستند و به شيوه مختلف به جبهه‌هاي جنگ كمك مي‌كنند.(58)

فمينيست‌هاي پست مدرن به دنبال شالوده شكني و انتقاد هستند تا توصيف. آنها مفاهيم يكپارچه اي مثل: زن، مرد، حقيقت و معرفت و … را به چالش مي‌كشند. آنها به همه نوع اصالت گروهي در همه انواع آن مخالفند و به دنبال شالوده شكني مقولات جنسيتي به منظور اثبات ماهيت تخيلي و غير واقعي آن هستند.(59) هدف اساسي اين قسم از فمينيست‌ها شالوده شكني و تضعيف مفروضات اساسي رئاليسم مي‌باشد. آنها تاكيد دارند، هويت و معاني از لحاظ اجتماعي ساخته شده اند، اين ديدگاه به اين علت اهميت دارد كه معتقد است همه موضوعات مهم در روابط بين‌الملل در رهيافتهاي مطالعه آنها همه ساختگي هستند.(60) آنها تأثيرات مخرب تفسيم زنانه و مردانه و به طور كلي تقسيم بندي دو قسمتي را به چالش كشيده اند، در اين ديدگاه جنسيت بعنوان فيلتر آگاهي حذف مي‌شود. آنها معتقدند: جنسيت مقوله اي صرفاً از لحاظ اجتماعي ساخته نيست كه بر جنس ( sex) طبيعي تحميل شود بلكه خود جنس به لحاظ اجتماعي ساخته شده است و مقوله فمينيستي و جنسيت دستگاه توليد آن است.(61)به عقيده ويتوورث اين ديدگاه از آنجائيكه ظاهراً  آزادي بيشتر به زنان بدون هرگونه هويت جنسيتي پيش پنداشته كه توسط مردان يا زنان تعيين شده باشد، مي‌دهد، مفيد مي‌باشد.(62)



د – فمينيسم راديكال

فمينيسم راديكال در اواخر دهه 1960 ظهور كرد و يك بينش كلي نگر درباره جهان سياسي اجتماعي، اقتصادي، روان شناختي و فرهنگي مردان بود. اين بينش معتقد به دوگانگي جنسيتي ظالمانه‌اي است كه عامل مشتركي را در زيربناي اين كل تشكيل مي‌دهد.(63) اين دسته از فمينيست‌ها معتقدند نابرابرهاي جنسيتي حاصل نظام مستقل مرد سالاري است و نابرابري‌هاي جنسيتي شكل اصلي نابرابري اجتماعي هستند. مردسالاري نظامي جهاني است كه در آن مردان بر زنان مسلط اند. آنها مي‌گويند هيچ حوزه‌اي از جامعه از تبيين مردانه بر كنار نيست و در نتيجه، بايد در هر جنبه اي از زندگي زنان كه هم اكنون طبيعي تلقي مي‌شود، ترديد كرد و براي انجام امور شيوه اي جديد يافت.(64) آنها معتقدند روابط سلطه و تحكم بين زن و مرد يكي از اشكال اساسي سركوب مي‌باشد. مردان به دنبال تسلط بر زنان از طريق كنترل جنسيت، نقش توليد مثل آنها و نقش آنان در جامعه مي‌باشند و پدر سالاري جوامع بر نحوه ديد بر جهان تأثير گذاشته است. برخلاف ليبرال‌ها آنها معتقدند همه ديدگاه‌هاي مردان تعصب آميز مي‌باشد و علوم اجتماعي نمي‌تواند از طريق توسعه مقولات و بررسي فعاليت‌هاي زنان تطهير گردد زيرا تمام هنجارها و قوانين توسط تفكرات مردانه ايجاد و توسعه يافته اند. اين گروه در روابط بين‌الملل، مطالعه خود را معطوف مطالعه زنان و جنگ و صلح نموده اند. اين گروه بر خلاف ليبرال فمينيست‌ها تنها به ثبت فعاليت زنان در جنگ و هنگام صلح نپرداخته اند بلكه به بيان تفاوت نگرش‌هاي زنان به جنگ و صلح نيز توجه داشته اند. تا حدي زيادي راديكال فمينيست‌ها معتقدند به علت اينكه زنان آرامش طلب و صلح طلب بوده و نگران زندگي مي‌باشند، لذا تنها اميدهاي نجات ما در عصر جنگ‌هاي اتمي مي‌باشند. آنها جنگ و سلاح‌هاي اتمي و مسابقه تسليحاتي را محصول تفكر مردانه مي‌دانند. از اين ديدگاه، از آنجائيكه مردان جنگ را بوجود مي‌آورند، زنان مي‌توانند جنگ را خاتمه دهند و لذا براي جلوگيري از جنگ‌هاي اتمي خواستار دخالت زنان در فرآيند تصميم‌گيري هستند. آنها بيش از ليبرال‌ها انتقادات عميق و معرفت شناسانه به جريان اصلي روابط بين‌الملل وارد مي‌آورند و مفروضات متدولوژيك علوم اجتماعي مبني بر بي طرفي ارزشيValue – Neutral)) را رد كرده و خواستار مشخص شدن حداقل مباني  خاص هر تفكر شده اند.(65) آنها مفروضاتي كه تئوري‌هاي كلاسيك روابط بين‌الملل به شيوه بي طرفانه ارزش ساخته بودند را به چالش كشيده و بر اهميت توسعه حوزه روابط بين المل فراتر از حوزه سنتي آن تاكيد دارند.(66)به عبارت ديگر آنها معتقدند تئوري‌ها تحت تسلط كساني كه آنها را ساخته اند – مردان – بوده است لذا مسايل جنگ و امنيت اهميت يافته اند. آنها حوزه روابط بين‌الملل را توسعه بخشيده و بر مسايل سنتي روابط بين‌الملل و مسايل صلح تاكيد دارند.(67)فمينيسم راديكال جهانشمولي روابط مردسالاري را اثبات مي‌كند ولي نمي‌تواند شيوه اي را كه مردان از آن طريق زنان را فرو دست مي‌سازند و استثمار مي‌كنند به نحوي بسنده تبيين كنند. آنها همچنين تفاوت‌هاي موجود در تجارب زنان طبقات اجتماعي متفاوت و ايدئولوژي و فرهنگ را ناديده مي‌گيرند.(68) همچنين آنها هنگامي كه مي‌خواهند در مورد مسايل فراتر از شيوه سنتي روابط بين‌الملل بحث كنند، دقيقاً روشي همانند همتايان سنتي خود اتخاذ مي‌كنند.(69)



نتيجه

در مجموع معرفت‌شناسي ديدگاه‌هاي فمينيستي روابط بين‌الملل بر بطلان دانش روابط بين‌الملل كه مبتني بر مواضع ثابت هستي‌شناسي و ديدگاه‌هاي عيني معرفت‌شناسانه باشد، تاكيد دارند. در عوض آنها بر اهميت در نظر گرفتن ادعاهاي تئوريك خود، در نظر گرفتن شرايط منازعات سياسي و ذهنيات زنان بر سطوح شخصي، محلي، ملي، بين‌المللي، منطقه اي و جهاني تاكيد دارند. چالشي كه فمينيست‌ها بر اين رشته وارد مي‌كنند آنست كه معتقدند، جنسيت يك متغير، عنصر اصلي تئوريك و مقوله شكل دهنده معرفتي بوده و معتقدند، عمل واقعي بين‌الملل از فقدان اين ديدگاههاي فمينيستي رنج مي‌برد. اين ديدگاه‌ها منظري تئوريك و سياسي جديدي را وارد ديسپلين روابط بين‌الملل مي‌نمايند كه شالوده همه مفاهيم اصلي رشته از بازيگران و ساختارها گرفته تا اصول موضوعه آن را مي‌شكند.(70) به هر تقدير مباحث فمينيستي در اين رشته پس از دهه 1990 مطرح گشته و به شدت توسعه مي‌يابد و حداقل تأثير آن بر اين رشته ايجاد منظري جديد جهت بررسي بهتر آن مي‌باشد.





پي‌نوشت‌ها:



1) Corrin Chris,feminist perspective on politics, longman,1999, p 13

2) Lindlater Andrew, Burchill Scott, theories of international relations,mcmillan press ltd, 1996. p.211

3) Sinha Mrinalini,Guy Donna, Woollacott Angola, feminism and internationalism, Blachwell ,1999, p.237

4) Brown Chris,understanding international Relations,Mcmillan,1997.p.240

5) Pettiford LLoyd ,Curley Melissa , changing security Agendas and the third world , pinter , 1999, p69

6) Linklater ,Burchill, p.211

7) Whitworth Sandra , feminism and interational Relations ,Mcmillan,1997, p.l2

8) ibid, p.xv

9) Linklater ,Burchill, p227

10) ibid, pp.232-36

11)Whitworth, pp.40-41

12) Goldstein, S.Joshua,international Relations,longman.1999, p117

13) Linklater ,Burchill, p212

14 ) 
ابوت پاملا، والاس كلر: در آمدي بر جامعه شناسي نگرش‌هاي فمينيستي، ترجمه مريم خراساني، حميد احمدي، نشر دنياي مادر، 1376، ص270

15) Goldstein , p.116

16) Whitworth, p.xi

17) ibid, p.2

18) Linklater ,Burchill, p.222

19) Whitworth, p.6

20) Linklater,Burchill, p.224

21) Pettiford,curley, p.68

22)
پيشين, صص 66 – 265

23) Whitworth, p.1

24) ibid, p.6

25) Linklater,Burchill, p228

26) Hutchings kimbetly : Internatinal political theory ,sagi pulication,1999, p.82-87

27) Linklater ,Burchill, p.228

28) Whit worth, p.4

29) Lindlater, Burchill, p.211

30) Sinha, Guy, woollacott, p.239 .

31) Zalewski Marusia: Feminist standpoint theiry meets international Relations theory, the Fletcher Forum ,summer 1993, p.18

32)
پيشين ص 228

33) Jackson Steri,Jones Jackie,contemporary femimist theories,Edinburg university press,1991 , p.10

34 ) Whithworth , p.56

35) ibid , pp.42-7

36) ibid, p.48

37) Zalewski , p.50

38) Sinha , Guy , Woollacott, p.242

39) Zalewski , pp.14-15

40) Whitworth , p. 40-41

41) ibid, p.41

42) Routledge Encyclopedia of philosoehy ,version 1.o.Lonmdon and New york ,Routledge,1998

43) Goldstein, p.117

44) ibid, p.124

45)
پيشين، صص, 60-254

46) Whitworth , p.12-15

47 )
پيشين، ص، 266

48 )
بشيريه, حسين ،" نظريه فرهنگ در قرن بيستم" ، مؤسسه فرهنگي آينده, پويان ، تهران، 1379، ص 107 .

49) Zalewski, p.17.21c

50) Linklater –Burchill, p.215

51) Routledge Encyclopedia of philosophy, version 1.0, London and New York: Routledge (1998).

52 )
ابوت پاملا، والاس كلر، ص، 242

53) Gold stlien, p.117

54) ibid, pp.118-124

55) Zalewski, pp.25-26

56) ibid , p.13

57) Goldstien, R117

58) ibid, p.133

59) Zalewski, p.16

60) Whitworth , p.24

61) Linklater,Burchill, pp.215-16

62) Whitworth, p.22

63) ibid, p.161

64 )
پيشين، صص 60-254

65) ibid, p.17

66) ibid, p.24

67) ibid, p.30

68 )
پيشين، صص,.60-259

69) ibid, p.19

70) Linklater, Burchill, pp.241-43
منبع: سایت - باشگاه اندیشه - تاريخ شمسی نشر 28/06/1383


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک